وصیت نامه ۲۴مرداد ۱۴۰۳
چند وقته دستم به قلم دل نمی ده
اینکه دلم باید به دستم دستور بده یا دستم از دلم خواهش کنه واسه خودم هم مبهمه
اصلا دست و دلم به قلم نمیره
ذهن و مغزم که سالهاست با فرغون منتقل شده پارکینگ
مخصوصا که تا حالا چند بار ارزشها واسه من
نه تنها رنگ باخته
بلکه
بعضا تبدیل به ضد ارزش هم شده
در این بحران
گسست ارزشها
و
تغییر نسلها چیزی که نصیب من شده سر گردانی است
آرمان
آرمان
آرمان
هی
هفته پیش
واسه یه وساطت دوستانه رفتم مشهد که مصادف شد با فوت خواهر ارشدم
همو که بوی مادرم را می داد
البته به زرنگی و چالاکی مادرم نبود
ولی اثر گذشت ایام و رنج زمانه را می شد تو چهره اش مشاهده نمود
بعد از جنگ و سرطان که دو تا از برادرم را به یغما برده بود
اینبار خواهر ارشدم با قریب به هشتاد سال سن رحل اقامت به نزد والدینم افکند
الان از خانواده ۱۲ نفره من که شامل والدین و ۶ خواهر و ۴ برادر بود سی درصد ش مشرف شدن اون دنیا
خودم با قریب به ۶۰ سال سن در بین اموات بیشتر از زندگان دوست و آشنا دارم
و
کم کم باید
شخصا
نیز غزل خدا حافظی را زمزمه کنم
فرزندانم به بار نشسته اند و همسرم نیز توان باروی و بارداری را سالهاست که فراموش کرده و گرد پیری گیسوانش را نقره ای و چهره اش را به زیبایی تجربه و چشیدن روزگار آراسته است
چون چهار سال از عیال مسن ترم بطور طبیعی بایستی زودتر از ایشان ریق رحمت را سر بکشم و رحل اقامت به سرای دیگر به افکنم
و
به مختصر ماترک فرزندانم را شاد کنم
امراض مزمن
فشار خون
و
دیابت
و
پروستات م را به دست حضرت عزرائیل تداوی کنم که طبیبی قابل و حاذق است و در آخرین ایستگاه ویزیت می فرمایند
بهر حال مرگ حق است
و
میراث حلال
اما
از آنجا که با خانه تکانی فکری ام دیگر مث گذشته نمی اندیشم
وصیت می کنم
که
تمام مراحل کفن و دفن را به شهرداری بسپارید و
احدی به زحمت تشریفات مذهبی و سنتی تن ندهد که راضی به زحمت کسی نیستم
بازگشت همه به سوپ طبیعت است
و
اصل بقای ماده و انرژی می گوید
که
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
چه عاشق باشیم
چه فارغ
تا بیگ بنگ دیگر
بدرود
