گربه ۳
امشب حالم از صبح که قصه گربه ۲ را می نوشتم خیلی بهتره
بهر حال
باید سرنوشت را پذیرفت
رستم زال
و
سیمرغ
هم نتونستند از سرنوشتشان فرار کرد
آری
باید تن به قضا و قدر داد
حالا درسته که قیافه درست و حسابی ندارم
ولی
در عوض چاق و قد کوتا هم تشریف دارم
با اینکه ۲۳سال است که کرج زندگی می کنم که به نوعی تهران محسوب می شود
باز هم لهجه ام درست نشده که هیچ
قدم نیز هنوز کوتا مانده است
باز خدا را شکر نسبت به دیگر برادرانم
رشید
محسوب می شوم
اما اینها چه ربطی به
گربه سیاه
مرضی دارد
راستش
ربط مستقیمی ندارد
ولی در تخریب اعتماد به نفس من نقش بسیار مخربی داشته
حالا من خوشبخت تنها مشکلاتم همین نبود
کمی تا قسمتی
هم شیرین تشریف داشته و هنوز که هنوز است از آن بی بهره نیستم
و
رگه های از آن در من جریان دائمی دارد
خوب .
شده بودم بهترین کیس واسه دست انداختن و کلاهبرداری
مرضی هم که ارشد و رئیس خانواده محسوب می شد
و
از شانس خوب ما و بخت خوش خودش خواستگاری هم واسه اش پیدا نمی شد
که
من را از آزار و ریاستش خلاص کنه
اون موقع ها دختر ها معمولا ده یازده سالگی ترشیده محسوب می شدند
حالا
این خواهر محترمه ما تا ۱۶ سالگی در خانه پدری جاه خوش کرده بود
و
به هیچ شاهزاده ای با اسب سفید
بعله
نمی گفت
راستش دروغ چرا ؟
شاهزاده و اسب سفید که اغراقه
ولی
صغری آشپز معرف به صغری سیاه هم واسه مادر شیش دختره ما پشت چشم نازک می کرد
که
حالا یه پسر درب و داغون داره
و
مادرم خون دل می خورد و تحمل می کرد
و
دم بر نمی آورد
آخه دختر دار باید همیشه دست پایین را بگیره
و
استه بره
استه بیاد
که گربه شاخش نزنه
البته گربه این ضرب و المثل هم ربطی به گربه سیاه مرضی نداره
خلاصه
آزار و اذیت مرضی نسبت به من انتهایی نداشت
به من می گفت
چون دماغت نمی جمبه (تکان نمی خوره) می ری جهنم
پس باید سهم گوشت کوفته خودتو بدی به من
من هم دائم گریه می کردم
و
سو تغذیه عمومی خانواده در من نمایشی واضع تر داشت
ولی
در عوض
تا دلت بخواد
مرضی چاق و چله و تپل
و
ایضا تنبل
تشریف داشت
چون علاوه بر سهمیه ناچیز غذایی من
به سهمیه سایر خواهرانم که از من کوچکتر بودند دست اندازی می کرد
حالا سرقت گوشت از دیزی هم که کار عادی و روزانه اش بود
و
برای همه امری پذیرفته و قهری بود
حتی
وقتی که آقای شهروز به خواستگاری اش آمد
چون پدرم تحت تاثیر خواهران کوچکترم به فریب خورده بود و نمی خواست دخترش را به آقا مهدی شهروز بدهد
به خانواده آنها گفت
به شما گفته باشم
این دختر من فقط گوشت نزار می خوره .....
بگذریم
مرضی می گفت
یک گربه سیاه جادوگر دارم که هر کاری بخواهم برام انجام می دهد
گربه اش قرار بود برای عید من کت و شلوار بیاورد
و
این یعنی تا یکسال باید برده بی جیره و مواجب مرضی می بودم
و
هر سال عید می گفت
سال دیگه
خلاصه دوره سربازی برادرم استا علی دو ساله تمام شده و برگشت
ولی
من بیش از ۵سال متوالی در خدمت مرضی بودم
تا
اینکه یک فرشته نجات پیدا شد و مرا از اسارت مرضی و گربه فرضی اش خلاص کرد
پوست و استخوان شده بودم
حتما
خیلی علاقه مند هستید که بدونید فرشته نجات من داستانش چیه؟
اون موقع ها
استا اسمال چراغ ساز
از گالن های روغن ایرانول قیف های بزرگی می ساخت که ظرفیت ۲۰ لیتر داشت
و
یک بشکه ۲۲۰ لیتری آب را با این قیف گنده طی ده دوازده ظرفیت دو سطلی می شد از جوب آب پاین او (paean owo) پر کرد
چون
اون زمانها هنوز
بحراباد
آب لوله کشی نداشت
و
برای شرب و سایر مصارف وابسته به قنات سر مسجد بود
هر کس از این قیف ها و بشکه ۲۲۰لیتری داشت
لازم نبود از سفره غذا بلند شه بره از قنات با سطل آب واسه نوشیدن بیاره
بیشتری ها با سطل سیمکو آب شرب می آوردند
و
کسانی هم که بشکه ۲۲۰ لیتری داشتند اکثرا قیف نداشتند
شاید
تو بحراباد یکی و دو تا خانواده قیف داشتند
حالا این قیف فرشته نجات من شد
چگونگی آن را در قصه بعدی نقل می کنم
فقط به این نکته اعتراف کنم
که
اگر آن قیف کذایی نبود
حسن حسن نمی شد