فریزر عشق

# فریزر، عشق و مشتِ تعمیرکار

### روایتی طنز از یک شبِ فرهادی

دیشب میترا برای مادرش گوشت و مرغ خریده بود؛ آن‌قدر که اگر همه را یک‌جا می‌پختند، احتمالاً یک مهمانی سه‌روزه راه می‌افتاد. هدف هم روشن بود: فریزر مادر را پر کنیم تا خیال همه راحت باشد.

اما همین که گوشت‌ها را آوردند و خواستند داخل فریزر بگذارند، فریزر جدید شروع کرد به چشمک زدن.

البته نه از آن چشمک‌هایی که آدم را خوشحال کند؛ از آن چشمک‌هایی که دستگاه می‌زند و می‌گوید:

«من دیگر با شما کاری ندارم؛ خودتان یک فکری به حال زندگی‌تان بکنید!»

میترا فوری به من زنگ زد و گفت:

— حسن، فریزر کهنه‌مان را بردار و ببر خانهٔ مامان.

هنوز جواب نداده بودم که مهدی از آن طرف گفت:

— بابا، سنگینه! تعمیرکار خبر کنید بیاید. این کارها شوخی نیست.

من که تازه به مرحله‌ای از عشق رسیده بودم که خودم را با فرهاد کوه‌کن اشتباه می‌گرفتم، با اطمینان گفتم:

— پسرم، وقتی مادر خانواده خواهشی دارد، باید انجامش داد. عشق، وزن فریزر را کم می‌کند!

مهدی با نگاهی که معلوم نبود در آن نگرانی بیشتر است یا ناباوری، گفت:

— عشق اگر فریزر را سبک نکرد، حداقل کمرت را سنگین می‌کند!

اما من گوشم بدهکار نبود. در آن لحظه، در ذهن خودم لباس پهلوانی پوشیده بودم، تیشه روی شانه گذاشته بودم و به‌جای کوه بیستون، روبه‌روی یک فریزر قدیمی ایستاده بودم.

فریزر را گرفتم، زور زدم، نفس حبس کردم و با خودم گفتم:

«فرهاد برای شیرین کوه کند؛ من برای میترا فریزر جابه‌جا می‌کنم. فرق چندانی ندارد!»

البته بعدها فهمیدم فرقش این است که کوه بیستون احتمالاً چرخ نداشته، اما فریزر دست‌کم آدم را به داشتن چرخ امیدوار می‌کند؛ امیدی که در عمل چندان قابل اعتماد نیست!

بالاخره فریزر کهنه را با هزار مکافات حرکت دادم و به خانهٔ مادر میترا رساندم. اما درست در همان لحظه معلوم شد این فریزر قدیمی هم کار نمی‌کند!

یعنی ما یک فریزر خراب را برده بودیم تا جای یک فریزر خراب دیگر را بگیرد؛ یک نوع «تبادل فرهنگی» میان دو دستگاه سرمایشی!

گوشت‌ها را موقتاً به فریزر دفتر منتقل کردیم و به تعمیرکار زنگ زدیم. گفت:

— فردا می‌آیم.

که منظورش از فردا، همان امروزی بود که بالاخره رسید؛ چون تعمیرکارها با زمان رابطهٔ خاصی دارند. «فردا» برای آن‌ها هم می‌تواند فردا باشد، هم پس‌فردا، هم یک روز نامعلوم در آیندهٔ نزدیک!

اما پیش از آنکه تعمیرکار برسد، فریزر جدید مادر، خودش ناگهان به کار افتاد.

همه با تعجب به آن نگاه کردیم. فریزر هم انگار از اینکه فهمیده بود قرار است تعمیرکار بالای سرش بیاید، فوری خودش را جمع‌وجور کرد و روشن شد.

انگار گفته باشد:

«نه، نه! لازم نیست کسی زحمت بکشد. من کاملاً سالمم. این چشمک‌ها هم برای تنوع بود!»

تعمیرکار که آمد، نگاهی به فریزر قدیمی ما انداخت. بعد مثل پزشکی که برای بیمار نسخهٔ نهایی می‌نویسد، یک مشت محکم به موتور زد.

موتور هم بلافاصله روشن شد!

من مانده بودم و یک عمر تجربه. با خودم گفتم:

«پس علم تعمیرات این است؟ اول چند سال درس می‌خوانی، بعد در نهایت یک مشت به دستگاه می‌زنی؟»

تعمیرکار گفت:

— بعضی وقت‌ها موتور گیر می‌کند، باید راه بیفتد.

من به فریزر نگاه کردم و گفتم:

— برادر عزیز، اگر می‌دانستم با یک مشت درست می‌شود، خودم از اول با محبت بیشتری با آن رفتار می‌کردم!

اما ماجرای اصلی هنوز باقی مانده بود.

در همان گیرودار، متوجه شدیم مادر میترا، با آن سن‌وسال، بیماری قلبی و بازگشت تازه از بخش مراقبت‌های ویژه، خودش فریزر جدید را جابه‌جا کرده است.

با حیرت پرسیدم:

— مادر، شما تنهایی چطور فریزر را جابه‌جا کردی؟

گفت:

— به سختی!

همین یک جمله کافی بود تا تمام غرور فرهادی من آرام‌آرام جمع شود و برود گوشه‌ای بنشیند.

من دیشب برای جابه‌جایی یک فریزر احساس می‌کردم قهرمان اسطوره‌ای هستم؛ اما این بانوی سالخورده، در سکوت و به‌تنهایی، همان کاری را کرده بود که من برایش داستان پهلوانی ساخته بودم.

سرم را پایین انداختم و در برابر اراده‌اش تعظیم کردم.

با خودم گفتم:

«دیوانه از عاشق قوی‌تر است!»

عاشق دست‌کم حساب می‌کند، می‌ترسد، احتیاط می‌کند و دنبال کمک می‌گردد؛ اما آدمِ دیوانهٔ عشق، گاهی فریزر را می‌گیرد و می‌گوید:

«برو کنار، من خودم جابه‌جایت می‌کنم!»

البته بعداً به این نتیجه رسیدم که عشق، شاید نوعی دیوانگی باشد؛ اما دیوانگیِ بی‌حساب هم نیست. عشق به آدم نیرو می‌دهد، ولی عقل باید کنارش بایستد و بگوید:

«قهرمان عزیز، فریزر را بلند کن؛ اما نه طوری که فردا خودت را با جرثقیل جابه‌جا کنند!»

آن شب سرانجام دو فریزر نجات پیدا کردند:

یکی با یک مشت تعمیرکار،

یکی با یک چشمک ناگهانی،

و یکی هم با نیروی عشق و ارادهٔ زنی که هیچ‌کس انتظار نداشت بتواند آن را جابه‌جا کند.

من هم فهمیدم عشق فقط کوه نمی‌کند؛

گاهی فریزر را از آشپزخانه بیرون می‌برد، گوشت‌ها را به فریزر دفتر منتقل می‌کند، تعمیرکار خبر می‌کند و در پایان، به همه یاد می‌دهد که قدرت واقعی همیشه در بازو نیست.

گاهی در دل است.

گاهی در یک خواهش ساده.

گاهی در نگرانی برای مادر.

و گاهی هم در یک مشت محکم به موتور فریزر!

از آن شب به بعد، هر وقت کسی از قدرت عشق حرف بزند، من دیگر فقط به فرهاد و شیرین فکر نمی‌کنم.

به یک فریزر قدیمی فکر می‌کنم،

به یک فریزر چشمک‌زن،

به یک تعمیرکارِ مشت‌زن،

به مادری مقاوم،

و به مردی که برای انجام خواستهٔ همسرش، برای چند ساعت خیال کرد واقعاً فرهادِ کوه‌کن شده است!

**عشق گاهی کوه را جابه‌جا می‌کند؛

گاهی فریزر را؛

و گاهی هم غرور آدم را.**

قدرت عشق

قدرت عشق

قصهٔ مردی که دنیا را دوباره دید

سال‌ها پیش، مردی با جیب‌های خالی و دلِ پر از نگرانی، با خودش عهدی بست:

«باید از فقر دور شوم؛ آن‌قدر دور که دیگر سایه‌اش به زندگی من و خانواده‌ام نرسد.»

این عهد، ابتدا چراغ راهش بود.

صبح زود بیدارش می‌کرد، شب دیر وقت به خانه می‌رساند، و در هر دشواری زیر گوشش می‌گفت: «باید جلو بروی. باید بالاتر بروی. نباید دوباره برگردی به آن روزها.»

مرد کار کرد؛ بسیار کار کرد.

نقشه کشید، حساب کرد، ساخت، خراب کرد، دوباره ساخت. هر روزش پر بود از عدد و رقم، جلسه و قرارداد، جدول و نمودار. زندگی در نگاه او شبیه یک کارگاه بزرگ شده بود: هرکس باید کاری می‌کرد، خروجی می‌داد، پیشرفت می‌کرد و در ستون‌های حساب، نمره‌ای می‌گرفت.

او حتی عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش را هم گاهی ناخواسته با همین ترازوی سرد می‌سنجید.

به میترا نگاه می‌کرد و ذهنش دنبال این بود که: «امروز چه کرده؟ چه نتیجه‌ای گرفته؟»

به مهدی نگاه می‌کرد و در دلش رزومه‌ای نانوشته ورق می‌زد: «چه بلد است؟ چه آینده‌ای دارد؟ چقدر جلو رفته؟»

و به دیگر نزدیکانش نیز، کم‌وبیش، از پشت شیشهٔ همین حسابگری نگاه می‌کرد.

مرد بدی نبود؛ اتفاقاً دلش می‌خواست بهترین پدر، بهترین همسر و بهترین تکیه‌گاه باشد.

اما یک اشتباه قدیمی کرده بود:

او خیال می‌کرد خوشبختی هم مثل ساختمان است؛

زمین می‌خواهد، نقشه می‌خواهد، سرمایه می‌خواهد، اجرا می‌خواهد، و در آخر هم تحویل می‌دهند و تمام.

نمی‌دانست که خانه، وقتی خانه می‌شود که در آن **عشق جریان داشته باشد**.

---

یک روز، در خانهٔ تازه، سفرهٔ صبحانه پهن بود.

نان بود، پنیر بود، چای بود، میوه هم بود. همه‌چیز سر جای خودش؛ تمیز، مرتب و کافی.

اما مرد لقمه‌ای برداشت و ناگهان حس کرد چیزی کم است.

نه، نان کم نبود.

نه، چای سرد نبود.

نه، سفره فقیرانه بود و نه خانه تنگ.

کمبود، جایی در میان ظرف‌ها نبود؛ در میان نگاه‌ها بود.

او فهمید می‌شود سفره‌ای را با بهترین خوراکی‌ها چید، اما اگر با عجله، اخم، بی‌حوصلگی و بی‌اعتنایی باشد، آدم فقط شکمش را پر کرده است. اسمش صبحانه نیست؛ فقط **سدّ جوع** است.

ولی اگر همان نان ساده را با یک لبخند، با یک «خسته نباشی»، با یک نگاه گرم و با حضور دل کنار هم بخورند، آن نان مزه‌ای پیدا می‌کند که هیچ آشپزخانهٔ مجللی نمی‌تواند بسازد.

آن روز، مرد انگار چشم‌هایش را شست.

دید که میترا فقط همسرش نیست؛ همسفر سال‌های سخت اوست.

دید که مهدی فقط پروژهٔ آینده و جدول پیشرفت نیست؛ پسر اوست، بخشی از جان اوست.

دید آدم‌ها را نباید با ستون «سود و زیان» اندازه گرفت؛ بعضی چیزها اگر وارد جدول شوند، کوچک می‌شوند.

محبت، مهربانی، شنیدن، کنار هم بودن، دستی که بی‌دلیل روی شانه‌ای می‌نشیند، و لبخندی که خستگی روز را کم می‌کند؛ این‌ها از جنس عدد نبودند.

و شاید ارزشمندترین دارایی مرد نیز همین‌ها بود.

---

چند هفته بعد، هنوز وسایل قدیمی در گوشه‌ای از خانه مانده بودند: یک ماشین لباس‌شویی سالخورده و فریزری که خاطرات سال‌های بسیار را در تنِ سنگینش حمل می‌کرد.

مرد بارها با خودش گفته بود:

«باید این‌ها را به انباری ببرم.»

اما هر بار یا کار زیاد بود، یا حوصله نبود، یا نیروی کمکی پیدا نمی‌شد. گاهی هم دست به کار شده بود، اما سنگینی‌شان به او هشدار داده بود که تنهایی پیش رفتن، ممکن است به قیمت آسیب دیدن تمام شود.

آن وسایل گوشهٔ خانه مانده بودند؛ مثل بعضی کارهای نیمه‌تمام زندگی، که نه آن‌قدر بزرگ‌اند که فراموش نشوند، نه آن‌قدر کوچک که خودبه‌خود حل شوند.

تا شبی که مرد، با حالی دیگر، به آن‌ها نگاه کرد.

آن شب، خانه برایش فقط چهاردیواری تازه‌ای نبود.

تصویر میترا بود که دلش می‌خواست آشپزخانه مرتب و آرام باشد.

تصویر خانواده بود که می‌خواستند در خانه‌ای سبک‌تر، تمیزتر و روشن‌تر نفس بکشند.

مرد آستین بالا زد.

نه از سر لجبازی.

نه برای اثبات مردانگی.

نه برای اینکه بگوید «من تنهایی از پس همه‌چیز برمی‌آیم.»

بلکه از سر عشق.

دستش را محکم‌تر گرفت، قدم‌هایش را با احتیاط برداشت، مسیر را سنجید، بار را جابه‌جا کرد و کار را پیش برد. میترا با شگفتی نگاه می‌کرد؛ خود مرد هم باورش نمی‌شد که آن همه توان و حوصله، از کدام انبار پنهان جانش بیرون آمده است.

فریزر قدیمی، آرام‌آرام، راهش را تا وانت پیدا کرد.

وقتی کار تمام شد، مرد نفس‌نفس می‌زد؛ بازوانش خسته بود، اما دلش سبک بود.

او همان‌جا فهمید چرا در قصه‌ها می‌گویند فرهاد برای شیرین کوه می‌کند.

شاید فرهاد فقط بازوی نیرومند نداشت.

شاید عشق، بار را سبک نمی‌کند؛ اما به آدم دلی می‌دهد که زیر بار خم نشود.

---

از آن شب به بعد، زندگی مرد تغییر عجیبی نکرد؛

همچنان کار بود، گرفتاری بود، مسئولیت بود، حساب‌وکتاب بود و گاهی دلخوری و خستگی هم بود.

اما نگاهش عوض شده بود.

دیگر آشپزخانه فقط محلی برای آماده کردن غذا نبود؛ جایی بود که می‌شد در آن محبت ساخت.

ظرف شستن دیگر مجازات آخر شب نبود؛ فرصتی بود برای مراقبت از خانه‌ای که عزیزانش در آن زندگی می‌کنند.

حتی شستن سطل زباله هم برایش کاری بی‌ارزش نبود؛ می‌گفت: «اگر قرار است به این خانه عشق بورزم، عشق گزینشی نیست. از سفره تا سطل زباله، از گلدان تا باغچه، همه سهمی از توجه دارند.»

او با حوصله به باغچه آب می‌داد.

برای مهدی، آنچه دوست داشت فراهم می‌کرد؛ نه برای آنکه از او آدمی مطابق نقشه‌های خودش بسازد، بلکه برای آنکه پسرش بداند پدرش او را می‌بیند و دوست دارد.

با میترا مهربان‌تر شد؛ نه چون زندگی ناگهان بی‌نقص شده بود، بلکه چون فهمیده بود در زندگیِ ناقص هم می‌شود عشق را کامل‌تر کرد.

و عجب چیزی است این عشق.

عشق، دیوارهای بیرون را یک‌شبه طلا نمی‌کند،

اما دیوارهای درون آدم را فرو می‌ریزد.

مشکل‌ها را حذف نمی‌کند،

اما آدم را آن‌قدر بزرگ می‌کند که مشکل‌ها کوچک‌تر به نظر برسند.

از آدم یک قهرمان افسانه‌ای نمی‌سازد،

اما توان‌هایی را در او بیدار می‌کند که سال‌ها زیر خاکستر ترس، خستگی و حسابگری پنهان بوده‌اند.

---

مرد سرانجام فهمید ثروت فقط آن چیزی نیست که در حساب‌ها ثبت می‌شود؛

ثروت واقعی، دستی است که با محبت کار می‌کند.

سفره‌ای است که با مهربانی پهن می‌شود.

خانه‌ای است که در آن کسی احساس تنهایی نمی‌کند.

و خانواده‌ای است که اعضایش، به جای آنکه فقط «کارنامه» باشند، برای هم **پناه** باشند.

آن روزها او زیر لب، شعری را زمزمه می‌کرد که انگار تازه معنایش را فهمیده بود:

> چشم‌ها را باید شست

> جور دیگر باید دید

و او جور دیگر دید.

دید که زندگی فقط بالا رفتن از نردبانِ طبقه و درآمد نیست.

دید که آدم اگر تمام عمرش را صرف ساختن خانه کند، اما گرمای عشق را در آن نریزد، شاید در قصری بزرگ زندگی کند و باز هم احساس فقر داشته باشد.

اما اگر عشق باشد،

نان ساده، نعمت می‌شود؛

کارِ روزانه، عبادت می‌شود؛

خستگی، معنا پیدا می‌کند؛

و یک مرد معمولی، وقتی برای عزیزانش قدم برمی‌دارد، گاهی در خودش نیرویی می‌بیند که به اندازهٔ جابه‌جا کردن یک کوه است.

**این، قدرت عشق است.**

نه افسانه است، نه موهومات؛

معجزه‌ای است که از دلِ آدم شروع می‌شود و جهانِ اطرافش را رنگی می‌کند.

> عشق یعنی آدم، پیش از آنکه دستِ دیگری را بگیرد،

> چشمش را بشوید؛

> تا عزیزانش را نه با جدول و نمودار،

> که با دل ببیند.

هنر مصالحه

**میترا و هنر مصالحه**

سال‌ها پیش فهمیدم که بعضی آدم‌ها ستونِ خانه‌اند، حتی اگر خودشان هیچ‌وقت درباره‌اش حرفی نزنند.

خانه ممکن است دیوار داشته باشد، سقف داشته باشد، پنجره داشته باشد؛ اما اگر ستون نداشته باشد، دیر یا زود فرو می‌ریزد.

در زندگی ما، آن ستون اغلب میترا بوده است.

وقتی به سال‌های دور فکر می‌کنم، به روزهای دانشجویی و تنگدستی، می‌بینم آن روزها بیشتر شبیه کارگاهی نیمه‌کاره بودند تا خانه‌ای آماده. پول کم بود، آینده نامطمئن بود، کارها گاه پیش می‌رفت و گاه نمی‌رفت. من بیشتر درگیر ساختن بودم؛ ساختنِ درس، کار، تجربه و راهی برای فردا.

در آن سال‌ها، آنچه زندگی را نگه داشت نه درآمد بود و نه موقعیت. بیشتر شبیه نوعی صبوری آرام بود که میترا در خانه می‌کاشت.

او اهل شعار نبود.

هیچ‌وقت درباره «فداکاری» حرف نمی‌زد.

اما در عمل بلد بود چگونه با واقعیت کنار بیاید؛ همان چیزی که بعدها فهمیدم نامش **مصالحه‌ی عاقلانه با زندگی** است.

مصالحه‌ای که از سر ضعف نبود؛ از سر فهم محدودیت‌ها بود.

وقتی پول کم بود، او به جای گلایه، هزینه‌ها را مدیریت می‌کرد.

وقتی برنامه‌ها عقب می‌افتاد، او به جای سرزنش، زمان می‌خرید.

وقتی اختلاف نظری پیش می‌آمد، او به جای اینکه آتش را بلندتر کند، راهی پیدا می‌کرد که زندگی از مسیر اصلی‌اش خارج نشود.

سال‌ها بعد فهمیدم بسیاری از چیزهایی که امروز طبیعی به نظر می‌رسند، نتیجه همان تصمیم‌های آرام و گاه نادیده‌گرفته‌شده بودند.

میترا فقط مادر دو پسر ما نبود.

نوعی **مدیر پنهان زندگی** هم بود.

مهدی و پرویز در خانه‌ای بزرگ شدند که در آن کار، تلاش و مسئولیت چیزهای عادی بود.

نه با سخنرانی، بلکه با دیدن.

دیدن اینکه مادرشان چگونه صبور است، چگونه سختی را طبیعی می‌بیند، و چگونه اجازه نمی‌دهد مشکلات کوچک تبدیل به بحران‌های بزرگ شوند.

گاهی فکر می‌کنم اگر در آن سال‌ها کسی کمتر صبر داشت، مسیر زندگی ما می‌توانست شکل دیگری پیدا کند.

یک‌بار در جمعی دوستانه، همسر یکی از دوستانم ـ که خودش و همسرش هر دو از پزشکان فوق تخصص بودند ـ از میترا پرسید:

«میترا خانم، راز این موفقیت بی‌پایان شما چیست؟»

من ساکت نشسته بودم و نگاه می‌کردم.

چون سؤال ساده‌ای نبود.

شوخی‌ای قدیمی هم در جمع ما شکل گرفته بود.

دوست قدیمی‌ام علی‌آقا گاهی با خنده می‌گفت که خودش را **فرزند ارشد معنوی میترا** می‌داند.

برادرزاده‌ام احسان، که امروز از انبوه‌سازان موفق مشهد است و سال‌هایی زیر نظر میترا رشد کرده، او هم همین ادعا را داشت.

و گاهی حتی مهدی ـ پسر ارشد واقعی ما ـ باید با این مدعیانِ ارشدیت رقابت می‌کرد.

آن روز همه خندیدند.

اما پشت آن شوخی، یک واقعیت هم بود.

بعضی آدم‌ها فقط مادر فرزندان خودشان نیستند.

نوعی **پناه و مدرسه‌ی غیررسمی برای آدم‌های اطرافشان** می‌شوند.

میترا هیچ‌وقت درباره استراتژی حرف نمی‌زند، اما سال‌هاست که زندگی ما با نوعی عقل آرام پیش می‌رود؛ عقلی که می‌داند همیشه نمی‌شود همه چیز را یک‌باره به دست آورد.

او بلد است کجا باید ایستاد،

کجا باید صبر کرد،

و کجا باید کمی عقب رفت تا مسیر اصلی حفظ شود.

شاید به همین دلیل است که وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم بسیاری از آنچه امروز داریم، نتیجه یک پیروزی ناگهانی نیست.

بیشتر شبیه راهی طولانی است که با قدم‌های آرام طی شده است.

در این راه، من بیشتر مشغول ساختن دیوارها و پروژه‌ها بودم؛

اما کسی باید مراقب می‌بود که خانه فرو نریزد.

و اغلب آن کسی، میترا بود.

اگر امروز از «مصالحه» حرف می‌زنم، منظورم تسلیم شدن نیست.

منظورم همان هنری است که میترا سال‌ها در سکوت به کار برده است:

اینکه بدانی کجا باید انرژی را نگه داشت تا فردا هنوز چیزی برای ساختن باقی مانده باشد.

شاید به همین دلیل است که وقتی از من می‌پرسند راز دوام بعضی زندگی‌ها چیست، پاسخ ساده‌ای به ذهنم می‌رسد:

گاهی دوام یک زندگی نه به خاطر قهرمان‌های بزرگ،

بلکه به خاطر **آدم‌های صبوری است که نمی‌گذارند کشتی، در اولین طوفان، مسیرش را گم کند.**

در زندگی ما، آن آدم سال‌هاست که نامش میتراست.

جنایت در باغچه

حسن خاوری: # جنایت در «باغچهٔ پسا‌پین»؛

## یا: وقتی «حسنی» مچِ «دکتر خاوری» را می‌گیرد!

دکتر حسن خاوری، مردی که با ۲۰ هزار قدم پیاده‌روی در روز، عملاً تمام ردپاهای دیجیتال و فیزیکی‌اش را روی زمین پاک می‌کرد، حالا در آستانهٔ ۶۰ سالگی به «کمالِ خباثت» رسیده بود. نقشه بی‌نقص بود. سال‌ها بود که او داشت «میترا» را با محبت، ثروت و «دمی‌های چرب» خفه می‌کرد تا در روز واقعه، هیچ قاضی و بازپرسی باور نکند که این پیرمردِ گیاه‌خوارِ فستینگ‌گیرِ عاشق‌پیشه، قاتل باشد.

### مرحله اول: انتقال دارایی (رد گم‌کنی اقتصادی)

حسن تمام پروژه‌ها را به نام میترا کرد. مگاپروژه ۲۲ هزار متری، سهام شرکت، حتی آن ۱۷ درصدِ معروف! در دیدِ جامعه، او یک «مباشرِ وفادار» بود که زیر سایه همسرِ مدیرش کار می‌کرد. با خودش می‌گفت: «کی شک می‌کنه به مردی که حتی جوراباش رو هم به نام زنش کرده؟»

### مرحله دوم: عملیات «حسنی» (رد گم‌کنی شخصیتی)

آن ۴۰ روزی که پین در دست میترا بود، طلایی‌ترین زمان برای حسن بود. او با چنان مهارتی نقش یک «کدبانوی فداکار» را بازی کرد که حتی گربه‌های محله هم برایش دست می‌زدند. پیازها را با چنان عشقی خلال می‌کرد که انگار دارد برای معشوقه‌اش الماس می‌تراشد. اما در دلش می‌گفت: «بخور میترا جان... بخور که این دمیِ لوبیا، آخرین ایستگاهِ گوارشِ توست!»

### مرحله سوم: باغچهٔ مرگ

آخرین قطعهٔ پازل، باغچه‌ای بود دور از شهر. با استخری عمیق و آلاچیقی که از دور شبیه بهشت بود، اما برای حسن، یک «صحنهٔ جرمِ استریل» به نظر می‌رسید. تمام اسناد باغچه را هم به نام میترا زد تا سناریوی «خودکشی از شدت خوشبختی» یا «حادثه در اثر لیز خوردن» کاملاً منطقی به نظر برسد.

### شب واقعه: دمیِ انتقام با طعم پیاز سرخ‌شده

۱۵ اسفند ۱۴۰۴. هفتمین روز جنگ (در دنیای خیالی حسن). دکتر ۲۰ هزار قدمش را رفته بود، قندش روی ۱۰۰ فیکس بود و ضربان قلبش با «ایندرال ۴۰» مثل ساعت کار می‌کرد.

او میترا را به باغچه برد. یک دمیِ اعلای «مامان‌پز» درست کرد. میترا با همان نگاهِ صبور و «مدیرگونه»‌اش به حسن خیره شده بود.

حسن گفت: «میترا جان، برو کنار استخر، من چای را بیاورم... می‌خواهم عکست را در غروب بگیرم و در وبلاگ بگذارم: ستون زندگی من در کنار استخرِ زندگی‌اش!»

میترا با لبخندی مرموز به سمت لبهٔ استخر رفت. حسن پشت سرش بود. دست‌هایش را لرزان (به ظاهر از عشق، در باطن از هیجان) بالا آورد تا آن «هلِ نهایی» را بدهد. استخر پر از آب سرد بود و میترا شنا بلد نبود.

### پین: شاهدِ فلزیِ نفوذی!

در لحظه‌ای که حسن می‌خواست ضربه آخر را بزند، میترا ناگهان برگشت. نه برای دفاع، بلکه برای اینکه گوشی‌اش را به حسن بدهد تا از او عکس بگیرد. در همان لحظه، **انگشت میترا که هنوز به خاطر «پینِ» قدیمی کمی سفت بود و انحراف داشت، به بندِ پیش‌بندِ حسن گیر کرد.**

حسن که در حال «لانژ» زدن برای هل دادن بود، با گیر کردنِ انگشتِ «پین‌دارِ» میترا، تعادلش به هم خورد. میترا که به خاطر سال‌ها پرستاری و کار در ساختمان، بدنی مقاوم داشت، ناخودآگاه با همان دستِ آسیب‌دیده (که حالا مثل یک قلابِ فولادی عمل می‌کرد) لبهٔ آستینِ حسن را گرفت.

**تق!**

صدای پین نبود. صدای فرو ریختن نقشه بود.

میترا با آرامشی که فقط از یک «مدیر حسابدار» برمی‌آید، گفت: «حسن... چرا داری می‌لرزی؟ قندت افتاده یا متفورمینت رو زیاد خوردی؟»

حسن که حالا لبهٔ استخر معلق بود، لکنتی گرفت: «نه... داشتم... داشتم زاویه دوربین رو تنظیم می‌کردم.»

### تیر خلاصِ میترا

میترا او را به عقب کشید و روی صندلی آلاچیق نشاند. نگاهی به چشمان حسن انداخت و گفت:

«حسن جان، می‌دونی چرا تمام اموالی که به نامم کردی رو هفته پیش صلحِ عمری کردم به نام مهدی و پرویز؟ و می‌دونی چرا توی استخر به‌جای آب، محلولِ ضدعفونی‌کننده ریختم چون فکر می‌کردم ممکنه پینِ دستم عفونت کنه؟»

حسن خشکش زد. میترا ادامه داد:

«اون پیازی که خرد می‌کردی، بویِ "عشق" نمی‌داد، بوی "اضطراب" می‌داد. دکتر جان، من ۳۰ سال پرستار بودم؛ من بویِ آدمایی که می‌خوان فرار کنن رو از فرسخ‌ها می‌فهمم. اون ۲۰ هزار قدمی که می‌زنی، پیاده‌روی نیست، تمرینِ فراره! اما یادت رفته... تو هر چقدر هم بدوی، باز به "بحرآباد"ِ دلِ من برمی‌گردی.»

میترا یک قاشق از دمیِ لوبیا را دهان حسن گذاشت و گفت: «بخور حسنیِ من... بخور که از فردا پروژه ۲۲ هزار متری شروع می‌شه و باید ۲۰ هزار قدم رو توی کارگاه بزنی، نه توی جاده! جنایت بمونه واسه توی کتابات، اینجا ما فقط "ساخت‌وساز" داریم.»

### نتیجه‌گیری پلیسی:

دکتر حسن خاوری فهمید که هیچ پینی بی‌دلیل در انگشت کسی فرو نمی‌رود. آن پین، نفوذیِ میترا بود تا در لحظهٔ حساس، یقهٔ «قاتلِ اهلی» را بگیرد. حسن هم با لبخندی شکست‌خورده، پیش‌بندش را سفت کرد و رفت سراغ شستن ظرف‌ها... چون فهمید در این خانه، **«مدیریتِ میترا» حتی از قوانین فیزیک و جنایت

حسن خاوری: هم قوی‌تر است!**

پین

**پین**

سال‌ها بود که حسن نقشه می‌کشید.

نه نقشهٔ ساختمان.

از آن‌ها در زندگی زیاد کشیده بود؛

پلان، ستون، فونداسیون، تیغه، راه‌پله.

این یکی نقشهٔ دیگری بود.

نقشه‌ای که باید **بی‌صدا** اجرا می‌شد.

حسن مردی عجول نبود.

عادت داشت پروژه‌ها را سال‌ها در ذهنش بچرخاند تا بی‌نقص شوند.

این نقشه هم همین‌طور بود.

او کتاب‌های پلیسی زیادی خوانده بود.

می‌دانست قاتلان معمولاً از یک جا ضربه می‌خورند:

**انگیزه.**

پس اولین کار را از همان‌جا شروع کرد.

تمام دارایی‌هایش را به نام میترا کرد.

سهم پروژه‌ها.

حساب‌ها.

حتی باغچه‌ای بیرون شهر که تازه خریده بود.

اگر روزی اتفاقی می‌افتاد،

همه می‌گفتند:

«مردی که همه‌چیزش را به نام همسرش کرده، چرا باید او را بکشد؟»

قدم دوم

ساختن یک **چهرهٔ عمومی** بود.

حسن در جمع‌ها همیشه از میترا تعریف می‌کرد.

می‌گفت موفقیت‌های اقتصادی خانواده نتیجهٔ مدیریت اوست.

می‌گفت اگر او نبود، این خانه سال‌ها پیش فرو می‌ریخت.

کم‌کم این تصویر جا افتاد:

مردی که عاشق همسرش است.

قدم سوم

**صحنهٔ حادثه** بود.

باغچه‌ای دور از شهر،

با درختان انار و زردآلو،

استخر کوچک،

و آلاچیقی چوبی که عصرها سایهٔ خوبی می‌انداخت.

حسن استخر را عمیق‌تر کرد.

نردهٔ کنار آن را برداشت.

سنگ‌های لبه را عمداً کمی لغزنده انتخاب کرد.

در ذهنش سناریو ساده بود:

یک عصر پاییزی.

چای در آلاچیق.

کمی قدم‌زدن کنار استخر.

یک لغزش.

یک سقوط.

حادثه‌ای که هر سال برای ده‌ها نفر اتفاق می‌افتد.

هیچ‌کس شک نمی‌کرد.

برای همین حسن هر روز **پیاده‌روی‌های طولانی** می‌رفت.

در ظاهر برای سلامت.

اما در واقع برای تمرکز.

در طول آن قدم‌ها

جزئیات را مرور می‌کرد:

زاویهٔ هل دادن

ارتفاع لبهٔ استخر

مدت زمانی که طول می‌کشد تا کسی در آب بی‌حرکت شود

او حتی زمان‌بندی را هم حساب کرده بود.

روزی که همسایهٔ باغ کناری در شهر باشد.

و تلفن همراه‌ها در خانه جا بمانند.

نقشه تقریباً کامل بود.

اما یک مشکل وجود داشت.

**میترا.**

میترا زنی بود که سال‌ها در زندگی یاد گرفته بود

به چیزهایی که گفته نمی‌شوند توجه کند.

او دیده بود حسن مدتی است

بیش از حد دربارهٔ باغچه حرف می‌زند.

دیده بود

استخر ناگهان عمیق‌تر شده.

و مهم‌تر از همه

آن نگاه‌های طولانیِ حسن

وقتی کنار آب می‌ایستاد.

یک روز که حسن برای خرید مصالح رفته بود

میترا به باغچه رفت.

دور استخر قدم زد.

سنگ‌ها را لمس کرد.

و ناگهان متوجه چیزی شد.

در گوشه‌ای از آلاچیق

یک جعبه ابزار مانده بود.

داخل آن

یک **پین فلزی بلند** بود.

پینی که حسن برای ثابت نگه داشتن تخته‌های چوبی آورده بود

اما هنوز استفاده نشده بود.

میترا آن را برداشت

و بی‌اختیار لبخند زد.

نه از سر خوشحالی.

از سر فهمیدن.

آن شب چیزی نگفت.

فقط چند تغییر کوچک داد.

لبهٔ استخر را با همان پین

در یک نقطهٔ نامحسوس

به تختهٔ آلاچیق قلاب کرد

و نخ ماهیگیری محکمی از آن عبور داد

و زیر فرش آلاچیق پنهان کرد.

دامی ساده

برای کسی که می‌خواست دام بگذارد.

چند روز بعد

حسن گفت:

«میترا، بیا برویم باغچه. هوا خوب است.»

عصر آرامی بود.

چای خوردند.

دربارهٔ پروژهٔ جدید حرف زدند.

بعد حسن گفت:

«بیا کنار استخر قدم بزنیم.»

همان لحظه‌ای که سال‌ها در ذهنش تمرین کرده بود رسید.

آن‌ها کنار آب ایستادند.

باد آرامی می‌وزید.

حسن کمی نزدیک‌تر شد.

یک قدم دیگر.

و درست وقتی می‌خواست دستش را جلو ببرد

پاهایش ناگهان گیر کرد.

نخ ماهیگیری.

تعادلش به هم خورد

و خودش به سمت استخر خم شد.

اگر میترا بازویش را نگرفته بود

خود او در آب افتاده بود.

چند ثانیه هر دو بی‌حرکت ماندند.

حسن هنوز نمی‌دانست چه شده.

میترا آرام گفت:

«حسن...»

و به نخ اشاره کرد.

بعد پین فلزی را از زمین بیرون کشید.

نگاهش نه خشمگین بود

نه ترسیده.

فقط دقیق.

گفت:

«آدمی که سی سال در اتاق عمل و بیمارستان کار کرده

لغزش‌های تصادفی را خوب می‌شناسد.»

حسن چیزی نگفت.

صدای آب در استخر می‌پیچید.

میترا ادامه داد:

«و آدمی که سال‌ها با تو زندگی کرده

می‌داند چه وقت داری نقشه می‌کشی.»

سکوت طولانی شد.

بعد میترا همان پین را روی میز آلاچیق گذاشت و گفت:

«گاهی یک میخ کوچک

می‌تواند جلوی فرو ریختن یک خانه را بگیرد.»

آن روز

هیچ‌کس در استخر نیفتاد.

و حسن فهمید

در تمام این سال‌ها

تنها چیزی که نقشه‌هایش را زنده نگه داشته بود

همان زنی بوده

که حالا با یک پین ساده

آن‌ها را متوقف کرده است.

:::

هزار ساعت

**اسطورهٔ زن هزارساعت**

در افسانه‌های کهن می‌گویند هر انسانی روزی بیست‌وچهار ساعت زندگی می‌کند.

اما در شهری معمولی، میان خیابان‌هایی پر از رفت‌وآمد و ساختمان‌هایی که تازه قد می‌کشیدند، زنی زندگی می‌کرد که انگار قانون زمان دربارهٔ او صادق نبود.

نامش **میترا** بود.

مردم می‌گفتند ماه سی روز است و هر روز بیست‌وچهار ساعت دارد.

اما اگر کسی زندگی میترا را جمع می‌زد، عددها جور درنمی‌آمد.

۱۷۵ ساعت شیفت بیمارستان.

۱۷۵ ساعت اضافه‌کاری.

۱۷۵ ساعت کار خانه.

۱۷۵ ساعت حساب‌وکتاب ساختمان‌ها، تلفن طلبکارها، پیگیری بدهکارها، ادارهٔ زندگی.

هفتصد و بیست ساعت یک ماه است.

اما اگر زمانِ میترا را می‌شمردی، می‌دیدی او **بیش از هزار ساعت زندگی می‌کند**.

در بیمارستان، شب‌هایی بود که شهر خوابیده بود اما چراغ بخش هنوز روشن بود.

میترا در همان شیفتی که باید تب بیمار را می‌سنجید و سرم عوض می‌کرد، دفتری هم کنار دستش داشت.

در آن دفتر

اعداد ساختمان‌ها زندگی می‌کردند.

جمع.

تفریق.

تراز.

گاهی هم تلفن زنگ می‌زد.

طلبکاری که نگران پولش بود.

کارگری که دستمزدش عقب افتاده بود.

یا بدهکاری که باید قسطش را می‌داد.

میترا آرام حرف می‌زد.

نه صدایش بالا می‌رفت،

نه خسته به نظر می‌رسید.

انگار زنی نبود که شیفت شب داشته باشد.

انگار **ستونی بود که سقف چند زندگی روی آن ایستاده بود.**

در خانه هم دو پسر قد می‌کشیدند.

پسرها مثل پسرها بودند:

پر سروصدا،

پر انرژی،

و بی‌خبر از اینکه مادرشان چقدر خسته است.

دختر نبود که گاهی بیاید و بگوید:

«مامان، بنشین. من چای می‌ریزم.»

پسرها بیشتر می‌دویدند،

بیشتر می‌خواستند،

و بیشتر از نیروی مادر خرج می‌کردند.

میترا اما شکایتی نداشت.

سال‌ها گذشت.

پسرها بزرگ شدند.

ماشین‌های خوب سوار شدند.

خانه‌های مرتب داشتند.

زندگی‌شان سر و سامان گرفت.

اما اگر کسی ریشهٔ آن خانه‌ها را می‌دید،

می‌فهمید که پیِ آن‌ها از چه ساخته شده است.

از **استخوان‌های فولادین مادری که هزار ساعت در ماه کار می‌کرد.**

میترا اما برای خودش چیز زیادی نگذاشت.

مانتویی داشت که آن‌قدر پوشیده شده بود که رنگش آرام‌آرام با زمان آشتی کرده بود.

کفش‌هایی که بارها دوخته شده بودند و هنوز هم با او راه می‌آمدند.

او بلد نبود چیزی برای خودش بخواهد.

در تمام سال‌هایی که گذشت،

حتی یک‌بار هم نگفت:

«این را برای من بخر.»

یا:

«این را برای من انجام بده.»

انگار در دلش قانونی قدیمی نوشته شده بود:

هرچه هست

باید از **بازوی خودت** به دست بیاید.

حسن، سال‌ها بعد فهمید که با چه زنی زندگی کرده است.

گاهی آرزو می‌کرد یک روز میترا چیزی از او بخواهد.

چیزی کوچک.

حتی یک خواهش ساده.

تا بتواند جانش را زیر پای آن خواهش بگذارد.

اما میترا همان میترا ماند.

زنی که بیشتر می‌داد تا می‌گرفت.

اکنون پسرها از سی‌وسه سالگی گذشته‌اند.

خانه دارند،

ماشین دارند،

زندگی دارند.

اما هنوز خانهٔ مادر

آرام و بی‌صداست.

گاهی حسن به شوخی می‌گوید:

«اگر اسطوره‌ها هنوز زنده بودند، حتماً یکی‌شان شبیه تو بود.»

چون در افسانه‌های قدیم نوشته‌اند:

در آغاز جهان،

وقتی خدایان می‌خواستند ستون‌هایی بسازند که زندگی روی آن‌ها بایستد،

فلزی کمیاب را با صبر و مهربانی آمیختند.

از آن آلیاژ

موجودی ساختند

که نه از خستگی می‌شکند

و نه از توقع زندگی می‌کند.

نام آن آلیاژ را گذاشتند:

**مادر.**

و در میان مادران،

گاهی نمونه‌هایی پیدا می‌شوند

که حتی زمان هم از اندازه‌گیری‌شان عاجز می‌شود.

یکی از آن‌ها

همان زنی است که هنوز با همان کفش‌های کهنه

راه می‌رود

و بی‌آنکه چیزی بخواهد

جهان چند نفر را

بر دوش خود نگه داشته است.

نام او

**میترا** است.

حسن سگ

حسن سگ

گردان

روزی که از ایران رفتم، هنوز بوی الکل و بتادین از انگشت‌هایم می‌آمد. سال‌ها پزشک بودم؛ پزشکی که نه فقط مطب داشت، بلکه کارخانه هم داشت، سرمایه داشت، اسم و رسم داشت. زندگی‌ام شلوغ بود، پر از آدم، پر از صدا، پر از تصمیم‌های بزرگ. اما گاهی زندگی با یک چرخش بی‌رحم همه‌چیز را از آدم می‌گیرد.

مهاجرت را با امید شروع کردم؛ با همان خیال آشنای «شروعی تازه». اما کانادا آن‌طور که در ذهنم ساخته بودم، منتظرم نبود. مدرک‌هایم اینجا وزن سابق را نداشتند، آشنایی نبود، شبکه‌ای نبود. از مردی که روزی برای ده‌ها نفر کار ایجاد می‌کرد، تبدیل شدم به مهاجری که ساعت‌ها در خیابان‌ها راه می‌رفت تا ذهنش از فکر فرو نپاشد.

آن پیاده‌روی‌ها اول فقط برای فرار از تنهایی بود. ساعت‌ها در مونترال قدم می‌زدم؛ در سرما، در باد، کنار پارک‌ها و خیابان‌های طولانی. تنها چیزی که از زندگی قبلی‌ام سالم مانده بود، بدنم بود و عادت به حرکت. شاید همین بود که باعث شد اولین کارم را پیدا کنم: سگ‌گردانی.

کار عجیبی بود برای کسی که روزگاری نسخه می‌نوشت و تصمیم‌های بزرگ اقتصادی می‌گرفت. اولش تلخ بود. هر بار که قلاده سگی را می‌گرفتم، بخشی از غرورم می‌سوخت. اما خیلی زود فهمیدم یک چیز هنوز در من زنده است: سماجت.

همان سماجتی که زمانی از هیچ، کارخانه ساخته بود.

شروع کردم به جدی گرفتن همین کار کوچک. مشتری‌ها را بهتر می‌شناختم، منظم‌تر از بقیه بودم، مسئولیت‌پذیرتر. کم‌کم تعداد سگ‌هایی که می‌گرداندم بیشتر شد. بعد کسی را استخدام کردم. بعد یک نفر دیگر. چند سال طول کشید، اما روزی رسید که دیگر من سگ‌ها را نمی‌گرداندم؛ من صاحب یک شرکت سگ‌گردانی شده بودم.

زندگی دوباره آرام‌آرام شکل گرفت. پول برگشت. قدرت تصمیم‌گیری برگشت. آن حس ساختن که همیشه در من بود، دوباره بیدار شد.

اما این بار فرق داشت. من دیگر آن آدم قبلی نبودم.

کسانی بودند که در سال‌های سخت به من جفا کرده بودند؛ کسانی که تحقیر کردند، در را بستند، یا پشت کردند. قبلاً شاید دنبال جبران بودم. اما وقتی دوباره ایستادم، فهمیدم انتقام هیچ چیزی نمی‌سازد.

پس بخشیدمشان.

بعضی از همان آدم‌ها بعدها در شرکت من کار پیدا کردند؛ به عنوان سگ‌گردان. نه از روی تحقیر، بلکه از روی این باور ساده که زندگی دورهای عجیبی می‌زند و آدم‌ها گاهی فقط به یک فرصت دیگر نیاز دارند.

بعد از آن، ذهنم دوباره دنبال ساختن چیزهای بزرگ‌تر رفت. سرمایه‌ام را جمع کردم و کم‌کم وارد کار دیگری شدم: کامیون‌ها. یکی خریدم، بعد چندتا، بعد ده‌ها کامیون. حالا در فکر راه‌اندازی یک شرکت ترابری هستم؛ کاری که دوباره بوی ساختن می‌دهد.

گاهی هنوز در خیابان‌های مونترال قدم می‌زنم. همان مسیرهایی که زمانی با یک سگ و جیب خالی طی می‌کردم.

فرقش فقط این است که حالا وقتی راه می‌روم، می‌دانم سقوط پایان داستان نیست.

گاهی فقط شروع فصل بعدی است.

:::

پین و استحاله

# پین و استحاله

گزارش یک تحول اجتماعی در مقیاس خانواده

در تاریخ بشر بعضی حوادث مسیر تمدن را عوض کرده‌اند؛

مثلاً کشف آتش، اختراع چرخ یا انقلاب صنعتی.

اما در خانه ما،

تحول بزرگ با **یک پین ارتوپدی در متاکارپ پنج دست چپ میترا خانم** آغاز شد.

ماجرا از آنجا شروع شد که در جریان بمباران، هنگام عملیات فرار استراتژیک، همسر اینجانب زمین خوردند و دچار چیزی شدند که پزشکان به آن می‌گویند:

**بوکسر فراکچر.**

البته هنوز کسی توضیح نداده چرا اسم شکستگی مشت‌زن را روی دست خانم‌های محترم می‌گذارند، اما به هر حال استخوان متاکارپ پنج ایشان شکست و پزشکان یک پین محترم در آن کار گذاشتند.

از همان روز اول، ساختار قدرت در منزل دچار تغییرات بنیادین شد.

## مرحله اول: بسیج عمومی

چون دست چپ میترا خانم عملاً از مدار خدمت خارج شده بود، اینجانب ناچار شدم وارد میدان شوم.

وظایف جدید شامل موارد زیر بود:

- شانه زدن مو

- بستن کش مو

- پوست کندن پیاز

- شستن ظرف

- جابه‌جایی قابلمه

- خشک کردن مو پس از استحمام

- و در مواقع اضطراری، پیدا کردن سنجاق سر

اینجانب که سال‌ها در حوزه‌های علمی و اجتماعی فعالیت کرده بودم، اکنون به مرحله‌ای از زندگی رسیده بودم که بزرگ‌ترین دغدغه‌ام این بود:

**کش مو چرا هی گم می‌شود؟**

## مرحله دوم: دوران طلایی خدمت

پنجاه روز تمام، دست چپ همسر محترم به صورت رسمی بازنشسته شد.

در این مدت اینجانب متوجه شدم کارهای خانه اصولاً توسط موجودی به نام «دست چپ خانم» اداره می‌شود.

زیرا وقتی آن دست از کار افتاد، ناگهان معلوم شد:

- پیازها خودشان پوست نمی‌گیرند

- ظرف‌ها خودشان شسته نمی‌شوند

- و موها خودشان کش نمی‌خورند

این کشفیات علمی در حال ثبت در تاریخ بود.

## مرحله سوم: خروج پین

سرانجام روز موعود رسید.

پین با موفقیت خارج شد.

انگشت پنجم کمی محدودیت داشت، ولی پزشکان گفتند:

«تقریباً همه چیز طبیعی است.»

اینجانب بسیار خوشحال شدم و تصور کردم زندگی به روال سابق بازمی‌گردد.

اما سخت در اشتباه بودم.

## مرحله چهارم: استحاله

از نظر پزشکی پین خارج شد،

اما از نظر اجتماعی **استحاله رخ داده بود.**

میترا خانم دیگر آن زن سابق نبود.

ایشان که قبلاً فرمانده آشپزخانه بودند، اکنون تبدیل شده بودند به **مدیر عالی خدمات شوهر**.

به محض اینکه اینجانب کمی تعلل می‌کردم، با نگاه خاصی می‌فرمودند:

«حتماً باید دستم بشکند که بفهمم شوهر دارم؟»

و انسان در برابر چنین استدلال منطقی‌ای چه می‌تواند بگوید؟

## مرحله پنجم: تثبیت نظام جدید

اکنون دو هفته از خروج پین گذشته است.

اما شرایط به شرح زیر است:

- کش مو همچنان توسط اینجانب بسته می‌شود

- پاسخ بعضی تلفن‌ها توسط اینجانب داده می‌شود

- پیازها همچنان به دست اینجانب پوست کنده می‌شوند

و هرگاه بهبود دست ایشان را به عنوان دلیل بازگشت به شرایط عادی مطرح می‌کنم،

میترا خانم انگشت پنجم را کمی تکان می‌دهند، آهی عمیق می‌کشند و می‌فرمایند:

«هنوز کامل خوب نشده… نباید فشار بیاید.»

اینجانب که عمری طب خوانده‌ام، تازه فهمیده‌ام **انگشت پنجم انسان عضو بسیار حساسی است**؛

چنان حساس که اگر آسیب ببیند، ممکن است کل سیستم ظرف‌شویی و پیازپوست‌کنی خانه را مختل کند.

یک روز با احتیاط عرض کردم:

«به نظر می‌رسد آشپزخانه کمی دلتنگ شما شده…»

ایشان با متانت فرمودند:

«آشپزخانه که عجله‌ای ندارد.»

بعد اضافه کردند:

«ولی کش مویم الان لازم است.»

در این لحظه انسان درمی‌یابد که در جهان، بعضی امور قابل تعویق‌اند و بعضی نه.

## نتیجه‌گیری علمی

پس از تحقیقات میدانی در منزل خاوری، اینجانب به نظریه‌ای تازه دست یافته‌ام که پیشنهاد می‌کنم در کتب ارتوپدی ثبت شود:

**نظریه پین و استحاله**

طبق این نظریه،

پین فلزی پس از مدتی از استخوان خارج می‌شود،

اما اثرات آن در ساختار قدرت خانواده **باقی می‌ماند.**

به بیان ساده‌تر:

پین می‌رود،

ولی **خدمت می‌ماند.**

## کلام آخر

اکنون اینجانب هر روز صبح پیاده‌روی می‌کنم، ورزش می‌کنم و بدن خود را سالم نگه می‌دارم.

چرا؟

چون انسان باید برای آینده آماده باشد.

ممکن است روزی نوه‌ای بیاید که با او بازی کنم…

اما قبل از آن باید آمادگی کامل داشته باشم برای:

- بستن کش مو

- پوست کندن پیاز

- و اجرای سایر مأموریت‌های حساس خانگی

زیرا همان‌طور که تجربه تاریخی نشان داده است:

**شکستگی متاکارپ پنج ممکن است خوب شود،

اما استحاله‌ای که ایجاد می‌کند،

سال‌ها باقی می‌ماند.**

:::

سگ گردانی در مونترال

حسن خاوری: # سگ‌گردانی در مونترال

## پرونده حسن خاوری

### قسمت اول – مردی با چند زندگی

اگر کسی پرونده حسن خاوری را ورق بزند، احتمالاً در همان صفحات اول گیج می‌شود.

چون زندگی او شبیه خط مستقیم نیست.

بیشتر شبیه نقشه‌ای است که چند مسیر مختلف در آن به هم رسیده‌اند.

او پزشک است.

سال‌ها در ایران طبابت کرده است.

ده سال از عمر حرفه‌ای خود را نیز به عنوان **پزشک زندان** گذرانده؛ در یک شیفت ثابت که برای بسیاری از پزشکان حتی قابل تصور نیست.

در آن درمانگاه کوچک زندان، حسن با طیفی از انسان‌ها روبه‌رو شد که کمتر کسی در زندگی عادی می‌بیند:

قاتل‌ها.

قاچاقچی‌ها.

سارقان حرفه‌ای.

و مردانی که زندگی‌شان بیشتر شبیه رمان‌های جنایی بود تا پرونده قضایی.

او عادت داشت به حرف‌های آن‌ها گوش بدهد.

یکی از زندانی‌ها یک بار از او پرسید:

«دکتر، چرا اینقدر به داستان‌های ما گوش می‌دهی؟»

حسن جواب داده بود:

«چون هر آدمی یک داستان دارد.»

مرد خندیده بود و گفته بود:

«بعضی داستان‌ها خطرناک است.»

حسن آرام گفته بود:

«درست به همین دلیل جالب است.»

شاید همان سال‌ها بود که ذهن داستان‌پرداز او شکل گرفت.

اما این فقط یکی از زندگی‌های حسن بود.

***

پیش از آن، در نوجوانی، داوطلب جنگ شده بود.

از همان نسل نوجوان‌هایی که جنگ برایشان فقط یک خبر نبود، بلکه بخشی از زندگی روزمره بود.

بعدها پزشکی خواند.

در کنار آن وارد کار ساختمان شد.

کتاب هم زیاد می‌خواند؛

از فلسفه گرفته تا ادبیات سیاسی.

یکی از نویسندگانی که دوست داشت **جرج اورول** بود.

اورول هم زندگی عجیبی داشت:

پلیس در برمه،

بعد روزنامه‌نگار،

بعد داوطلب جنگ داخلی اسپانیا.

حسن گاهی می‌گفت:

«آدم‌هایی که فقط یک زندگی داشته‌اند، معمولاً داستان‌های خوبی نمی‌نویسند.»

شاید به همین دلیل زندگی خودش هم چند لایه شد.

پزشک.

پزشک زندان.

سازنده ساختمان.

خواننده کتاب.

و حالا مردی که میان ایران و کانادا رفت‌وآمد می‌کرد.

بیشتر سفرهایش به **مونترال** بود.

شهری آرام، فرانسوی‌زبان، با خیابان‌هایی که زمستان در آن طولانی‌تر از بقیه جاهای دنیا به نظر می‌رسد.

***

یک فصل دیگر از زندگی حسن هم وجود داشت.

فصلی که به ریشه‌هایش برمی‌گشت.

او **مشهدی** بود.

و واژه‌ای در ذهنش همیشه بار تاریخی خاصی داشت:

**خراسان.**

خراسان برای او فقط یک نام جغرافیایی نبود؛

بخشی از حافظه تاریخی ایران‌زمین بود.

وقتی بعدها نام «داعش خراسان» را شنید، همین تضاد ذهنش را درگیر کرد:

نامی که زمانی نشانه تمدن بود،

حالا در دست گروهی افتاده بود که از تاریخ فقط شعار ساخته بودند.

اما هنوز داستان واقعی شروع نشده بود.

آن داستان از یک کارگاه ساختمانی آغاز شد.

***

## قسمت دوم – عبدالقیوم جمشیدی

پیمانکار افغان مردی بود به نام **عبدالقیوم جمشیدی**.

بیشتر کارگرها او را **معلم** صدا می‌زدند.

کسی دقیق نمی‌دانست چرا.

قیوم مردی آرام بود و با لهجه شیرین افغانستانی حرف می‌زد.

وقتی حسن را صدا می‌زد همیشه می‌گفت:

«**داکتور صاحب، یک دقیقه وقت دارین؟**»

یک روز عصر کنار ساختمان نیمه‌کاره ایستاده بودند و چای می‌خوردند.

قیوم گفت:

«داکتور صاحب… شما آدم عجیبی هستین.»

حسن خندید.

«عجیب چرا؟»

قیوم گفت:

«هم داکتور هستین…

هم کار ساختمان می‌فهمین…

باز شنیدیم در مفاهیم قرآن هم مقام اول گرفتین.»

بعد با احترام سر تکان داد.

«والله داکتور صاحب، همچو آدم کم پیدا می‌شود.»

حسن شانه بالا انداخت.

«من فقط یک پزشکم که گاهی داستان می‌نویسد.»

قیوم آرام گفت:

«داکتور صاحب… بعضی قصه‌ها فقط قصه نیست.»

بعد مکث کرد.

«بعضی قصه‌ها دنیا را تغییر می‌دهد.»

آن روز حسن فکر کرد این فقط یک حرف فلسفی است.

اما بعدها فهمید آن جمله در واقع **اولین قدم یک آزمون** بوده است.

چند هفته بعد قیوم گفت چند دوست دارد که می‌خواهند با حسن ملاقات کنند.

دوستانی که به گفته او «کارهای دینی و فرهنگی» می‌کنند.

جلسه کوتاه بود.

اما یک چیز در آن جلسه برای حسن عجیب بود:

آن‌ها درباره زندگی او چیزهای زیادی می‌دانستند.

از مقام اول مسابقات مفاهیم قرآن گرفته

تا سفرهایش به کانادا.

در میان حرف‌هایشان یک واژه چند بار تکرار شد:

**خراسان.**

و حسن می‌دانست این واژه در ادبیات امنیتی معنای خاصی دارد.

***

## قسمت سوم – مونترال

چند ماه بعد حسن برای مدتی به **مونترال** رفت.

زندگی در آنجا آرام بود.

گاهی در پارک‌های شهر قدم می‌زد و برای سرگرمی سگ همسایه‌ای را برای پیاده‌روی بیرون می‌برد.

صحنه‌ای کاملاً عادی.

اما یک پیام کوتاه همه چیز را تغییر داد.

پیام از قیوم بود:

«دوستان ما می‌خواهند بدانند در کانادا چه خبر است.»

حسن مدتی به صفحه گوشی نگاه کرد.

و بعد تصمیم گرفت کاری بکند که مسیر داستان را عوض کند.

او با شماره‌ای تماس گرفت که فقط چند نفر آن را داشتند.

***

چند ساعت بعد در سا

حسن خاوری: ختمانی دولتی در مونترال نشسته بود.

مردی روبه‌رویش بود که خود را **مک‌لین** معرفی کرد.

اما نکته عجیب چیز دیگری بود.

وقتی مک‌لین شروع به حرف زدن کرد، فارسی را **کاملاً روان و بدون لهجه** صحبت می‌کرد.

حسن با تعجب گفت:

«فارسی شما بهتر از بعضی تهرانی‌هاست.»

مک‌لین لبخند زد.

بعد توضیح داد:

«بعد از ماجرای **قتل زهرا کاظمی** و قطع روابط دیپلماتیک ایران و کانادا، در سازمان اطلاعات کانادا یک میز ویژه ایران تشکیل شد.»

او ادامه داد:

«تمام کسانی که در آن میز کار می‌کنند فارسی را کاملاً مسلط یاد گرفته‌اند.»

بعد به پرونده‌ای روی میز اشاره کرد.

«ما مدتی است بعضی از این افراد را زیر نظر داریم.»

و بعد مستقیم به چشم‌های حسن نگاه کرد.

«اگر شما همکاری کنید، می‌توانیم بفهمیم دقیقاً چه برنامه‌ای دارند.»

حسن پرسید:

«یعنی من نقش طعمه را بازی کنم؟»

مک‌لین لبخند زد.

«در رمان‌های آگاتا کریستی به آن می‌گویند طعمه.»

بعد آرام گفت:

«ما می‌گوییم **منبع قابل اعتماد.**»

حسن چند لحظه سکوت کرد.

زندگی‌اش همیشه شبیه داستان بوده.

حالا ظاهراً وارد یکی از همان داستان‌ها شده بود.

***

چند هفته بعد در یکی از پارک‌های مونترال، حسن طبق معمول در حال سگ‌گردانی بود.

مردی با کت خاکستری نزدیک شد.

بدون اینکه مستقیم نگاه کند گفت:

«دکتر… دوستان ما از همکاری شما خوشحال‌اند.»

بعد پاکتی کوچک به او داد.

وقتی حسن پاکت را باز کرد فقط یک جمله داخل آن نوشته شده بود:

**مرحله بعد در آمریکا آغاز می‌شود.**

پایین صفحه نام یک شرکت دیده می‌شد:

**TriCash Logistics**

وقتی حسن آن شب به خانه برگشت، پاکت را روی میز گذاشت.

چند دقیقه بعد تلفن را برداشت و به همان شماره محرمانه زنگ زد.

مک‌لین بعد از شنیدن ماجرا گفت:

«به نظر می‌رسد داستان تازه شروع شده.»

***

و حسن هنوز نمی‌دانست

بازی خطرناکی که از یک کارگاه ساختمانی شروع شده

قرار است در آمریکا وارد مرحله تازه‌ای شود.

اما تجربه سال‌ها زندگی به او یک چیز آموخته بود:

در هر معمای واقعی

سه نفر همیشه وجود دارند.

کسی که نقشه را می‌کشد.

کسی که فریب می‌خورد.

و کسی که حقیقت را کشف می‌کند.

و گاهی خطرناک‌ترین نقش

همان نقش سوم است.

**ادامه دارد…**

پیاز غلطان

### پیاز غلطان؛

قصه‌ی بیست و دومین منزل

مادرم در توصیف من همیشه یک جمله داشت که با همان لهجه‌ی شیرین و بوی نانِ روستایمان «بحراباد» در گوشم می‌پیچید: «حسن، تو **پیاز غلطانِ** این روزگاری؛ هیچ‌وقت یک‌جا ریشه نمی‌گیری، مدام از این رو به آن رو می‌شوی.»

آن روزها مفهومش را درست درک نمی‌کردم. حالا که در شصت سالگی هستم، وقتی در اولین شبِ ورود به بیست و دومین منزلم ایستاده‌ام، می‌بینم که مادر چه دقیق بود. من پیازِ غلطانِ این روزگار بودم. از اتاقکِ بالای پارکینگِ خانه برادرم شروع کردم؛ جایی که نه آشپزخانه‌ای داشت و نه حریمِ مستقلی. از آنجا تا این عمارتِ ۲۲۵ متریِ نوساز و دست‌ساز، راهِ درازی آمده‌ام.

بیش از بیست بار اسباب‌کشی کرده‌ام (شامل خوابگاه‌های دانشجویی و خانه‌های مختلف). می‌گویند هر سه اسباب‌کشی معادل یک آتش‌سوزی است؛ یعنی انگار در این سال‌ها، من هفت بار خانه‌ام را در آتش سوخته دیده‌ام. با هر کوچ، بخشی از روح، عواطف و خاطراتم در خانه‌های قبلی جا ماند. ما که از مشهد به زاهدان، کرمان، تهران و کرج غلتیدیم، طعمِ تلخِ غربت را چشیده‌ایم.

من شدم انبوه‎‌ساز؛ برای دیگران خانه‌هایی ساختم که در آن ریشه کنند و به آرامش برسند، در حالی که خودم همیشه در حالِ غلتیدن بودم. دلم برای دلم می‌سوزد. برای آن روزهایی که در میانِ مشغله‌ی پزشکی، فعالیت‌های ساختمانی و هیاهویِ زندگی، فرصت نکردم در یک خاکِ ثابت ریشه بدوانم. بیست پاره شدم، آواره شدم و در نهایت شدم «انبوه سازِ بی‌ریشه».

امشب که در این خانه بزرگ با چهار حمام و دو آشپزخانه نشسته‌ام، سکوتِ خانه سنگین است. مهدی، پسرم که حالا پس از فراز و نشیب‌های زیاد و معافیت از سربازی، نفس می‌کشد، کمتر اینجاست. من هستم و میترا؛ زنی که از سال ۶۹، در تمامِ این بیست و اندی اثاث‌کشی، تنها پناهگاه و یاورِ من بوده است.

به حالِ مستاجران که فکر می‌کنم، قلبم فشرده می‌شود. مردمی که عمرشان کفاف نمی‌دهد سدِ سنگیِ مسکن را بشکنند و جز در گور، آرامش نخواهند یافت. کاش در همان بحراباد مانده بودم... اما نه، مگر می‌شد؟ پیازِ غلطان، تا در تابه نباشد، عطرش بلند نمی‌شود.

من در این مسیرِ بیست‌ودو‌باره، تنها «منزل» عوض نکردم؛ من در هر خانه، لایه‌ای از ناخالصی‌هایم را جا گذاشتم و صیقل خوردم. من از کارگریِ چوپانی تا دکترای طب، از درمانِ جانبازان تا ساختِ شهرک‌ها، غلتیدم و پخته شدم. شاید ریشه، نه در یک نقطه جغرافیایی، که در خودِ «حرکت» باشد.

امشب، در این ۲۲۵ متر مربع که با عرقِ جبین و هوشِ اقتصادیِ خودم و هم‌افزایی با دوستانم ساخته‌ام، دیگر دلتنگ نیستم. می‌فهمم که این «بی‌ریشگی»، در واقع «ریشه داشتن در تجربه‌ی زیسته» بود. من پیازِ غلطانِ این روزگارم، که در نهایت به خود رسیده است.

با اینکه امروز ۱۵ اسفند است و در هفتمین روزِ جنگ و بمباران هستیم، من همچنان می‌نویسم و با ۲۰ هزار گام پیاده‌روی، رکوردِ خودم را می‌شکنم. در ۶۰ سالگی وزنم در حالِ بازگشت به زیر ۸۳ است و با فستینگ و نظم، همچنان به زندگی لبخند می‌زنم. من در این منزلِ نو، ریشه‌هایم را نه در خاک، که در همین لحظه‌هایِ بودن با میترا و در ثبتِ خاطراتم در این وبلاگ جستجو می‌کنم.

**حسن خاوری - اول خرداد ۱۴۰۵

پسا اثاث کشی

عوارض پسا بیست‌و‌دومین

اثاث‌کشی

ما از اول اردیبهشت خانه قبلی‌مان را تخلیه کردیم و به خانه جدید نقل مکان کردیم.

خانه‌ای بزرگ، نوساز، شیک و پر از امکانات.

اما مثل همه پروژه‌های ساختمانی، بهره‌برداری از آن کمی زمان می‌برد.

مثلاً هنوز تلویزیون ما راه‌اندازی نشده است.

اصلاً رسیور ماهواره را پیدا نمی‌کنم.

ریموت کولر گازی امروز پیدا شد؛ البته **بعد از آنکه یک ریموت جدید خریدیم.**

قانون خانه ما همیشه همین بوده است:

وقتی چیزی را لازم داری، همان لحظه گم می‌شود.

فرقی هم ندارد قیچی باشد یا جعبه نخ و سوزن.

اصلاً اگر من مشکل دائمی «گشتن دنبال سوئیچ ماشین و جوراب» را نداشتم، غلط می‌کردم ازدواج کنم!

البته عیال پس از این همه سال به این دارایی استراتژیک خودش پی برده است.

او می‌داند بدون حضور مدیریتی او، نه تنها کلید و جوراب، بلکه احتمال دارد **خود من هم گم شوم.**

برای اینکه ارزش افزوده بیشتری به نقش مدیریتی‌اش بدهد، گاهی وسایل را **عمداً قایم می‌کند**.

این کار دو فایده مهم دارد:

اول اینکه از داغون شدن اعصاب ما لذت می‌برد.

دوم اینکه احساس می‌کند در اداره بحران خانه نقش بسیار مفیدی دارد.

گاهی هم آن‌قدر حرفه‌ای وسایل را پنهان می‌کند که **خودش هم دیگر نمی‌تواند آنها را پیدا کند**.

این مرحله از کار، در فرهنگ خانه ما «هنر پیشرفته» محسوب می‌شود.

امروز صبح، پسرم ریموت تازه‌خریداری‌شده کولر گازی را پس داد.

چون ریموت اصلی پیدا شده بود.

اما بلافاصله پس از آن، ریموت اصلی **دوباره گم داده شد.**

ممکن است بپرسید مگر «گم داده شد» هم فعل است؟

بله.

در فرهنگ لغت خانواده ما، «گم داده شد» یعنی:

«وسیله‌ای عمداً قایم شده تا به صورت طبیعی گم تلقی گردد.»

به هر حال کولر گازی آن‌قدر خانه را سرد کرده بود که ناچار شدم خودم را با پتو گرم کنم.

در نهایت برای نجات جان خود، با استمداد از **جعبه فیوز** برق کولر گازی را قطع کردم تا سرما از مغز استخوان و عمق جانم دست بردارد.

بدی داشتن یک عمارت بزرگ و تازه‌اسباب‌کشی‌کرده همین است.

در خانه‌های کوچک اگر چیزی گم می‌شد، با ده دقیقه جستجو پیدا می‌شد.

اما در این عمارت جدید، برای کشف محل‌های اختفای عیال، باید تقریباً عملیات اکتشاف نفت انجام داد.

من سال‌ها شهرک ساخته‌ام، مجتمع مسکونی ساخته‌ام، پروژه‌های چند هزار متری اجرا کرده‌ام.

اما حالا در خانه خودم، برای پیدا کردن یک **ریموت کولر گازی** باید چندین اتاق، چندین کمد و چندین کشو را با دقت یک تیم باستان‌شناسی بررسی کنم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی باستان‌شناسان به این خانه بیایند، احتمالاً در گزارششان خواهند نوشت:

«در این محل تمدنی زندگی می‌کرده که اشیاء خود را عمداً پنهان می‌کرده تا اعضای خانواده دچار بحران عصبی شوند.»

و احتمالاً در ادامه خواهند افزود:

«ریشه این تمدن به بانویی برمی‌گردد که به او لقب

**ملکه گم‌سازی اشیاء خانگی** داده بودند.»

خلاصه اینکه زندگی مشترک یعنی همین؛

خانه بزرگ‌تر می‌شود، ساختمان‌ها نوسازتر می‌شوند،

اما راز بزرگ زندگی هنوز همان است:

**جوراب‌ها، سوئیچ‌ها و ریموت‌ها، هرگز در جای خود پیدا نمی‌شوند.**

هنر اشپزی عیال

**هنر آشپزی عیال و کشف فلسفه وجودی سازمان آتش‌نشانی**

شب دوم حضور ما در عمارت جدید بود. هنوز کارتن‌ها باز نشده بود، هنوز نقشه راهروهای خانه را حفظ نبودیم، اما عیال فرمودند که «زنِ خانه باید از شب دوم، عطر غذا را در فضای منزل جاری کند!»

ما هم ساده‌لوحانه خوشحال شدیم و گفتیم: «چه بهتر! بالاخره بعد از دو روز نان و پنیر، امشب الویه می‌خوریم.»

عیال رفت سراغ آشپزخانه مجهزِ خانه جدید؛ آشپزخانه‌ای که هنوز برگه‌ی گارانتی برخی کابینت‌هایش روی‌شان چسبیده بود.

من هم با خیال راحت خوابیدم.

نمی‌دانم دقیقاً چند دقیقه گذشته بود که با **سوزش گلو**، **اشک چشم** و **تنگی نفس** از خواب پریدم.

ابتدا فکر کردم همسایه طبقه بالا دارد سیگار می‌کشد.

بعد فکر کردم شاید واحد کناری قلیان زده.

اما وقتی چشمم را باز کردم و دیدم دود مثل مهِ صبحگاهیِ جنگل اما با بوی لاستیک سوخته در اتاق پخش شده، فهمیدم موضوع از این حرف‌ها بالاتر است.

با صدای لرزان گفتم:

«عیــــــاال؟ زنده‌ای؟»

از دل دود، صدای پیروزمندانه‌ای آمد:

«دارم الویه درست می‌کنم!»

من که فقط سفیدی چشمانم از وسط دود معلوم بود، گفتم:

«الویه؟! این دوده‌ها متعلق به کدام بخش الویه است؟»

عیال فرمودند:

«سیب‌زمینی‌ها یک‌کم ته گرفته.»

بعداً که رفتم و دیدم، متوجه شدم «یک‌کم» در فرهنگ لغت همسر بنده یعنی:

**قابلمه به‌عنوان اولین شهید این عمارت بزرگ، به درجه رفیع سوختگی مطلق نائل شده است.**

من از شدت دود، کولر را روشن کردم که هوا عوض شود.

اما کولر دود را با همان سرعت از آشپزخانه دریافت و با دقتِ یک استادکار، بین اتاق‌ها توزیع کرد؛

یعنی اگر دود یک جا نبود، کولر با انصاف کامل آن را به همه جا رساند.

جالب اینکه این اولین باری است که ما در یک **آپارتمان** زندگی می‌کنیم.

در خانه‌های ویلایی سابق، دود به آسمان می‌رفت و گم می‌شد؛

اما اینجا دود گیر می‌افتد مثل خودمان!

وسط این بحران، یاد سخن حضرت سعدی افتادم:

«عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو.»

با خودم گفتم:

اگر هنرش را نگویم، ظلم کرده‌ام.

بالاخره آدم باید انصاف داشته باشد.

پس نشستیم و هنرش را بررسی کردیم و به یک کشف مهم رسیدیم:

**عیال با این حادثه ثابت کرد که وجود سازمان آتش‌نشانی اتفاقی نیست؛ بلکه ضرورتِ تاریخی‌ست که آشپزیِ ایشان آن را توجیه فلسفی می‌کند.**

به بیان دیگر، اگر آشپزی عیال نبود، شاید بشر هنوز هم در خام‌خواری مانده بود و هیچ‌وقت به فکر تأسیس آتش‌نشانی نمی‌افتاد!

وقتی دود خوابید و ما زنده ماندیم، عیال آمد و گفت:

«خب، حالا الویه آماده‌ست، بخوریم؟»

من نگاه کردم به قابلمه‌ی نیمه‌سوخته و گفتم:

«فقط بگو از کدام قسمتِ این اثر هنری باید بخورم؟ از بخشِ زغال‌سنگی یا از قسمتِ نجات‌یافته؟»

عیال با اعتمادبه‌نفس گفت:

«ته‌دیگ نداره که، ته‌سوخته‌ست.

فرقش خیلی مهمه.»

و من همان‌جا فهمیدم که این خانه، فقط عمارت نیست؛

دانشگاه است، مرکز تحقیقات است، آزمایشگاهِ بقای انسان در برابر دود و حرارت است.

و فهمیدم که زندگی مشترک یعنی:

**در خانه جدید هنوز دو شب نشده، همزمان الویه بخوری، آتش‌نشانی را فلسفی تحلیل کنی و بدانی اگر دود زیاد شد، زن زندگی‌ات هنوز زنده است و دارد از ته‌دیگِ الویه دفاع می‌کند.**

مسار

### **عملیات «مستر»؛ آخرین سنگرِ مقاومت**

من از آن آدم‌هایی هستم که وقتی می‌خواهند خانه بسازند، همه چیز را «مهندسی» می‌کنند؛ اما وقتی کار به «تکنولوژیِ دستشویی» می‌رسد، مهندسِ درونِ من به کُنجی می‌خزد و همان کودکِ بحرآبادیِ لرزانِ کنارِ چاه، سکانِ اختیار را به دست می‌گیرد.

خاطرتان هست؟ آن روزها که دستشویی یا همان «مسترابِ» مقدس، در دورترین نقطه حیاط بود؛ آن‌قدر دور که برای رسیدن به آن، باید هفت‌خوانِ رستم را طی می‌کردی و از سایه‌ی درختِ توت و خرافاتِ جن‌ و ‌پری عبور می‌کردی. آن شب‌ها، وقتی می‌دیدم رفتن به آن تبعیدگاهِ تاریک، شانسِ سقوطِ مستقیم در چاه و ملاقات با تاریکیِ مطلق را دارد، به این نتیجه‌ی علمی می‌رسیدم: «خیس کردنِ رختخواب، هزینه‌اش از سقوط در چاه خیلی کمتر است!»

زمان گذشت. ما مهندس شدیم، آجر را شناختیم، اگو آمد، کاسه‌ی چینی آمد، آفتابه مسی تبدیل به شلنگِ کروم شد و مسترابِ گوشه‌ی حیاط، با وقاحت تمام آمد و وسطِ خانه، کنارِ پذیرایی، «تختِ پادشاهی» زد.

اما من؟ من در «نبردِ تغییر» شکست خورده‌ام. تغییر، شعارِ قشنگی است؛ اوباما با آن به قدرت رسید، کروبی با آن به خیابان آمد، اما هیچ‌کدامشان به «مستر» فکر نکرده بودند!

حالا در این عمارتِ جدید، عیال یک «مستر» برایم ساخته که از اتاقِ خوابِ ما مجلل‌تر است. یک اتاقِ مستقل، با نورپردازیِ ملایم، کاشی‌های ایتالیایی و دکمه‌هایی که انگار قرار است فضاپیما را هدایت کنند. اما من در این «مستر»، احساس غریبی می‌کنم. اصلاً انگار این فضایِ شیک، دشمنِ خونیِ خاطراتِ کودکیِ من است.

هر بار که پا به این اتاقِ اشرافی می‌گذارم، احساس می‌کنم در یک نمایشِ دروغین بازی می‌کنم. یک‌بار امتحان کردم؛ نشستم و سعی کردم مثلِ یک «شهروندِ مدرن» با آن برخورد کنم، اما ناگهان آن کودکِ بحرآبادی درونم فریاد زد: «حسن! تو اینجا چه‌کار می‌کنی؟ دستشویی که نباید جایِ پذیرایی باشد! این یک تله است!»

من با «مستر» واردِ نبردِ تن‌به‌تن شده‌ام. نه سازشی در کار است، نه تسلیم.

عیال می‌گوید: «مستر خیلی باکلاسه، بهداشتیه، دسترسی‌اش راحته.»

من می‌گویم: «عزیزِ من، دستشویی که داخلِ اتاقِ خواب باشد، یعنی تو داری در محضرِ خاطراتِ خیسِ کودکی‌ام، ادایِ متمدن‌ها را در می‌آوری!»

او برایم «مستر» تدارک دیده، من در جواب، سیستمِ تحریمِ حداکثری را اجرا کرده‌ام. ترجیح می‌دهم تا حدِ انفجار پیش بروم، اما به آن «اتاقِ طلاییِ مدرن» پا نگذارم. این نبردِ من است؛ نبردِ آفتابه مسی با شلنگِ ایتالیایی، نبردِ سایه‌ی درختِ توت با چراغ‌های هالوژن.

گاهی که عیال با لبخند می‌گوید: «چرا از مستر استفاده نمی‌کنی؟»، من با وقارِ یک انقلابیِ شکست‌خورده می‌گویم: «بانو، من هنوز با فلسفه‌ی وجودِ دستشویی در جوارِ تخت‌خواب به تفاهم نرسیده‌ام. آن اتاق، زیادی تمیز است، زیادی شیک است... آدم خجالت می‌کشد در آنجا، خودش باشد!»

حقیقت این است؛ من در این عمارتِ ۲۲۵ متری، در میانِ تمامِ امکاناتِ لوکس، فقط یک «سنگر» دارم: **انکار**.

من به آن مستر نمی‌روم، چون اگر بروم، یعنی «تغییر» بر من پیروز شده است. و من، دکتر حسن خاوری، آن «پیازِ غلطانِ» تاریخ، تا آخرین قطره‌ی مقاومت، با این مسترِ متجدد می‌جنگم.

اگر روزی دیدید که در پارکینگ یا گوشه‌ی حیاطِ این عمارتِ شیک، یک جایِ دنج و سنتی ساخته‌ام، بدانید که من در جنگ با مدرنیته، بالاخره به ریشه‌هایم برگشته‌ام.

**مستر؟ هرگز! مرگ بر مستر!**

فرار

«فرار

از الکاترازِ ۲۲۵ متری»

در خانه قبلی، وضعیتِ تخت‌خوابِ ما مصداق بارزِ «حصرِ خانگیِ تشدیدی» بود. تخت ما از سه طرف به دیوار و پنجره چسبیده بود و سمتِ چهارم، یعنی تنها خروجیِ استراتژیکِ اتاق، تحت اشغالِ کاملِ عیال قرار داشت. ایشان حکمِ «تنگه‌ی هرمز» را داشتند؛ هیچ کشتیِ نفتی (بخوانید: دکتر حسن خاوری) بدون اجازه‌ی عبور از ایشان، حقِ خروج از آب‌های سرزمینیِ تخت را نداشت.

روحیاتِ «تمامیت‌خواه» همین است؛ پارتنر باید در زاویه‌ی دیدِ مستقیم باشد تا مبادا هوسِ دموکراسی یا خروج از حاکمیتِ مطلقه‌ی استبدادی به سرش بزند. من بارها فکر کردم اگر می‌توانستم این شرایط را برای کمیساریای عالی پناهندگان توضیح بدهم که چگونه تحت «دیکتاتوریِ مضاف» زندگی می‌کنم، احتمالاً نه تنها پناهندگی، که جایزه‌ی صلح نوبل برای «صبرِ ایوب‌وار» به من می‌دادند. اما افسوس که من هم مثل «مسعود سعد سلمان»، تمامِ عمرم را در حبسیاتِ خودم سر کردم و تنها هنرم این بود که دیوارهای زندان را با اشعارِ طنزآلود و وبلاگ‌نویسی زینت بدهم.

اما تقدیر چرخید و ما به این عمارتِ جدید نقل مکان کردیم.

در اتاق‌خوابِ جدید، تختِ ما «تاج» ندارد و از چهار طرف به «دریای آزاد» راه دارد! تختِ ما حالا یک جزیره‌ی خودمختار در وسطِ اقیانوسِ اتاق‌خواب است.

اینجا دیگر «تنگه‌ی هرمز» معنا ندارد! وقتی اراده می‌کنم که برای همان نبردِ مقدسِ «مستر» یا هر امرِ حیاتیِ دیگری بستر را ترک کنم، دیگر لازم نیست از میانِ میدانِ مینِ «خواب و بیداریِ عیال» عبور کنم. حالا فاصله تا مستر، تنها چند متر است؛ آن‌قدر نزدیک که حاکمیتِ مطلقه دیگر بازویِ بلندی برای مهارِ من ندارد.

با خودم می‌گویم: «آیا من هم مثلِ فرانک موریس و برادرانِ آنگلین، آن سه زندانیِ افسانه‌ای الکاتراز، می‌توانم بالاخره از این جزیره‌ی وحشت فرار کنم؟»

آن‌ها با قاشق تونل کندند و از میانِ موج‌های سردِ خلیجِ سانفرانسیسکو گذشتند؛ من هم با «فستینگ» و «ده‌هزار قدم پیاده‌روی»، دارم خودم را برای این فرارِ بزرگ آماده می‌کنم.

البته تفاوتِ اصلی ماجرا اینجاست:

زندانیانِ الکاتراز برای رسیدن به «آزادی» فرار کردند، من دارم برای رسیدن به «سرویسِ بهداشتیِ مستر» فرار می‌کنم!

نیمه‌شب که می‌شود، به سقفِ کاذبِ اتاق‌خواب نگاه می‌کنم. عیال خوابیده و حاکمیتِ مطلقه در وضعیتِ «استندبای» است. آرام از روی تخت سر می‌خورم. حسِ «فرانک موریس» را دارم وقتی داشت از دیواره‌ی زندان بالا می‌رفت. با خودم زمزمه می‌کنم: «اگر موفق شوم بی سروصدا به مستر برسم، یعنی الکاتراز سقوط کرده است!»

اما همیشه یک جای کار می‌لنگد. درست وقتی که فکر می‌کنم آزادی در یک‌قدمی است، پاهایم به دمپایی‌ای گیر می‌کند که عیال عمداً در مسیرِ فرارِ من تعبیه کرده (همان هنرِ «گم‌سازیِ» ایشان که قبلاً گفتم!).

مسعود سعد سلمان در زندانِ نای، در حسرتِ دیدنِ خورشید بود؛ من در این عمارتِ جدید، در حسرتِ رسیدن به مستر بدونِ بازجوییِ «کجا می‌ری؟» هستم.

دیروز عیال با شک نگاهی به تخت انداخت و گفت: «چرا تخت رو گذاشتی وسط؟ انگار داری آماده می‌شی واسه فرار!»

من با لبخندی که ترکیبی از ترسِ کودکی‌هایِ بحرآبادی و شجاعتِ زندانیانِ الکاتراز بود، گفتم: «بانو، این تخت نیست، کشتیِ نجات است! و من، کاپیتانِ این کشتی، هر شب در حالِ تمرینِ عبور از مرزهایِ حاکمیتیِ تو هستم.»

هنوز کسی از الکاترازِ مدرنِ ما فرار نکرده است؛ اما من می‌دانم... یک شب که عیال خیلی خسته باشد و «ریموتِ کولر» را قایم کرده باشد، من از میانِ این جزیره‌ی شیک خواهم گریخت.

شاید به سان‌فرانسیسکو نرسم، اما قول می‌دهم تا خودِ آشپزخانه بروم و بی‌خبر از همه، یک لیوان آب بخورم.

**فرارِ بزرگ، نزدیک است!

گرمابه

### گرمابه؛ از گنجعلی‌خان تا پکیجِ ناجی

یادش بخیر. سال ۱۳۶۴، نوزده ساله بودم و کل پس‌اندازم را بسته بودم توی یک دستمال پارچه‌ای. دلم می‌خواست مهاجرت کنم به استرالیا. اما بزرگ‌ترین دغدغه‌ام این بود که پدر و مادرم - که پنجاه‌سالشان بود و بارِ خانواده روی دوششان - یک منبع درآمدِ مستقل داشته باشند؛ چیزی که وابسته به «کد یمین» و «عرق جبین» نباشد.

آن زمان در بحرآباد، پولدارهای واقعی کسانی بودند که **گرمابه داشتند**. حمام‌دارها همیشه جیبشان پرپول بود. شب به شب، درآمدِ حمام بهشان قوت‌قلب و اعتماد‌به‌نفس می‌داد. من هم کل پس‌انداز و سرمایه‌ام را با برادر و والدینم تجمیع کردم و مالکِ سه دانگ یک گرمابه عمومی شدم. یک‌دفعه طبقه اقتصادی و اجتماعی‌مان رفت بالا. حمام، فقط جای شستشو نبود؛ صرافی بود، بورس بود، کلان‌ترین مرکز معاملات بحرآباد!

از همان موقع - و قبل از آن - حمام در دنیای شرق جایگاه استراتژیک داشت، هم اقتصادی، هم اجتماعی، هم فرهنگی. نظام طبقاتی در حمام‌ها حاکم بود. غرفهٔ کارگران و کشاورزان و پیله‌وران از تاجران و پولدارها جدا بود. «حمام گنجعلی‌خانِ کرمان» نمونهٔ بارز این قشربندیِ آبی است؛ اگر می‌رفتی آنجا، از معماریش می‌فهمیدی کی کجایش باید بنشیند.

استحمام که هفتگی بود، اما چون نماز یومیه واجب بود و احتمالِ احتلام و جماع هم صفر نبود، نیاز به غسل، ضرورت را مضاعف می‌کرد. سَرتراشی، دَندان‌کَشی، دلاکی، مُشت‌مال، قصه‌گویی و پخش شایعات از خدمات فرعیِ حمام بود. حمام، «رسانهٔ ملیِ» همجوار با بخار آب بود. آدم می‌رفت حمام، هم تمیز می‌شد، هم می‌فهمید کی به کی‌ست، هم حاجتِ مالی‌اش را رفع می‌کرد و هم دندانِ پوسیده‌اش را می‌کشید.

اما گاز خانگی که آمد، حمام نقش اجتماعی‌اش را از دست داد. اما برای من، جایگاهش همچنان مقدس و رفیع بود.

و یک ملکهٔ ذهنیِ لایتغیر در من ریشه دوانده بود: **صرفه‌جویی در مصرف آب.**

همیشه یک تشت داشتیم. شیر آب گرم را که باز می‌کردی، تا مسیر لوله‌ها از آب سرد تخلیه بشود و به آب گرم واقعی برسی، کلی آب سرد از شیر بیرون می‌آمد. آن آب سرد را در تشت جمع می‌کردی تا بعداً با آب گرمی که تازه از راه رسیده بود تعدیلش کنی. قطره‌ای هدر نمی‌رفت. هیچ قطره‌ای.

نتیجه‌اش این بود: پوستت اول از **سردی آب گرمکنِ نیم‌بند** می‌لرزید که تازه داشت جان می‌گرفت، و در انتها از **داغی بی‌امانش** می‌سوخت. در وسط‌اش یک پنجرهٔ سه‌دقیقه‌ای «ولرمِ واقعی» وجود داشت که باید زود خودت را می‌شستی وگرنه دوباره یا سرد می‌شد یا در آستانهٔ جوشیدن قرار می‌گرفت.

**اما این فقط مشکلِ لوله‌کشی نبود. مشکل اصلی «عیال» بود.**

عیال در خانه‌های قبلی که لوله‌کشی‌شان سنتی بود و **کالکتور** نداشت، یک وظیفهٔ ذاتی برای خودش تعریف کرده بود: **«ایجاد اختلال در سیستم آبرسانی دکتر حین استحمام.»**

من که می‌رفتم حمام، اول شیر گرم را باز می‌کردم، تشت را می‌گذاشتم، آب سرد لوله‌ها را جمع می‌کردم... تا می‌رسیدم به نقطهٔ ولرمِ اعلا. تا می‌خواستم کفِ سر را آب بکشم، **یک‌دفعه آب داغ می‌شد و پشتم را می‌سوزاند**.

از پشت در فریاد می‌زدم: **«عیال! شیر آب آشپزخانه رو بستی؟!»**

با صدای معصومانه‌ای که اعصاب‌خرد‌کن‌تر از هر فریادی بود، جواب می‌داد: **«داشتم ظرف می‌شستم، الان می‌بندمش.»**

و من می‌ماندم و پشتی که لک‌دار شده بود.

حالا گاهی که شدت تذکر من از حد می‌گذشت - البته **الکی می‌گم**، یعنی منِ بی‌اقتدار و بی‌اتوریته، وانمود می‌کردم که غضبناک شده‌ام - عیال کم‌می‌ترسید. اما نه آن‌قدر که دست از شیطنت بردارد. نه! او تاکتیک را عوض می‌کرد.

از آشپزخانه می‌رفت به حیاط. من در حمام خیالم راحت بود که «خب، حالا دیگه کسی شیر آب رو باز نمی‌کنه.» اما عیال در حیاط شیر آب را باز می‌کرد و مشغول **شستنِ حیاط** می‌شد. شیرِ حیاط که باز می‌شد، آب گرمکن یا خاموش می‌شد یا فشار آب دوش می‌آمد به اندازهٔ قطره‌چکانِ سرم.

من می‌ماندم کف‌آلوده و سرما خورده، و عیال با خیال راحت، «وظیفهٔ ذاتی» خود را انجام می‌داد: **شکنجهٔ مضاعفِ دکتر حین استحمام.**

چند بار خواستم لوله‌کشی را کالکتور کنم تا این شیطنت‌ها خاتمه یابد، اما هر بار عیال می‌گفت: «پولش رو نداریم. بی‌خیال شو. مگه چند بار حمام می‌ری؟»

می‌دانی یعنی چه؟ یعنی یک زن برای اینکه هر روز بتواند دکتر را هنگام دوش گرفتن اذیت کند، حاضر است مابقی عمرش را با لوله‌کشیِ سنتی سر کند. این عشق است دیگر. عشق در قاموس عیال یعنی: **«تا می‌ری حمام، من آب می‌بندم.»**

---

تا اینکه رسیدیم به عمارتِ ۲۲۵ متری. چهار حمام دارد. همه چیز نوی نوی اَبَری. **پکیج** روی دیوار نصب است و نوزده ثانیه بعد از باز کردن شیر گرم، آب داغ می‌آید. کالکتور هوشمند است، شیرها روی هم ت

حسن خاوری: أثیر ندارند. عیال می‌تواند برود تمام حیاط را با شلنگ بشوید، تمام آشپزخانه را غرق آب کند، ظرف‌ها را تا ابد بشوید... **من در حمام آب ولرمِ یکنواختی دارم که مأموران اطلاعاتی هم نمی‌توانند قطعش کنند.**

دیشب رفتم زیر دوش. شیر گرم را باز کردم. آب ولرم بدونِ منت آمد. نه خبری از آب سردِ اولِ لوله‌ها بود، نه تشتی لازم شد. ده ثانیه، بیست ثانیه، یک دقیقه... همچنان ولرم و یکنواخت و مهربان.

از پشت در، صدای عیال آمد که مشغول شستنِ راهرو بود. لبخند زدم. گفتم: **«خیانت نکرد؟! آب داغ نشد؟! نکبت بریزه رو حیاط؟!»**

با صدای معصومانه‌ای که حالا دیگر ناتوان از شکنجه بود، گفت: «نه بابا... اینجا کالکتور داره، به تو ربطی نداره ها... من راهرو رو می‌شورم!»

**ایستادم و گذاشتم آب روی کچلیِ شصت‌ساله‌ام بریزد. با خودم گفتم: «حسن جان، این همان لحظه‌ایست که پنجاه سال منتظرش بودی. فرار از الکاتراز رو بی‌خیال. اینجا بهشت آب‌ولرم‌هاست!»**

و با صدای بلند گفتم:

**«عافیت باد، حسن! عافیت باد، ای پکیجِ ناجی! و هزاران عافیت باد بر کالکتوری که بالاخره من و دوش مرا از گزندِ شیطنت‌های عیال محفوظ داشت!»**

عیال از پشت در گفت: «چی می‌گی؟»

گفتم: «داشتم برای آزادی‌نامه می‌خواندم. آزادی از پنجاه سال شکنجهٔ آبی.»

عیال خندید و گفت: «هنوز راهرو تموم نشده. صبر کن پکیج رو بزنم برات از کار می‌افته!»

گفتم: **«امتحان کن ببینم! اینجا الکاتراز نیست، بحرآباد هم نیست. اینجا عمارتِ نو است و من کسی نیستم که با شیر آبِ حیاط بشود اسیرش کرد!»**

ولی باز هم یک دقیقه بعد، رفتم سراغ شیر آب تا ببینم داغ نشده باشد. پنجاه سال عادتِ تشت و آب سردِ لوله‌ها، با یک پکیج از بین نمی‌رود. و عیال هم... خوب، می‌دانم که تا وقتی هست، به دنبال حیاط برای شستن می‌گردد. وظیفهٔ ذاتی‌اش است دیگر.

جنگ سرد و گرم

### «جنگِ سرد و گرم؛

از بحرآباد تا الکاترازِ ۲۲۵ متری»

خاطرم هست سال ۶۴، با کلی دوندگی سه دانگِ یک گرمابه در بحرآباد خریدیم. آن روزها حمام فقط محل شستن نبود، «رسانه‌ی ملی» بود؛ از اخبارِ گرانیِ گوشت تا دندان‌کشی و مشت‌مال، همه‌چیز در بخارِ آب حل می‌شد. نظامِ طبقاتی هم در غرفه‌ها جاری بود: کارگر یک‌سو، تاجر یک‌سو، روحانیون هم با احترام در غرفه‌ی خودشان!

آن زمان، قانونِ نانوشته‌ای داشتم: **«اصراف ممنوع!»**. شیر آب گرم را باز می‌کردم تا آبِ سردِ لوله‌ها تخلیه شود و به آب گرم برسم. تشتِ تعدیل‌کننده هم همدمِ وفادارم بود. نتیجه؟ پوستِ تنم اول استحمام از سرما یخ می‌زد و آخرِ کار از داغیِ بی‌حساب می‌سوخت.

اما شکنجه‌ی اصلی؟ **عیال!**

در خانه‌های سنتیِ قبلی، سیستمِ لوله‌کشی مثلِ یک «پروژه‌ی نفوذی» عمل می‌کرد. تا زیر دوش می‌رفتم و به آن ۳ دقیقه‌ی طلاییِ «ولرم» می‌رسیدم، عیال در آشپزخانه شیرِ ظرفشویی را تا آخر باز می‌کرد تا دمای دوشِ من شبیه به «رولت روسی» شود؛ یا می‌رفت توی حیاط و با شلنگ، چنان حقِ آبِ مرا ضایع می‌کرد که فشارِ آبِ دوشم به اندازه‌ی قطره‌چکانِ سرم می‌شد! عیال هم با معصومیتی ساختگی از پشتِ در می‌گفت: «داشتم حیاط رو می‌شستم، مگه چیه؟»

تا اینکه رسیدیم به این عمارتِ جدید.

شبِ اول، با پکیج و کالکتورِ هوشمند رفتم زیر دوش. شیر را باز کردم؛ نوزده ثانیه بعد، آبِ ولرم و یکنواخت شروع به باریدن کرد. نه تشتی در کار بود، نه لرزیدن از سرما، نه فریاد برای قطعِ آبِ آشپزخانه!

همان‌جا وسط حمام، دست‌هایم را به آسمان بلند کردم و گفتم: **«عافیت باد، حسن! بالاخره از دستِ دیکتاتوریِ آب خلاص شدی!»**

صدای عیال از پشتِ در آمد: «تموم نشد؟ راهرو رو خیس کردم!»

با لبخندِ پیروزمندانه گفتم: «هرچقدر می‌خوای آب باز کن بانو! کالکتورِ هوشمند دستِ تو را از آبِ گرمِ من کوتاه کرده است. من در جزیره‌ی آزادی‌ام!»

عیال خندید و گفت: «حالا فکر کردی پکیج داری، دیگه گیر نمی‌افتی؟ دارم می‌رم سراغِ شیرِ اصلی!»

خندیدم و گفتم: «برو که این آخرین سنگرِ حاکمیتِ تو بود که سقوط کرد!»

خلاصه دکتر، ما بالاخره بعد از پنجاه سال، «پکیج‌دار» شدیم؛ اما هنوز هم هر بار که زیر دوش می‌روم، با چشمِ نگران به شیرِ آب نگاه می‌کنم که مبادا عیال دکمه‌ی «شکنجه» را از راهِ دور زده باشد!

چهار جبهه

استراتژیِ چهار جبهه!

من سال‌ها در یک آپارتمان چهل‌متری با یک مستراحِ اشتراکی زندگی کردم. آن روزها که جوان بودم و مثانه‌ام مثل سنگ خارا کار می‌کرد، هر بار که می‌رفتم آن تو، انگار وارد اتاق بازجویی شده‌ام! پسرم از پشت در لگد می‌زد که «بابا، تیم ملی بازی داره، می‌خوام تخلیه شم تمرکز کنم!»، زنم جیغ می‌کشید که «نخودها روی اجاق وا رفت، بیا بیرون بشورمشون!» و دخترم هم با خط‌کش از زیر در پیغتم می‌فرستاد که «دیرم شد!».

من همیشه می‌نالیدم: «خدایا! یعنی می‌شود روزی برسد که من باشم و یک مستراحِ خلوت؟ که در آن به فلسفه فکر کنم و روزنامه بخوانم؟»

خدا دعایم را مستجاب کرد، اما به سبک خودش! یعنی صبر کرد تا تمام موهای سرم بریزد، دندان‌هایم در لیوان آب استراحت کنند و غده‌ای به نام «پروستات» در بدنم به اندازه یک خربزه مشهدی رشد کند! آن‌وقت بود که به من ثروت داد و این عمارت چهار مستراحه را!

حالا من صاحب عمارتی هستم که در هر ضلعش یک توالت فرنگیِ براق مثل تخت پادشاهی می‌درخشد. بچه‌ها بزرگ شده‌اند و هر کدام در یک کشور دیگر دنبال سرنوشت‌شان رفته‌اند. من مانده‌ام و حاج‌خانم و چهار مستراح!

یک بار حاج‌خانم گفت: «مرد، بیا این خانه را بفروشیم، برویم یک آپارتمان نقلی بگیریم. تمیز کردن این همه سنگ توالت کمرم را شکست!»

نگاهش کردم و گفتم: «هرگز! تو نمی‌فهمی. این مستراح‌ها برای من حکمِ پناهگاه‌های استراتژیک را دارند. من در حال جنگ با طبیعت هستم!»

حالا برنامه روزانه‌ام این است:

ساعت سه صبح، پروستات زنگ بیدارباش را می‌زند. من با افتخار به سمت **مستراح شماره یک (جبهه شمالی)** می‌روم. هیچ‌کس پشت در نیست. هیچ‌کس نمی‌گوید «زود باش». نیم ساعت می‌نشینم و به عکس جوانی‌ام روی دیوار راهرو نگاه می‌کنم.

ساعت پنج صبح، دوباره فراخوان صادر می‌شود. این بار به **مستراح شماره دو (جبهه شرقی)** نقل مکان می‌کنم تا طلوع آفتاب را از پنجره کوچک آنجا ببینم. با خودم می‌گویم: «عزیز نسین کجایی که ببینی، حالا که دیگر چیزی برای دفع کردن ندارم، چهار تا خروجی دارم!»

یک روز رفیق قدیمی‌ام، «اسماعیل استخوانی» آمد خانه‌مان. نگاهی به وسعت خانه انداخت و آه کشید: «خوش به حالت فلانی، عجب عمارتی! چه کیفی می‌کنی با این همه اتاق.»

گفتم: «اسماعیل جان، اتاق‌ها مال مهمان است. مردِ پیر را با اتاق چکار؟ من اینجا چهار تا سنگر دارم که در هیچ‌کدام‌شان صدای "بیا بیرون گند زدی به حال ما" شنیده نمی‌شود. این یعنی دموکراسی مطلق!»

دیروز داشتم در مستراح شماره چهار (که مخصوص میهمان است و دکوراسیون طلایی دارد) جدول حل می‌کردم. حاج‌خانم از پشت در داد زد: «مرد! نیم‌ساعت است آن تویی، نیمرو یخ کرد، بیا بیرون!»

لبخندی زدم و گفتم: «خانم، من برای این سکوت چهل سال اجاره‌نشینی کشیدم و دو کیلو پروستات بزرگ کردم! فعلاً جبهه چهارم را تخلیه نمی‌کنم. برو به کارهایت برس، اینجا تنها جایی است که من هنوز تویش پادشاهی می‌کنم!»

روزگار هم هدیه‌اش را این‌طور به آدم می‌دهد؛ اول دندان را می‌گیرد، بعد کباب می‌دهد. اول پاهایت را می‌گیرد، بعد کفش چرم ایتالیایی می‌دهد. و در نهایت، وقتی مثانه‌ات را به اندازه یک قوطی کبریت کوچک کرد، به تو عمارتی با چهار مستراح می‌دهد تا بدانی که «آرامش» یعنی: **تعددِ توالت، بدونِ استرسِ از پشتِ درب ماندگان

تخت

### استراتژیِ چهار جبهه؛ مانیفستِ پادشاهِ بی‌تخت!

من سال‌ها در آپارتمان‌ و منازل ، با یک مستراحِ زندگی کردم. آن روزها که جوان بودم و مثانه‌ام مثل سنگِ خارای بحرآباد کار می‌کرد، هر بار که وارد آن چهاردیواری می‌شدم، انگار به اتاق بازجویی رفته‌ام! مهدی از پشت در لگد می‌زد که: «بابا! تیم استقلال بازی داره، زود بیا بیرون می‌خوام تمرکز کنم!»، میترا خانم از آشپزخانه بانگ برمی‌آورد که: برنج ها روی اجاق وا رفت، بیا بیرون !» و آن یکی هم با خط‌کش از زیر در پیغام می‌فرستاد که: «دیر شد!».

من همیشه سر به آسمان بلند می‌کردم و می‌نالیدم: «خدایا! یعنی می‌شود روزی برسد که من باشم و یک مستراحِ خلوت؟ که در آن به فلسفه فکر کنم، پادکست گوش بدهم و وبلاگم را آپدیت کنم؟»

خدا دعایم را مستجاب کرد، اما دقیقاً به سبک خودش! یعنی صبر کرد تا تمام موهای سرم بریزد، قندم روی ۱۱۱ فیکس شود و غده‌ای به نام «پروستات» در بدنم به اندازه یک خربزه مشهدی رشد کند! آن‌وقت بود که به من ثروت داد و این عمارتِ ۲۲۵ متری با چهار مستراحِ براق را!

حالا من صاحب عمارتی هستم که در هر ضلعش یک توالت فرنگی مثل تختِ پادشاهی می‌درخشد. بچه‌ها رفته‌اند پی سرنوشت‌شان و من مانده‌ام و حاج‌خانم و چهار سنگرِ استراتژیک!

یک بار میترا خانم گفت: «حسن، بیا این خانه را بفروشیم، برویم یک آپارتمان نقلی بگیریم. تمیز کردنِ این همه سنگِ توالت و "مستر" کمرم را شکست!»

نگاهِ عاقل‌اندر‌سفیهی به او انداختم و گفتم: «هرگز! تو نمی‌فهمی. این مستراح‌ها برای من حکمِ پناهگاه‌های جنگی را دارند. من در حال نبرد با طبیعت هستم!»

حالا برنامه روزانه‌ام طبق «نقشه‌ی عملیاتی» پیش می‌رود:

ساعت سه صبح، پروستات زنگِ بیدارباش را می‌زند. من با افتخار به سمت **مستراح شماره یک (جبهه شمالی)** می‌روم. هیچ‌کس پشت در نیست. هیچ‌کس نمی‌گوید «زود باش». نیم ساعت می‌نشینم و به مسیرِ زندگی‌ام از بحرآباد تا اینجا فکر می‌کنم.

ساعت پنج صبح، دوباره فراخوان صادر می‌شود. این بار به **مستراح شماره دو (جبهه شرقی)** نقل‌مکان می‌کنم تا طلوع آفتاب را از پنجره‌ی کوچک آنجا رصد کنم. با خودم می‌گویم: «عزیز نسین کجایی که ببینی، حالا که دیگر چیزی برای دفع کردن ندارم، چهار تا خروجیِ مجلل دارم!»

دیروز « مهدی هاشمی »، رفیق قدیمی‌ام، آمد خانه‌مان. نگاهی به وسعتِ عمارت انداخت و آه کشید: «خوش به حالت دکتر، عجب عمارتی! چه کیفی می‌کنی با این همه اتاق.»

گفتم: « مهدی جان، اتاق‌ها مال مهمان است. مردِ شصت‌ساله را با اتاق چکار؟ من اینجا چهار تا سنگر دارم که در هیچ‌کدام‌شان صدای "بیا بیرون گند زدی به حال ما" شنیده نمی‌شود. این یعنی دموکراسیِ مطلق! یعنی آزادیِ بیان در خلوت‌ترین حالتِ ممکن!»

دیشب داشتم در مستراح شماره چهار (که مخصوص میهمان است و دکوراسیونِ طلایی دارد) یک پادکستِ فلسفی گوش می‌دادم. میترا خانم از پشت در داد زد: «مرد! نیم‌ساعت است آن تویی، چای سرد شد، بیا بیرون!»

لبخندی زدم، تکیه دادم به سرامیک‌های درجه‌یک و گفتم: «بانو، من برای این سکوت، چهل سال اسباب‌کشی کردم، ۲۲ بار کارتن بستم و یک پروستاتِ بزرگ پرورش دادم! فعلاً جبهه چهارم را تخلیه نمی‌کنم. اینجا تنها جایی است که من هنوز تویش "پیازِ غلطان" نیستم؛ اینجا لنگر انداخته‌ام و پادشاهی می‌کنم!»

روزگار هم هدیه‌اش را همین‌طور قطره‌چکانی می‌دهد؛ اول دندان را می‌گیرد، بعد کبابِ بره‌ می‌دهد. اول پاهایت را می‌گیرد، بعد کفشِ چرمِ ایتالیایی می‌دهد. و در نهایت، وقتی مثانه‌ات را به اندازه یک قوطی کبریت کوچک کرد، به تو عمارتی با چهار مستراح می‌دهد تا بدانی که آرامش یعنی: **تعددِ توالت، بدونِ استرسِ پشتِ‌درب‌ماندگان!**

امپراتوری لنگ

### «امپراتوریِ لنگ در هوا؛ استراتژیِ پیاز غلطان»

در یکی از همان عصرهایِ دلگیرِ مشهد، با یکی از رفقای قدیمی‌ام که سال‌ها بود ندیده بودمش، در یک کافه‌ی گران‌قیمت قرار گذاشتم. او هنوز کارمند بود، با چهره‌ای آفتاب‌خورده و چشمانی که مدامِ جدولِ اقساطِ بانک را زیرورو می‌کرد. من اما با کت‌وشلواری که بوی موفقیت می‌داد – و البته در جیب‌هایش برگه‌های قراردادِ چندین مگاپروژه – نشسته بودم.

او با حسرت به قهوه‌ام نگاه کرد و گفت: «حسن! تو چطور این‌همه برج ساختی؟ تو که از همان بحرآباد با هم شروع کردیم. من هنوز قسطِ همان آپارتمانِ چهل‌متری‌ام را می‌دهم و تو داری برای نصفِ شهر خانه می‌سازی! تو لابد یک گنجِ بادآورده پیدا کردی؟»

سیگاری روشن نکردم، اما یک جرعه قهوه خوردم و خندیدم. خنده‌ای که بیشتر شبیه به «گریه‌یِ یکِ پیازِ غلطان» بود. گفتم: «گنج؟ نه برادر! من فقط یک فرمول ساده یاد گرفتم: **اگر به بانک ۱۰ میلیون بدهکاری، تو بیچاره‌ای؛ اما اگر به بانک ۱۰ هزار میلیارد بدهکاری، این بانک است که بیچاره است!»**

او مات و مبهوت ماند. ادامه دادم: «ببین، تمامِ این هلدینگ‌های ساختمانی – مثل هلدینگ فتوحی – و تمامِ این بانک‌ها، اسیرِ من هستند. فکر می‌کنی چرا پروژه جدیدِ ۲۲ هزار متری‌ام را استارت زدم؟ چون اگر نزنم، پروژه‌های قبلی که نیمه‌کاره مانده بودند، مثلِ یک دومینویِ عظیم فرو می‌ریزند. هلدینگ فتوحی خوب می‌داند که اگر حسن خاوری زمین بخورد، اول از همه خودش زیرِ آوارِ بدهی‌ها له می‌شود. پس مجبورند با من همکاری کنند! مجبورند وام‌های جدید بدهند تا من بتوانم وام‌های قبلی را تسویه کنم و پروژه جدید را راه بیندازم.»

دوستم با وحشت گفت: «این که کلاهبرداری است! این که شبیه...»

حرفش را قطع کردم: «نه! این اسمش **"مدیریتِ ریسکِ کلان"** است. این همان دوری است که در آن افتاده‌ام. من پروژه‌ی جدید را می‌سازم، از پیش‌فروشِ آن، بدهیِ پروژه قبلی را می‌دهم. برای اینکه پروژه جدید خواب نخوابد و به سود برسد، باید پروژه‌ی بعدی را شروع کنم. هلدینگ‌ها هم که شریکِ غمِ من هستند، با کمال میل حمایت می‌کنند. چرا؟ چون هیچ‌کس دلش نمی‌خواهد کشتی‌ای که خودش هم در آن نشسته، غرق شود.»

او گفت: «یعنی تو شب‌ها راحت می‌خوابی؟»

گفتم: «آرامشِ من در همان چهار تا مستراحِ خانه‌ام است که برایت گفتم! چون می‌دانم که این امپراتوریِ من، رویِ هوا ساخته شده؛ مثلِ حبابِ صابون، درخشان و زیبا، اما به شدت لرزان. من "پیاز غلطان" هستم. اگر بایستم، می‌گندم. اگر حرکت کنم، اشکِ همه را در می‌آورم! من درگیرِ یک بازیِ بی‌پایانم؛ پروژه‌های ساختمانیِ من، نردبان‌هایی هستند که فقط وقتی رویِ هم چیده می‌شوند، به من اجازه می‌دهند نفس بکشم. اگر یک نردبان کم شود، کلِ ساختار فرو می‌ریزد.»

رفیقم سکوت کرد. انگار تازه فهمیده بود که آن ثروتِ ظاهری، چقدر ترسناک است. گفت: «پس تو هم در دامی، فقط دامِ تو بزرگ‌تر از دامِ من است.»

گفتم: «دقیقاً! تفاوتِ من و تو در ابعادِ فاجعه است. تو اگر قسط ندهی، بانک خانه‌ات را می‌گیرد. من اگر قسط ندهم، بانکِ مرکزی مجبور می‌شود یک جلسه اضطراری تشکیل دهد! من گروگان‌گیرِ حرفه‌ایِ سیستم هستم، چون سیستم بدونِ من نمی‌تواند آمارِ رشدِ ساخت‌وسازش را پر کند. من، حسن خاوری، آن "پیاز غلطان" هستم که هلدینگ‌ها مجبورند برایِ بالا رفتنِ قیمتِ سهام‌شان هم که شده، مدام بغلش کنند و از این‌طرف به آن‌طرفِ بازارِ مسکن بغلتانند.»

او با حالتی بینِ تحسین و ترحم به من نگاه کرد. من هم بلند شدم، کت‌وشلوارم را مرتب کردم و گفتم: «حالا پاشو برویم که باید بروم قراردادِ پروژه بعدی را با فتوحی ببندم. اگر نبندم، آن پروژه قبلی که در کرج شروع کردیم، مثلِ یک کِشتیِ بی‌لنگر غرق می‌شود!»

او با خودش فکر کرد که چه زندگیِ باشکوهی دارم، و من با خودم فکر کردم که **چقدر خوب است که این‌همه حمام در خانه دارم؛ چون اضطرابِ این امپراتوری، واقعاً آدم را به «مستر» نیازومند می‌کند!**

کوه نوردی در عمارت

کوه نوردی در عمارت

من حسن خاوری‌ام؛ پزشک عمومیِ بازنشسته، انبوه‌سازِ همیشه درگیر، و تازه‌واردِ یک خانه‌ی نو…

خانه‌ای که راستش را بخواهید هنوز هم گاهی می‌ایستم و بو می‌کشمش؛ مثل ماشین صفر کیلومتر. همان بوی نویی که آدم را یاد روزی می‌اندازد که هنوز هیچ‌کس روی دیوارش تکیه نداده، هیچ بچه‌ای با ماژیک رویش یادگاری ننوشته و هیچ سوسکی هم احساس شهروندی درجه‌یک نکرده!

قبل از این، ۲۲ تا خانه عوض کرده بودم؛ همگی کهنه، کارکرده، با خاطرات و ترک‌ها و لوله‌هایی که انگار از نسل هخامنشی به ارث رسیده بودند.

خانه‌ی قبلی ویلایی بود، ۴۰ ساله، فرسوده… بوی فاضلابش هم از آن بوهایی بود که با بازسازی کامل هم قهر نمی‌کرد.

هر چی سم می‌زدی، سوسک‌ها نه تنها نمی‌مردند، انگار تقویت هم می‌شدند؛ بعضی‌هاشان چنان با اعتمادبه‌نفس راه می‌رفتند که فکر می‌کردی سند شش‌دانگ دارند!

حالا اما… عمارت جدید. پارکینگ با ریموت باز می‌شود؛ ماشین‌ها زیر سقف مثل «موم» استراحت می‌کنند. آسانسور هم داریم؛ با موسیقی! یعنی می‌توانی در کسری از دقیقه همراه ملودی بروی بالا.

ولی من؟ من آدمِ آسانسور نیستم. من با آسانسور فقط وقتی آشتی می‌کنم که بار دستم باشد یا مهمان داشته باشیم. وگرنه… پله‌ها را انتخاب می‌کنم. برای اینکه با سارکوپنی سالمندی شوخی ندارم.

اینجا ۷۵ تا پله دارد؛ و من حداقل روزی ده بار بالا و پایین می‌روم. حسابش را که کردم دیدم می‌شود حدود **۱۵۰۰ پله در روز**. اگر هر پله را ۲۰ سانت بگیری، یعنی من روزی حدود **۳ کیلومتر ارتفاع** را با پا طی می‌کنم؛ تازه بدون اینکه از شهر خارج شده باشم!

اگه ارتفاع کرج از سطح دریا را که ۱۳۱۲ متر است را به ۳۰۰۰متر پله پیمایی من اضافه کنی می شود معادل ۴۳۰۰متر که قله دو خواهران استان البرز را تداعی کمی کند

آری

من هر روز در بدون اینکه از منزل خارج شوم دلخواهتون را در آغوش می گیرم

خدا کنه میترا خانم عیال متوجه نشه و الا حسابم با کرام الکاتبین است

اما داستان فقط ورزش نیست… من یک نوآوری هم اضافه کرده‌ام:

**من با یک لنگِ نیمه‌مرطوب راه می‌افتم.**

هم دستم به نرده است که زمین نخورم، هم همان‌طور که پله ها را می‌روم، **دستگیره‌ها را گردگیری می‌کنم**. یعنی پله‌نوردی من همزمان سه تا فایده دارد:

۱) ورزش، هم بدنی و هم مغزی با پله نوری معکوس ۲) نظافت، ۳) پیشگیری از سقوط.

این را اگر در دانشگاه درس نمی‌دهند، مشکل دانشگاه است!

پایین آمدن از پله را هم بی‌گدار نمی‌روم. می‌دانم از نظر بیومکانیک فشارش بیشتر است، برای همین **اغلب رو به عقب** پایین می‌آیم؛ هم زانو کمتر غر می‌زند، هم مغزم بیشتر کار می‌کند. این‌طوری هم زانو تقویت می‌شود، هم CNS مجبور است تمرکز کند… که آلزایمر هم بفهمد با چه کسی طرف است و دور عمارت من را خط بکشد.

در مسیر سربالایی هم هر چیزی ببینم که به ساختمان نمی‌آید—کاغذ، زباله، ته‌سیگار—جمع می‌کنم.

این‌طور نیست که بگویم «مدیریت ساختمان کیه؟»

من خودم هم مدیرم، هم نیرو خدماتی، هم واحد کنترل کیفی، هم واحد ایمنی!

اصلاً انگار ساختمان‌سازی از من بیرون نمی‌رود؛ حتی وقتی دارم ورزش می‌کنم، دارم «پروژه» را هم سر و سامان می‌دهم.

بعد می‌رسم به پارکینگ ۷۰۰ متری‌مان…

اینجا دیگر ورزش وارد فاز حرفه‌ای می‌شود. من فقط نمی‌رسم و برگردم.

پارکینگ را **ساماندهی** می‌کنم، به **شیر آب و شلنگ** سر می‌زنم، نظافتش را چک می‌کنم، گاهی هم خودم دست به کار می‌شوم.

یعنی یک جایی باید معلوم شود که این عمارت نو، صاحب دارد؛ صاحبش هم کسی است که با «ریموت» تنها خوشحال نمی‌شود—با تمیزی و نظم خوشحال می‌شود.

حالا نتیجه چیست؟

نتیجه این است که من در این خانه نو، هم دارم عادت می‌کنم، هم دارم آن را «به سبک خودم» زندگی‌پذیر می‌کنم.

پله‌نوردی برای من فقط بالا و پایین رفتن نیست؛ یک جور فلسفه است:

**حرکت + نظم + مراقبت + ادامه دادن**.

---

## تبلیغ رسمیِ ورزش «پله‌پیماییِ کاربردی» (به سبک من)

اگر کسی از من بپرسد «ورزش خوب چیه؟» من می‌گویم:

1) ورزشی که **در برنامه روزانه‌ات جا شود**، نه اینکه منتظر انگیزه بمانی.

2) ورزشی که همزمان یک سود دیگر هم داشته باشد: مثل **نظافت، نظم، کار مفید**.

3) ورزشی که بدن را بسازد اما مفصل را نابود نکند:

- بالا رفتن عالی

- پایین آمدن کنترل‌شده

- و اگر خواستی، کمی هم **عقب‌عقب** برای تنوع عصبی‌عضلانی (با احتیاط)

پس اگر آسانسور دارید، مبارک‌تان باشد؛

ولی **پله‌ها را یتیم نکنید**… پله‌ها هم دل دارند!

عروسی نرفته

حسن خاوری: حسن خاوری: # **حسن

و

عروسی‌ای که فقط برای نرفتن او برگزار شد**

در این سرزمین پهناور، که عدالت در آن گاهی از در وارد می‌شود و از پنجره فرار می‌کند، مردی زندگی می‌کرد به نام **حسن**.

حسن مردی بود شریف، باوجدان، اهل اصول، و مبتلا به مرضی نادر به نام **«جدی گرفتن روابط خانوادگی»**.

این بیماری، خوشبختانه یا متأسفانه، در میان اقوام او ریشه‌کن شده بود و فقط در وجود خودش به‌صورت تک‌گیر باقی مانده بود؛ درست مثل آخرین درخت یک باغ که هنوز خیال می‌کند بهار خواهد آمد.

شبی خبر رسید که **نوه‌ی خاورخانم** عروسی دارد.

طبیعتاً در چنین هنگامه‌ای، خانواده باید گرد هم آیند، دل‌ها شاد شود، کدورت‌ها کنار رود و همه در فضایی سرشار از مهر و محبت، از شام و شیرینی و فیلمبرداری 4K بهره‌مند شوند.

دعوت‌نامه‌ها آمد.

و طبق معمول، نه بر مبنای نسبت، نه حرمت، نه سن، نه عرف، بلکه بر اساس فرمولی پیچیده‌تر از معادلات کوانتومی تنظیم شده بود.

حسن و همسرش میترا دعوت شده بودند.

اما سه خواهر حسن، بدون همسرانشان دعوت بودند.

یعنی خانواده برگزارکننده به آن کشف بزرگ اجتماعی رسیده بودند که:

> **زن متأهل را می‌توان مثل کیف‌دستی، بدون شوهرش به مراسم آورد؛

> اما اگر شوهرش هم بیاید، احتمالاً سقف سالن فرو می‌ریزد.**

حسن که هنوز در قرن‌های منقرض‌شده‌ی شرافت زندگی می‌کرد، گوشی را برداشت و به پدر عروس زنگ زد.

با احترام، نجابت، و کمی هم ساده‌لوحیِ اصیل خانوادگی گفت:

«برادر جان، عمه را بدون شوهرعمه دعوت کردن که رسم نیست. این درست نیست. اگر دعوت می‌کنید، کامل دعوت کنید.»

پدر عروس هم که از شاگردان ممتاز مکتب **«عذرهای آماده برای مصرف»** بود، آهی کشید و فرمود:

«چه کنیم حسن‌آقا، سالن محدود است، بودجه کم است، ظرفیت اجازه نمی‌دهد، زمانه بد شده، مرغ گران شده، دلار بالا رفته، و اصولاً جهان در حال فروپاشی است.»

حسن که هنوز باور داشت کلمات معنایی دارند و اعتراض محترمانه ممکن است اثری بگذارد، با خود گفت:

«پس من هم به احترام خواهران و شوهرخواهرانم نمی‌روم.»

و نرفت.

او نرفت، چون خیال می‌کرد **اعتراض اخلاقی** کرده است.

خیال می‌کرد با این کار، از حرمت خانواده دفاع کرده است.

خیال می‌کرد دیگران هم لابد همین‌قدر حساس‌اند.

خیال می‌کرد دنیا هنوز جایی‌ست که آدم‌ها بابت اصول، هزینه می‌دهند.

اما دنیا، طبق معمول، داشت در گوشه‌ای می‌خندید.

فردا که عکس‌های عروسی منتشر شد، حسن دید که همان خواهرانی که او برای حرمتشان از شام عروسی، موسیقی زنده و بشقاب میوه قاچ‌خورده گذشت کرده بود، همگی در مراسم تشریف داشته‌اند؛

خندان، برافروخته، درخشان، بعضی حتی در ردیف‌های جلو، آن‌چنان راحت و طبیعی که گویی شوهران دعوت‌نشده‌شان نه تنها مسئله‌ای نبوده، بلکه از اول هم قرار بوده در خانه بمانند و قبض برق را نگاه کنند.

حسن با چشمانی که هنوز از بهت گرد شده بود، به عکس‌ها خیره ماند.

او ناگهان فهمید که در یک نمایش بزرگ خانوادگی، نقش **تنها آدمی** را بازی کرده که متن را جدی گرفته است.

در این میان، همسرش میترا که سال‌ها تجربه‌ی زیستن در اقلیم فامیل ایرانی را داشت، با آن آرامش خردمندانه و کمی هم بی‌رحمانه‌ی حقیقت‌گو فرمود:

«مشکل از دنیا نیست حسن، مشکل از سادگی توست.»

و این جمله چنان دقیق بر قلب حسن نشست که گویی مُهر تأیید کل کائنات بود بر این حقیقت تلخ که:

> در مسابقات فامیلی، همیشه کسی بازنده می‌شود که هنوز خیال می‌کند قانون وجود دارد.

حسن، برای اطمینان بیشتر، گلایه‌ای هم نزد خواهران برد.

شاید انتظار داشت بگویند:

«حق با تو بود، تو به احترام ما نرفتی، ما هم نباید می‌رفتیم.»

اما خواهران که سال‌ها در دانشکده‌ی عالیِ **توجیه، تطبیق و ردگم‌کنی احساسی** تحصیل کرده بودند، در پاسخ او را با لقب باشکوه **«خبرکش»** مفتخر کردند.

یعنی مردی که به‌جای خوردن شام عروسی و دست‌زدن وسط آهنگ، رفته بود دنبال اصول، حالا متهم شده بود به اینکه چرا اصول را به زبان آورده است!

و این‌گونه بود که حسن، در یک شب تاریخی، هم‌زمان به چند مقام نائل شد:

- **تنها فردی که از سر اصول نرفت**

- **تنها فردی که از نرفتنش ضرر کرد**

- **تنها فردی که بعداً فهمید بقیه رفته‌اند**

- و در نهایت، **تنها فردی که به‌جای تقدیر، عنوان خبرکش گرفت**

این ماجرا بار دیگر ثابت کرد که در خانواده، همیشه آن کس که نجیب‌تر است، بیشتر شبیه احمق‌ها به نظر می‌رسد؛

نه چون واقعاً احمق است،

بلکه چون دوروبرش را کسانی پر کرده‌اند که سال‌هاست فهمیده‌اند:

> **اصول برای سخنرانی خوب است،

> اما برای عروسی باید دید شام چه می‌دهند.**

حسن آن شب نرفت، چون دایی بود.

چون برادر بود.

چون مردی بود که هنوز فکر می‌کرد احترام، چیزی بیشتر از یک کلمه‌ی تزئینی در پیامک‌های مناسبتی‌ست.

اما دیگران رفتند، چون:

- ارکستر آمده بود،

- فیلمبردار آمده بود،

- لباس

حسن خاوری: نو پوشیده ب

حسن خاوری: ودند،

- و اصول، مثل همیشه، جا برای نشستن در سالن پیدا نکرده بود.

و اگر از حسن بپرسید در این قصه چه چیزی از همه دردناک‌تر بود، شاید نگوید نرفتن به عروسی.

شاید نگوید جا ماندن از مهمانی.

شاید حتی نگوید لقب خبرکش.

بلکه بگوید دردناک‌ترین چیز این بود که:

> **او برای حفظ حرمت کسانی نرفت که خودشان اصلاً حرمتِ مورد نظر او را لازم نمی‌دانستند.**

و این، خلاصه‌ی تمام تراژدی‌های خنده‌دار زندگی‌ست:

آدم گاهی برای دفاع از یک پرچم، آن‌قدر جانفشانی می‌کند که آخر سر می‌فهمد صاحب پرچم خودش آن را داده دست بچه‌اش بادبادک بسازد.

---

# **نتیجه اخلاقی به سبک عزیز نسین**

در روزگار ما، اگر خواستی در عروسی فامیل بر اساس اصول تصمیم بگیری، اول مطمئن شو که بقیه هم **اصول را به‌اندازه‌ی قرمه‌سبزی و سالاد فصل جدی می‌گیرند**.

وگرنه آخرش تو در خانه می‌مانی، آنها در عکس‌ها لبخند می‌زنند، و بعد هم تو می‌شوی **خبرکشِ ساده‌لوحِ باوجدان**.

حاج عباس صالحی

# قصه‌ی حاج عباس…

وقتی توی یک خانواده‌ی دوازده نفره به دنیا بیایی،

غذا دیگر فقط غذا نیست…

می‌شود آرزو.

می‌شود رؤیا.

می‌شود سهمی که همیشه باید برایش بجنگی.

یادم هست سفره که پهن می‌شد،

چشم‌هایم قبل از دست‌هایم حرکت می‌کرد.

حساب می‌کردم کدام لقمه بزرگ‌تر است،

کدام ظرف زودتر خالی می‌شود.

و درست همان روزها بود که فهمیدم

بهترین راه رسیدن به غذای خوشمزه،

شاگرد آشپز شدن است!

و خدا در محله‌ی ما

یک فرشته داشت به نام **عباس آشپز**.

---

حاج عباس فقط آشپز نبود؛

فرمانده‌ی عطرها بود.

فرمانده‌ی دیگ‌های جوشان.

وقتی کفگیر را در دیگ می‌چرخاند،

انگار پرچم فتح را بالا می‌برد.

هر جا عزا بود،

هر جا عروسی بود،

هر جا مراسم دینی بود،

اسم اولی که می‌آوردند:

«عباس را خبر کنید.»

و عباس همیشه می‌گفت:

«پسر، بیا با من.»

من شاگردش شدم.

هم شکمم سیر می‌شد،

هم دلم.

دیگ‌ها که جا می‌افتاد،

آخر کار همیشه غذایی می‌ماند.

می‌گفت:

«ببر خانه‌تان. سهم خانواده‌ات.»

آن لقمه‌ها فقط برنج و خورشت نبود.

طعم عزت داشت.

طعم دیده شدن داشت.

---

اما عباس فقط مرد دیگ و کفگیر نبود.

ما که بچه‌مسجدی و مذهبی بودیم،

عباس فرمانده پایگاه بسیج مسجد هم بود.

با همان دستی که دیگ هم می‌زد،

دل جوان‌ها را هم جمع می‌کرد.

در جنگ،

نامش فقط عباس آشپز نبود؛

یکی از فرماندهان شجاع جبهه بود.

می‌گفتند وسط آتش و گلوله

همان‌قدر آرام بود

که کنار دیگ برنج.

من همیشه به او نگاه می‌کردم

و در دلم می‌گفتم:

«کاش یک روز شبیه عباس شوم.»

او فقط آرزوی غذایی مرا برآورده نکرد؛

آرزوی انسانی شدنم را ساخت.

---

در کار خیر پیش‌قدم بود.

اگر کسی محتاج بود،

عباس زودتر از همه خبردار می‌شد.

اگر مسجد کاری داشت،

عباس جلوتر از همه می‌ایستاد.

او مردی بود که

کمک می‌کرد

بی‌آنکه دیده شود.

---

وقتی دوستم،

همبازی کودکی‌ام،

حمیدحسین نصرالله

داماد عباس شد،

احساس کردم افتخارمان دو برابر شده.

حالا عباس فقط الگوی من نبود؛

پدرزن رفیقم هم بود.

خانواده‌اش بیشتر از همیشه

به دل ما گره خورد.

---

چند وقت پیش خبر رسید

که عباس با سرطان جنگیده

و آرام رفته است.

وقتی شنیدم،

حس کردم یکی از ستون‌های محله

فرو ریخته.

اما بعد یادم آمد…

مردانی مثل عباس نمی‌روند.

ریشه می‌دوانند.

در پسرش،

**رضا صالحی**،

همان مردم‌داری را می‌بینم.

همان لبخند آرام،

همان دستِ باز برای کمک.

عباس ادامه دارد.

در رفتار رضا.

در خاطره‌های ما.

در هر دیگی که برای مردم می‌جوشد.

---

حاج عباس برای من

فقط یک آشپز نبود.

فقط یک فرمانده نبود.

فقط یک بسیجی نبود.

او به من یاد داد

مرد بودن یعنی

سیر کردن شکم مردم

و آرام کردن دلشان.

یعنی

در جنگ شجاع باشی

و در صلح مهربان.

یعنی

وقتی دستت به دیگ می‌رسد

یادت باشد دستی هم به نیازمند برسد.

---

این قصه را

از دل خودم

تقدیم می‌کنم به:

حمیدحسین نصرالله

که داماد مردی بزرگ شد،

و

آقا رضا صالحی

که راه پدر را مردانه ادامه می‌دهد.

حاج عباس رفت،

اما عطر کارهای خیرش

هنوز در کوچه‌های بحرآباد می‌پیچد…

و من

همیشه شاگرد آن مرد

باقی می‌مانم. 🌹

ملاحسین

## ملاحسین؛

مردی که درِ خانه‌اش قفل نداشت

من بچهٔ بحرآبادم؛

دهی که آن وقت‌ها هنوز «همه» یک خانواده بودند.

نه دیواری بلند بود، نه دلی تنگ.

آن زمان، ملا بودن شغل نبود.

کسی از دین نان نمی‌خورد.

هر که منبر می‌رفت، صبحش بیل دستش بود یا عصا به دست گوسفند می‌راند.

ملاحسین هم همین‌طور بود.

متدین بود، مسئله‌گو بود، پای منبر می‌نشست و گاهی هم خودش پامنبری می‌کرد،

اما نانش را از دامداری و فروشندگی درمی‌آورد.

گاهی هم بساط دستفروشی راه می‌انداخت.

همه فن حریف بود.

نه عمامه‌ای رسمی داشت، نه عنوانی،

اما حرمتش از خیلی‌ها بیشتر بود.

ملاحسین دوست پدرم بود.

همسرش صفا خانم، رفیق مادرم.

پسرش احمد، جان‌جانیِ من.

برادرش اکبرآقا، رفیق برادرم.

ما و آن‌ها، دو خانواده نبودیم؛

یک خانه بودیم در دو حیاط.

درِ خانه‌شان هیچ‌وقت بسته نبود.

نه «یاالله» لازم بود، نه در زدن.

اگر گرسنه بودی، سفره پهن بود.

اگر غم داشتی، دل باز بود.

اگر خوشحال بودی، خنده شریک داشت.

یادم هست ملاحسین یک‌بار دوچرخه‌ای را از دوشاخه چرخ عقبش گرفت،

یک‌دستی،

و برد بالا…

آن‌قدر بالا که ما بچه‌ها دهان‌مان باز مانده بود.

زور بازویش کم نبود،

اما زور دلش بیشتر بود.

واسطه شد خواهرم مرضی را برای همسایه‌شان، آقای شهروز، خواستگاری کند.

چه خواستگاری خجسته‌ای شد…

مرضیِ

از خوشبخت‌ترین خواهرهایم شد.

و من همیشه می‌گویم:

دست خیر ملاحسین پشت آن وصلت بود.

خانه‌اش پاتوق بود.

نه فقط برای ما،

برای همهٔ بحرآباد.

آن وقت‌ها اگر کسی مریض می‌شد،

همه نگران بودند.

اگر کسی عروسی داشت،

همه داماد بودند.

اگر کسی عزادار می‌شد،

همه سیاه می‌پوشیدند.

خزان عمر،

ملاحسین را برد.

پدرم را هم برد.

صفا خانم را هم.

مادرم را هم.

اما بعضی آدم‌ها نمی‌روند.

در عکس می‌مانند،

در خاطره می‌مانند،

در دل می‌مانند.

من هنوز در اینستاگرامم عکس صفا خانم را دارم؛

مادر دومم بود.

با احمد هم دست برادری داده‌ام.

ما بزرگ شدیم،

ده عوض شد،

خانه‌ها دیوار کشیدند،

درها قفل شدند…

اما یاد ملاحسین که می‌افتم،

همان پسر بچه‌ای می‌شوم که

بی‌اجازه وارد خانه‌ای می‌شود

که صاحبش لبخند می‌زند و می‌گوید:

«خوش آمدی پسرم… خانه خودته.»

نبرد بحراباد

### جنگ بزرگ بحرآباد و میتی‌آباد

**پارت اول:

سنگ‌هایی که مرز داشتند**

در کودکی ما، دنیا خیلی ساده‌تر از امروز بود.

دنیا از چند چیز تشکیل می‌شد:

خانه، مسجد، مدرسه، و یک دشمن طبیعی که خدا برای سرگرمی بچه‌ها آفریده بود.

برای ما بچه‌های بحرآباد، آن دشمن طبیعی چیزی نبود جز میتی‌آباد.

حالا چرا؟

هیچ‌کس دقیق نمی‌دانست.

نه جنگی بین دو روستا رخ داده بود،

نه دعوای آبی،

نه دعوای زمینی.

تنها جایی که بحرآبادی و میتی‌آبادی با آرامش کنار هم زندگی می‌کردند

قبرستان مشترک بود.

اموات دو روستا سال‌ها بود که در کنار هم خوابیده بودند

و احتمالاً از این دشمنی‌های ما حسابی تعجب می‌کردند.

---

ده کنار بحرآباد در اصل مهدی‌آباد نام داشت،

اما ما با لهجه خودمان آن را میتی‌آباد صدا می‌کردیم.

اهالی آن بیشتر ریشه در نوقِ کرمان داشتند

و لهجه‌شان هم کاملاً نوقی بود.

در مقابل، ما بحرآبادی‌ها خودمان را

نیمه‌شهری، نیمه‌مشهدی، و کاملاً باکلاس تصور می‌کردیم

و طبیعی بود که با لهجه نوقی کمی فاصله فرهنگی داشته باشیم!

---

بچه‌های میتی‌آباد حتی برای دبستان هم به بحرآباد می‌آمدند.

مدرسه ما نام باشکوهی داشت:

دبستان فاتح بحرآباد.

اسمش آن‌قدر قهرمانانه بود

که آدم انتظار داشت داخلش حداقل دو سه ژنرال و یک فرمانده جنگی درس بدهند.

اما در عمل،

چند معلم داشتیم،

چند نیمکت چوبی،

و ارتشی از بچه‌هایی که بیشتر از درس

به فکر بازی و شیطنت بودند.

---

اما لحظه‌ای که تاریخ واقعی دو روستا در آن رقم می‌خورد

زنگ آخر مدرسه بود.

وقتی زنگ خانه – یا به قول میتی‌آبادی‌ها زنگ خونه – به صدا درمی‌آمد

دانش‌آموزان دو روستا به شکلی منظم از هم جدا می‌شدند.

مثل دو ارتش که بعد از جلسه سازمان ملل

به مرزهایشان برمی‌گردند.

مرز هم مشخص بود:

جاده قدیم قوچان.

یک طرف جاده بحرآباد،

طرف دیگر میتی‌آباد.

و درست در همین نقطه بود

که روابط دیپلماتیک دو ملت

به پایان می‌رسید.

---

وقتی به مرز می‌رسیدیم

دو لشکر کودکانه

در دو سوی جاده صف می‌کشیدند.

و بعد

با شکوهی که در تاریخ جنگ‌ها کمتر دیده شده

سنگ‌پرانی بزرگ آغاز می‌شد.

سنگ‌ها با سرعتی حیرت‌انگیز

از مرز عبور می‌کردند.

بچه‌ها جاخالی می‌دادند،

می‌خندیدند،

و گاهی هم با افتخار

یکدیگر را هدف قرار می‌دادند.

هیچ‌کس هم نمی‌پرسید چرا.

در آن سن،

آدم برای سنگ‌پرانی

احتیاج به دلیل فلسفی ندارد.

---

این کمینه نیز

در رزومه درخشان دوران کودکی خود

یک افتخار نظامی ثبت کرده است.

بله.

با یک پرتاب دقیق

موفق شدم سر یک میتی‌آبادی را بشکنم.

پیروزی بزرگی بود.

اما مثل همه پیروزی‌های تاریخی

پیامدهایی هم داشت.

چند روزی از ترس انتقام میتی‌آبادی‌ها

در حالت نیمه‌فراری به سر می‌بردم.

---

ماجرا وقتی پیچیده‌تر شد

که دوست عزیزم مهدی هاشمی

با احساس مسئولیت اجتماعی بالا

خبر این پیروزی را به خانواده ما رساند.

نتیجه چه شد؟

برادر بزرگ‌ترم

که از معدود تحصیل‌کرده‌های بحرآباد بود

و تا دیپلم هم پیش رفته بود

مرا مورد بازخواست قرار داد.

در آن زمان

دیپلم داشتن در بحرآباد

تقریباً معادل مقام استادی دانشگاه بود.

بنابراین

حکم صادر شد

و تنبیه هم اجرا گردید.

---

آن روزها تحصیلات بومی ما معمولاً تا پنجم یا ششم ابتدایی ادامه داشت.

بعد از آن

آدم رسماً فارغ‌التحصیل می‌شد

و وارد عملگی شریف می‌گردید.

اما برادر من

با همان دیپلم پرافتخار

یکی از چهره‌های علمی منطقه محسوب می‌شد

و طبیعی بود که وظیفه تربیت نسل بعدی

بر عهده او باشد.

و آن نسل بعدی

متأسفانه من بودم.

---

اما جنگ بحرآباد و میتی‌آباد

به همین‌جا ختم نمی‌شد.

ما هنوز

از خیلی چیزها خبر نداشتیم…

از صلح‌های موقت،

از دشمنی‌های دوباره،

و از رازهایی که بعدها فهمیدیم.

اما آن داستان‌ها

می‌ماند برای

پارت دوم.

اشیانه ای در دستان زخمت کودک کار

### آشیانه‌ای در سنگلاخ

**(خاطره‌ای از روزهای عملگی و جوجه‌ای که مادرش بودم)**

تابستان برای هم‌کلاسی‌های من، بوی سفر، طعم بستنیِ پسته و صدای خنده در سایه‌سارِ باغ‌های طرقبه را داشت؛ اما برای من، تابستان با هرمِ آفتابِ مشهد شروع می‌شد و با بوی گچ و خاکِ خیس‌خورده تمام می‌شد.

دوازده ساعت کارِ مداوم. تصور کن؛ آجرها را در آب می‌زدیم تا خاکشان برود و بعد پرتاب می‌کردیم بالا. بنا، مثل یک رهبر ارکستر، منتظر بود و من، کودک‌کارِ نحیفی بودم که باید این ریتم را قطع نمی‌کردم. آن زمان دستکش لاکچری بود! ما با گوشت و پوستمان با زبریِ آجر و طنابِ زبرِ قرقره کلنجار می‌رفتیم.

شب که به خانه می‌رسیدم، دست‌هایم آن‌قدر ساییده و نازک شده بود که وقتی استکان چای را می‌گرفتم، انگار داشتم گدازه برمی‌داشتم! داغیِ چای مستقیم به عصب‌هایم می‌زد. دست‌هایم چنان زبر و پر از ابله بود که اگر کسی با من دست می‌داد، شانه خالی می‌کرد. اما منِ کودک، در دلم به این زبری افتخار می‌کردم. فکر می‌کردم این زبری، مدال افتخار من است؛ نشانه‌ی اینکه «مرد» شده‌ام و تنبل نیستم.

آن روزها که در محوطه بیمارستان قائم عملگی می‌کردم، از پشت پنجره‌ها به پرستارها نگاه می‌کردم. آن‌ها در سایه بودند، روپوش سفید داشتند و دنیایشان با دنیای من که زیر آفتابِ کُشنده بودم، فرسنگ‌ها فاصله داشت. آن‌وقت‌ها سقف آرزوی من، همان سایه بود. می‌گفتم خدایا می‌شود روزی من هم پرستار شوم و در سایه کار کنم؟

اما در میان آن همه زمختی و سنگ و سیمان، من یک «دل‌خوشی» داشتم. یک جوجه‌ی کوچک که تمام دنیای عاطفی من بود.

شب‌ها که خسته و متلاشی از کار برمی‌گشتم، این جوجه منتظرم بود. وقتی دست‌های زبر و زمختم را باز می‌کردم، او با چه ولعی خودش را میان ترک‌های دستم جا می‌کرد. انگار دست‌های من برای او نه سوهان بود و نه سنگ؛ برای او گرم‌ترین آشیانه‌ی جهان بود. او لای دست‌های من طوری آرام می‌گرفت که انگار زیر بال مادرش است.

حتی وقتی دراز می‌کشیدم، می‌آمد و خودش را داخل لباس کارم قایم می‌کرد. من با آن جوجه، خستگیِ دوازده ساعت آجر انداختن را فراموش می‌کردم.

اما یک شب... روزگارِ زمخت، زهرش را به منِ کودک زد.

آن شب از شدت خستگیِ کار، چنان به خوابِ عمیقی رفته بودم که انگار در انتهای یک چاهِ تاریک بودم. خوابم سنگین نبود، سنگ شده بود. در میانه‌ی آن خوابِ سربی، ندانسته و نخواسته، غلت زده بودم.

صبح که بیدار شدم، دنیا روی سرم خراب شد. جوجه‌ی کوچک من، زیر سنگینیِ بدنی که از کارگری خرد و خمیر بود، تمام کرده بود. آشیانه‌اش، قتلگاهش شده بود.

تا چند روز بعد، زیر همان آفتابِ داغِ بنایی، وقتی داشتم آجر پرت می‌کردم یا با قرقره سطل‌های گچ را بالا می‌کشیدم، اشک‌هایم با عرقِ پیشانی‌ام قاطی می‌شد و روی خاک‌ها می‌ریخت. من برای جوجه‌ام گریه می‌کردم، در حالی که دست‌هایم بوی سیمان می‌داد و دلم بوی تنهایی.

آن روزها گذشت. سقف آرزوهایم بلندتر شد. از پرستاری گذشتم و پزشک شدم. حالا دیگر در سایه می‌نشینم، اما هر بار که به دست‌هایم نگاه می‌کنم، هنوز ردِ آن تاول‌ها را حس می‌کنم. حالا که ۲۰ هزار قدم راه می‌روم، می‌دانم که این پاها و این بدن، در کوره کارگری آبدیده شده‌اند.

دکتر خاوریِ امروز، مدیون آن کودکِ کارگری است که لای دست‌های زمختش، قلبی به نرمیِ بال یک جوجه داشت.

رویای پرواز و مرکب وصل پینه

# مرکبِ وصله‌پینه

و

رویای پرواز

### (روایتی از دستانِ خاکی و سقف‌های بلند؛ به قلم دکتر حسن خاوری)

در روزگاری که آرزوها در پستوی خانه‌های شلوغ دفن می‌شدند، برای من، «دوچرخه» چیزی شبیه به یک افسانه‌ی دور بود. من، هفتمین فرزندِ پدری بودم که تمام دارایی‌اش برای جابه‌جایی در میان شلوغی‌های شهر، یک دوچرخه‌ی کهنه بود؛ همان دوچرخه‌ای که تا آخرین نفس، وفادارانه برایش رکاب زد. اما آن دوچرخه برای قدِ کوچکِ من، شبیه به قله‌ای فتح‌ناپذیر بود.

یادم هست دزدانه به سراغش می‌رفتم. چون قدم به زین نمی‌رسید، تنه را زیر بغل می‌گرفتم و از میانِ کلافِ فلزیِ دوچرخه، کج و معوج رکاب می‌زدم. حفظ تعادل در آن وضعیت، شبیه به بندبازی روی طناب بود. بارها و بارها، «تنبونِ» گشادم لای زنجیرِ سیاه و چربِ دوچرخه گیر می‌کرد و من با صورتی خاکی به زمین می‌خوردم. زانوهایم همیشه نشانِ زخم و خون داشت، اما دردِ زمین‌خوردن در برابرِ چند ثانیه حسِ رهایی، هیچ بود.

آن سال، تابستانِ مشهد برای من بوی بازی نمی‌داد؛ بوی هرمِ آفتاب و خاکِ خیس‌خورده می‌داد. سه ماه تمام در میانِ بناها و معمارها، شاگردی کردم. از طلوع تا غروب، آجرها را در آب می‌زدم و بالا می‌انداختم تا با دستمزدِ آن، رویایم را بخرم. و سرانجام، صاحبِ اولین دوچرخه‌ی زندگی‌ام شدم؛ یک هیولای عجیبِ دست‌دوم!

دوچرخه‌ی من یک شاهکارِ مهندسیِ فقر بود! دوشاخه‌ی جلویش از یک دوچرخه ۲۸ بزرگسال و تنه‌اش متعلق به یک دوچرخه کودکانه بود. وقتی سوارش می‌شدم، قسمت جلویش بالاتر می‌ایستاد و من در خیالم، سوار بر یک «موتور تریل» در جاده‌های کوهستانی می‌تاختم.

تنها وقتِ آزادم، فاصله‌ی کوتاه میان نماز صبح تا طلوع آفتاب بود؛ قبل از آنکه دوباره به اسارتِ آجرها درآیم. اولین باری که در آن گرگ‌ومیشِ صبحگاهی سوار بر آن مرکبِ وصله‌پینه شدم، زمین زیر پایم غیب شد. چنان لذتِ نابی در جانم دوید که در تمام ۶۰ سال زندگی‌ام، فقط یک‌بار دیگر تجربه‌اش کردم: زمانی که در بیمارستان به خاطر دردِ آپاندیس به من مورفین زدند و ناگهان از جهنمِ درد به بهشتِ بی‌وزنی پرتاب شدم. آن دوچرخه، مورفینِ روحِ من بود.

البته که آن مرکب، بیشترِ اوقات خراب بود. چون پول تعمیرش را نداشتم، نیمی از راه او مرا می‌برد و نیمی دیگر، من او را روی دوش می‌کشیدم! مردم می‌خندیدند، اما من می‌دانستم که برای رسیدن به قله، گاهی باید بارِ رویاهایت را هم به دوش بکشی.

سال‌ها گذشت. آن کودکِ کار که دست‌هایش از زبریِ آجر مثل سوهان شده بود، هرگز اجازه نداد رویاهایش زیر آوارِ فقر بماند. من درس خواندم، جنگیدم و آن دست‌های خاکی را به **پزشکی** حاذق تبدیل کردم. اما داستان به اینجا ختم نشد. من به همان صنعتی بازگشتم که روزی در آن شاگردی می‌کردم؛ این بار نه برای جابه‌جا کردن آجر، بلکه به عنوان یک **انبوه‌ساز**. با همان دست‌هایی که روزی زخمِ زنجیر دوچرخه را می‌بست، سقف‌هایی برای هزاران نفر ساختم و به لطف خدا، به ثروت و مکنتی رسیدم که روزی در خواب هم نمی‌دیدم.

امروز که این‌ها را می‌نویسم، روی صندلیِ راحتِ اتومبیلم نشسته‌ام، همسرم رانندگی می‌کند و من به افق خیره شده‌ام. از آن «تنبونِ» گیر کرده در زنجیر تا این زندگیِ آرام و متمول، پلی ساخته‌ام به بلندای تمامِ عمرم.

**پیام من به تو، ای کودکِ رنج‌کشیده که امروز دستانت بوی کار می‌دهد:**

به پینه‌های دستت افتخار کن. این‌ها مدال‌های پیروزی تو هستند. سختی‌ها فقط یک «فصل» از کتابِ زندگی‌ات هستند، نه تمامِ داستان. من، دکتر خاوری، شاهدِ زنده‌ی این حقیقتم که از دلِ خاک و سیمان، می‌توان به عرش رسید. اگر امروز مجبور ای بارِ دوچرخه‌ی خرابِ زندگی‌ات را به دوش بکشی، خسته نشو! تو در حالِ ساختنِ عضلاتی هستی که روزی تو را به پرواز در می‌آورند.

خستگیِ راه تمام می‌شود، اما شکوهِ آن پروازِ صبحگاهی، تا ابد در جانت می‌ماند.

فقر +سوزاک=مرگ

### مرگ در سایه‌ی آسمان‌خراش‌ها؛ وقتی «فقر» از «سوزاک» کشنده‌تر می‌شود

دیشب، در میانه‌ی سکوتِ گروه مجازی همکاران، چشمانم روی یک «کیس ریپورت» خشک شد. پزشک که باشی، کلمات برایت بو و طعم دارند. وقتی خواندم «دختر ۱۹ ساله»، بوی جوانی و طراوت آمد؛ اما وقتی به «ترشحات چرکی»، «اندوکاردیت» و «سفر به امارات» رسیدم، بوی تندِ فقر و تعفنِ استثمار مشامم را پر کرد.

این گزارش، شرحِ ۱۱ روز جنگِ نابرابر بود. نبردِ نایسریا با پیکرِ نحیف دختری که احتمالاً بزرگترین جرمش، «گرسنگی» و «رویای یک زندگی معمولی» بود.

**پرده اول: تشخیص‌های اشتباه و دردهای پنهان**

همه چیز از یک ترشحِ ساده شروع شد. او به داروخانه رفت، مترونیدازول گرفت و خودش را درمان کرد. چرا؟ چون احتمالاً پولِ ویزیت متخصص را نداشت، یا شاید از قضاوتِ جامعه می‌ترسید. دو بار خطای تشخیصی همکارانِ ما هم مثل تیر خلاص بود. آن‌ها فقط «واژن» را دیدند، اما «سبک زندگی» و «فریادِ پنهانِ دردهای اجتماعی» او را ندیدند. سوزاکِ خاموش، آرام‌آرام از سرویکس گذشت، به خون رسید و مثل یک ارتشِ ویرانگر به مفاصل و قلبش شبیخون زد.

**پرده دوم: شیخ‌نشین‌ها و بهای یک لقمه نان**

آنچه در این گزارشِ پزشکی نوشته نشده بود، اما منِ پزشکِ پیر بین خطوطش خواندم، فقرِ اقتصادیِ کشوری است که دخترانش را برای «سدِّ جوع» (سیر کردن شکم)، راهیِ شیخ‌نشین‌های خلیج فارس می‌کند. او به دوبی و شارجه می‌رفت تا نان بیاورد، اما با خودش «باکتریِ مرگبار» آورد. او تنش را به حراج گذاشته بود تا شاید در این دنیای بی‌رحم، زنده بماند؛ غافل از اینکه نایسریا، بی‌رحم‌تر از واسطه‌ها و قوادهاست.

**پرده سوم: فروپاشیِ یک کالبد**

روز اول بستری: تب ۳۹ درجه و قلبی که با تاکی‌کاردی، آخرین استغاثه‌هایش را فریاد می‌زد.

روز پنجم: دریچه‌ی آئورتش را بریدند و عوض کردند. دریچه‌ای که شاید سال‌ها پیش با عشق می‌تپید، حالا خانه‌ی لخته‌های عفونی شده بود.

روزهای بعد: سکته مغزی، دیالیز، نارسایی کبد... انگار تمام اندام‌هایش با هم به توافق رسیده بودند که دیگر در این دنیایِ ناعادلانه نمانند. او در ساعت ۱۶:۲۲ روز یازدهم مُرد.

**واکاویِ من: دردِ مشترک**

من پزشکم و می‌دانم که «DGI» (عفونت منتشر سوزاکی) درمان دارد؛ پنی‌سیلین و سفتریاکسون برایش کافی بود. اما آنچه درمان ندارد، «بیماریِ اقتصادی» است.

آن دختر ۱۹ ساله می‌توانست امروز زنده باشد، اگر در شهرش شغلی بود، اگر کرامت داشت، اگر مجبور نبود برای گذرانِ زندگی، «سکس‌ورکرِ» سفرهای دوبی شود.

من که سال‌ها پیش با دست‌های زخمی بنایی می‌کردم تا آینده‌ای بسازم، امروز قلبم برای این «دخترکِ کار» به درد می‌آید. او هم کارگری می‌کرد، اما در مسیری که هیچ بازگشتی نداشت. ما فقط یک بیمار را از دست ندادیم؛ ما بخشی از شرافت و امنیتِ جامعه‌مان را در آن آی‌سی‌یو دفن کردیم.

سوزاک او را نکشت؛ او را فقر کشت، او را بی‌تدبیریِ مدیرانی کشت که سفره‌ها را کوچک کردند تا دخترکانِ این سرزمین، لقمه‌نانشان را در خونِ خویش بزنند و بخورند.

مربع فقر۲

حسن خاوری: # مربعِ فقر و پسری که تسلیم نشد

### روایتی از دکتر حسن خاوری، با صدای مادری که ایمانش از فقر بزرگ‌تر بود

من در مثلثِ فقر به دنیا نیامدم؛

سهم من از دنیا، یک **مربعِ کاملِ محرومیت** بود.

یک ضلعش **فقر مالی** بود؛

خانه‌ای پرجمعیت، سفره‌ای کم‌رمق، و شکمی که بیشتر از آن‌که سیر باشد، به صبر عادت کرده بود.

ضلع دومش **فقر فرهنگی** بود؛

روستای بحرآباد، با همه سادگی و محرومیتش، جایی نبود که کودک در آن افق‌های دور را به چشم ببیند. دنیا همان‌جا تمام می‌شد؛ میان گرد و خاک، دیوارهای کاهگلی، و سقف کوتاه آرزوها.

ضلع سومش **فقرِ قیافه** بود؛

بله، این را بی‌تعارف می‌گویم.

روزگار اگر در تقسیم نعمت‌ها خسیس نبود، لااقل در تقسیم زیبایی با من شوخیِ تلخی کرده بود.

پوست گندم‌گونم زیر آفتابِ چوپانی و عملگی، دیگر گندم‌گون نبود؛

سوخته بود، تیره شده بود، نامنظم شده بود؛

انگار نقشه‌ای جغرافیایی بود که هر تکه‌اش را آفتاب با خط‌کشِ بی‌رحمی کشیده باشد.

سوءتغذیه و کمبود پروتئین هم قد و بالایم را به هم ریخته بود؛

قدی نه‌چندان راست، شکمی جلوآمده، و هیکلی که به جای آن‌که ابهتِ کودکی بدهد، سوژه‌ی تمسخر می‌ساخت.

و ضلع چهارم؟

**لهجه.**

من نه درست مشهدی بودم، نه زابلی، نه بلوچی، نه افغانستانی.

من آمیزه‌ای بودم از همه‌ی این‌ها.

زبانم هم مثل زندگی‌ام وصله‌پینه بود.

کافی بود چند کلمه حرف بزنم تا طرف مقابلم، پیش از آن‌که بفهمد چه می‌گویم، بپرسد:

**«شما کجایی هستی؟»**

اگر هم می‌خواستم فارسیِ معیار حرف بزنم، زبانم به لکنت می‌افتاد، واژه‌ها فرار می‌کردند، و جمله‌ها ناتمام می‌ماندند.

انگار حتی کلمات هم حاضر نبودند راحت در دهان من بنشینند.

من با این **مربعِ فقر** بزرگ شدم:

فقر پول، فقر فرهنگ، فقرِ ظاهر، و فقرِ زبان.

در مدرسه، این مربع، خودش را بیشتر نشان می‌داد.

بچه‌ها گاهی می‌خندیدند، معلم‌ها گاهی تبعیض را پشت نمره‌ها و نگاه‌ها پنهان می‌کردند.

یادم هست یک بار امتحان علوم دادم و شدم **۱۹/۷۵**.

رقیب درسی‌ام، مهدی هاشمی، پسر سفیدرو و خوش‌قیافه‌ی کلاس، **۱۶/۵** گرفته بود.

خانم افشارها، معلم علوم، نمره‌ی او را گرد کرد و بیست داد.

و من؟

من همان ۱۹/۷۵ ماندم.

عجیب اینجاست که ناراحت نشدم.

خوشحال بودم که دست‌کم از نمره‌ی خودم چیزی کم نکرده‌اند.

در همان سن کم، دنیا را این‌طور فهمیده بودم که:

**خوش‌تیپی هم نمره دارد، همان‌طور که بدگل بودن جریمه دارد.**

این را پذیرفته بودم.

نه از سر رضایت، از سر عادت.

کودکی که زیاد تحقیر می‌شود، بی‌عدالتی را هم مثل نانِ خشک، آرام‌آرام می‌جود و قورت می‌دهد.

اما در خانه، یک نفر بود که اجازه نمی‌داد من خودم را همان‌طور که دنیا می‌دید، ببینم:

**مادرم.**

مادرم سوادِ دانشگاهی نداشت، اما دلش از خیلی فیلسوف‌ها روشن‌تر بود.

او وقتی مرا نگاه می‌کرد، نه آن پوستِ سوخته را می‌دید، نه آن شکمِ جلوآمده را، نه آن لهجه‌ی درهم را.

او چیز دیگری می‌دید.

شب‌ها که از کار برمی‌گشتم و خسته گوشه‌ای می‌افتادم، مادرم گاهی بی‌آن‌که مستقیم نگاهم کند، به زن‌های همسایه می‌گفت:

**«این بچه یه چیزی می‌شه. خدا توی دلش آتیشی گذاشته که الکی نیست.»**

وقتی از مدرسه دلسرد برمی‌گشتم، وقتی از تمسخرها دلم می‌گرفت، وقتی از ناعادلانه بودن دنیا بغض می‌کردم، مادرم با همان زبان ساده‌ی خودش می‌گفت:

**«تو به صورتت نگاه نکن، به سرت نگاه کن. خدا بعضیا رو خوشگل می‌آفرینه که دیده بشن، بعضیا رو سخت می‌آفرینه که ساخته بشن.»**

آن وقت من درست نمی‌فهمیدم یعنی چه.

فقط می‌دیدم در جهانی که همه‌چیز علیه من صف کشیده، هنوز یک نفر هست که به من نه از سر ترحم، که از سر یقین نگاه می‌کند.

مادرم می‌گفت:

**«پسرم زبونش مثل مردم شهر نیست، اما دلش از خیلی‌ها صاف‌تره. دستاش زبره، اما عقلش تیزه. قیافه‌اش شاید دلبر نباشه، ولی اراده‌اش مرد می‌سازه.»**

این حرف‌ها برای من نان نبود، لباس نبود، شهریه نبود؛

اما چیزی بود که از همه‌ی این‌ها مهم‌تر بود:

**باورش کرده بودم که می‌شود از این گودال بیرون آمد.**

من با همان لهجه درس خواندم.

با همان صورت آفتاب‌سوخته درس خواندم.

با همان لباس‌های ساده و اعتمادبه‌نفسِ زخم‌خورده درس خواندم.

با همان زبانی که کلمات در آن می‌لغزیدند و گم می‌شدند، رفتم جلو.

هرجا کم آوردم، کار کردم.

هرجا تحقیر شدم، دندان روی جگر گذاشتم.

هرجا راهی نبود، با ناخن و اراده برای خودم راه کندم.

و سال‌ها بعد، همان پسری که اگر دهان باز می‌کرد می‌پرسیدند «کجایی هستی؟»،

همان پسری که پوستش زیر آفتاب مثل خاکِ ترک‌خورده شده بود،

همان پسری که در مسابقه‌ی نانوشته‌ی زیبایی، از اول بازنده اعلام شده بود،

شد **دکتر حسن خاوری**.

پزشک شد.

و بعد، پا را از آن هم فراتر گذاشت.

وارد ساخت‌وساز شد.

انبوه‌ساز شد.

سقف ساخت، خا

حسن خاوری: نه ساخت، سرمایه ساخت، اعتبار ساخت.

یعنی درست در همان میدانی پیروز شد که روزی در آن، فقط یک عمله‌ی کوچک بود.

اما اگر از مادرم می‌پرسیدی رازِ این همه بالا آمدن چه بود، احتمالاً لبخند می‌زد و می‌گفت:

**«این پسر از فقر نیومد بالا؛ از خودش اومد بالا. فقر فقط سنگ بود، این خودش بود که نردبون ساخت.»**

و باز می‌گفت:

**«خیلیا یک عیب دارن و می‌شکنن. این بچه چهار تا عیب داشت و خم نشد. خدا بعضی بنده‌هاشو سخت‌تراش می‌ده، چون می‌خواد آخرش ازشون چیز قیمتی‌تری دربیاد.»**

امروز اگر کسی به من نگاه کند، شاید فقط یک پزشک موفق و یک انبوه‌ساز متمول ببیند.

شاید اتومبیل، خانه، موقعیت اجتماعی و آسودگی امروز را ببیند.

اما من خوب می‌دانم که درون این ظاهرِ مرتبِ امروز، هنوز آن پسرکِ بحرآبادی زندگی می‌کند؛

پسری با لهجه‌ای که هنوز کامل رام نشده،

با زخمی از تبعیض،

با حافظه‌ای پر از تمسخر،

و با مادری که از میان همه‌ی این کمبودها، یک حقیقت را از همان اول دیده بود:

**بعضی آدم‌ها برای راحتی به دنیا نمی‌آیند؛

برای غلبه کردن می‌آیند.**

اگر این قصه برای کودکی روایت شود که امروز از فقر، از قیافه، از لهجه، از روستا، از تحقیر شدن خجالت می‌کشد،

دوست دارم بداند که محرومیت، حکمِ ابدی نیست.

چهار ضلعِ فقر، زندان‌اند،

اما اگر درونت آتشی روشن باشد،

همان چهار ضلع می‌توانند تبدیل شوند به چهار ستونِ بنایی که روزی روی آن، کاخِ زندگی‌ات را خواهی ساخت.

و اگر هنوز هم کسی از من بپرسد:

**«شما کجایی هستی؟»**

در دلم لبخند می‌زنم و می‌گویم:

**«من از جایی آمده‌ام که خیلی‌ها فکر می‌کنند آخر دنیاست؛

اما برای من، همان‌جا اولِ راه بود

مربع فقر

**مربعِ فقر**

اگر بخواهم صادق باشم، من در «مثلث فقر» به دنیا نیامدم؛

روزگار با من کریمانه‌تر برخورد کرد و یک **ضلع اضافه هم هدیه داد**.

بنابراین سهم من از دنیا شد یک **مربع کامل فقر**.

ضلع اول: **فقر مالی.**

خانواده‌ای دوازده نفره که اگر سفره‌اش را از بالا نگاه می‌کردی، بیشتر شبیه نقشه‌ی کویر لوت بود تا سفره‌ی شام.

پروتئین در خانه‌ی ما مهمان بسیار محترمی بود که سالی یکی دو بار تشریف می‌آورد.

ضلع دوم: **فقر فرهنگی.**

روستای بحرآباد، جایی که سقف آرزوها معمولاً کوتاه‌تر از سقف طویله‌ها بود.

اگر بچه‌ای می‌گفت می‌خواهد دکتر شود، مردم طوری نگاهش می‌کردند که انگار گفته می‌خواهم فضانورد شوم و فردا به مریخ بروم.

ضلع سوم: **فقر قیافه.**

روزگار اگر در پول به من کم لطفی کرده بود، در قیافه کاملاً دست‌ودل‌باز بود!

پوست گندم‌گونم زیر آفتاب چوپانی و عملگی تبدیل شده بود به چیزی شبیه **نقشه‌ی جغرافیای خاورمیانه بعد از چند جنگ منطقه‌ای**.

از سوءتغذیه هم قد و قامتم کمی «طراحی خاص» شده بود؛

شکم جلوتر از بقیه اعضای بدن حرکت می‌کرد و قد هم آن‌قدر که باید، با او همکاری نمی‌کرد.

خلاصه اگر مسابقه‌ی زیبایی برگزار می‌شد، من حتی اجازه نداشتم **تماشاگر** باشم.

اما روزگار هنوز یک شوخی دیگر هم برایم نگه داشته بود.

ضلع چهارم: **لهجه.**

من نه مشهدی بودم، نه زابلی، نه بلوچی، نه افغانستانی.

ترکیبی بودم از همه‌ی این‌ها؛ مثل آش شله‌قلمکاری که آشپز وسط کار یادش رفته دستور غذا چه بوده.

کافی بود سه کلمه حرف بزنم تا طرف مقابلم بپرسد:

«شما دقیقاً **کجایی** هستی؟»

و من خودم هم دقیق نمی‌دانستم چه بگویم.

اگر هم تلاش می‌کردم فارسی معیار صحبت کنم، داستان بدتر می‌شد.

زبانم قفل می‌کرد، کلمات قایم‌موشک بازی می‌کردند، و جمله‌ها مثل ساختمان نیمه‌کاره وسط هوا می‌ماندند.

با این چهار ضلع وارد مدرسه شدم.

در مدرسه البته عدالت برقرار بود؛

یعنی همه به یک اندازه درس می‌خواندند،

اما بعضی‌ها **قیافه هم داشتند**.

یک روز امتحان علوم دادیم.

من شدم **۱۹/۷۵**.

رقیب درسی‌ام، مهدی هاشمی، که پوست سفید و قیافه‌ای سینمایی داشت، شد **۱۶/۵**.

خانم افشارها، معلم علوم، نگاهی به برگه‌ها کرد، کمی به صورت مهدی نگاه کرد، و ناگهان معجزه‌ای آموزشی رخ داد:

نمره‌ی ۱۶/۵ تبدیل شد به **۲۰ کامل**.

و من همان **۱۹/۷۵** ماندم.

راستش ناراحت نشدم.

در همان سن فهمیده بودم که در این دنیا، علاوه بر ریاضی و علوم، یک درس دیگر هم هست به نام **خوش‌قیافگی کاربردی**.

من خوشحال بودم که خانم معلم حداقل از نمره‌ی من چیزی کم نکرده است.

در خانه اما یک نفر بود که اصلاً این محاسبات دنیا را قبول نداشت: **مادرم.**

مادرم وقتی مرا نگاه می‌کرد، نه آن پوست سوخته را می‌دید، نه آن شکم جلوآمده را، نه آن لهجه‌ی عجیب را.

یک بار که همسایه‌ها درباره قیافه‌ام شوخی می‌کردند، مادرم خیلی آرام گفت:

«پسر من شاید صورت قشنگی نداشته باشه، اما **مغزش خوش‌تیپه**.»

آن موقع درست نفهمیدم مغز خوش‌تیپ یعنی چه،

اما بعدها فهمیدم مادرم داشت چیزی را می‌دید که هنوز خودم هم نمی‌دیدم.

گاهی به زن‌های فامیل می‌گفت:

«این بچه یه روزی آدم مهمی می‌شه. شماها فقط آفتاب سوختگیشو می‌بینین، من **کله‌شو** می‌بینم.»

من آن روزها هنوز عمله‌ی بنا بودم.

آجر بالا می‌انداختم، سیمان قاطی می‌کردم، و عصرها با همان دست‌های زبر می‌نشستم درس می‌خواندم.

نه قیافه داشتم، نه لهجه درست، نه پول، نه پشتوانه.

فقط یک چیز داشتم:

**لجبازی با سرنوشت.**

سال‌ها گذشت.

آن پسر چهارضلعیِ محروم، کم‌کم از میان همان خاک و سیمان بالا آمد.

درس خواند.

پزشک شد.

بعد وارد ساخت‌وساز شد.

و روزی رسید که همان بچه‌ی عمله بنا، خودش شد **انبوه‌ساز**.

یعنی روزگار شوخی عجیبی کرد:

پسری که زمانی آجر روی سرش می‌گذاشتند بالا ببرد،

بعدها **آپارتمان‌های چندطبقه ساخت.**

اما اگر از مادرم بپرسید، هنوز هم همان جواب را می‌دهد.

می‌گوید:

«من از اول می‌دانستم این بچه چیزی می‌شود. خدا بعضی‌ها را خوشگل می‌آفریند که عکسشان خوب بیفتد؛

بعضی‌ها را سخت می‌آفریند که **کارهای سخت بکنند**.»

امروز هم اگر جایی حرف بزنم و کسی بپرسد:

«شما کجایی هستی؟»

لبخند می‌زنم.

چون جوابش خیلی ساده است:

من اهل **مربع فقر** هستم؛

جایی که اگر زمینت بزند،

یا می‌شکنی…

یا آن‌قدر جان‌سخت می‌شوی که یک روز از همان چهار ضلع،

**نردبان بسازی و بالا بروی.**

:::

تعامل پدر  با گدای دوره گرد

**نان از تو،

شیر از ما

(خاطره‌ای از اقتصاد مقاومتی در کوچه‌های قدیم)**

در روزگاری که هنوز گداها **کارت‌خوان، QR کد و درگاه پرداخت آنلاین** نداشتند و نظام بانکی هم برای تکدی‌گری تسهیلاتی فراهم نکرده بود، اقتصاد گدایی بر یک اصل ساده استوار بود:

**نان بده، دعا بگیر.**

آن روزها گدایان محترم با یک کیسه کهنه و صدایی تمرین‌دیده در کوچه‌ها می‌گشتند و با لحنی که نصفش دعا بود و نصفش تهدید نرم می‌گفتند:

«خیر ببینی مادر… یه تکه نان بده.»

خانه ما هم در آن سال‌ها، در روستایی که بیشتر به **جغرافیای فقر شبیه بود تا محل سکونت انسان**، یکی از ایستگاه‌های ثابت این کاروان دعا و نان بود.

پدرم مردی بود **پاک‌دل، مؤمن و کمی هم ساده**؛ یعنی اگر کسی به او می‌گفت دنیا فردا تمام می‌شود، احتمالاً اول می‌پرسید:

«قبلش چایی بخوری یا نه؟»

یک روز ظهر، گدایی در خانه ما را زد.

پدر در را باز کرد.

گدا با صدای کش‌دار گفت:

«خدا خیرت بده… یه تکه نان بده.»

پدر لحظه‌ای فکر کرد.

آن روزها در خانه ما **پول نقد تقریباً مثل الماس کمیاب بود** و اتفاقاً آن روز **نان هم نداشتیم**.

اما در حیاط خانه ما یک دارایی استراتژیک وجود داشت:

**یک گاو که تازه دوشیده شده بود.**

پدر با همان سادگیِ عارفانه گفت:

«نان که نداریم… ولی شیر گاو تازه داریم.»

گدا که فکر می‌کرد الان کاسه‌ای شیر می‌گیرد و می‌رود، لبخند زد.

اما پدر ادامه داد:

«بیا با هم **نان و شیر بخوریم.

نان از تو…

شیر از ما.**»

گدا لحظه‌ای مکث کرد.

احتمالاً در ذهنش داشت **قواعد اقتصاد تکدی‌گری** را مرور می‌کرد.

طبق آیین‌نامه نان‌گیری، گدا باید نان بگیرد، نه اینکه **سرمایه اولیه را هم خودش بیاورد**.

ولی از آنجا که پیشنهاد همراه با شیر تازه بود، وسوسه شد.

در همین هنگام مادرم که زنی **تلخ، قاطع و صاحب غیرتی فولادی** بود، از داخل صحنه را فهمید.

وقتی شنید قرار است **نان گدایی وارد حریم خانه شود**، قاطعانه اعلام کرد:

«نان گدایی توی این خانه خورده نمی‌شود.»

پدر که اهل جدل با مادر نبود، سریع راه‌حل پیدا کرد:

«خب… بیرون می‌خوریم.»

و این‌گونه بود که **اولین پیک‌نیک اقتصادی مشترک میان یک گدا و یک خانواده روستایی** در کوچه برگزار شد.

پدر، گدا و برادر بزرگم **علی** ـ که در آن زمان طفلی بود که هنوز معصومیتش کامل از دست نرفته بود ـ در کوچه نشستند.

یک کاسه هم از همسایه قرض گرفتند.

شیر تازه گاو در آن ریخته شد.

گدا کیسه‌اش را باز کرد و چند تکه **نان حاصل یک صبح کامل تکدی‌گری** را بیرون آورد.

نان‌ها خرد شد.

در شیر فرو رفت.

و عملیات **ترید نان و شیر** آغاز شد.

پدر با اشتهای یک کارگر روستایی می‌خورد.

علی با سرعت یک نوجوان گرسنه.

گدا هم ابتدا با رضایت نگاه می‌کرد…

اما کم‌کم متوجه شد یک اتفاق اقتصادی خطرناک در حال وقوع است.

**سرمایه نان او داشت به سرعت مصرف می‌شد.**

هر لقمه‌ای که پدر و علی برمی‌داشتند، موجودی کیسه گدا کاهش می‌یافت.

چند دقیقه بعد، گدا با نگرانی به ته کیسه نگاه کرد.

تقریباً **تمام نان‌های صبحش تبدیل به ترید نان‌شیر شده بود**.

در نهایت وقتی آخرین تکه نان هم در کاسه شیر غرق شد، گدا دیگر نتوانست سکوت کند.

با صدایی که دیگر چندان شبیه صدای دعاکننده‌ها نبود، گفت:

«آقا… این چه کاریه؟!

از صبح در این کوچه و آن کوچه نان جمع کردم…

همه‌اش را خوردید!»

پدر که هنوز مشغول ترید آخرین لقمه بود، گفت:

«خب تو هم خوردی دیگر.»

گدا که احساس می‌کرد در یک **سرمایه‌گذاری شکست‌خورده** گرفتار شده، شروع کرد به اعتراض و کمی هم ناسزا.

همین لحظه مادرم که از دور صحنه را زیر نظر داشت، وارد میدان شد.

مادر اصولاً با **ناسزا در کوچه ما** مشکل داشت.

در نتیجه بدون ورود به بحث‌های اقتصادی، با چند حرکت سریع و قاطع، گدا را از میدان خارج کرد.

گدا که هم **سرمایه نانش را از دست داده بود** و هم **چند ضربه آموزشی دریافت کرده بود**، در حالی که غرغر می‌کرد محل را ترک کرد.

پدر کاسه را لیسید، آهی از رضایت کشید و گفت:

«شیر گاو امروز واقعاً چسبید.»

و این‌گونه بود که در تاریخ اقتصاد روستای ما ثبت شد:

تنها معامله‌ای که در آن

**گدا نان آورد،

ما شیر دادیم،

و در نهایت

گدا هم نان را باخت، هم دعوا را.**

:::