یادش بخیر ۲

یادش بخیر ۲

پسرم میگه

بابا

اگه اعتماد به نفس تو را

ماهی سیاه کوچولو

صمد بهرنگی داشت

الان واسه خودش

نهنگ سفید شجاع

اثر آندره لیمبرت

شده بود

میگم

چطو مگه؟

میگه

بابا

تو الان نزدیک ۶۰ سالته

فقط یک دانگ از شیش دانگ حیات ننگین ت را در زمان پهلوی زندگی کردی

و

پنچ دانگ دیگه را

مث همه ملت ایران در

بدبختی

و

رنج

و

نا امنی

و

دزدی و اختلاس

اینها گذروندی

چرا اینقد می گی

یادش بخیر

ولش کن

دیگه شاه مرد و سلطنت بر نمی گرده

تا

به ملت ایران خیری برسه

طلب خیر از اینها

هم مث اینه که

از مرده طلب گوز کنی

من میگم

اولا که

ادب مرد به از دولت اوست

درسته که بساز بفروش و پولدار شدی و چهار روز رفتی باشگاه و به کمک پروتئین و کراتینین گردنت کلف شده و رگ هاش برجسته گردیده

اینها

گوز که هیچی

چس هم واسه صادرات ندارند

الان هم تا ده یازده روز دیگه

عمو ترامپ

میاد و خار مادر اینها تبدیل به عمه شون می کنه

تا

سیبل راحتی

واسه فحش و فحش کشی بایرانی ها شه

آخه

خدا قصدش از خلق عمه این بود

که استرس و فشار های روانی مردم

با فحش دادن به عمه یک دیگه تخلیه بشه

خدا را شکر که پسرهای من هر کدومشون پنچ شیش تا عمه دارند

خواهر هم که ندارند

که غیرتی بشن اگه کسی فحشش بده

و

مادرشون هم اینقد بد اخلاقه که خود من نیز جرات جسارت ندارم

که هیچ

اگه

سهوا

هم از من خطایی سر بزنه

اجداد درخت نشینم را هم پیش نظرم میاره

چه برسه به بابای خدا بیامرزم

بهر حال

شما به من کمک کنید

که

بجای

واژه

یادش بخیر

چی بگم

تا این همه مورد مواخذه و متاعبه قرار نگیرم

یا ترامپ

ادرکنی

یادش بخیر ۳

یادش بخیر ۳

معمولا تو محل ما همه را به اسم پدر و پدر بزرگشون می شناختند

مث همین علی نوعی خودمون که بنام علی حاج میزاعلی مشهور بود

یا همی همکلاسی خودم

ممد زارع

مشهور به

محمد اصغر اسکندر

اما

خانواده ما همیشه یه جور با دیگران متفاوت بود

مثلا

مرحوم پدر را به اسم مادرشون که مادر بزرگ خودم باشه

حسین خاور

صدا می زدند

وقتی هم که شناسنامه اجباری شد

ی نسبت به آخرش اضافه شد

و

گردید

حسین خاور ی

حالا بز ها شم فروخت و رفت کربلا

شد کربلایی حسین خاوری

و

خلاصه آن

همون

کلبسین خاور

اینچنین بود

که

یکی از مشهور ترین

و

قدرتمندترین فامیل ها در کوچه محله ما که یک خونه بیشتر نداشت شکل گرفت

اما

علی حاج میرزاعلی

نمی دونم چرا اسم خودش و باباش هردو علی بوده

شاید

علی و میرزا علی دو تا اسم شناخته می شدند

در این خصوص بهتر است از نظر کارشناسی برادر ارشدم استاعلی کسب معلومات نمود

چون ایشان

تسلط کامل بر تاریخ و فرهنگ بحراباد داشته و تمامی عشیره ها و قبله های آن را از بیگ بنگ تا کنون با علم انصاب نام می بردند

ای علی نوعی

یا

همو علی حاج میرزاعلی سابق آدم خیری بود

تو بحراباد هم تشریفات مرگ و عزی خیلی از عروسی و دامادی مهمتر و مفصل تر بود

آخه

واسه ما همیشه مرده ها مهمتر از زنده ها بودند

راستش

زنده های ما هم چندان زندگی نمی کردند و بیشتر مرده متحرک محسوب می شدند

و

مقبره بزرگان ما از کاخ سفید و کرملین وسیع تر و بطبع آن پرشکوه و پر خرج تر بوده و هست

و

متولیان مقابر بزرگان

متوجه این بودند که تولیت آنها کمتر از پادشاهی نیست

و

بریز و بپاش های شاهانه آنها رشک افسانه های هزار و یک شب را بر می انگیخت

و

بعدا سابقه بالاترین مقام اجرایی یعنی ریاست جمهوری نیز در تولیت ها دیده می شد

حالا

تا ما هم تا

سقوط سخت

نکرده ایم

بر گردیم سر علی نوعی

که تولیت افتخاری قبرستان بحراباد را نیز در چنته داشت

خدا بیامرز

آدم خوبی بود

اهل دزدی و فساد مث سایر مسئولین محترم نظام مقدس نبود

چون معمولا

مرگ ناغافل به قافله عمر انسانها دست برد می زند

این بنده خدا

بطور خود جوش قبل از عزرائیل بر سر اموات بحرابادی حاضر می شد و امورات

میت را به نحو احسن مدیریت می کرد

و

دنیا و آخرت بحرابادی ها

را تحت سلطه مبارک خود داشت

می دونید

بحر اباد یعنی

اجتماعی بر جوار بحر و دریا

هر چند در تواریخ و بررسی های ژئو فیزیک در هیچ کدام از ادوار زمین شناسی در بحراباد دریا مشاهده نشده است

اما

نظر به اینکه مشهد نزدیک بحراباد بود و حاشیه نشین آن محسوب می گردید

و

در حواشی نیز میزان جرایم خشن و سازمان یافته بیشتر است

شاید دریایی از جرایم و اعدام و دوره گردانی اشرار در بحراباد وجه تسمیه آن باشد

و

باز هم در این مورد باید از

تاریخ ناطق بحراباد

یعنی

استا علی

استعلام نمود

که صد البته

نظر من به ایشان نزدیکتر است

و

مرحوم علی نوعی مسئولیت آبرسانی و لوله کشی آب شرب را نیز بعد آز خشکیدن قنات بحراباد به عهده داشت که با استقرار دولت مرکزی

و

سرکوبی استقلال و خودمختاری بحراباد

بعدا به سازمان آب مشهد واگذار گردید

خدایش رحمت کناد

یادش بخیر

یادش بخیر

همش با همین جمله شروع می کنم

دیگه زیاد تکراری شد ه

اصلا سالهاست که خیر و برکت از زندگی ایرانی ها رخت بر بسته

خیلی ها میگن

وقتی قدر

پهلوی ایرانساز

را ندونستیم

و

کفران نعمت کردیم

خیر و برکت از زندگی مون رفته

بعضی ها هم برعکس می گن

معتقدند

حکومت فردی و نقض مشروطیت توسط شاه و بستن فضای سیاسی و آزاد گذاشتن فعالیت تشکل های هرمی گلدکوئستی مذهبی منتج به زایش جمهوری اسلامی از دل سلطنت پهلوی شد

نتیجه نهایی یکیست

شاه رفت و امام آمد

همچنانکه

ثروت رفت و فقر آمد

خیلی ها معتقدند

که ملت ایران یک حکومت بدهکار روحانیت بوده

چنانچه در اروپای قرون وسطی تحت حاکمیت پاپ ها نیز اروپائیان بدهی شان را به حاکمیت روحانیت مسیحی تسویه کردند

و

بعد روی خوشبختی و رفاه و دمکراسی و شکوفایی علوم را زیارت کردند

با وجود اینکه روشنفکران ایرانی دوره سیاه حکومت پاپها که ره‌آوردی

جز

طاعون

و

سل

و

فقر

و

بیماری

و

خرافات

نداشت را مطالعه کرده بودند

باز هم در قالب ملی مذهبی

به حاکمیت روحانیت در این ملکت کمک نمودند و تجربه اروپای قرون وسطی را در این سر زمین تکرار کردند

بهر حال نسل سوخته ما در ایران به یغما رفته و نابود شده

خاطره ای غم بار و مصیبت زا برای آیندگان به ارث خواهد گذاشت و جز با تف و لعنت بر گورمان کسی حتی نخواهد شاشید

عجب شانسی

زندگی مون ریده شد توش

و

به قبر مان نیز شاشیده گردید

و

از هم اکنون نیز باید از آیندگان بخاطر این حد از

حماقت

و

ترس

و

ظلم پذیری

خودمان عذر خواهی کنیم

الان

نسل جدید

در مترو حاضر نیستند صندلی شان را به سالمندان واگذار کنند

و

با صراحت اعلام می کنند

که

این مادر قحبه ها بودند که انقلاب کردند و ما را به روز سیاه نشاندند و عرضه هیچ حرکت و جنبش و دفاع از خود را ندارند

خدایا

خودت شاهدی

که تهور و شجاعت ما جلوی ماشین جنگی صدام را گرفت

ولی

با تهی شدن جامعه از افراد شجاع و نترس در مسلخ جنگ

اکنون سرداران جنگ ندیده ستاد نشین به مدد

ارازل

و

اوباش زندانی

جنبش خاموش نشدنی مهسا را سر کوب می کنند

ولی

به قول

گرتا تونبرگ عزیز

همه باهم

به دنبال علم

نسل ما نیز روزی

بر

چهل

و.

خرافه

حکومت مذهبی

پیروز خواهد شد

این قصه را به آیندگان تقدیم می کنم

به عنوان عذر خواهی و پوزش از ستمی که از ناحیه ما به آنها تحمیل شد

برخلاف تند باد

بر خلاف تند باد

یادش بخیر

ایام کودکی خودم را میگم

منهای شرایط اجتماعی

وقتی نوجوان بودم

واسه اولین بار که تلویزیون به خانه ما راه پیدا کرد

یه تلویزیون سیاه سفید قرمز رنگ با مارک امرسان خریدیم

قبل از آن حسب فتوی علما رادیو و تلویزیون حرمت شرعی داشت و خانواده ما نیز مذهبی و متشرع

حتی برادرم وقتی از آمریکا برگشت و با خود یک رادیو جیبی کوچک آورده بود

حضرت پدرم

با کلنگ آن را درب و داغون کرد

من آن صحنه را که

مرحوم پدر بزرگوارمان

آن رادیو کوچک و ظریف را با ضربات کلنگ مورد اصابت قرار می داد را دقیقا و بطور رنگی و روشن در خاطرم ضبط دارم

و

رادیو ترانزیستوری حتی چند ضربه اول را تحمل کرد و بعد به خاموشی گراید

و

پدرم در نبرد با تهاجم فرهنگی رژیم پهلوی سر افراز و افتخار آفرین در خود احساس ثواب و پیروزی و عمل به وظیفه شرعی می نمود

اما

انقلاب که شد

و

روحانیت با حیله و تزویر حاکم گردید

حرمت رادیو و تلویزیون برداشته شد

و

تلویزیون فوق الوصف به خانه ما راه پیدا کرد

اون موقع ها

یه سریال پخش می شد

بنام

بر خلاف تند باد

و

شجاعت و قهرمانی کسانی را اسطوره سازی می کرد که با حاکمیت بریتانیا مبارزه می کردند

شما وقتی که می شنوید در کشور همسایه ما افغانستان با حاکمیت طالبان تحصیل بالاتر از خواندن و نوشتن برای بانوان ممنوع شده است

متعجب می گردید

ولی

در همین ایران خودمان

در گذشته نه چندان دور

و

در برهه زمانی زندگی خود من

فرهنگی زیر پوستی در جریان بود

که

تحصیل

و.

کار

و

حضور در جامعه بانوان را ناشی از بی غیرتی مردانشان می دانست

و

در این جامعه

و

این شرایط

من همیشه کتاب و مطالعه را مونس خواهرانم در منزل می یافتم

و

نازنین مادرم

به اندازه چند مرد تلاش می کرد

و

در تامین معیشت خانواده مان موثر بود

من برای تمام خواهران وطنم و بخصوص خواهران خونی خودم که

بر خلاف تند باد

مقاومت و رشد و نمو کردند

و

باری رفاه و معیشت خانواده هایشان مفید بودند

احترام ویژه قائلم

و

مفتخرم

از اینکه

جنبش مهسا

در نسل جدید

حماقت ۵۷

ما را زدود

و

مشق انسانیت و دمکراسی و برابری جنسیت را در ما نهادینه کرد

زنده باد

زن

زندگی

ازادی

نبات

من از فرهنگ عمومی و زن ستیز جامعه سنتی انتقاد کردم

و

با نیش طنز قلم آن را به سخره گرفتم

در نظر خودم

زنان توانایی مث

شما

ننه

مهری

میترا

مرضی

و

....

باعث افتخار انسانها هستند

اگر مادری مث اکرم خانم نبود

اینقد

احسان

و

پریسا

افتخار آفرین نمی شدند

و

اکرم با محروم کردن خودش از مزایای زندگی

به فرزندانش

قدرت و احترام و ثروت و اعتماد به نفس هدیه داد

قیف ۴

قیف۴

یادش بخیر

اول رفتیم واسه علیمون خواستگاری

بعدش سر و کله صفا خدا بیامرز. زن ملا حسین پیدا شد واسه مرضی

مرضی هم که سالها بود پست ریاست را اشغال کرده بود مث

مقام معظم

ول کن خانه پدری نبود که نبود

حالا

یه شب صفا و ملاحسین را اصلا به خونه راه ندادیم

هر چی گفتند

بابا

ما چهل ساله همسایه ایم

اصلا مهمان هستیم

دختر تون را که به آقای شهروز نمی دین خوب ندین

اجازه بدین بیام تو

ولی

مرضی که لابی قوی به هم زده بود و قاب ننه و بابا را دزدیده بود

با گریاندن فریب کارانه فاطی و زهرا و معصوم مخالفت زیر بوستی می کرد

راستش فک نکنید که موضوع قیف رهایی بخش را فراموش کرده ام

به هیچ وجه

به موقع اش راز گشایی خواهم نمود

اما

واسه استا علی برادر ارشدم که الان بزرگ خاندانی ما را یدک می کشند می خواستم زن بگیریم

در زمان شاه خدابیامرز هم که مث حالا دوره انتظار مسکن دار شدن بیش از ۸۰ سال نبود

خانوادگی هم افزایی می کردند و یک کاشانه واسه زوج جدید دست و پا می کردند

بیشترین سرانه هزینه ساختمان هم نیروی کار بود

تو خونه ما هم چیزی که مازاد بود

بچه و نیروی بالقوه کار

مرضی خانم هم واسه تامین آب بنایی مسئولیت داشت

که به روش سرگین غلطان با بشکه آب تامین می شد

کالای استراتژیکی که کمتر بحرابادی به آن دست رسی داشت قیف بیست لیتری بودکه فقط در خانواده تازه دور گرفته شهروز پیدا می شد

و

مهدی شهروز

هم

مث عبدلو در فیلم ساز دهنی از هر کس که قیف می خواست سواری مجانی می گرفت

سال ۵۵ و ۵۶ که ما واسه استا علی خانه می ساختیم مهدی شهروز متولد ۱۳۳۷ تازه ۱۸ و ۱۹ ساله شده بود که هیچ چی جلودارش نبود

در ارتباط قیفی با مرضی

یک دل نه

صد دل

عاشق مرضی شده بود

ولی

مرضی چون دل در گروه مهدی شهروز داشت نمی دانست که ملا حسین و زنش سفیر مهدی شهروز هستند و با کسی دیگه اشتباه گرفته بود و مخالفت می کرد

اون موقع ها که مث حالا دختر و پسرها ارتباط شون اوپن نبود

شاید

حداکثر به مبادله یکی دو تا ماچ دزدانه و بدور از چشم خدا و خلق صورت می گرفت

که

اگه ممدمان می فهمید سر مرضی را گوش تا گوش می برید

و

شکم مهدی شهروز را سفره می کرد

علی مان که بزرگ تر از ممد مون هست زیاد خشن و غیرتی و دست به چاقو نبود و خودش گرفتار مساعی نا موفق در دید زدن مهری بود و کمتر موفق می شد و بیشتر شکست را بر خلاف مهدی شهروز زبل تجربه می کرد

بلاخره

دل به دلدار رسید

و

مرضی به شهروز

و

به برکت قیف کذایی

هم مرضی به خانه بخت رفت و

هم من از زیر یوغ سلطه ایشان آزاد شدم

البته مث انقلاب ملت ایران دوران آزادی من نیز بسیار کوتا بود

و

چون تو سری بخور و بدون اعتماد به نفس و مذهبی پروش یافته بودم

به زیر سلطه دیکتاتوری

فاطی

خواهر کوچکترم منتقل شدم

که

احساس می کرد نایب المرتضی و جانشین به حق او است

خدا بیامرز مادرم واسه من و فاطی (دیکتاور جانشین دیکتاتور قبلی )یه دست مداد رنگی هفت رنگ گرفته بود که قصه آن را مفصل در قسمت بعدی ذکر خواهم کرد

و

فقط به یک بیت از اشعارم در این باره فعلا اکتفا می کنم که سالها قبل سروده ام

مرا یاد مداد رنگی هفت رنگ

هنوز هم می زند در خاطرم چنگ

تا مداد رنگی بدرود

قیف ۳

قیف

خدابیامرز ممد مان به همه مشاغل علاقمند بود

کمتر حرفه ای پیدا میشه که در اون ورود نداشته باشه

از قنات و مغنی گری که در عمق زمین است

تا

موشک فونیکس هواپیمای تامکت F14

که در اوج آسمان است را تخصصی تجربه کرده بود

کلا به هر کاری که توش پول بود

خصوصا پول فوری و فوتی

حتما در کنار تحصیلاتش فعالیت فوق العاده در آن زمینه نیز می کرد

یادم

در یکی از تابستانها هوس

بستنی فروشی

زد به سرش

شغل جالبی بود

من و مهدی نیز به عنوان دستیار در موقع فروش همراهیش می کردیم

و

سایر اعضای خانواده در تولید بستنی

در

یه بشکه چوبی پر از یخ که با گونی نیز عایق بندی شده بود

در داخلش یه ظرف استوانه ای قرار داشت

که با قرار دادن مایع بستنی که ترکیب دقیق آن را بخاطر ندارم

و

چرخاندن دستی ظرف استوانه ای در درون نیم بشکه یخی مایه بستنی سفت و یخ زده می شد و به عنوان بستنی بصورت نونی و قیفی به فروش می رسید

اون روزهای گرم تابستون با بستنی های ممد که کیفیت چندانی هم نداشت و فرمول آن برای مردم و خود ما ناشناخته مانده بود

دسر بستنی

خیلی می چسبید

و

خیلی از

فالی فروشی

بیشتر رونق و درآمد داشت

نزدیکی های ظهر بستنی ها بر اثر گرمای تابستانی با ذوب شدن یخ های اطرافش قوام خود را از دست می داد و دیگه بستنی نونی نمی شد فروخت و نیاز به فروش بستنی بصورت قیفی ضرورت پیدا می کرد

در جریان تجربه بستنی فروشی بعضا پیش می آمد که بستنی ها فاسد می شد و باعث مسمومیت خریداران می گردید که اصلا واسه ما اهمیتی نداشت

زیرا ما از هر کوچه و محله سعی می کردیم تکراری عبور نکنیم و سرعت عمل ما فرست شکایت را از مشتری ها سلب می کرد

وانگهی

ما سه نفر بودیم و ممد هم که قهرمان کشتی

کسی جرات نوتق کشیدن نداشت

از طرفی با کمک پسرخاله های نظری که پشوانه جنگی قوی برای ما محسوب می شدند ما از ابهت و شرارت لازم برای کاسبی بر خوردار بودیم و

اصلا این بستنی قیفی و قیف آن ربطی به قیف منجی من نداشت

یه جوک مد شده بود که دو نفر دوست با هم تصمیم می گیرند بستنی فروشی دوره گرد راه بیندازند

در تقسیم کار به این جمع بندی می رسند که

یکیشان قیف بگیره

دیگری جاه بکنه

و چون وسیله نقلیه شان گاری دستی بوده

باید

یکی هول می داده

دیگری داد می‌کشیده

آهای بستنی

اهای بستنی

از آنجا که این توصیف شغل ایجاد

ایهام و ابهام

مثبت ۱۸

در مخاطب می کرد

و

اولین بار آق میرزام مهدی شهروز این جوک را واسه من تعریف می کرد من یاد خاطره رهایی بخش خودم از قیف و شهروز و مرضی افتادم که در قصه بعدی آن را تعریف خواهم کرد

گربه ۳

گربه ۳

امشب حالم از صبح که قصه گربه ۲ را می نوشتم خیلی بهتره

بهر حال

باید سرنوشت را پذیرفت

رستم زال

و

سیمرغ

هم نتونستند از سرنوشتشان فرار کرد

آری

باید تن به قضا و قدر داد

حالا درسته که قیافه درست و حسابی ندارم

ولی

در عوض چاق و قد کوتا هم تشریف دارم

با اینکه ۲۳سال است که کرج زندگی می کنم که به نوعی تهران محسوب می شود

باز هم لهجه ام درست نشده که هیچ

قدم نیز هنوز کوتا مانده است

باز خدا را شکر نسبت به دیگر برادرانم

رشید

محسوب می شوم

اما اینها چه ربطی به

گربه سیاه

مرضی دارد

راستش

ربط مستقیمی ندارد

ولی در تخریب اعتماد به نفس من نقش بسیار مخربی داشته

حالا من خوشبخت تنها مشکلاتم همین نبود

کمی تا قسمتی

هم شیرین تشریف داشته و هنوز که هنوز است از آن بی بهره نیستم

و

رگه های از آن در من جریان دائمی دارد

خوب .

شده بودم بهترین کیس واسه دست انداختن و کلاهبرداری

مرضی هم که ارشد و رئیس خانواده محسوب می شد

و

از شانس خوب ما و بخت خوش خودش خواستگاری هم واسه اش پیدا نمی شد

که

من را از آزار و ریاستش خلاص کنه

اون موقع ها دختر ها معمولا ده یازده سالگی ترشیده محسوب می شدند

حالا

این خواهر محترمه ما تا ۱۶ سالگی در خانه پدری جاه خوش کرده بود

و

به هیچ شاهزاده ای با اسب سفید

بعله

نمی گفت

راستش دروغ چرا ؟

شاهزاده و اسب سفید که اغراقه

ولی

صغری آشپز معرف به صغری سیاه هم واسه مادر شیش دختره ما پشت چشم نازک می کرد

که

حالا یه پسر درب و داغون داره

و

مادرم خون دل می خورد و تحمل می کرد

و

دم بر نمی آورد

آخه دختر دار باید همیشه دست پایین را بگیره

و

استه بره

استه بیاد

که گربه شاخش نزنه

البته گربه این ضرب و المثل هم ربطی به گربه سیاه مرضی نداره

خلاصه

آزار و اذیت مرضی نسبت به من انتهایی نداشت

به من می گفت

چون دماغت نمی جمبه (تکان نمی خوره) می ری جهنم

پس باید سهم گوشت کوفته خودتو بدی به من

من هم دائم گریه می کردم

و

سو تغذیه عمومی خانواده در من نمایشی واضع تر داشت

ولی

در عوض

تا دلت بخواد

مرضی چاق و چله و تپل

و

ایضا تنبل

تشریف داشت

چون علاوه بر سهمیه ناچیز غذایی من

به سهمیه سایر خواهرانم که از من کوچکتر بودند دست اندازی می کرد

حالا سرقت گوشت از دیزی هم که کار عادی و روزانه اش بود

و

برای همه امری پذیرفته و قهری بود

حتی

وقتی که آقای شهروز به خواستگاری اش آمد

چون پدرم تحت تاثیر خواهران کوچکترم به فریب خورده بود و نمی خواست دخترش را به آقا مهدی شهروز بدهد

به خانواده آنها گفت

به شما گفته باشم

این دختر من فقط گوشت نزار می خوره .....

بگذریم

مرضی می گفت

یک گربه سیاه جادوگر دارم که هر کاری بخواهم برام انجام می دهد

گربه اش قرار بود برای عید من کت و شلوار بیاورد

و

این یعنی تا یکسال باید برده بی جیره و مواجب مرضی می بودم

و

هر سال عید می گفت

سال دیگه

خلاصه دوره سربازی برادرم استا علی دو ساله تمام شده و برگشت

ولی

من بیش از ۵سال متوالی در خدمت مرضی بودم

تا

اینکه یک فرشته نجات پیدا شد و مرا از اسارت مرضی و گربه فرضی اش خلاص کرد

پوست و استخوان شده بودم

حتما

خیلی علاقه مند هستید که بدونید فرشته نجات من داستانش چیه؟

اون موقع ها

استا اسمال چراغ ساز

از گالن های روغن ایرانول قیف های بزرگی می ساخت که ظرفیت ۲۰ لیتر داشت

و

یک بشکه ۲۲۰ لیتری آب را با این قیف گنده طی ده دوازده ظرفیت دو سطلی می شد از جوب آب پاین او (paean owo) پر کرد

چون

اون زمانها هنوز

بحراباد

آب لوله کشی نداشت

و

برای شرب و سایر مصارف وابسته به قنات سر مسجد بود

هر کس از این قیف ها و بشکه ۲۲۰لیتری داشت

لازم نبود از سفره غذا بلند شه بره از قنات با سطل آب واسه نوشیدن بیاره

بیشتری ها با سطل سیمکو آب شرب می آوردند

و

کسانی هم که بشکه ۲۲۰ لیتری داشتند اکثرا قیف نداشتند

شاید

تو بحراباد یکی و دو تا خانواده قیف داشتند

حالا این قیف فرشته نجات من شد

چگونگی آن را در قصه بعدی نقل می کنم

فقط به این نکته اعتراف کنم

که

اگر آن قیف کذایی نبود

حسن حسن نمی شد

گربه سیاه ۲

گربه سیاه ۲

بهر حال بچه هفتم باشی خودش یعنی اینکه بود و نبودت یکی هست

حالا اگه ناخواسته باشی که میشه

قوز بالا قوز

فاصله سنی من با برادر بزرگترم خیلی کم بود

معمولا

هر ۳ سال مادر مان یک محصول جدید را رو نمایی می فرمودند

و

به جامعه ارائه می دادند

هر چند شناسنامه تو خانواده ما از دقت لازم واسه تعیین فاصله سنی مدرک مستندی محسوب نمی شود

ولی

تحقیقات میدانی خودم در این زمینه موید این است

که

در همان روال بی روالی بارداری حضرت والده ماجده

من

خارج از ریتم و هارمونی و

زودتر از موعد متولد شده ام

و

دیده به جهان هستی گشودم

که

اگر هم نمی گشودم چندان فرقی نداشت

این

تنها در مورد من صدق نمی کند

بلکه در مورد سایر برادران و خواهرانم نیز تا حدی ساری و جاری است

به قسمی که

خود حضرت مادر روایت می فرمودند وقتی محمد برادر دومم را زایمان فرمودند

چون

نوزاد

علائم حیاتی واضحی نداشته

مرده تصور شده

و

خود مادر هنگام شکستن شاخه برای تهیه اتش جهت اب گرم غسل میت . بخاطر برخورد شاخه به سر نوزاد

و

تحریک واکنش درد

با

گریه خفیف وی مواجه می شود

و

این قهرمان کشتی خراسان از مرگ حتمی نجات پیدا می کند

حالا تصور بفرمایید در شرایطی که زایمان بدون کمک ننه رضا قابله محلی مون و به قول امروزی ها خود سرانه و خارج از دستور صورت می گرفته

واسه بقای من که ناخواسته و باعث شیر سوزی برادر مافوقم

که از بخت من چاق و سفید و توپل نیز بوده اند

و

من علاوه بر مسائل ذکر شده فوق

سیاه و زشت و کوتوله

نیز تشریف داشته ام و هنوز که هنوز است از این بابت متاثر و متاسف و آسیب دیده می باشم

و

بعضا به این دروغ متوسل می شوم

که

آقا

من این شکلی نبودم

خیلی هم خوشگل و سرخ و سفید بودم

منو تو بیمارستان عوض کردند

و الا

برات پیت الان باید پیش من لنگ می انداخت

و

به مدد تخیل و قوه نگارشم کلی داستان سر هم می کنم و منکر خودم از اساس می شوم

ولی

باز هم

جز تلخند کشنده

از مخاطبم چیزی دریافت نمی کنم

حالا که داستان به تراژدی تبدیل شد و انگشت سبابه از رقصیدن بر کیبرد موبایل جهت نگارش ادامه داستان بی رمق گردید

اجازه بفرمایید

ماجرای گربه سیاه

را به فسمت بعد واگذار کنم

که روضه خوانی ام بیشتر از آنکه شما را تحت تاثیر قرار بدهد

خودم

را متاثر و اشکبار نمود

به قسمی که دیدن صفحه موبایل برای ادامه داستان سرایی برایم دشوار شده است

حتما در قسمت بعدی شاد خواهم نوشت

فعلا بهتر است که بیخیال مطالب بالا شوید و همه را بحساب استعداد نویسندگی من در سر فصل های متفاوت منظور بفرماید

با

گربه سیاه ۳ خدمت خواهم رسید

بای

گربه سیاه

من متولد سال ۴۵ هستم

البته شناسنامه در خانواده ما فقط برگه هویتی است که تقویم و تاریخ و اینجور قرتی بازی ها تو اون زیاد اهمیتی نداره

الان مد شده که به مدد محاسبات دقیق کاشت و داشت و برداشت و عنایت سونو و سزارین تاریخ تولد لاکچری خلق کرد

ولی

تو بحراباد ما

که اون موقع دهی در حومه مشهد محسوب می شد

سالی یکبار کدخدا اعلام می کرد

هرکی شناسنامه میخواد بیاد مسجد که مامور آمده

مامور خوش ذوق هم به سلیقه خودش اسم و فامیل و تاریخ تولد را درج می کرد

نمی دونم چرا اکثر قریب به اتفاق تاریخ تولد تو خانواده ما اول فروردین است

و

من هم از این قائده مستثنی نیستم

خوب

۱۳۴۵.۰۱.۰۱

اون موقع مادر در سن احتمالی ۴۰ سالگی

هفتمین فرزندش که من باشم را به عرصه گیتی تقدیم کرد

البته

شاید هم دیپورت

اصطلاح دیپورت

هم خارجیه

هم با کلاسه

هم

نزدیک به واقعیت

چون

بعد از من هم سه نفر دیگه دیپورت فرمودند تا عدد مقدس ده معادل تعداد فرزندانش بشه

بدون دو قلو و چند قلوزایی

خلاصه در مدت ۴۵ سال باروی متصوره واسه تمام ظرفیت را تحویل جامعه داد

البته

پر واضح است که مرحوم پدر نیز به تولید فرزند علاقه وافر داشت

و

بسیار به خدا توکل داشت

بهر حال

وقتی من خودم را شناختم

۴ فرزند اول خانواده مستقل شده بودند و ازدواج کرده بودند

واسه درک بهتر موضوع کافیست به این نکته توجه کنید

که

من

از بعضی از خواهر زاده هایم کوچکتر بودم

و

به من

دایی خوردو

می گفتند

خوردو با خودرو فرق می کنه

معنیش یعنی کوچیکه

خودرو هم منظور ایران خودرو و اتومبیل نیست

گیاه خودرو

یعنی

گیاهی که بدون دخالت کشاورز خودش رسته و سبز شده

به نوعی میشه گفت

اون وقتها که

پیشگیری از بارداری

مث حالا مد نبود

به قسمی که اگر کسی زایمان می کرد

می گفتند

فلانی

خدا داده

پس به نوعی خوردو همان

خود رو

هم محسوب می شد

حالا بگذریم

اینقد حاشیه رفتیم که اصل موضوع که

گربه سیاه

باشه فراموش شد

اون زمان‌ها

دخترها

دستیار مادر

در نگهداری از فرزندان ماقبل و مابعد بودند

البته دستیار که واژه شیک و محترمی است

در واقع

برده خونگی محسوب می شدند

و

دستمزدشان

کتک و سختگیری و محرومیت از دیدن آفتاب و مهتاب بود

از آنجا که ما شش خواهر و چهار تا برادر بودیم

و

من

آخرین پسر

و

بعد از من سه تا خواهر دست گل دیگر نیز بودند

من در جوی دخترانه

تحت استثمار خواهر سوم بودم

که

با ازدواج و استقلال ۴ خواهر و برادر نخست

حالا

واسه خودش رئیس و همکاری شده بود

چون قصه ملال آور و خسته کننده شده

بهتر است

موضوع

گربه سیاه

که حیوان خونگی تخیلی مرضی خانم است را بزاریم واسه بعد

بدرود

گربه سیاه

گربه سیاه

من متولد سال ۴۵ هستم

البته شناسنامه در خانواده ما فقط برگه هویتی است که تقویم و تاریخ و اینجور قرتی بازی ها تو اون زیاد اهمیتی نداره

الان مد شده که به مدد محاسبات دقیق کاشت و داشت و برداشت و عنایت سونو و سزارین تاریخ تولد لاکچری خلق کرد

ولی

تو بحراباد ما

که اون موقع دهی در حومه مشهد محسوب می شد

سالی یکبار کدخدا اعلام می کرد

هرکی شناسنامه میخواد بیاد مسجد که مامور آمده

مامور خوش ذوق هم به سلیقه خودش اسم و فامیل و تاریخ تولد را درج می کرد

نمی دونم چرا اکثر قریب به اتفاق تاریخ تولد تو خانواده ما اول فروردین است

و

من هم از این قائده مستثنی نیستم

خوب

۱۳۴۵.۰۱.۰۱

اون موقع مادر در سن احتمالی ۴۰ سالگی

هفتمین فرزندش که من باشم را به عرصه گیتی تقدیم کرد

البته

شاید هم دیپورت

اصطلاح دیپورت

هم خارجیه

هم با کلاسه

هم

نزدیک به واقعیت

چون

بعد از من هم سه نفر دیگه دیپورت فرمودند تا عدد مقدس ده معادل تعداد فرزندانش بشه

بدون دو قلو و چند قلوزایی

خلاصه در مدت ۴۵ سال باروی متصوره واسه تمام ظرفیت را تحویل جامعه داد

البته

پر واضح است که مرحوم پدر نیز به تولید فرزند علاقه وافر داشت

و

بسیار به خدا توکل داشت

بهر حال

وقتی من خودم را شناختم

۴ فرزند اول خانواده مستقل شده بودند و ازدواج کرده بودند

واسه درک بهتر موضوع کافیست به این نکته توجه کنید

که

من

از بعضی از خواهر زاده هایم کوچکتر بودم

و

به من

دایی خوردو

می گفتند

خوردو با خودرو فرق می کنه

معنیش یعنی کوچیکه

خودرو هم منظور ایران خودرو و اتومبیل نیست

گیاه خودرو

یعنی

گیاهی که بدون دخالت کشاورز خودش رسته و سبز شده

به نوعی میشه گفت

اون وقتها که

پیشگیری از بارداری

مث حالا مد نبود

به قسمی که اگر کسی زایمان می کرد

می گفتند

فلانی

خدا داده

پس به نوعی خوردو همان

خود رو

هم محسوب می شد

حالا بگذریم

اینقد حاشیه رفتیم که اصل موضوع که

گربه سیاه

باشه فراموش شد

اون زمان‌ها

دخترها

دستیار مادر

در نگهداری از فرزندان ماقبل و مابعد بودند

البته دستیار که واژه شیک و محترمی است

در واقع

برده خونگی محسوب می شدند

و

دستمزدشان

کتک و سختگیری و محرومیت از دیدن آفتاب و مهتاب بود

از آنجا که ما شش خواهر و چهار تا برادر بودیم

و

من

آخرین پسر

و

بعد از من سه تا خواهر دست گل دیگر نیز بودند

من در جوی دخترانه

تحت استثمار خواهر سوم بودم

که

با ازدواج و استقلال ۴ خواهر و برادر نخست

حالا

واسه خودش رئیس و همکاری شده بود

چون قصه ملال آور و خسته کننده شده

بهتر است

موضوع

گربه سیاه

که حیوان خونگی تخیلی مرضی خانم است را بزاریم واسه بعد

بدرود

اقای پیش بین

آقای پیش بین

یادش بخیر

دوران کودکی خاطرات شیرینش فراموش شدنی نیست

من از کوچه های خاکی و گل و لای بحراباد وقتی می رفتیم

شهر

خونه خاور

خیلی لذت می بردم

خاور هم که مهربان

کلی ما را تحویل می گرفت و با فاطی و احمد خاور کلی خوش بودیم

اون موقع آقای پیش بین تنها کارمند فامیل ما بود که پولدار و متمول محسوب می شد

کلا زمان شاه هر کی کارمند بود و یا شغل دائمی داشت مرفه

و

پولدار محسوب می شد

ننه خدا بیامرزم خیلی آرزو داشت که پدرم کار دائمی داشته باشد

ولی

مرحوم پدر تن به کار دائمی در کارخانه قند ابکوه را مخالف روح آزاده و سرکش خود تلقی می کرد

و

به هیچ وجه حاضر نبود آبتنی در قنات و لایروبی تابستانه آن را را هیچ کاری معاوضه کنند

این بود که ضعف نسبی اقتصادی در خانواده ۱۲ نفره ما حاکم بود

و

اگر نبود همدلی عاشقانه مادرم

که

علاوه بر نگهداری از ما

گاو

و

گوسفند

و

مرغ

نیز پروش می داد

تا

کمک معاش موثری واسه خانواده باشد

البته

تا قبل از تولد من الاغ هم داشته ایم

که هم وسیله نقلیه و هم قسمتی از ثروت و دارایی مان محسوب می شده

ولی

ظاهرا با تولد من دیگر نیازی به الاغ نداشته اند

و

علت اصلی حذف الاغ از سبد خانواده ما

.پیشرفت اقتصاد کشوری و جایگزینی وسایل نقلیه موتوری به جای الاغ سواری بوده

و

ارتباط مستقیم و معنی دار با تولد من نداشته است

ولی

من خیلی دلم میخواست

که

خر نیز داشته باشیم

که

نشد

اما

منزل آقای پیش بین رفاه کامل حاکم بود

اون اوایل که آقای پیش بین سرایدار مدرسه فاتح بحراباد بود

من همیشه عصر ها برای تنظیف کلاسها به کمک آقای پیش بین می شتافتم تا علاوه بر انعام ایشان

از قلم ریزه های که زیر نیم کت ها ریخته بود

برای خودم نوشت افزار تامین نمایم

خلاصه در زمان شاه

منزل خاور

کاخ آمال و آرزوهای ما بود

و

قبل از من

مرحوم محمد

برادر بزرگترم

ساکن ثابت خونه خاور بود و علاوه بر تحصیل یک شیفت هم با کمک آقای پیش بین در فروشگاه فرهنگ کار می کرد و موفق به اخذ دیپلم گردید که در آن زمان کمتر بحرابادی دیپلمه پیدا می شد

و

تنها

پروفسور رجب زاده

عموی بندار مهری

زن استا علی مان

تحصیلاتی بالاتر از محمد داست