فرار
«فرار
از الکاترازِ ۲۲۵ متری»
در خانه قبلی، وضعیتِ تختخوابِ ما مصداق بارزِ «حصرِ خانگیِ تشدیدی» بود. تخت ما از سه طرف به دیوار و پنجره چسبیده بود و سمتِ چهارم، یعنی تنها خروجیِ استراتژیکِ اتاق، تحت اشغالِ کاملِ عیال قرار داشت. ایشان حکمِ «تنگهی هرمز» را داشتند؛ هیچ کشتیِ نفتی (بخوانید: دکتر حسن خاوری) بدون اجازهی عبور از ایشان، حقِ خروج از آبهای سرزمینیِ تخت را نداشت.
روحیاتِ «تمامیتخواه» همین است؛ پارتنر باید در زاویهی دیدِ مستقیم باشد تا مبادا هوسِ دموکراسی یا خروج از حاکمیتِ مطلقهی استبدادی به سرش بزند. من بارها فکر کردم اگر میتوانستم این شرایط را برای کمیساریای عالی پناهندگان توضیح بدهم که چگونه تحت «دیکتاتوریِ مضاف» زندگی میکنم، احتمالاً نه تنها پناهندگی، که جایزهی صلح نوبل برای «صبرِ ایوبوار» به من میدادند. اما افسوس که من هم مثل «مسعود سعد سلمان»، تمامِ عمرم را در حبسیاتِ خودم سر کردم و تنها هنرم این بود که دیوارهای زندان را با اشعارِ طنزآلود و وبلاگنویسی زینت بدهم.
اما تقدیر چرخید و ما به این عمارتِ جدید نقل مکان کردیم.
در اتاقخوابِ جدید، تختِ ما «تاج» ندارد و از چهار طرف به «دریای آزاد» راه دارد! تختِ ما حالا یک جزیرهی خودمختار در وسطِ اقیانوسِ اتاقخواب است.
اینجا دیگر «تنگهی هرمز» معنا ندارد! وقتی اراده میکنم که برای همان نبردِ مقدسِ «مستر» یا هر امرِ حیاتیِ دیگری بستر را ترک کنم، دیگر لازم نیست از میانِ میدانِ مینِ «خواب و بیداریِ عیال» عبور کنم. حالا فاصله تا مستر، تنها چند متر است؛ آنقدر نزدیک که حاکمیتِ مطلقه دیگر بازویِ بلندی برای مهارِ من ندارد.
با خودم میگویم: «آیا من هم مثلِ فرانک موریس و برادرانِ آنگلین، آن سه زندانیِ افسانهای الکاتراز، میتوانم بالاخره از این جزیرهی وحشت فرار کنم؟»
آنها با قاشق تونل کندند و از میانِ موجهای سردِ خلیجِ سانفرانسیسکو گذشتند؛ من هم با «فستینگ» و «دههزار قدم پیادهروی»، دارم خودم را برای این فرارِ بزرگ آماده میکنم.
البته تفاوتِ اصلی ماجرا اینجاست:
زندانیانِ الکاتراز برای رسیدن به «آزادی» فرار کردند، من دارم برای رسیدن به «سرویسِ بهداشتیِ مستر» فرار میکنم!
نیمهشب که میشود، به سقفِ کاذبِ اتاقخواب نگاه میکنم. عیال خوابیده و حاکمیتِ مطلقه در وضعیتِ «استندبای» است. آرام از روی تخت سر میخورم. حسِ «فرانک موریس» را دارم وقتی داشت از دیوارهی زندان بالا میرفت. با خودم زمزمه میکنم: «اگر موفق شوم بی سروصدا به مستر برسم، یعنی الکاتراز سقوط کرده است!»
اما همیشه یک جای کار میلنگد. درست وقتی که فکر میکنم آزادی در یکقدمی است، پاهایم به دمپاییای گیر میکند که عیال عمداً در مسیرِ فرارِ من تعبیه کرده (همان هنرِ «گمسازیِ» ایشان که قبلاً گفتم!).
مسعود سعد سلمان در زندانِ نای، در حسرتِ دیدنِ خورشید بود؛ من در این عمارتِ جدید، در حسرتِ رسیدن به مستر بدونِ بازجوییِ «کجا میری؟» هستم.
دیروز عیال با شک نگاهی به تخت انداخت و گفت: «چرا تخت رو گذاشتی وسط؟ انگار داری آماده میشی واسه فرار!»
من با لبخندی که ترکیبی از ترسِ کودکیهایِ بحرآبادی و شجاعتِ زندانیانِ الکاتراز بود، گفتم: «بانو، این تخت نیست، کشتیِ نجات است! و من، کاپیتانِ این کشتی، هر شب در حالِ تمرینِ عبور از مرزهایِ حاکمیتیِ تو هستم.»
هنوز کسی از الکاترازِ مدرنِ ما فرار نکرده است؛ اما من میدانم... یک شب که عیال خیلی خسته باشد و «ریموتِ کولر» را قایم کرده باشد، من از میانِ این جزیرهی شیک خواهم گریخت.
شاید به سانفرانسیسکو نرسم، اما قول میدهم تا خودِ آشپزخانه بروم و بیخبر از همه، یک لیوان آب بخورم.
**فرارِ بزرگ، نزدیک است!
