۱۱ شهریور ۱۴۰۲ . کرایه تاکسی
۴۰۹هزار تومن +۱۰۳هزار تومن +۷هزار تومن =۵۱۹هزار تومن .
هزار تومن هم خرده هاش
میشه ۵۲۰هزار تومن
فک می کنید این ۵۲۰هزار تومن بابت چیه؟
شاید باورتون نشه این مبلغ را بابت دو کورس کرایه تاکسی تقدیم مسافر کش کردم
خودم که باورم نمی شه
شما هم حق دارید باور نکنید
من معمولا بین اتوبوس واحد و تاکسی مسلما اتوبوس را به صرفه تر و کاربردی تر می دانم
ولی چون پیاده روی برای دیابت و تنظیم قند خونم مفیده اغلب اوقات اگه مسیر در حد سه . چهار تا کورس باشه می زنم تو گوش پیاده روی
هیچی
ساعت ۱۳ پیاده راه افتادم سمت خونه
هوا خیلی گرم بود
تغییر مسیر دادم آمدم لاین مقابل که در پناه دیوار خرابه ها پاهام تو سایه باشه تا کمتر گرما زده بشم
یه پیرمرد با پرایدی قراضه و درب و داغون جلوم ترمز گرفت
دلم نشد مناع روزیش باشم
جهنم و ضرر
گفتم
فاز ۴
گفت دربستی ؟
گفتم
نه بابا
پولم کجا بوده ؟
چون نشسته بودم
دیگه پیاده نشدم
بی خیال
بزار نیم کورس را یه کورس اسراف کنم و یه خیرات و مبراتی کرده باشم
من کم فردین میشم
ولی امروز تابش شدید آفتاب کار خودش را کرده بود و نرونهای های مغزی ام کانکت های غیر معقول بر قرار کرده بودند و یه پاه فردین شده بودم
هیچی دیگه
وقتی خودم در جوانی مسافر کشی می کردم یکی از مهمترین توفیقات و صرفه جویی هام این بود که با مسافر برم تو پمپ بنزین و اندکی از هزینه بنزین را متوجه جیب مسافر نمایم
پیرمرد مسافر کش این قصه هم تا چشش به پمپ افتاد
گفت
کارت سوخت ندارم
کاش میشد ۴ لیتر بنزین بزنم
آرزو کردم کاش عیال اتفاقی و ناخواسته کارت بنزین را دست من سپرده و فراموش کرده باشه که پس بگیره و من در تخیل خودم می تونستم پیرمرد مسافر کش را حال داده باشم
اتفاقا نمی دونم چطو شده که پمپ . کارت سوخت را آویزان و بر خلاف چند ماه اخیر نیازی به کارت سوخت اختصاصی خودرو نبود
راستی امروز ۱۱ شهریور ۱۴۰۲ است و من معمولا شروع داستانم را با یادآوری تقویم روز رقم می زنم
حالا فهمیدم چرا کارت سوخت عمومی به جایگاهها برگشته
درسته
به سالگرد مهسا نزدیک می شویم
فک کنم ترسیدند مقدمات گران نمودن بنزین را که از چند ماه پیش با نایاب شدن کارت سوخت جایگاهها استارت خورده است ادامه بدن
دیگه نمیشه گفت و فریفت که
من هم روز شنبه از گران شدن بنزین آگاه شدم
ای لعنت به روباه مکار و گربه نره که اینقد سر پینوکیو را کلاه می گذاشتند و این عروسک چوبی درس نمی گرفت
کارت سوخت جایگاه را رمزینه کردم و پیره مرد گفت ۴ لیتر بیشتر نزن
کارتم پول نداره
عیال چند ماهه گفته
ماهی بخری
امروز دیگه نمی تونم بپیچونمش
من هم تحت تاثیر گرمای هوا بد جور فردین شده بودم و
گفتم
مهمان من
کارت جایگاهها معمولا سر ۳۰ لیتر قطع می کند
اما خون مهسا چه کرده که از ۳۰لیتر هم گذشتیم و در سی و چند لیتر باک مقداری از بنزین بخاطر کار نکردن قطع کن استفراغ کرد و ریخت کف آسفالت
هیچی
۱۰۳هزار تومن معادل حدود ۳۶ لیتر بنزین را کارت کشیدم
پیرمرد که سالها بود با حذف فردین از پرده سینما جوانمردی را هم از خاطر برده بود شروع کرد به دعا و ثنا
الهی امام حسین عوضت بده
حضرت عباس نگه دارت باشه
و......
منکه سالهاست با دین و مذهب بیگانه شده ام دعاهای مذهبی اش بیشتر آزارم می داد تا ایجاد رضایتمندی
ولی دلم نشد به پیرمرد در خصوص خانه تکانی ایدئولوژیکی ام توضیح بدم
چون حال دل من بی دین و ایمان خدا ناباور خیلی خوب بود
گفتم
بی خیال عمو
خجالتم نده
اصلا ماهی امروز را هم مهمان من باشید
طرف گفت
امکان نداره
من خودم آدم خوبی نیستم
ولی حتما عیال م پیش خدا اجر و قرب داشته که تو سر راه من قرار گرفتی
پیش خودم گفتم
برو بابا
خدایی چی ؟
کار چی؟
اگه خدا میخواست کمک کنه چرا من بی دین را سر راه تو گذاشت
ولی تقیه کردم و دم نزدم
گفتم بهتره
از ماهی ناهارش لذت ببره و نفهمه که یه کافر نجس این حال خوب را بهش هدیه کرده
چون ممکنه حسب آموزش مذهبی اش فک کنه شیطان میخواسته گولش بزنه و شاید من خود شیطان یا یکی از اذنابش هستم که سر راهش قرار گرفتم تا ایمانش را تضعیف کنم و پول بنزین و ماهی را بده به آخوند محلشون تا هم تطهیر بشه و هم لقمه حرامی سر سفره محقرش نرفته باشه
سفره های که هر سال کوچکتر و محقر تر از سال قبل می شوند
الان هم به برکت سید محرومان ۶کلاسه
هر روزمان خراب تر از دیروز می شود
از پمپ خارج شدیم تو محلمان یه ماهی فروش کساد وجود داره که به سختی می تونه کرایه مغازه اش را از محل فروش مواد پروتئینی تامین کنه و مواد مخدر و سایر جرمها را هم می زنه تنگ کارش
به پیرمرد گفتم
لطفا نگه دار
فک کرد به مقصد رسیده ام. گفتم
بیا بریم ماهی بگیریم
گفت
نه بخدا
راضی به این همه محبت نیستم
گفتم
بیخیال شو
بیا پایین
یه ماهی کوچک انتخاب کرد
گفتم
دو تا ماهی بزرگ انتخاب کن
بی خیال ماهی کوچولو صمد بهرنگی
ای صمد و اعوان و انصار روشن فکرش مملکت را از شاه گرفتند از آخوندها رو دست خوردند و ما به این روز سیاه افتادیم
بلاخره پیرمرد قصه ما که فک می کرد در عالم خواب رویا بوده و پیراهن سیاه عزای اربعین را به تن داشت رفت تا در جوار عیالش ساعاتی خوش با از عزا خارج کردن شکمش استارت بزند
و من در سرخوشی این اقدامات انسان دوستانه ام به منزل رسید و دیدم قبل از نزول اجلال حقیر .
عیال با پیامک بانکی از مخارج خارج از اختیار من مطلع شده و چنان جنگ و دعوایی را رقم زد که نگو
هر چی بهانه آوردم که گرمای هوا سیمکشی مغز نداشته ام را قاطی و پاطی کرده نپذیرفت که نپذیرفت که نپذیرفت
و من با بدنی کبود و چشمان گریان و قلب شکسته مشغول نگارش این سطور پر خطور می باشم
