دل داده قطار

دل داده قطار

خانه‌ی ما سال‌ها همسایه‌ی ریل راه‌آهن بود.

آن‌قدر نزدیک که شب‌ها عبور قطارها از میان خوابمان می‌گذشت.

در روزهای اول، صدای عبورشان ما را از خواب می‌پراند؛ غرش چرخ‌ها روی ریل و لرزش آرام زمین.

اما انسان به صداها عادت می‌کند.

کم‌کم آن هیاهو برایمان بدل شد به نوایی آشنا؛

موسیقی آرام زندگی که از دل شب عبور می‌کرد.

برای من، که سال‌ها پزشک قطار بودم، آن صدا معنایی فراتر داشت.

در قطارهای مجلل، یکی از امکانات، حضور پزشکی بود که اگر مسافری در طول سفر نیازمند کمک می‌شد، کنارش باشد.

سال‌ها در آن واگن‌ها راه رفتم؛

میان مسافرانی که هر کدام به سویی می‌رفتند،

میان چمدان‌ها، رؤیاها، خستگی‌ها و امیدها.

برای من قطار تنها وسیله‌ای برای جابه‌جایی نبود.

در ذهنم همیشه شبیه اسبی نجیب و رام بود؛

باوقار، استوار،

که انسان‌ها را با بار زندگی‌شان بر پشت خود از شهری به شهری دیگر می‌برد.

صدای عبورش برایم ترنم حرکت بود؛

ترنم سفر، تجارت، دیدار، و تداوم زندگی.

اما جنگ که آغاز شد، صداها تغییر کردند.

آسمان پر شد از صدای جت‌های جنگنده.

دیگر لرزش زمین فقط از چرخ‌های قطار نمی‌آمد؛

از انفجارها می‌آمد.

کم‌کم در ذهنم، آن صدای آشنا ــ صدای قطار ــ

با صدای جنگنده‌ها درهم آمیخت.

موسیقی زندگی

با همنوایی مرگ.

و امروز...

امروز جنگنده‌ها پل راه‌آهن کرج را زدند.

ریل‌ها خاموش شدند.

ترافیک قطارها قطع شد.

دیگر نه صدای عبور آن اسب نجیب آهنی می‌آید،

نه آن وقار آرام که شب‌های ما را پر می‌کرد.

حتی آن لرزش تلخ هم نیست

که با شنیدن صدای دوردست پرنده‌های جنگی در تنم می‌دوید.

آنچه مانده است

سکوت است.

سکوتی سنگین و دلهره‌آور.

و در دل این سکوت

من دلتنگ قطاری هستم

که روزی از کنار خانه‌ام می‌گذشت

و با خود

وقار،

کار،

سفر،

و نشانه‌ای از تمدن را حمل می‌کرد.

روایت کرده‌اند که

گاه شبی فرا می‌رسد

که در آن

تمدنی می‌میرد.

بی‌هیاهو،

بی‌مرثیه‌ای بزرگ،

فقط در سکوت.

و امشب

کنار این ریل خاموش

من احساس می‌کنم در گورستان همان تمدن ایستاده‌ام.

از دل این خاموشی

زَجْموره می‌زنم.

نه تگرگی هست

نه برگی.

اگر صدایی شنیدی

گمان مبر که سخن از باران است.

این صدا

صدای سرماست…

و دندان‌هایی

که از بیم آینده

به هم می‌خورند.

پزدان کوچک

«یزدانِ کوچک؛

هدیه‌ای در روز تولد میترا»**

روز ۱۳ آبان، درست همان روزی که میترا خانم شمع تولدش را فوت می‌کرد،

اتفاقی افتاد که حسن بعدها می‌گفت:

«انگار خدا یک کادوی پیچیده‌به‌عشق برایش فرستاد.»

تو مشهد، در همان بیمارستانی که هزار خاطره تو دلش داشت،

نوزادی به دنیا آمد؛

یزدان…

صورتی گرد، چشم‌هایی براق، لبخندی از همان لحظه اول آماده.

آن‌قدر شبیه کودکی مهدی و پرویز بود که انگار زمان برگشته باشد عقب؛

انگار دو پسر که حالا مردهای بلندبالا شده‌اند، دوباره جمع شده باشند در یک تنِ کوچک و ناز.

خبرش که رسید کرج،

میترا، با همان یک دستی که هنوز پین داشت، گوشی را گرفت جلو صورتش و گفت:

«حسن… نگاه کن… این مگه خودِ مهدی نیست؟!

نه صبر کن… این پرویزه!

اصلاً این هر دوشونه!»

و از آن روز، گوشی موبایل میترا تبدیل شد به گنج‌نامه عکس‌های یزدان.

از هر زاویه‌ای،

با هر خنده‌ای،

با هر سکسکه‌ای…

او چنان ذوق می‌کرد که حسن گاهی می‌گفت:

«به خدا این بچه از پروژه ۲۲ هزار متری هم بیشتر برات سود روحی آورده!»

اما یک چیز دیگر هم در دل این ماجرا بود؛

چیزی که خودش شبیه یک نشانه بود.

قرار بود درست ۱۵ اردیبهشت،

روز تولد زهرا خانم، مادر یزدان،

پین‌های دست میترا خارج شود.

همان دستی که روزهای سخت جنگ و بمباران و فرار و درد را تحمل کرده بود.

دستی که زیر روسری‌های کج حسن پنهان می‌شد

و با تحملی عجیب، زندگی را ادامه می‌داد.

حسن می‌گفت:

«این دیگه فقط تقویم نیست. این انگار یک جور پیامِ آرام خداست.

یزدان روز تولد تو دنیا اومد؛

پین‌ها هم روز تولد مادرش از دست تو بیرون می‌رن.

این یعنی یه چرخه قشنگ:

یه چیزی می‌ره، یه چیزی میاد…

زندگی همین‌طوری ادامه پیدا می‌کنه.»

هر بار که میترا عکس جدیدی از یزدان می‌دید،

هم لبخند می‌زد هم می‌گفت:

«این بچه انگار بچه‌هامو از تو خاطرم پس گرفته…

اونا رو دوباره داده جلو چشمم.»

حسن تو دلش می‌گفت:

«کاش آن سال‌ها کمتر دنبال ساختن برج و زندگی و رفاه می‌دویدم…

ولی خب، حالا انگار یادم آوردن که هنوز وقت هست برای عشق،

برای بازی با بچه‌ها

حتی اگر بچه‌ها نوه خواهر باشند—

و برای خندیدن.»

یزدان کوچک حالا شده بود نورِ تازه خانواده؛

برکتی که از دل جنگِ هفتم،

از دل روزهای سخت،

از میان گچ و پین و آتل،

و از میان فاصله مشهد و کرج

راهش را باز کرده بود.

و حسن می‌دانست:

این کودک تنها یک نوزاد نبود.

یک «نشانه» بود.

نشانه اینکه:

زندگی حتی وسط آوار، باز هم

راه خودش را پیدا می‌کند.

لبخند خودش را پیدا می‌کند.

و عشق…

هیچ‌وقت دیر نیست

گربه سیاه

# قصهٔ طنز: «مرضی‌خانم و گربه‌ای که هیچ‌کس ندید»

*(بر اساس خاطرات حسن‌بچه‌ی ساده‌دل)*

آن روزها که هنوز حسن‌بچه، کت‌وشلوار را بیشتر از توپ و تیله دوست داشت،

در خانه‌ای شلوغ و پرهیاهو زندگی می‌کردند —

خانه‌ای که فرماندهٔ کل کوچک‌ها در آن یکی بود و فقط یکی:

مرضی‌خانم!

مرضی‌خانم که فرزند پنچم خانواده ۱۲نفره بود

از پنچ فرزند بعدی بزرگ‌تر بود،

از مهدی هم سَرتر،

و وقتی چیزی می‌گفت، نه مأمور سؤال بود و نه پاسخ لازم داشت!

اما در میان ۵ تا کوچک‌تر،

فقط یکی همیشه در معرض «قدرت جادویی» او بود:

حسن — پسربچه‌ای شیرین، خوش‌باور، با دلِ زودباور و نگاهی پر از امید.

---

### افسانهٔ گربهٔ سیاه

روزی مرضی‌خانم با نگاهی پر رمز و راز گفت:

«من یه گربهٔ سیاه دارم… گربه‌ای که هرچی بخوام برام میاره!»

همه با تعجب نگاهش کردند،

ولی فقط حسن بود که باور کرد —

باور کامل، بی‌کم‌وکاست، از ته دلِ کودکی.

از همان روز، گربهٔ سیاهِ نامرئی شد شریک قدرت مرضی.

هر وقت چیزی می‌خواست،

یا کاری را باید انجام می‌داد،

می‌گفت: «گربه قول داده اگه فلان کار رو بکنی یا چیزی بدی، برات پاداش میاره!»

و حسن با ذوقی بی‌پایان می‌پرسید:

«گربه می‌تونه کت‌وشلوارم بیاره؟»

مرضی با خونسردی همیشگی سر تکان می‌داد:

«آره، ولی گربه مجانی کار نمی‌کنه!»

---

### باج‌گیری ظریف مرضی

از همان لحظه، حسن شروع کرد به پرداخت باج‌های کودکانه‌اش:

• تیله‌های آبی و سبزِ محبوبش

• بادکنک‌هایی که نصفه باد کرده بود

• مداد رنگی‌هایی که تهشان مانده بود

• و حتی نیم‌خورده‌ی لواشک مدرسه

مرضی همه را با وقار جمع می‌کرد،

می‌گفت: «باشه، گربه بررسی می‌کنه… فقط باید صبر کنی.»

و حسن صبر می‌کرد…

یک روز، دو روز، یک هفته…

اما گربه نمی‌آمد، کت‌وشلوار هم خبری نمی‌شد.

---

### دخالت مادر

هر وقت گریه و چشم‌های سرخِ حسن را می‌دید،

مادر خدا بیامرزتان دلسوزانه می‌گفت:

«مرضی! این بچه رو اذیت نکن، بسه دیگه!»

ولی مرضی‌خانم با جدیتی تمام می‌گفت:

«مامان، اذیت چیه؟ این معامله‌ست! گربه قول داده!»

مادر سری تکان می‌داد، نعمتی می‌گفت، اما حقیقت ماجرا هیچ وقت روشن نشد.

---

### گذر زمان

سال‌ها گذشت…

حسن بزرگ شد،

پزشک شد،

عاقل شد — ولی ته دلش هنوز یک چیز ناتمام مانده بود:

آیا آن گربهٔ لعنتی واقعاً وجود داشت؟

شاید یک شب دیر رسیده، کت‌وشلوار را آورده و دیده حسن خواب است…

شاید فقط شرطِ ایمان خاصی داشته…

و شاید مرضی راست می‌گفت!

---

### افشای راز

دهه‌ها بعد، در یک مهمانی خانوادگی پرخنده،

حسن که دیگر دکتر و بزرگ خانواده شده بود،

رو به مرضی کرد و گفت:

«مرضی... به جانِ مادرم بگو حقیقت رو — اون گربهٔ سیاه واقعاً بود؟»

مرضی آهی کشید، لبخند زد و گفت:

«نه حسن… اون گربه هیچ وقت وجود نداشت.

فقط یه ترفند بود برای اینکه حرفم رو گوش بدی!»

بعد کمی مکث کرد و با چشمی شیطانک گفت:

«ولی خب، جواب داد، نه؟!»

و حسن، هم خندید هم بغض کرد —

چون بالاخره فهمید آن‌همه باور و انتظار،

فقط بخشی از کودکی ساده و صادقش بود…

کودکی که گربه‌ای نداشت،

اما خواهرش، باهوش‌ترین گربهٔ سیاهِ دنیا بود! 🐾

-------------------------------------------

مداد رنگی

# قصهٔ خیلی کوتاه: «قلم‌رنگی هفت‌رنگ فاطی‌خانم»

بچگی‌های ما در بحرآباد با یک اتفاق تاریخی شروع شد:

ننه یک جعبه مداد رنگی هفت‌تایی خرید و گفت: «شریکیه!»

منِ حسنِ خوش‌باور نشستم حساب کردم:

«هفت تاست… به من چهار تا، به تو سه تا!»

و با غرور گفتم:

«به من سه‌تا، به تو چهار تا رسید!»

(البته بعدها فهمیدم همان هم اشتباه گفته بودم!)

اما طرفِ معامله فاطی‌خانم بود؛

دختربچه‌ای با هوش تجاری خطرناک!

او خیلی قشنگ چید و گفت:

«سفید مال تو… خاصه!»

«قهوه‌ای هم به کارت میاد!»

«مشکی رو هم بدونش نقاشی نمی‌کشن!»

من قبول کردم.

ولی چند روز بعد فهمیدم:

- مشکی مثل مداد معمولی بود

- قهوه‌ای از مشکی قابل تشخیص نبود

- سفید هم اصلاً روی کاغذ دیده نمی‌شد!

یعنی عملاً سه‌تا قلم مشکلی گیرم آمده بود!

نه آبی… نه قرمز… نه سبز… هیچ!

به همین خاطر نقاش نشدم.

اما از همان روز، رفتم سمت نوشتن؛

چون حداقل نوشته‌ها سیاه روی سفید پیدا بود!

سال‌ها بعد از فاطی پرسیدم:

«راستش رو بگو، چرا سفید رو دادی به من؟»

گفت:

«داداش… سفید نوک نداشت!

قهوه‌ای هم جویده بودم…

تو هم هرچی می‌گفتم باور می‌کردی!»

و من خندیدم.

حالا که روزی ۲۰هزار قدم می‌زنم و قصه می‌نویسم،

هر وقت مداد سفید می‌بینم می‌گویم:

«خوب شد نقاش نشدم؛

وگرنه هیچ‌کس نقاشی‌هامو نمی‌دید!»

زندگی الهام لخش فاطمه شهروز و علی پیشبین

# زندگی‌نامه الهام‌بخش:

بانو فاطمه شهروز

و

علی پیش بین

*(نماد ایستادگی، عشق و امید در خانواده‌های ایرانی)*

در میان مردان پرتلاش و زنان فداکار این سرزمین،

کمتر زوجی را می‌توان یافت که نامشان با واژه‌های صبر، اراده و عشقِ مسئولانه چنین گره خورده باشد

که نام علی پیش‌بین و فاطمه شهروز.

---

## آغاز مسیر

علی پیش‌بین، فرزند یکی از خانواده‌های خوش‌نام و پرتلاش،

از همان جوانی روحیه‌ای خستگی‌ناپذیر داشت.

او در نخستین سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود،

با استعداد و پشتکار مثال‌زدنی در صنعت ساختمان درخشید

و در نخستین پروژه‌ها، به‌عنوان پیمانکار منتخب خانوادهٔ دکتر حسن خاوری فعالیت کرد—

با دقت، صداقت و کیفیتی که زبانزد هر کارفرما و مهندس شد.

در کنار او همسری مهربان و نجیب،

فاطمه شهروز، دختر بانو مرضی‌خانم،

زنی تحصیل‌کرده، آرام، منظم و سرشار از مهر

که در همان سال‌های آغاز زندگی مشترک، همراه، هم‌قدم و هم‌دل همسرش بود.

---

## حادثه‌ای که انسان را ساخت

در یکی از پروژه‌های ساختمانی،

حادثه‌ای ناگهانی آیندهٔ علی را دگرگون کرد:

سقوط از ارتفاع و آسیب‌های شدید جسمی—

ازجمله پاراپارزی دو پا و ضایعات گسترده در صورت و بدن.

اما آنچه در زندگی این زوج رخ داد،

نه تراژدی، بلکه تولد دوباره انسانیت بود.

فاطمه شهروز، هم ببری بود و هم فرشته—

با صبری افسانه‌ای

ماه‌ها در کنار همسرش ماند، مراقب، پرستار و امیدبخش.

او نگذاشت که یأس در خانه‌شان جا بگیرد.

همان‌گونه که خودش می‌گوید:

> «سقوط برای بدن بود، نه برای امید.»

علی پیش‌بین، با فیزیوتراپی، اراده و پشتکار،

دوباره به کار برگشت و با وجود محدودیت‌های جسمی،

به یکی از چهره‌های محترم و تأثیرگذار در صنعت ساختمان مشهد تبدیل شد.

او ثابت کرد که معلولیت، پایان توانایی نیست؛

آغاز نگاهی تازه به معنا و ارزش زندگی است.

---

## خانواده‌ای نمونه

ثمرهٔ این عشق و استقامت،

دو فرزند درخشان است که ادامه‌دهندهٔ راه پدر و مادرند:

- محمدامین پیش‌بین –

جوانی باهوش، پرتلاش و مؤدب که با قبولی در رشتهٔ پزشکی دانشگاه مشهد،

افتخار بزرگی نه‌تنها برای خانواده،

بلکه برای جامعه و نسل جوان شد.

- دختر کوچک خانواده –

دختری پرانرژی، شیرین‌زبان و آینده‌ساز؛

شاگردی ممتاز که از همین امروز نشانه‌های نبوغ و مهربانی مادر را در خود دارد.

---

## پیام به جامعه

زندگی علی پیش‌بین و فاطمه شهروز

شعری است از جنس واقعیت،

قصه‌ای که باید گفته شود تا جوانان بدانند:

🟩 عشق یعنی ماندن در سختی‌ها.

🟩 موفقیت یعنی برخاستن پس از افتادن.

🟩 عزت یعنی نان حلال و کار با وجدان.

🟩 و امید یعنی ساختن، حتی وقتی توان راه‌رفتن نداری.

این زوج شریف،

به‌حق گل‌سرسبد خانواده و الگوی جامعه‌اند—

نماد خانواده‌ای که نه فقط با ساختمان‌ها،

بلکه با ایمان، مهر و اراده آینده می سازد

شهید مهدی خاوری

### مهدی؛ فاتحِ قله‌هایِ «هیهات‌منا‌الذله»

برادر شهیدم، مهدی، طلبه‌ای معمولی نبود؛ او تجسمِ یک «اندیشه‌یِ پویا» بود. در حجره‌هایِ علمیه، نبوغی در او موج می‌زد که اساتیدش را به تحسین واداشته بود. همه می‌دانستند که اگر در مسیرِ درس باقی می‌ماند، بی‌شک به جوان‌ترین مجتهدِ حوزه بدل می‌شد. اما مهدی، «فقهِ نظری» را در «فقهِ عمل» جستجو کرد. وقتی شیپورِ جنگ نواخته شد، او به ندایِ وجدانش پاسخ داد؛ نه با شعار، که با جان. او «حرب» (جنگ) را بر «حزب» (سیاست‌بازی‌هایِ رایج) ترجیح داد.

او می‌توانست در کنارِ بزرگانِ سیاست، «حزب‌بازی» کند و در راهروهای قدرت، نامی دست و پا کند، اما هم‌سنگری با سردار قالیباف در میدانِ مین را، بر هم‌حزبی بودن با بزرگانِ سیاسی اولویت داد. برای او، شرف در پیشانی‌بندِ خاکیِ جبهه بود، نه در کت‌وشلوارهایِ پشتِ میزنشینی.

#### آزمونِ عشق؛ از همسر تا آهن

مهدی در تمامِ مراتب، آزمون داد. او حتی از عزیزترین دلبستگی‌اش، از همسرش، گذشت. وقتی دید حضورِ دائمی‌اش در جبهه، حقِ زندگی را از همسرش سلب کرده، با قلبی که مالامال از عشق بود اما به «وظیفه» تعهد داشت، به طلاقِ توافقی رضایت داد. او «عشقِ شخصی» را فدایِ «عشقِ وطن و امام» کرد. او می‌دانست که به فرموده‌ی امام راحل، رفتن به جبهه «واجبِ کفایی» است؛ و او این واجب را با تمامِ وجودش «عینی» کرد.

اما داستانِ «بحرآباد»؛ همان‌جایی که عیارِ مهدی را عیان کرد. روزی که همراهِ برادرِ بزرگم «علی‌ آقا» به بسیجِ اقتصادیِ مشهد رفتند تا برایِ ساختنِ یک آلونکِ کوچک در حاشیه‌یِ روستایِ بحرآباد، حواله‌یِ آهن بگیرند. در صفِ شلوغِ اداره، ناگهان مهدی رنگش پرید و بی هیچ سخنی، دستِ برادرم را کشید و از اداره خارج شد.

وقتی در خیابان علت را پرسیدند، گفت: «مسئولی که پشتِ آن میز نشسته، از نیروهایِ تحتِ فرماندهیِ من در جبهه است. اگر آنجا می‌ماندم، شاید یک لحظه به ذهنش می‌رسید که برایِ فرمانده‌اش پارتی‌بازی کند، یا من لحظه‌ای می‌اندیشیدم که آیا او حقِ من را بهتر می‌دهد یا نه! من نیامدم که برایِ یک آلونک، دینم را به حراج بگذارم.»

او رفت و عطایِ آن آهن را به لقایش بخشید. مهدی کجا، و مسئولینی که امروز، صندلیِ خدمت را «غنایمِ جنگی» می‌پندارند کجا؟

#### پاک‌دستی؛ میراثِ تلویزیونِ فیلیپس

وصیت‌نامه‌اش، مشتی کاغذ نبود؛ منشورِ پاک‌دستی بود. در گوشه‌ای از آن نوشته بود: «من یک دستگاه تلویزیونِ سیاه و سفیدِ فیلیپس با حواله‌یِ متاهلیِ پاسداری گرفته‌ام. حالا که از همسرم جدا شده‌ام، آن حواله دیگر حلال نبوده. آن پول را به عنوانِ ردِ مظالم بدهید یا عینِ تلویزیون را به سپاه برگردانید.»

مردی که با مقامِ معظم رهبری (حفظه‌الله) هم‌حزبی و دوستِ صمیمی بود، مردی که با تمامِ سردارانِ وقت نشست و برخاست داشت، در برابرِ یک تلویزیونِ ساده، چنین زانو زد و تقوا پیشه کرد. این همان «ژنِ برترِ اخلاقی» بود که ما در آن نسل گم کرده‌ایم.

#### وعده‌یِ پیروزی؛ فجرِ دوباره

امروز، بعد از آن پیروزیِ غرورآفرین در نبردِ با استکبار، من در این صبحِ تاسوعا، به مهدی فکر می‌کنم. ما در میدانِ نظامی پیروز شدیم، اما آیا در میدانِ «اخلاق» هم پیروزیم؟

خداوند در سوره مبارکه‌ی فتح وعده داده: *«إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ...»*

من باور دارم که این پیروزی‌هایِ اخیر، تنها فتحِ خاک نیست؛ این‌ها مقدمه‌یِ فتحِ قلوب است. به زودی، ورق برمی‌گردد. مردم دوباره به دنبالِ مهدی‌ها می‌گردند. دوباره فطرت‌ها بیدار خواهد شد و مسئولین، خود را در آینه‌یِ وصیت‌نامه‌یِ شهیدانی چون مهدیِ خاوری می‌بینند. آن‌گاه است که خیلِ عظیمِ مردم، نه با اجبار، که با اشتیاق به سمتِ دینِ خدا بازخواهند گشت. آن روز، «بسیجی بودن» نه یک نام، که یک «مرامِ عمومی» خواهد شد.

به خود می گویم

، اگر امروز در مشهد نیستی، اگر اشک می‌ریزی، بدان که این اشک‌ها همان «زکاتِ بصیرت» است. ما جامانده نیستیم؛ ما «دیده‌بانانِ این تحولیم». مهدی‌ها نرفته‌اند؛ مهدی‌ها در خونِ این ملت جاری‌اند و به زودی، همین خون‌ها، ریشه‌یِ طمع و فساد را می‌خشکاند.

تاسوعایِ ۱۴۰۵ است. در کرج، در عزایِ سالارِ شهیدان، از مهدی می‌خواهم که دستِ ما و مسئولینِ ما را بگیرد تا دوباره به آن «اصالتِ خاکی» بازگردیم.

با احترام و امید به فردایی روشن،

حسن خاوری

لولا مهدی هلک حسن

لولا مهدی، هُلَک حسن!

تقدیم به مهدی هاشمی؛

رفیقی که از کودکی تا امروز رفیق ماند.

من تا کلاس سوم دبستان، نه مدرسه را درست می‌شناختم، نه کلاس را و نه تخته‌سیاه را!

مرحوم فاتح یزدی در بحرآباد مدرسه‌ای بزرگ و زیبا ساخته بود؛ با حیاطی وسیع که بیشتر از آنکه به درد درس‌خواندن بخورد، برای دویدن و دعواکردن مناسب بود!

مرا هم به زور به مدرسه فرستادند. فرزند هفتم خانواده بودم و اسباب تفریح خواهرها و برادرهای بزرگ‌ترم. هر وقت می‌خواستند آدمم کنند، تهدیدم می‌کردند که اگر حرف‌شنوی نکنم، به آقای قلمزنی، مدیر مدرسه، می‌گویند فلکم کند!

فلک، آن تنبیه سخت و وحشتناک روزگار ما بود. من هیچ‌وقت فلک نشدم، اما ترسش همیشه با من بود.

خلاصه، مدرسه برای من تبعیدگاه بود و کوچه و سگ‌بازی و زباله‌گردی، دانشگاه واقعی‌ام! از حمام هم فراری بودم. شست‌وشو با دست‌های زبر پدر و آب داغ حمام عمومی، خودش یک عملیات شکنجه محسوب می‌شد!

در چنین اوضاعی، روزی کنار قنات محل، کفاشی بساط کرده بود. برای آب‌خوردن و وضوگرفتن رفت و بساطش را به من سپرد؛ چه انتخاب عجیبی! امانت‌دارترین بچه بحرآباد را پیدا کرده بود؛ البته به روایت خودش!

همان موقع، پسربچه‌ای شهری آمد و خواست از بساط کفاش میخ بردارد. من هم که دنبال بهانه‌ای برای قدرت‌نمایی می‌گشتم، یک کتک مفصل نثارش کردم.

اما اتفاق عجیب این بود که برخلاف رسم معمول دعواهای آن روزگار، طرف مقابلم نه فحش داد و نه فحش‌کشی راه انداخت. فقط نگاه می‌کرد!

با خودم گفتم: «این دیگر چه جور موجودی است؟ کتک می‌خورد و فحش هم نمی‌دهد؟!»

کفاش که برگشت، توضیح داد پسرک از آشنایان اوست و اجازه داشته از بساطش میخ بردارد.

ماجرا تمام شد، اما آن پسر آرام و بی‌حاشیه در ذهن من ماند.

مهرماه که وارد کلاس شدم، ناگهان دیدم همان پسر شهری آنجاست!

اسمش مهدی هاشمی بود؛ هم‌کلاسی خودم!

من که از این موجود متفاوت خوشم آمده بود، با او رفیق شدم و از آن روز به بعد، اگر هم‌ولایتی‌ها می‌خواستند اذیتش کنند، من نقش محافظ شخصی‌اش را بازی می‌کردم؛ همان بچه شروری که حالا برای حفظ امنیت یک بچه دیگر بسیج شده بود!

مادر مهدی، اکرم خانم، زنی باسواد، مهربان و دوست‌داشتنی بود. به درس من و مهدی کمک می‌کرد و من برای اولین بار فهمیدم کتاب وسیله‌ای برای خواندن است، نه زدن توی سر دیگران! کاغذ هم فقط برای موشک‌سازی نیست؛ می‌شود از آن چیزی یاد گرفت!

از صبح تا شب با مهدی بودم. گاهی ناهار هم خانه‌شان می‌ماندم. آن روزها بحرآباد آب لوله‌کشی نداشت و مردم از قنات آب می‌آوردند، اما خانه مهدی آب‌انبار و تلمبه داشت. اکرم خانم با همان تلمبه، دست‌وپای چرک و سیاه مرا می‌شست؛ کاری که شاید برای خودش محبت مادری بود، اما برای من آغاز آشتی با بهداشت و زندگی تازه محسوب می‌شد!

کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد: منِ مدرسه‌گریز، درس‌خوان شدم!

شاگرداولی میان من و مهدی دست‌به‌دست می‌شد؛ البته انصافاً مهدی باهوش‌تر و زرنگ‌تر بود. تازه، چهره‌ای معصوم، سفید و زیبا داشت و کمی هم نحیف بود. معلم‌ها هم بیشتر دوستش داشتند تا مرا که به قول خودم، زشت و چاق و سیاه و شکم‌گنده بودم!

بااین‌حال، رقابت درسی ما نه رفاقتمان را خراب کرد و نه مانع پیشرفتمان شد.

مهدی برای من فقط یک هم‌کلاسی نبود؛ دریچه‌ای بود به دنیایی که تا آن روز نمی‌شناختم.

من در محیطی بزرگ می‌شدم که متأسفانه بعدها هم نام بحرآباد با آمار بالای زندانیان و اعدامی‌ها گره خورد؛ اما خودم، به‌عنوان نخستین پزشک بحرآبادی، راه دیگری را انتخاب کردم.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم تغییر مسیر زندگی همیشه با حادثه‌ای بزرگ آغاز نمی‌شود. گاهی یک دوستی ساده، یک مادر مهربان، یک تلمبه آب و چند صفحه کتاب، می‌توانند سرنوشت یک بچه شرور را عوض کنند.

مهدی هاشمی شاید آن روز نمی‌دانست با آمدنش به بحرآباد و نشستن در کنار من، چه تأثیری بر زندگی‌ام می‌گذارد.

من هم آن روز نمی‌دانستم روزی پزشک خواهم شد و این خاطرات را برایش خواهم نوشت.

اما یک چیز را خوب می‌دانم: بعضی رفاقت‌ها از کودکی شروع می‌شوند، ولی در تقویم عمر آدم تاریخ انقضا ندارند.

مهدی عزیز!

اگر روزی از من بپرسند چه کسی در کودکی به زندگی‌ات جهت داد، نامت را می‌برم.

تو شاید فقط دوست من شدی؛ اما من به کمک تو، دوستِ درس، کتاب و زندگی شدم.

رفیق قدیمی‌ام، ممنون که آن روزها بودی و هنوز هم هستی.

ارادتمند همیشگی‌ات،

حسن خاوریاگر بخواهم عصاره این خاطره را در یک جمله بگویم: گاهی یک مهدی کافی است تا مسیر زندگی یک حسن عوض شود!

غذا های لاکچری خانه ما

از نان بیات کودکی تا سفره کارگران افغانستانی

آن روزها که بیشتر اعضای خانواده ما زیر یک سقف زندگی می‌کردند، کمتر پیش می‌آمد که همه دور یک سفره جمع شویم. اصلاً چه سفره‌ای؟! ما نه سفره‌ای داشتیم که هر روز پهن کنیم، نه میز غذاخوری و نه برنامه منظم صبحانه، ناهار و شام!

غذا خوردن ما بیشتر تابع گرسنگی بود تا ساعت!

گاهی روی چادرشب، یک مجمع یا سینی بزرگ مسی می‌گذاشتند و غذا را در آن می‌کشیدند؛ اما چنین سفره‌ای بیشتر در مهمانی‌های عروسی و عزا برپا می‌شد که همه اعضای فامیل دور هم جمع می‌شدند.

خانواده ما آن‌قدر پرجمعیت بود که گاهی نسبت‌های خانوادگی‌مان هم برای دیگران معما می‌شد!

مثلاً من و جواد، یکی از خواهرزاده‌هایم، تقریباً همکلاسی بودیم. یک روز جواد که یک کلاس از ما پایین‌تر بود، از دفتر مدرسه برای معلم کلاس ما گچ آورد. وقتی می‌خواست از کلاس بیرون برود، از معلم اجازه گرفت و بعد رو به من کرد و گفت:

«دایی، کاری نداری؟»

معلم بیچاره چنان تعجب کرد که انگار با یک مسئله پیچیده ریاضی روبه‌رو شده باشد! احتمالاً در ذهنش می‌پرسید این چه جور خویشاوندی است که دایی و خواهرزاده‌اش همکلاسی‌اند؟!

بله، ما این‌طوری بودیم؛ خانواده‌ای پرجمعیت با نسبت‌های فامیلی فراوان و امکاناتی که گاهی از تعداد اعضای خانواده هم کمتر بود!

اما برسیم به غذاهای لاکچری خانه ما!

رستوران پنج‌ستاره کودکی!

غذای معمول ما نان خالی بود؛ نانی که گاهی آن‌قدر بیات می‌شد که جویدن آن خودش نوعی ورزش فک و صورت به حساب می‌آمد!

من تکه‌ای از نان را زیر لباسم می‌گذاشتم و با خیال راحت به کوچه می‌زدم، دنبال چرای گوسفندها می‌رفتم یا راهی مدرسه می‌شدم.

نمی‌دانم جنس لباس‌هایمان چه بود که نان به آن می‌چسبید و پایین نمی‌افتاد! انگار لباس ما در آن روزگار، علاوه بر پوشاندن بدن، وظیفه نگهداری و حمل آذوقه را هم بر عهده داشت!

هر وقت گرسنگی فشار می‌آورد، چند گاز به نان می‌زدیم و دوباره به کار و زندگی ادامه می‌دادیم.

حالا اگر گاهی قند یا آب‌نباتی هم نصیبمان می‌شد، دیگر اوضاع فرق می‌کرد!

نان بیات با قند، برای ما غذایی بود که امروز اگر در منوی یک رستوران لاکچری با نامی فرنگی عرضه‌اش کنند، شاید مشتری برای امتحان کردنش صف بکشد!

باور کنید هنوز هم، پس از حدود پنجاه سال، وقتی آن مزه را به یاد می‌آورم، دهانم آب می‌افتد و ناخودآگاه بزاقم را قورت می‌دهم.

چای شیرین با نان خالی هم که دیگر جای خود داشت؛ چای و اندکی خاکه‌قند یا تکه‌ای نبات، همراه با نان!

چه لذتی داشت آن غذای ساده!

نه از آن رو که فقر چیز خوبی بود؛ بلکه شاید چون در آن روزگار، همان اندک نیز می‌توانست سهم بزرگی از شادی ما باشد.

ما از زندگی انتظار چندانی نداشتیم و همان لقمه کوچک، گاهی تمام دنیای خوشبختی‌مان بود.

نیم قرن بعد؛ همان نان، همان گرسنگی!

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم، پزشکی خواندم و بعد وارد کار ساختمان شدم.

زمانی که یکی دو پروژه ساختمانی بیشتر نداشتم، گاهی صبح‌ها برای کارگران افغانستانی‌ام نان می‌خریدم.

می‌دیدم بعضی از آن‌ها نان را با چای خالی و تلخ می‌خورند؛ نه از سر علاقه به رژیم غذایی و نه برای سلامتی، بلکه برای اینکه هرچه بیشتر از دستمزد ناچیزشان را پس‌انداز کنند و برای خانواده‌هایشان بفرستند.

آن‌ها هم مثل منِ کودک، گرسنگی را با نان خاموش می‌کردند؛ با این تفاوت که من به گذشته‌ای دور نگاه می‌کردم و آن‌ها برای فردایی نامعلوم زحمت می‌کشیدند.

من در چهره این کارگران، گاهی تصویر کودکی خودم را می‌دیدم؛ همان کودکی که نان بیات را زیر لباسش پنهان می‌کرد تا در فرصت مناسب، گازی به آن بزند و سد جوع کند.

با خودم می‌گفتم: چه فاصله عجیبی است میان انسان‌هایی که در کتاب‌ها از مولانا و خواجه عبدالله انصاری، از فرهنگ و عرفان و انسانیت می‌خوانند و مردمانی که امروز برای تأمین نان شب خانواده‌شان، ناچارند دور از خانه و کاشانه، تن به سخت‌ترین کارها بدهند.

افغانستان، سرزمین مولانا و خواجه عبدالله، چه روزگار تلخی را از سر می‌گذراند!

مردمانی که در طول تاریخ، بخشی از میراث فرهنگی و تمدنی این منطقه بوده‌اند، امروز برای لقمه‌ای نان، آوارگی و دوری از خانواده را تحمل می‌کنند.

بسیاری از کارگران مهاجر نیز با دشواری‌های فراوان، دستمزد محدود، نبود حمایت‌های کافی و نگرانی دائمی از آینده زندگی می‌کنند.

البته همه کارگران افغانستانی شرایط یکسانی ندارند؛ اما رنج آن‌هایی که در چنین وضعیتی گرفتارند، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت.

آینه‌ای به نام افغانستان

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر بخواهیم بخشی از زندگی مردم ایران در صد سال گذشته را تصور کنیم، شاید بتوانیم گوشه‌هایی از آن را در زندگی امروز برخی از مردم افغانستان ببینیم؛ در سفره‌های ساده، در رنج کار روزانه، در مهاجرت ناخواسته و در آرزوی تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای خانواده.

این مقایسه، البته به معنای یکسان بودن تاریخ و شرایط دو کشور نیست؛ اما فقر، جنگ، بی‌ثباتی و محرومیت، هرجا که ریشه بدوانند، چهره‌ای آشنا دارند.

کشور خود ما نیز در نتیجه مجموعه‌ای از بحران‌ها، جنگ‌ها، تصمیم‌های نادرست و مشکلات اقتصادی، با فقر و دشواری‌های معیشتی دست‌وپنجه نرم کرده است.

وقتی به کارگر افغانستانی‌ای نگاه می‌کنم که با عرق جبین و کد یمین، زیر آفتاب و میان آهن و سیمان کار می‌کند تا خانواده‌اش گرسنه نماند، فقط یک کارگر نمی‌بینم؛ کودکی خودم را هم می‌بینم.

کودکی که روزگاری نان بیات را زیر لباسش پنهان می‌کرد و با چند گاز، گرسنگی‌اش را تسکین می‌داد.

شاید همین خاطره‌هاست که نمی‌گذارد رنج امروز آن‌ها را صرفاً مسئله دیگری بدانم.

من طعم نان خالی را چشیده‌ام؛ هرچند امروز ممکن است سفره‌ام رنگین‌تر شده باشد.

و کسی چه می‌داند؟ شاید اگر آن روزها نان و قند برای من چنین خاطره شیرینی نمی‌ساخت، امروز هم نمی‌توانستم پشت یک استکان چای تلخ و تکه‌ای نان، این‌همه درد مشترک انسانی را ببینم.

دریغ از روزگار آدمی!

فقر، وقتی در خاطره می‌ماند، گاهی به داستانی شیرین و حتی خنده‌دار تبدیل می‌شود؛ اما وقتی در زمان حال ادامه دارد، دیگر چندان خنده‌دار نیست.

برای من، «پیتزای دوران فقر» خاطره‌ای از گذشته است؛ خاطره‌ای که امروز می‌توانم با لبخند تعریفش کنم.

اما برای کارگری که هنوز هم نان خالی را با چای تلخ می‌خورد تا پول بیشتری برای خانواده‌اش بفرستد، این داستان هنوز تمام نشده است.

آرزویم این است که روزی برسد که هیچ کودکی مجبور نباشد نانش را زیر لباس پنهان کند، هیچ پدری برای سیر کردن فرزندانش از خانه و کشورش آواره نشود و هیچ کارگری نگران باشد که اگر فردا نتواند کار کند، سفره خانواده‌اش خالی خواهد ماند.

آن روز شاید بتوانیم با خیال راحت از خاطرات فقر بخندیم، بی‌آنکه بدانیم در همین نزدیکی، کودکی دیگر با همان گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

ای دریغ و درد از این روزگار!

نان برای همه، کار شرافتمندانه برای همه و زندگی آبرومندانه برای همه؛ مگر آرزوی دیگری هم داریم؟

تخمین  طول عمر حسن از دیدگاه هوش مصنوعی

حسن خاوری عزیز، اگر مجبور باشم با اطلاعات فعلی فقط یک عدد انتخاب کنم:

حدس نسبی من: ۸۲ سالگی؛ یعنی حدود ۲۱ سال دیگر.

تحلیل کوتاه:

نکات مثبت: پیاده‌روی منظم و زیاد، فشار خون مناسب، قند خون نسبتاً خوب و نداشتن سابقه مصرف سیگار و الکل.

نکات نیازمند توجه: دیابت نوع ۲، اضافه‌وزن و نامشخص‌بودن وضعیت دقیق کلیه‌ها و چربی خون.

این عدد صرفاً یک حدس تقریبی است، نه پیش‌بینی پزشکی یا محاسبه آماری اختصاصی. ممکن است عمر واقعی شما بسیار کمتر یا بیشتر باشد.

هدف بهتر از ۸۲ سال زندگی کردن، رسیدن به ۸۲ سالگی با استقلال جسمانی، ذهن فعال و توانایی لذت‌بردن از زندگی است. 🌱

الان وزنم ۸۸کیلو است

اگر وزنم را ۲۰ کیلو کم کنم و به ۶۸ کیلو برسم

به طول عمرم ۳ سال اضافه می شود

مگه

کسخلم

می خورم

کیف می کنم

گور بابای سه سال آخر

شوخی کردم

این هم نظ.ر هوش مصنوعی در مورد رسیدن به ۶ ۶۸ کیلو گرم

حسن خاوری عزیز، اگر در ۶۱سالگی وزن خود را از ۸۸٫۵ کیلوگرم به حدود ۶۹ تا ۷۲ کیلوگرم برسانید، BMI شما به محدوده مناسب‌تری می‌رسد.

با درنظرگرفتن دیابت نوع ۲، قند ناشتا ۱۰۴، فشار خون مناسب، فعالیت بدنی زیاد و نداشتن سابقه سیگار و الکل، اگر مجبور باشم یک عدد حدسی انتخاب کنم:

🎯 حدس من: ۸۴ سالگی

یعنی حدود ۲۳ سال دیگر.

البته این عدد پیش‌بینی علمی اختصاصی نیست؛ نمی‌توان گفت کاهش وزن به‌تنهایی سه سال به عمر شما اضافه می‌کند. کاهش وزن تدریجی و حفظ عضلات، همراه با کنترل دیابت و سلامت کلیه و قلب، می‌تواند شانس زندگی سالم‌تر و طولانی‌تر را افزایش دهد.

هدف من برای شما فقط رسیدن به ۷۰ کیلوگرم نیست؛ رسیدن به ۸۰سالگی و بالاتر با توان پیاده‌روی، استقلال جسمانی و ذهن فعال است. 🌱

پایش سلامت حسن  شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵

گزارش پایش سلامت و کنترل دیابت

تاریخ: شنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۵

۱. اندازه‌گیری‌های امروز

- فشار خون: ۱۱۰/۷۰ میلی‌متر جیوه

- قند خون ناشتا: ۱۰۴ میلی‌گرم در دسی‌لیتر

- وزن: ۸۸٫۵۰۰ کیلوگرم

۲. وضعیت دارودرمانی

- متفورمین ۵۰۰ میلی‌گرم: یک قرص همراه صبحانه؛ کاهش مصرف از دو قرص به یک قرص در روز، طبق گزارش شخصی.

- سایر داروهای دیابت: مطابق برنامه مصرف فعلی.

۳. ارزیابی مختصر

فشار خون امروز در محدوده مطلوب قرار دارد و قند ناشتا نیز در محدوده مناسبی است. وزن ۸۸٫۵ کیلوگرمی باید در کنار روند تغییرات وزن و وضعیت متابولیک ارزیابی شود.

۴. نکته مهم برای پیگیری

با توجه به کاهش اخیر مصرف متفورمین، بهتر است قند خون و HbA1c به‌صورت دوره‌ای بررسی شوند. مناسب‌بودن یک عدد قند ناشتا به‌تنهایی برای تصمیم‌گیری درباره کاهش دارو کافی نیست.

جمع‌بندی: فشار خون و قند ناشتا امروز امیدوارکننده‌اند. وزن امروز به‌عنوان عدد پایه برای مقایسه در اندازه‌گیری‌های بعدی ثبت می‌شود.

هدف: کنترل پایدار دیابت، کاهش تدریجی وزن و حفظ توان جسمانی در سال‌های آینده.پیشنهاد برای پیگیری: وزن را تا حد امکان صبح، پس از تخلیه مثانه و پیش از صبحانه، با شرایط یکسان اندازه بگیرید تا تغییرات واقعی بهتر مشخص شوند.ش

نکات ضعف  حسن از نظر هوش مصنوعی با کنکاش در وبلاگش

حسن جان، با اصلاح برداشت قبلی‌ام و با توجه به شناختی که از نوشته‌ها و گفت‌وگوهایت دارم، این بار محتاطانه‌تر می‌گویم:

۱. پافشاری بر حل مسائل: ممکن است بعضی مسائل، به‌ویژه اختلافات دوستانه، بیش از اندازه ذهنت را مشغول کنند.

۲. تعدد علایق: پزشکی، ساختمان‌سازی، تاریخ، فلسفه، نویسندگی و فناوری؛ این تنوع جذاب است، اما احتمال دارد انرژی و تمرکزت را میان موضوعات متعدد تقسیم کند.

۳. استانداردهای بالا برای خود: نظم در پیاده‌روی، کنترل وزن و پیگیری اهداف ممکن است گاهی به فشار بیش از حد بر خودت منجر شود.

۴. علاقه به تحلیل و نتیجه‌گیری: ممکن است گاهی برای تجربه‌های شخصی نیز بیشتر از حد لازم دنبال توضیح منطقی و نتیجه‌گیری باشی.

۵. توجه به گذشته: خاطرات کودکی و دوستی‌های قدیمی برایت اهمیت زیادی دارند؛ شاید گاهی مرور گذشته، انرژی کمتری برای لذت بردن از زمان حال باقی بگذارد.

۶. اعتماد به توانایی حل مشکلات: چون در زندگی تجربه‌های متنوعی داشته‌ای، ممکن است گاهی مسئولیت بیشتری از حد لازم بر عهده بگیری و بخواهی مسائل را شخصاً حل کنی.

جمع‌بندی صادقانه من

هنوز شواهد کافی ندارم که بگویم این موارد واقعاً نقاط ضعف تو هستند؛ بیشتر، زمینه‌هایی برای خودارزیابی محسوب می‌شوند.

خلاصه تحلیل حسن هز روی وبلاگش توسط هوش مصنوعی

حسن خاوری عزیز، اگر بخواهم از گشتی در وبلاگ و شناختی که از نوشته‌ها و تجربه‌هایت پیدا کرده‌ام، شخصیتت را خلاصه کنم:

🧠 تو چه جور آدمی هستی؟

۱. پرتلاش و تسلیم‌ناپذیر: از دشواری‌های زندگی عبور کرده‌ای و بارها مسیرت را تغییر داده‌ای؛ از پزشکی تا ساختمان‌سازی و نویسندگی.

۲. کنجکاو و حقیقت‌جو: به مطالعه، تحلیل مسائل و بازنگری در باورهای گذشته علاقه داری و ذهنت هنوز درگیر پرسش‌های تازه است.

۳. مستقل و خوداتکا: دوست داری خودت تصمیم بگیری و وقتی به تصمیمی باور پیدا می‌کنی، با انگیزه دنبالش کنی.

۴. خانواده‌دوست و رفیق‌محور: خاطرات خانوادگی و دوستی‌های قدیمی برایت ارزشمندند و گسست روابط می‌تواند آزارت دهد.

۵. اهل ساختن و یادگیری: بازنشستگی تو را متوقف نکرده؛ همچنان می‌خواهی چیزی بسازی، بیاموزی و تجربه‌هایت را ثبت کنی.

۶. طنزپرداز و قصه‌گو: حتی اتفاقات ساده زندگی را بهانه‌ای برای روایت، خنده و تأمل می‌کنی.

⚖️ نقطه‌ضعف احتمالی تو چیست؟

گاهی ممکن است بیش از اندازه تحلیل کنی، بر قضاوت خودت تکیه داشته باشی یا در اختلافات، به‌دلیل اهمیت دادن به گذشته روابط، بیشتر از حد لازم رنج ببری.

🎯 جمع‌بندی من

تو مردی عمل‌گرا، پرتلاش، مستقل و کنجکاوی که می‌خواهد هم زندگی را بسازد، هم آن را بفهمد و هم از تجربه‌هایش چیزی برای دیگران به یادگار بگذارد.

و یک جمله که به نظرم به تو می‌آید:

حسن خاوری هنوز خودش را بازنشسته نکرده است؛ نه از کار، نه از یادگیری و نه از زندگی! 🌹

و

حسن خاوری مردی پرتلاش، مستقل، کنجکاو و اهل تفکر است؛ با روحیه‌ای سازنده، خانواده‌دوست و قصه‌گو که از شکست‌ها عبور می‌کند، باورهایش را بازنگری می‌کند و تا آخرین فرصت می‌خواهد بیاموزد، بسازد و زندگی را بفهمد.

شعار شخصیتت: هنوز می‌سازم، هنوز می‌آموزم، هنوز زندگی می‌کنم! 🌹

تحلیل حسن خاوری از روی نوشته هایش

حسن عزیز، این بار با نگاهی به وبلاگت، [وبلاگ BOOK0 ـ حسن خاوری](https://book0.blogfa.com/?utm_source=chatgpt.com)، و مرور نوشته‌هایی درباره زندگی‌نامه، کودکی، خانواده، تغییرات فکری، ساختمان‌سازی، آزادی، خاطرات شخصی و داستان علمی‌تخیلی «هموسایبر»، می‌خواهم تصویری نسبتاً جامع از شخصیتت ارائه کنم.

قصد ندارم صرفاً از تو تعریف کنم. می‌خواهم هم نقاط قوتت را بگویم، هم ویژگی‌هایی را که ممکن است گاهی برای خودت یا اطرافیانت دردسرساز شوند.

البته یک نکته مهم: وبلاگ، تمام شخصیت یک انسان نیست؛ تصویری است که او از خودش، تجربه‌هایش و جهان پیرامونش انتخاب می‌کند و به نمایش می‌گذارد. بنابراین، آنچه می‌خوانی یک تحلیل شخصیتی بر اساس نوشته‌هایت است، نه تشخیص روان‌شناختی.

حسن خاوری؛ مردی که از ساختن خانه به ساختن خویشتن رسیده است

۱. ویژگی محوری تو: تسلیم‌نشدن در برابر شرایط

اگر بخواهم از میان ویژگی‌های مختلفت فقط یکی را انتخاب کنم، می‌گویم:

تو آدمی هستی که شکست را پایان راه نمی‌داند؛ بلکه می‌کوشد از آن راه تازه‌ای بسازد.

در زندگی‌نامه‌ات از کودکی در خانواده‌ای کارگری و پرجمعیت، چوپانی و کارگری در دوران تحصیل، ورود به دانشگاه، پزشکی، فعالیت در ساختمان‌سازی و تجربه‌های متعدد زندگی نوشته‌ای.

این مسیر، دست‌کم نشان می‌دهد که توانسته‌ای در شرایط متفاوت خودت را با موقعیت‌های تازه تطبیق بدهی.

بسیاری از افراد با تغییر شرایط زندگی، هویت خود را از دست می‌دهند. کسی که سال‌ها پزشک بوده، ممکن است نتواند خود را در حرفه دیگری تصور کند؛ اما تو از پزشکی به ساختمان‌سازی رفته‌ای و در کنار آن، نوشتن و مطالعه را ادامه داده‌ای.

این تغییر مسیرها برای من نشانه سه ویژگی است:

پشتکار: وقتی هدفی برایت مهم باشد، حاضر به تحمل دشواری هستی.

سازگاری: می‌توانی نقش‌ها و مسئولیت‌های متفاوتی را بپذیری.

استقلال عملی: ترجیح می‌دهی به‌جای انتظار برای تغییر شرایط، خودت دست به کار شوی.

البته پشتکار همیشه به معنای موفقیت نیست؛ گاهی ادامه دادن یک مسیر اشتباه نیز می‌تواند از همین ویژگی ناشی شود. اما در روایت زندگی تو، توانایی برخاستن و شروع دوباره برجسته است.

۲. ذهن تو مسئله‌محور است؛ حتی وقتی درباره احساساتت می‌نویسی

یکی از نکات جالب وبلاگت این است که حتی در نوشته‌های شخصی، تمایل داری موضوع را تحلیل کنی.

به یک خاطره ساده بسنده نمی‌کنی. معمولاً می‌خواهی بفهمی چرا آن اتفاق افتاد، چه معنایی داشت و چه چیزی درباره زندگی یا جامعه به ما می‌آموزد.

این گرایش را می‌توان در نوشته‌های مربوط به پزشکی، ساختمان‌سازی، تغییرات اجتماعی و حتی ایده علمی‌تخیلی «هموسایبر» دید.

به نظرم ذهن تو اغلب با این الگو کار می‌کند:

مشاهده ← پرسش ← تحلیل ← نتیجه‌گیری ← روایت برای دیگران

این الگو در مدیریت پروژه، حل مسائل عملی و آموزش می‌تواند بسیار مفید باشد.

اما روی دیگری هم دارد.

ممکن است گاهی مسئله‌ای را که نیازمند پذیرش، صبر یا گفت‌وگوی عاطفی است، بیش از اندازه تحلیل کنی.

همه اختلاف‌ها با استدلال حل نمی‌شوند؛ گاهی طرف مقابل بیش از آنکه به راه‌حل نیاز داشته باشد، می‌خواهد احساس کند فهمیده شده است.

این نکته را به‌عنوان یک احتمال مطرح می‌کنم، نه حکمی قطعی درباره روابطت.

---

۳. تو فقط دنبال دانستن نیستی؛ دوست داری دانسته‌هایت را به دیگران منتقل کنی

در نوشته‌هایت، از زندگی‌نامه و خاطرات خانوادگی گرفته تا مسائل اجتماعی و اندیشه‌های علمی، یک گرایش مشترک دیده می‌شود: میل به توضیح دادن.

تو صرفاً به ثبت اتفاقات زندگی علاقه نداری؛ می‌خواهی آن‌ها را به روایتی تبدیل کنی که دیگران هم بتوانند بخوانند و از آن چیزی بفهمند.

این ویژگی در داستان «هموسایبر» هم دیده می‌شود؛ جایی که تجربه پزشکی، علاقه به اندیشه‌های آینده‌نگرانه و پرسش درباره هویت انسان را در قالب داستان کنار هم قرار داده‌ای.

به نظرم در وجود تو سه نقش کنار هم زندگی می‌کنند:

پژوهشگر: می‌خواهد بفهمد.

معلم: می‌خواهد فهم خود را منتقل کند.

قصه‌گو: می‌خواهد آن فهم را برای دیگران جذاب کند.

این ترکیب ارزشمند است، به‌خصوص اگر بتوانی میان عمق مطلب و حوصله خواننده تعادل برقرار کنی.

خودت هم اخیراً بر همین نکته تأکید کرده‌ای که نوشته وبلاگی نباید آن‌قدر طولانی شود که خواننده عادی را خسته کند.

این یعنی فقط به آنچه می‌خواهی بگویی فکر نمی‌کنی؛ به مخاطب نیز توجه داری.

۴. از نظر فکری، انعطاف‌پذیری و بازنگری در باورها برایت اهمیت دارد

یکی از بخش‌های قابل‌توجه زندگی فکری تو، عبور از فضای مذهبی دوران جوانی به دیدگاه‌های متفاوت در سال‌های بعد است.

در نوشته‌های زندگی‌نامه‌ای و تأملات اجتماعی‌ات، می‌توان رد این تغییرات را دید. همچنین علاقه‌ات به آثار یووال نوح هراری و پرسش‌هایی درباره آینده انسان، فناوری و مرگ، نشان می‌دهد که هنوز با پرسش‌های بنیادی درگیری.

این تغییر دیدگاه به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که همه باورهای تازه درست‌تر از باورهای گذشته‌اند؛ اما نشان می‌دهد که دست‌کم در روایت خودت، تغییر عقیده را ناممکن یا ممنوع نمی‌دانی.

به نظرم تو به دنبال حفظ یک تصویر ثابت از خودت نیستی.

حاضری به گذشته نگاه کنی و بگویی: «آن زمان چنین فکر می‌کردم؛ امروز جور دیگری می‌اندیشم.»

این توانایی ارزشمند است.

البته یک خطر هم وجود دارد: کسی که از یک نظام فکری فاصله می‌گیرد، ممکن است گاهی در نقد گذشته چنان غرق شود که پیچیدگی‌های آن را کمتر ببیند.

بلوغ فکری، نه بازگشت اجباری به باورهای قدیمی است و نه رد کردن تمام آن‌ها؛ بلکه توانایی ارزیابی هر باور بر اساس شواهد، استدلال و تجربه است.

---

۵. تو با ساختن، به زندگی معنا می‌دهی

اگر بخواهم یک مضمون را در زندگی حرفه‌ای و شخصی تو برجسته کنم، آن مضمون «ساختن» است.

پزشکی، ساختمان‌سازی، مدیریت پروژه، نوشتن خاطرات و حتی تلاش برای تغییر سبک زندگی، از جهات مختلف به یکدیگر شبیه‌اند.

در همه آن‌ها می‌کوشی وضع موجود را به چیزی بهتر تبدیل کنی.

در نوشته‌هایت درباره جابه‌جایی خانه‌ها، تجربه‌های زندگی و رسیدن به منزل تازه، خانه صرفاً یک ساختمان نیست؛ نمادی از تلاش، استقلال، تغییر و عبور از مراحل زندگی است.

شاید برای همین، بازنشستگی نتوانسته تو را کاملاً از فعالیت دور کند.

انگار هنوز به مسئله‌ای برای حل کردن، پروژه‌ای برای پیش بردن یا خاطره‌ای برای ثبت کردن نیاز داری.

تو احتمالاً بیشتر از آنکه از کار کردن خسته شوی، از بی‌هدف شدن خسته می‌شوی.

این جمله برداشت من از نوشته‌هایت است، نه واقعیتی که بتوان بدون شناخت بیشتر با قطعیت درباره‌ات گفت.

اما اگر درست باشد، توضیح می‌دهد که چرا پس از بازنشستگی پزشکی، همچنان در ساختمان‌سازی و نوشتن فعال مانده‌ای.

۶. استقلال برایت مهم است؛ حتی در تصمیم‌های مربوط به خودت

در نوشته‌های مربوط به سبک زندگی و فعالیت‌های روزانه‌ات، نظم و اراده شخصی برجسته است.

از پیاده‌روی روزانه، تلاش برای کنترل وزن، روزه‌داری متناوب و علاقه به حفظ توان جسمی نوشته‌ای.

در اینجا فقط موضوع سلامتی مطرح نیست؛ به نظر می‌رسد خودِ توانایی پایبندی به تصمیم برایت ارزش دارد.

تو از اینکه برای خودت هدف تعیین کنی و آن را دنبال کنی، احساس رضایت می‌گیری.

این ویژگی در مدیریت زندگی و کار مفید است؛ اما اگر بیش از اندازه به آن تکیه کنی، ممکن است پذیرش توصیه دیگران برایت دشوار شود، به‌خصوص وقتی احساس کنی آن توصیه‌ها اختیار تصمیم‌گیری را از تو می‌گیرند.

از آنچه درباره تجربه‌های خودت گفته‌ای، چنین برمی‌آید که وقتی شخصاً به یک تصمیم می‌رسی، معمولاً انگیزه بیشتری برای اجرای آن داری.

استقلال رأی نقطه قوت توست؛ به شرط آنکه با آمادگی برای شنیدن شواهد مخالف همراه باشد.

این نکته در مسائل پزشکی اهمیت ویژه‌ای دارد: تصمیم‌گیری مستقل خوب است، اما تغییر دارو یا درمان بهتر است بر اساس اطلاعات کافی و مشورت حرفه‌ای انجام شود، نه صرفاً احساس اطمینان شخصی.

---

۷. خانواده برایت مهم است؛ اما محبتت همیشه به شکل احساسات مستقیم بیان نمی‌شود

در نوشته‌های خانوادگی‌ات، خاطرات پدر و مادر، خواهران و برادران، همسر و فرزندان جایگاه مشخصی دارند.

در روایت خانواده‌ات، یک اتفاق ساده مانند حضور چندروزه یک خواهر در خانه می‌تواند معنایی فراتر از خود آن اتفاق پیدا کند؛ یادآوری اینکه ارزش خانه فقط به مساحت و امکانات آن نیست.

این نوع نگاه برای من معنادار است.

تو از یک طرف به ساختن خانه، پیشرفت مالی و استقلال اهمیت می‌دهی؛ از طرف دیگر، وقتی درباره خانواده می‌نویسی، ارزش اصلی را در خاطره مشترک، حضور آدم‌ها و پیوندهای انسانی می‌بینی.

این دو ویژگی الزاماً متضاد نیستند.

ممکن است برایت مهم باشد که خانواده از نظر مادی در وضعیت مناسبی قرار داشته باشد، اما در عین حال بدانی که امکانات به‌تنهایی جای محبت و همراهی را نمی‌گیرند.

یک احتمال دیگر نیز وجود دارد: شاید گاهی محبتت را بیشتر با مسئولیت‌پذیری، کمک عملی و حل مشکلات نشان می‌دهی تا با بیان مستقیم احساسات.

اگر چنین باشد، باید به یاد داشته باشی که اطرافیان همیشه از روی کارهایی که برایشان انجام می‌دهی، تمام احساساتت را درک نمی‌کنند. گاهی یک جمله ساده محبت‌آمیز، بیشتر از یک راه‌حل پیچیده اثر دارد.

---

۸. طنز تو فقط برای خنداندن نیست؛ راهی برای کنار آمدن با زندگی است

در نوشته‌های طنزآمیزت، از تجربه‌های روزمره، خانه، جابه‌جایی و تناقض‌های زندگی استفاده می‌کنی.

مثلاً در روایت خانه جدید، از بوی خانه نو و تجربه خانه‌های قدیمی چنان می‌نویسی که یک موضوع معمولی به قصه‌ای خنده‌دار تبدیل می‌شود.

طنز تو گاهی دو کار انجام می‌دهد:

اول، تجربه شخصی را برای خواننده جذاب می‌کند.

دوم، فاصله‌ای میان تو و دشواری‌های زندگی ایجاد می‌کند؛ فاصله‌ای که کمک می‌کند بتوانی درباره آن‌ها حرف بزنی، بدون آنکه تمام روایت به شکایت و تلخی تبدیل شود.

به نظرم این توانایی را نباید دست‌کم گرفت.

کسی که می‌تواند از زندگی خودش سوژه طنز بسازد، دست‌کم در برخی موقعیت‌ها قادر است از بیرون نیز به خودش نگاه کند.

البته طنز همیشه به معنای بی‌درد بودن نیست. گاهی آدم‌ها با خندیدن به دشواری‌ها، راهی برای تحمل آن‌ها پیدا می‌کنند.

از روی وبلاگ نمی‌توانم بگویم طنز برای تو بیشتر نشانه آرامش است یا وسیله‌ای برای کنار آمدن با رنج؛ احتمالاً بسته به موضوع، هر دو نقش را دارد.

---

۹. حالا برسیم به نقاط آسیب‌پذیر شخصیتت

حسن جان، اگر فقط از نقاط قوتت بگویم، تحلیل ناقصی ارائه کرده‌ام.

هر ویژگی ارزشمند، وقتی بیش از اندازه به کار گرفته شود، می‌تواند به نقطه ضعف تبدیل شود.

الف) احتمال دارد گاهی بیش از اندازه درگیر تحلیل شوی

ذهن مسئله‌محور می‌خواهد برای هر اتفاقی توضیح پیدا کند.

اما بعضی مسائل زندگی پاسخ روشنی ندارند. گاهی باید پذیرفت که اطلاعات کافی نداریم، طرف مقابل الزاماً مانند ما فکر نمی‌کند و هیچ استدلالی نمی‌تواند همه اختلاف‌ها را برطرف کند.

پیشنهاد من این است که در مسائل مهم از خودت بپرسی:

«آیا اکنون به تحلیل بیشتر نیاز دارم، یا به تصمیم‌گیری و اقدام؟»

این پرسش ساده می‌تواند از صرف انرژی زیاد برای مسائل حل‌نشدنی جلوگیری کند.

ب) ممکن است گاهی به تجربه و قضاوت خودت بیش از اندازه اعتماد کنی

سال‌ها تجربه در پزشکی، ساختمان‌سازی و مدیریت، طبیعتاً اعتمادبه‌نفس ایجاد می‌کند.

اما تجربه در یک حوزه لزوماً به معنای تخصص در حوزه دیگر نیست.

حتی افراد باتجربه نیز ممکن است تحت تأثیر پیش‌فرض‌های خود قرار بگیرند.

قدرت واقعی فقط در داشتن نظر نیست؛ در توانایی تغییر نظر هنگام روبه‌رو شدن با شواهد تازه نیز هست.

ج) شاید از بعضی اختلاف‌ها بیشتر از آنچه نشان می‌دهی، رنج می‌بری

از نوشته‌هایت پیداست که خاطرات و روابط انسانی را جدی می‌گیری. در روایت دوستی‌های قدیمی و روابطی که دچار اختلاف شده‌اند نیز، گذشته و ارزش رفاقت برایت اهمیت دارد.

از این نوشته‌ها نمی‌توان نتیجه گرفت که در همه روابطت چنین رفتاری داری؛ اما ممکن است وقتی رابطه‌ای طولانی آسیب می‌بیند، مسئله برایت فقط اختلاف امروز نباشد.

شاید احساس کنی بخشی از تاریخ مشترک شما نیز زیر سؤال رفته است.

در چنین موقعیتی، تفکیک سه موضوع کمک‌کننده است:

ارزش گذشته رابطه؛

مسئولیت هر طرف در اختلاف امروز؛

امکان یا عدم امکان ترمیم رابطه در آینده.

می‌توان برای یک دوستی قدیمی ارزش قائل بود، بی‌آنکه تمام رفتارهای امروز طرف مقابل را تأیید کرد.

د) ممکن است گاهی بخواهی زندگی را بیش از اندازه بهینه‌سازی کنی

از فعالیت‌های روزانه، هدف‌گذاری، نظم و تلاش برای بهتر کردن شرایط زندگی‌ات می‌نویسی.

این روحیه در بسیاری از موقعیت‌ها مفید است؛ اما زندگی فقط پروژه‌ای نیست که باید بازده آن را افزایش داد.

گاهی استراحت، گفت‌وگوی بی‌هدف، لذت بردن از یک خاطره یا پذیرفتن یک روز کم‌ثمر نیز بخشی از زندگی خوب است.

لازم نیست هر روز رکورد تازه‌ای ثبت کنی تا آن روز ارزشمند باشد.

---

۱۰. مهم‌ترین تناقض‌های درونی تو

به نظرم جالب‌ترین بخش شخصیتت، نه ویژگی‌های منفرد، بلکه هم‌زمانی چند گرایش متفاوت است.

یک سوی شخصیت تو سوی دیگر شخصیت تو

ذهن منطقی و تحلیل‌گر علاقه به شعر، خاطره و قصه

اهمیت دادن به نظم و برنامه تجربه مسیرهای متعدد و تغییرات بزرگ

استقلال در تصمیم‌گیری اهمیت دادن به خانواده و روابط انسانی

نگاه اقتصادی و مدیریتی دغدغه‌های فلسفی درباره انسان و مرگ

تجربه گذشته و سنت کنجکاوی درباره آینده و فناوری

تلاش برای کنترل شرایط مواجهه با اتفاقاتی که خارج از کنترل تو هستند

این تفاوت‌ها لزوماً نشانه تعارض روانی نیستند.

اتفاقاً ممکن است بخشی از جذابیت شخصیت تو از همین ترکیب ناشی شود.

تو فقط پزشک نیستی، فقط سازنده ساختمان نیستی، فقط پدر خانواده نیستی و فقط نویسنده خاطراتت نیستی.

به نظر می‌رسد در تلاش هستی همه این تجربه‌ها را در یک روایت منسجم از زندگی خودت کنار هم قرار بدهی.

شاید وبلاگ برای تو دقیقاً همین کارکرد را دارد: جایی برای کنار هم نشاندن بخش‌های متفاوت زندگی.

---

۱۱. اگر بخواهم شخصیتت را با چند مفهوم روان‌شناختی توصیف کنم

بدون انجام آزمون استاندارد و بدون شناخت مستقیم رفتار تو در موقعیت‌های مختلف، نمی‌توانم نمره معتبر شخصیت‌شناختی تعیین کنم؛ اما بر اساس نوشته‌هایت می‌توانم چند فرضیه مطرح کنم.

بُعد شخصیتی برداشت من از نوشته‌هایت میزان اطمینان

پشتکار و پیگیری هدف نسبتاً برجسته زیاد

کنجکاوی فکری برجسته زیاد

علاقه به یادگیری و تجربه‌های تازه برجسته زیاد

نظم شخصی در برخی حوزه‌ها برجسته متوسط تا زیاد

استقلال رأی احتمالاً مهم متوسط تا زیاد

اهمیت روابط خانوادگی در نوشته‌ها برجسته زیاد

تمایل به خودکاوی برجسته زیاد

حساسیت به اختلاف‌های انسانی احتمالاً وجود دارد متوسط

نیاز به کنترل و پیش‌بینی شرایط ممکن است قابل‌توجه باشد متوسط

میزان برون‌گرایی اجتماعی اطلاعات کافی ندارم کم

نکته مهم این است که این جدول درباره الگوی منعکس‌شده در نوشته‌هایت است، نه اندازه‌گیری قطعی شخصیت تو.

مثلاً اینکه در وبلاگ زیاد می‌نویسی، به‌تنهایی نشان نمی‌دهد که در جمع‌های اجتماعی نیز برون‌گرا هستی.

---

۱۲. مهم‌ترین نکته‌ای که از وبلاگت برداشت می‌کنم

به نظرم تو در مراحل مختلف زندگی، چند بار خودت را از نو تعریف کرده‌ای.

زمانی دانش‌آموز و کارگر بودی؛ سپس دانشجوی پزشکی شدی؛ بعد پزشک و فعال ساختمان‌سازی؛ و در سال‌های بعد، به ثبت خاطرات و بازنگری در باورها و تجربه‌های زندگی اهمیت بیشتری دادی.

اکنون نیز در کنار فعالیت‌های روزمره، به آینده انسان، فناوری و امکان بازآفرینی زندگی فکر می‌کنی.

داستان «هموسایبر» را می‌توان از این زاویه نیز خواند: نه به‌عنوان اثبات یک نظریه علمی، بلکه به‌عنوان نشانه‌ای از علاقه تو به این پرسش که انسان تا کجا می‌تواند خودش و جهانش را تغییر دهد.

شاید در لایه‌ای عمیق‌تر، پرسش اصلی تو فقط این نباشد که «چگونه بهتر زندگی کنم؟»

بلکه این باشد:

«چگونه می‌توانم از آنچه زندگی در اختیارم گذاشته، چیزی بهتر بسازم و اثری از خودم باقی بگذارم؟»

این برداشت را از کنار هم گذاشتن نوشته‌هایت به دست آورده‌ام، نه اینکه بتوانم از محتوای وبلاگ به انگیزه‌های پنهان تو دسترسی داشته باشم.

---

و بالاخره، حسن خاوری را چگونه می‌بینم؟

اگر بخواهم تصویری فشرده اما منصفانه ارائه کنم، تو را چنین توصیف می‌کنم:

مردی عمل‌گرا، پرتلاش، کنجکاو و اهل خودکاوی که می‌خواهد هم زندگی را بسازد، هم آن را بفهمد و هم تجربه‌هایش را برای دیگران روایت کند.

تو از آن دسته آدم‌هایی به نظر می‌رسی که هویتشان فقط به یک عنوان شغلی وابسته نیست.

در عین حال، شاید گاهی ذهنت بیش از اندازه درگیر تحلیل، کنترل شرایط و حل مسائل شود؛ درحالی‌که بعضی از جنبه‌های زندگی را باید تجربه کرد، نه اینکه الزاماً برایشان راه‌حل پیدا کرد.

اگر قرار باشد یک توصیه شخصی بر اساس این برداشت‌ها به تو بدهم، این است:

همان‌قدر که برای ساختن ساختمان، پیشرفت کاری و بهبود وضعیت جسمی‌ات انرژی می‌گذاری، برای حفظ آرامش ذهن، لذت بردن از روابط و پذیرفتن محدودیت‌های زندگی نیز ارزش قائل باش.

لازم نیست همیشه چیزی را اصلاح کنی، چیزی را بسازی یا مسئله‌ای را حل کنی.

گاهی کافی است بنشینی، خاطره‌ای را به یاد بیاوری، با خانواده بخندی و از آنچه تاکنون ساخته‌ای لذت ببری.

یک سؤال مهم از خودت

حسن جان، می‌خواهم در پایان به نکته‌ای اشاره کنم که شاید از تمام تحلیل‌های بالا مهم‌تر باشد.

در نوشته‌هایت، هم تلاش برای پیشرفت دیده می‌شود، هم علاقه به خانواده، هم دغدغه شناخت جهان و هم میل به ثبت تجربه‌ها.

اما من هنوز نمی‌دانم که خودت در خلوت و بدون توجه به انتظارات دیگران، کدام بخش از زندگی‌ات را موفقیت واقعی می‌دانی.

برای همین، از تو فقط یک سؤال دارم:

اگر امروز مجبور باشی تمام عنوان‌هایت را کنار بگذاری؛ پزشک، انبوه‌ساز، پدر، همسر، نویسنده و پژوهشگر؛ آن‌وقت دوست داری چه چیزی از تو باقی بماند که با خودت بگویی: «من زندگی‌ام را درست زندگی کردم»؟

پاسخ تو به این سؤال، شاید از صدها صفحه وبلاگ، تصویر روشن‌تری از ارزش‌های اصلی‌ات به ما بدهد.

سنگلاخ

### آشیانه‌ای در سنگلاخ

**(خاطره‌ای از روزهای عملگی و جوجه‌ای که مادرش بودم)**

تابستان برای هم‌کلاسی‌های من، بوی سفر، طعم بستنیِ پسته و صدای خنده در سایه‌سارِ باغ‌های طرقبه را داشت؛ اما برای من، تابستان با هرمِ آفتابِ مشهد شروع می‌شد و با بوی گچ و خاکِ خیس‌خورده تمام می‌شد.

دوازده ساعت کارِ مداوم. تصور کن؛ آجرها را در آب می‌زدیم تا خاکشان برود و بعد پرتاب می‌کردیم بالا. بنا، مثل یک رهبر ارکستر، منتظر بود و من، کودک‌کارِ نحیفی بودم که باید این ریتم را قطع نمی‌کردم. آن زمان دستکش لاکچری بود! ما با گوشت و پوستمان با زبریِ آجر و طنابِ زبرِ قرقره کلنجار می‌رفتیم.

شب که به خانه می‌رسیدم، دست‌هایم آن‌قدر ساییده و نازک شده بود که وقتی استکان چای را می‌گرفتم، انگار داشتم گدازه برمی‌داشتم! داغیِ چای مستقیم به عصب‌هایم می‌زد. دست‌هایم چنان زبر و پر از ابله بود که اگر کسی با من دست می‌داد، شانه خالی می‌کرد. اما منِ کودک، در دلم به این زبری افتخار می‌کردم. فکر می‌کردم این زبری، مدال افتخار من است؛ نشانه‌ی اینکه «مرد» شده‌ام و تنبل نیستم.

آن روزها که در محوطه بیمارستان قائم عملگی می‌کردم، از پشت پنجره‌ها به پرستارها نگاه می‌کردم. آن‌ها در سایه بودند، روپوش سفید داشتند و دنیایشان با دنیای من که زیر آفتابِ کُشنده بودم، فرسنگ‌ها فاصله داشت. آن‌وقت‌ها سقف آرزوی من، همان سایه بود. می‌گفتم خدایا می‌شود روزی من هم پرستار شوم و در سایه کار کنم؟

اما در میان آن همه زمختی و سنگ و سیمان، من یک «دل‌خوشی» داشتم. یک جوجه‌ی کوچک که تمام دنیای عاطفی من بود.

شب‌ها که خسته و متلاشی از کار برمی‌گشتم، این جوجه منتظرم بود. وقتی دست‌های زبر و زمختم را باز می‌کردم، او با چه ولعی خودش را میان ترک‌های دستم جا می‌کرد. انگار دست‌های من برای او نه سوهان بود و نه سنگ؛ برای او گرم‌ترین آشیانه‌ی جهان بود. او لای دست‌های من طوری آرام می‌گرفت که انگار زیر بال مادرش است.

حتی وقتی دراز می‌کشیدم، می‌آمد و خودش را داخل لباس کارم قایم می‌کرد. من با آن جوجه، خستگیِ دوازده ساعت آجر انداختن را فراموش می‌کردم.

اما یک شب... روزگارِ زمخت، زهرش را به منِ کودک زد.

آن شب از شدت خستگیِ کار، چنان به خوابِ عمیقی رفته بودم که انگار در انتهای یک چاهِ تاریک بودم. خوابم سنگین نبود، سنگ شده بود. در میانه‌ی آن خوابِ سربی، ندانسته و نخواسته، غلت زده بودم.

صبح که بیدار شدم، دنیا روی سرم خراب شد. جوجه‌ی کوچک من، زیر سنگینیِ بدنی که از کارگری خرد و خمیر بود، تمام کرده بود. آشیانه‌اش، قتلگاهش شده بود.

تا چند روز بعد، زیر همان آفتابِ داغِ بنایی، وقتی داشتم آجر پرت می‌کردم یا با قرقره سطل‌های گچ را بالا می‌کشیدم، اشک‌هایم با عرقِ پیشانی‌ام قاطی می‌شد و روی خاک‌ها می‌ریخت. من برای جوجه‌ام گریه می‌کردم، در حالی که دست‌هایم بوی سیمان می‌داد و دلم بوی تنهایی.

آن روزها گذشت. سقف آرزوهایم بلندتر شد. از پرستاری گذشتم و پزشک شدم. حالا دیگر در سایه می‌نشینم، اما هر بار که به دست‌هایم نگاه می‌کنم، هنوز ردِ آن تاول‌ها را حس می‌کنم. حالا که ۲۰ هزار قدم راه می‌روم، می‌دانم که این پاها و این بدن، در کوره کارگری آبدیده شده‌اند.

دکتر خاوریِ امروز، مدیون آن کودکِ کارگری است که لای دست‌های زمختش، قلبی به نرمیِ بال یک جوجه داشت.

خواهرم خاور خانم

*خاورخانم؛ بانوی همیشه‌درصحنهٔ فامیل**

در خاندان ما، بعضی آدم‌ها فقط زندگی می‌کنند؛

بعضی‌ها اما **زندگی را مدیریت** می‌کنند.

خاورخانم از آن دسته دوم است.

اگر بخواهیم شناسنامهٔ واقعی‌اش را بنویسیم، باید این‌طور ثبت شود:

- نام: خاور

- نام خانوادگی: همیشه‌درحال‌حرکت

- شغل: احوال‌پرسیِ حرفه‌ای

- تخصص: مهمانی، مسافرت، تماس تلفنی، استیکرگذاری، و حفظ امنیت عاطفی فامیل

- وضعیت: سور و مور و گنده، با روحیه‌ای که از نصف جوان‌های امروز قبراق‌تر است

می‌گویند آدمیزاد در هفتادسالگی باید یک گوشه بنشیند، چای کم‌رنگ بخورد و خاطره تعریف کند.

اما خاورخانم ظاهراً این بخش از قانون طبیعت را نخوانده یا اگر خوانده، با خودکار قرمز رویش نوشته:

**«به من مربوط نیست.»**

ایشان از آن بانوانی است که اگر سه روز صدایش درنیاید، فامیل دچار بحران امنیتی می‌شود.

همه نگران می‌شوند که:

- نکند گوشی‌اش خاموش شده؟

- نکند رفته سفر و هنوز آنتن نرسیده؟

- نکند دارد برای گروه خانوادگی، بستهٔ جدیدی از استیکرهای گل و قلب و «صبح بخیر عزیزان» آماده می‌کند؟

خاورخانم در گروه خانوادگی ما یک نهاد مستقل است.

یعنی گروه، بدون ایشان، فقط یک فضای ساکت و بی‌خاصیت است.

اما همین که خاورخانم وارد می‌شود، ناگهان باران مهر و محبت شروع می‌شود:

- «سلام عزیزانم، صبح همگی بخیر»

- یک استیکر گل رز

- یک عکس فنجان چای

- یک دعای خیر

- یک احوال‌پرسی عمومی

- و در صورت لزوم، تماس خصوصی با کسانی که جواب نداده‌اند!

بعضی از برادرها و خواهرها شاید در دلشان بگویند:

«وای، باز شروع شد...»

اما حقیقت این است که اگر یک روز این پیام‌ها نرسد، همان‌ها اول از همه دلشان تنگ می‌شود.

خاورخانم فقط یک خواهر نیست؛

**مرکز تماس عاطفی خاندان** است.

بعد از مادر، بیشترین فرزند را هم او داشته؛ هشت فرزند.

یعنی ایشان عملاً یک کارخانهٔ موفقِ تولید نسلِ باکیفیت بوده‌اند.

آن‌قدر خوب هم این پروژه را مدیریت کرده که بچه‌ها از استرالیا تا کانادا پراکنده شده‌اند و همه‌شان هم برای خودشان کسی شده‌اند.

خلاصه اگر روزی سازمان ملل خواست نقشهٔ مهاجرت ایرانیان موفق را بکشد، باید اول از خاورخانم اجازه بگیرد.

اما از همه مهم‌تر، خاورخانم فقط مادرِ هشت فرزند نیست؛

او در یک عملیات تاریخی و سرنوشت‌ساز، نقش مهمی در خوشبختی این‌جانب نیز داشته است.

دخترشان، خانم فاطمه پیش‌بین، همکلاسی میتراخانم بود و بنده را به همکلاسی محترم معرفی کرد؛

و از آن روز تا کنون، نزدیک به ۳۸ سال است که این بندهٔ حقیر در اقیانوس بی‌ساحل خوشبختی غرقم.

بنابراین اگر بخواهیم منصف باشیم، باید گفت خاورخانم فقط خواهر مهربان ما نیست؛

**او از معماران پشت‌صحنهٔ این زندگی مشترک هم هست.**

البته یکی از جلوه‌های برجستهٔ شخصیت ایشان، عشق بی‌پایان به سفر است.

خاورخانم اگر یک هفته جایی نرود، بدنش کم‌کم علائم هشدار نشان می‌دهد.

از استرالیا و کانادا بگیر تا اطراف و اکناف ایران، همه‌جا برای ایشان «قابل بازدید» است.

به‌ویژه که در خانواده، یک خواهرزادهٔ لکوموتیوران هم داریم و ایشان با دقتی مثال‌زدنی، اجازه نمی‌دهند حتی یک سهمیه بلیط مجانی یا نیمه‌بها در این مملکت هدر برود.

بعضی‌ها از تخفیف فروشگاه استفاده می‌کنند؛

خاورخانم از **زیرساخت ریلی کشور** بهره‌برداری عاطفی و خانوادگی می‌کنند.

در مجموع، اگر بخواهیم خاورخانم را در یک جمله تعریف کنیم، باید بگوییم:

**زنی است مهربان، پرجنب‌وجوش، اهل سفر، مادرِ موفق، خواهرِ پیگیر، و تنها کسی در خاندان که می‌تواند هم‌زمان از حال همه باخبر باشد، برای همه دعا کند، استیکر بفرستد، و برنامهٔ سفر بعدی‌اش را هم بچیند.**

خدا حفظش کند؛

چون بعضی آدم‌ها فقط عضو خانواده نیستند،

**خودِ گرمای خانواده‌اند.**

پیتزای دوران فقر

پیتزای دوران فقر؛

ضیافت امشب در اوج ثروت!

در عهد صِغَر، قوت غالب ما نان خالی بود!

البته گاهی اوقات، با افزودن اندکی رب گوجه‌فرنگیِ مامان‌پز به نان، زندگی‌مان چنان لاکچری می‌شد که پیتزاهای امروزی در برابرش لنگ می‌انداختند!

تازه، این رب هم باید با برنامه و حساب‌وکتاب مصرف می‌شد؛ بالاخره در اقتصاد خانواده، هر قطره‌ای ارزش داشت!

نان ما نیز داستان خودش را داشت. مادرم معمولاً هفته‌ای یک بار یا هر ده روز یک بار تنور را روشن می‌کرد و نان می‌پخت. آرد را در ظرفی گِلی و بسیار بزرگ به نام «کندو» نگهداری می‌کردیم؛ چیزی شبیه سیلوهای سیمانی امروزی که در کارگاه‌های ساختمانی‌ام برای نگهداری سیمان فله به کار می‌روند.

حالا که فکر می‌کنم، ما زنجیرهٔ تولید نان را از صفر تا صد، نه در کتاب‌های اقتصاد و کشاورزی، بلکه در زندگی واقعی تجربه کرده بودیم!

از مزرعهٔ گندم بحرآباد شروع می‌شد؛ با درو کردن گندم، انتقال آن با الاغ به آسیاب کلب‌رضا، آسیابان محل، و بازگشت آرد به خانه در جوال‌ها.

بعد هم تخلیهٔ جوال‌ها و ریختن آرد در کندو.

سپس نوبت مادرم بود که از آرد، خمیر بسازد و نان بپزد.

ما فقط تماشاگر نبودیم؛ در این چرخهٔ کامل تولید مشارکت داشتیم. از گندم‌زار تا سفره، مسیر نان را با چشم دیده و با دست لمس کرده بودیم.

نان‌های پخته‌شده در صندوقی چوبی نگهداری می‌شدند تا به‌تدریج مصرف شوند. نان بیات و مانده هم جزئی عادی از زندگی بود؛ نه کسی از آن شکایت می‌کرد و نه قرار بود هر روز نان تازه و گرم، با احترام ویژه‌ای بر سر سفره حاضر شود!

برای خوشمزه‌تر شدن نان خشک و آسان‌تر شدن بلع آن، گاهی کمی روغن نباتی به آن می‌زدیم و گاهی هم سهمی از رب گوجه‌فرنگی خانگی نصیبش می‌شد.

همین!

نه خبری از فست‌فود بود، نه منوی رستوران، نه پیتزای ایتالیایی و نه ساندویچ‌های رنگارنگ. با این حال، همان نان و رب، اگرچه از سر ناچاری خورده می‌شد، گاهی چنان لذتی داشت که هنوز پس از گذشت دهه‌ها، خاطره‌اش در ذهنم زنده است.

از کندوی گِلی تا فریزر خانگی!

امشب، همسرم پانزده کیلو رب گوجه‌فرنگی تهیه کرد و پس از بسته‌بندی، سهم هر وعده را در فریزر گذاشت.

دیدن ته ظرف‌های رب، مرا به یاد روزگار کودکی انداخت.

با خودم گفتم: حسن جان، هنوز هم می‌توانی آن پیتزای افسانه‌ای را بازسازی کنی!

بی‌درنگ، تکه‌ای نان برداشتم و باقی‌ماندهٔ رب را از ته ظرف‌ها روی آن مالیدم.

وای که چه لذتی داشت!

انگار نه انگار که سال‌ها گذشته است؛ نه انگار که آن کودک گرسنهٔ بحرآبادی، حالا شصت‌ویک سال از عمرش گذشته و از پزشکی تا ساختمان‌سازی، از روزگار تنگدستی تا زندگی مرفه، مسیر درازی را پیموده است.

آن لحظه، نه به فکر قیمت رب بودم، نه به حساب‌وکتاب ساختمان‌ها و نه به داشته‌ها و نداشته‌هایم.

فقط حسن بود و یک تکه نان و رب گوجه‌فرنگی!

ثروت واقعی کدام است؟

گاهی فکر می‌کنم انسان برای لذت بردن، لزوماً به چیزهای گران‌قیمت نیاز ندارد. چه‌بسا در میانهٔ رفاه و فراوانی، یک لقمهٔ ساده بتواند دری را به گذشته باز کند که هیچ سفر و تفریح و خرید گران‌قیمتی قادر به گشودنش نیست.

آن لقمه برای من فقط نان و رب نبود؛ مزهٔ گندم‌زار بحرآباد بود، بوی تنور مادرم بود، زحمت الاغی بود که جوال‌های گندم را به آسیاب می‌برد، خاطرهٔ کندوی گِلی بود و صندوق چوبی نانی که روزگار کودکی‌ام را در خود جای داده بود.

شاید بخشی از لذت امشبم از این بود که آن روزها را به یاد آوردم و فهمیدم از کجا به کجا رسیده‌ام.

روزی نان و رب را می‌خوردم، چون غذای دیگری در دسترس نبود؛ امشب همان نان و رب را خوردم، چون دلم خواست!

این تفاوت کوچکی نیست.

آن روزها انتخاب چندانی نداشتم؛ امروز می‌توانم از میان غذاهای گوناگون انتخاب کنم و با این حال، آگاهانه به همان خوراک ساده بازگردم.

شاید یکی از شیرین‌ترین لذت‌های زندگی همین باشد: چیزی را که روزی از سر ناچاری می‌خوردی، سال‌ها بعد از سر اختیار بخوری و از آن لذت ببری.

امشب در اوج رفاه، با یک لقمه نان و رب، دوباره به کودکی‌ام سفر کردم.

پول و دارایی می‌توانند امکانات زندگی را بیشتر کنند، اما خاطرات کودکی را نمی‌توان با پول خرید.

راستش را بخواهید، امشب پیتزای من نه پنیر موزارلا داشت، نه قارچ و نه سوسیس و کالباس؛ فقط نان بود و رب گوجه‌فرنگیِ ته ظرف!

اما برای حسنِ شصت‌ویک‌ساله، طعمش از بسیاری از غذاهای گران‌قیمت دلپذیرتر بود.

خلاصه اینکه امشب فهمیدم برای سفر به گذشته، همیشه به ماشین زمان نیاز نیست؛

گاهی یک تکه نان و کمی رب گوجه‌فرنگی، بلیت رفت‌وبرگشت به دوران کودکی است

فرهر هز زندان

فرار از زندان

من حسن خاوری

هفتمین فرزند خانواده ۱۲نفره حسین خاور

در اول فرودین سال ۱۳۴۵ بنامم تاریخ تولد ثبت شده است

با شماره شناسنامه یک موالید

تاریخ تولد و شماره شناسنامه لاکچری که در آن زمان متداول نبود نشان از عدم دقت زمانی دارد و همینکه تاریخ صدور شناسنامه ام ۸ ماه بعد است مبین این است که حداقل تا ۸ ماهگی هویت سجلی نداشته ام و دقت آن که جای خود دارد

کودکی ام با اوج شکوفایی اقتصادی وطن رر زمان پهلوی همراه بود که از برکت آن مانیز بهره ای از پول نفت داشتیم ولی ورودمان به تحصیلات راهنمایی با انقلاب بود

و

دبیرستانمان را با جنگ ۸ساله ایران و عراق

تلاقی داشت

که در هردو به عنوان کودک انقلابی

و

کودک سرباز

نقش بازی کردم

و

بابت آن یک پوزش عمده به نسل جدید بدهکار می باشم

که

نا خواسته یک زندگی را از خود و آنها به یغما سپردیم

کودک کار

کودک انقلابی

کودک سرباز

و

جنگ

تمام شد و ما دانشجوی اولین دوره کارشناسی پرستاری در سال ۶۶ شدیم

که به مزاق مان خوش نیامده

و

کسوت پزشکان را به مدد سهمیه رزمندگان ربودیم و شدیم پزشک

من قبل از اینکه انسان باشم خودم را

مومن

و

مسلمان

و

انقلابی

و

رزمنده

و

خانواده شهید

می دانستم و پر واضح است نصف ایمان در ازدواج است که در ۲۳سالگی حسب سنت دینی رقم خورد

و

دانشجویی ما به زینت تاهل و فرزند آوری آراسته شد

و

عرض زندگی ما

با

طولش رقابت می کرد

خودم در ۲۸ سالگی دو پسر ۱و۳ ساله و همسری ۲۴ ساله داشتم که جمع عددی سن آنها به سن خودم می رسید

یعنی

۱+۳+۲۴=۲۸

در حالی که طول و عرض عمرم یکسان شده بود ۳سال بعد فارغ التحصیل شدم و شدم پزشک بیکار که به هزار و ضرب و زور برای قوت لایموت استخدام شدم و اکنون بازنشسته شده ام

در حالی که

برای تاکی کاردی ناشی از کرونا روزی یک عدد ایندرال ۴۰

برای هیپوتیروئیدی یک عدد لووتیروکسین ناشتا

برای دیابت صبح ها یک متفورمین ۵۰۰ و یک عدد گلورنتا

بعلاوه

اترواستاتین برای چربی خون

و شبها نیز asa80 برای غلظت خون

و

برای پروستات ترازوسین ۵

مصرف می کنم

ضمنا همراه باناهار نیز یک عدد متفورمین ۵۰۰ میخورم

سالهاست که حداقل روز ۱۰هزار گام پیاده روی را بر خود فرض می دانم و

وزنم را از ۹۸ به ۹۲ رساندم و اخیرا نیز با حذف کامل شام به وزن ۸۵ کیلو نزدیک شده ام

از زمان نجات از زندان تن ۹۸ کیلوی به سوی آزادی تا وزن ۷۰کیلویی کلی تغییرات عمده در من رخ داده است

دور کمرم از ۱۱۲ به ۱۱۰ رسیده و کمربندم نیز یک سوراخ تنگ تر شده

خشکی دهانم که در هنگام خواب مرا آزار می داد بر طرف شده و قندم حول و حوش عدد ۱۰۰ جاه خوش کرده است

اگر تلگرام موبایلم وصل بود آخرین ازمایشم را نیز زمینه می کردم تا تغییرات سایر آیتم های خونی ام. را نیز ثبت و گزارش کنم

چون می خواهم این نوشتار هم هیستوری درمانی باشد

هم فامیلی و اجتماعی هیستوری

سعی می کنم کامل بنویسم

در چک امروز یکشنبه ۷ دیماه ۱۴۰۴ فشارخونم۱۱۵/۷۰

&

ضربان قلبم ۶۹

را نمایش دادند

در این چند هفته اخیرا که رژیم و ورزش را خیلی جدی گرفته ام علاوه بر کاهش وزن ۷ کیلو گرمی تغییرات خلقی عجیبی نیز داشته ام

دیگر به شیرینی جات که قبلا برای آنها می مردم علاقه ای ندارم و کیک و بیسکویت و ویفر برام جاذبه ای ندارند و روی میز دفترم می ماند تا دیگران تناول بفرمایند

قبلا سوپ دوست نداشتم ولی اکنون بخاطر عدد گلایسمی بالای برنج با حذف برنج رو به سوپ و دمی جو آورده ام و شدم یک حسن خاوری دیگه

نه تنها غذا تحریکم نمی کند بلکه دلم به حال افراد چاق و بی رژیم غذایی می سوزد و انگار نه انگار که خودم زمانی در حال عضویت باشگاه ۱۰۰کیلویی ها با ۱۶۷ سانتیمتر قد بودم

دستیابی به وزن ۶۸ کیلو را نه تنها دور از ذهن نمی دانم بلکه آن را فرشته منجی خود می دانم که در فرار از زندان تن مرا از شر پا بند دیابت نیز نجات خواهد داد و از تحصن فراوانم در دستشویی برای ادرار نمودن خواهد کاست

با کوچک تر شدن شکم و کاستن از چربی های شکمی و احشایی

و

حساسیت به انسولین مدیریت قند خونم را آسان‌تر خواهد نمود و از فشار وزنی بر مثانه و پروستاتم خواهد کاست

پیش بینی هوش مصنوعی این است که من تا مهر سال ۱۴۰۵ به این هدف دست خواهم یافت و تا آن موقع سعی می کنم با ثبت خاطرات و انتشار آن در وبلاگ و اینستا یم راهنمایی باشم برای سایر متقاضیان فرار از زندان چاقی

زنده به گور فیلترینگ

زنده بگور

اگه صادق هدایت در زمانه ما حضور داشت با مفهوم زنده بگور شدن دیجیتالی آشنا می شد

در روایات سرتاسر کذب و دروغ اعراب جاهلی را با فرهنگ زنده بگور کردن دخترانشان بازتاب می دادند

غافل از اینکه در صحاری عربستان امکان زیست لک لک ها وجود ندارد تا در قبال انقراض جمعیت زنان بر اثر زنده به گور شدنشان .وظیفه فرزند آوری را متقبل شوند و یادشان رفته که در زندگی نامه پیامبر عربی نقل شده که قبل از مقام رسالت کاروان سالار مال التجاره بانویش خدیجه کبری بوده است

اما قصد من نبش قبر تاریخ نیست بلکه بیان هنر حکام ج ا اسلامی است که در دنیای دیجیتال که دهکده ارتباطات نامیده می شود هراز چندگاه با خاموشی اینترنت ملتی را در گور بی اینترنتی زنده زنده دفن می کنند و بر این کشتار دیجیتال قهقهه مستانه و زفیر پیروزی می سرایند که تا در عمر نگینشان چند صباحی بیشتر لجن افکنی و جهل پراکنی نمایند

برای اینکه ظلم مضاعفشان بیشتر قدرت نمایی نماید به این مقدار ستم بسنده نکرده و قطع خطوط ارتباط تلفنی را نیز با خارج از کشور وجه همت خود نموده تا بیش از ده درصد جمعیت مهاجر و خانواده آنها از این شریر مسلکان کامشان تلخ تر گردد

این است سرنوشت ملتی که آخوند را با افتابه و عمامه اش بر شاه و طیاره اش ترجیح دهد

ازادی

حسن خاوری:

آزادی

امروز یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴

قدیمی ترین خاطره ای که از این روز در خاطر دارم مربوط به ۱۲ سالگی ام می باشد

۱۲ بهمن ۱۳۵۷

روز نمادین که یاد اور انقلاب فوریه ۵۷ بود

تو مسجد محلمون یه تابو رخ داد

تلویزیون که وجودش در خانه حرام بود به مسجد راه گشود

عجب کنتراستی

از منابر مساجد سالها بود که حرام بودن موسیقی و رادیو و تلویزیون و سیمنا تبلیغ می شد

ان روز تنها تلویزیون روستایمان که محرمانه در منزلی پنهان بود

حرمت مسجد را شکست و به ان راه پیدا کرد تا ورود خمینی را به دیدگان مسحور شدگانش بنمایاند

از ان ۱۲ بهمن تا کنون ۴۷ زمستان بر من و مردم گذشت و من از ۱۲ سالگی به ۵۹ سالگی رسیدم

و

مردمم به قهقرا و فلاکت

دیگر تقویم اهمیتی ندارد

گذشت ایام رو به جلو نیست

چرخ روزگار می چرخد

اما

رو به عقب

در این ۴۷ سال

چین از جهان سوم به دومین قدرت جهان و در حال ابر قدرت شدن است

و

مردم ما

مستمره و نوکر بی جیره و مواجب چین و روسیه

ولش کن

اکنون سالهاست که قلم . قلم شده است

چنانچه

پاها و دستهایمان نیز...

زبانمان

چاپلوسی و تملق از حکام جور را رسالت خویش کرده است

برای حفظ تن لش بی ارزشمان

از داغ و درفش کد خدا

و

من در نبرد خصوصی ام

نبرد که نه

چالشی برای زنده ماندن

چالش هم نه

خواهش برای زنده ماندن

زنده ماندن هم نه

زنده مردن

مرده ای متحرک

که نه حقوقی برای مطالبه

بلکه وظیفه ای برای ادا دارد

در همراستا با این اسارت عمومی

من ۱۲ ساله

نیز کودک برده ای بودم که رنج کودک کار بودن را نیز در چنته خود داشتم

با عملگی و گوسفند چرانی

طرح غنی سازی اوقات فراغت تعطیلات تابسانی مدرسه ام رقم می خورد

تا فرسوده تر و بی انرژی تر مهرماه تحصیلی را دشت کنم

و

وقتی که

حسن دانش اموز کارگر

دبستان را به رهنمایی رساند

۱۲بهمن ۵۷ را تجربه کرد

ملتم به فریب

از

استبداد مترقی

به

استبداد ارتجاعی

تغییر ارباب داد

و

من

ستم دیده گریز پای پر ارزو

به

رویاهای حد اقلی پسرک

دانش اموز کارگر چوپان

قصه می فروختم

در قصه هایم هیچ وقت برای خودم تسهیلاتی درخواست نمی کردم

کار کنم تا دستم تو جیب خودم باشد و سربار خانواده ام نباشم

البته سربار نبودن انتخابم نبود

بلکه خانواده باری نداشت

تا

من از ان سهم و برداشتی داشته باشم

اولین تلاش ها یم این بود که پس اندازی از درامدم داشته باشم

و

به نجات خانواده ام کمک کنم

هیچ وقت دلم نمی شد که ذره ای از پولهایم را خرج خودم کنم

اولین بانکم مادرم بود

زن رنجوری که می جنگید و می زایید ومدیر و کمک معیشت خانواده نیز بود

پدرم

که رنج روزگارش را با وعده بهشت و پاداش اخروی از ملای محلمان قابل تحمل می کرد

بین مسجد و قنات و کارگری در طیران بود

البته

طیران که پرواز و مخصوص اوج و پرنده گان است

جولان درست تر است

و

در تولید فرزند نیز از رکود داران ده مان بود

۶دختر و ۴ پسر

درست است که از فرزند داری تولیدش را بلد بود

ولی رنجش را که کوچکتر تر سفره اش بود را تحمل می کرد

و

به امید بهشت اخروی وعده ملای محلمان دنیایش جهنم بود

و

این نه سرنوشت پدر من

بلکه پیشانی نوشت قاطبه ملت ما بود که حتی تحصیل کردگان بورسیه اش در غرب نیز دغدغه اخرت خود و مردمشان مهمتر از دنیا شان بود

دکتر چمرانش چریک می شد

و

دکتر شریعتی اش

تئوریسین انقلاب عاشورایی

وقتی من این نخبگان واپس گرا را می بینم دلم نمی شود

که

پدر کارگر بی سوادم

را شماتت کنم

اری

این چنین بود ای برادر

ادامه داستان

در ۱۳بهمن ۴۰۴

❤️

چه روایت سنگین و صادقی… 🌧️

خواندمش نه سرسری؛ آرام، مکث‌دار، مثل کسی که کنار آتش نشسته و به زمستان‌های پشت‌سرش نگاه می‌کند.

۱۲ بهمن توی روایتت فقط یک «تاریخ» نیست؛

یک شکاف است.

شکافی که از مسجد شروع شد، با یک تلویزیون «حرام»،

و رسید به زندگی‌هایی که کم‌کم حرام شد… حرامِ شادی، حرامِ رؤیا، حرامِ مطالبه.

اون کنتراست رو خیلی خوب گرفتی:

منبری که سال‌ها فریاد حرمت می‌زد

و همان منبر،

برای دیدن «منجی»،

حرمت خودش را شکست.

انگار از همان‌جا قاعده‌اش نوشته شد:

> برای هدف مقدس، هر تناقضی مجاز است.

و بعد، این گذر ۴۷ زمستان…

نه زمان جلو رفته، نه تقویم معنا دارد؛

چرخ زده،

اما عقب.

مقایسه‌ات با چین دردناک بود، چون دقیق بود؛

یکی جهان‌ساز شد،

یکی «جهان‌باخته».

اما بخش‌هایی که گلوی آدم را می‌فشارد، آن‌جاست که از خودت می‌گویی؛

از آن ۱۲ ساله‌ای که:

- کودک بود، اما کودک نبود

- کارگر بود، اما حق نداشت

- رؤیا داشت، اما کوچک، شرمگین، حداقلی

و چه جمله‌ای ساختی این را:

> «سربار نبودن انتخابم نبود،

> خانواده باری نداشت.»

این جمله، تاریخ یک طبقه است.

نه فقط یک خانواده.

مادرت…

بانک اولت.

بانکی که سودش امنیت بود، نه پول.

و پدرت…

مردی که میان مسجد و قنات و کارگری جولان می‌داد،

با وعده بهشتی که هیچ‌وقت موعدش نرسید.

و ۱۰ فرزند؛

نه از سر رفاه،

از سر ندانستن،

از سر سنت،

از سر فریبِ «ثواب».

و انصافاً این‌جا خیلی منصف بودی؛

وقتی پدر بی‌سوادت را کنار

چمران و شریعتی گذاشتی

و گفتی:

> وقتی نخبه‌ام این است،

> پدرم را چگونه شماتت کنم؟

این نگاه، نگاه کسی است که کینه ندارد، اما حافظه دارد.

و این خیلی کمیاب است.

آخرش که رسیدی به «زنده‌مردن»…

راستش آن‌جا دیگر شوخی هم نمی‌شود کرد.

این تعریف نسل بزرگی از ماست:

نه شهروند،

نه مطالبه‌گر،

فقط «وظیفه‌دار».

معرفی دکتر حسن خاوری

معرفی دکتر حسن خاوری

- **پزشک عمومی، بازنشسته**

- **متولد:** ۱ فروردین ۱۳۴۵ – بحرآباد، حوالی مشهد

- **قد:** ۱۶۷ سانتی‌متر

- **وزن:** حدود ۸۳ کیلوگرم (در حال کاهش و کنترل)

- **کمر:** ۱۰۰ سانتی‌متر (کمربند یک سوراخ کوچکتر شده 😄)

---

## 🎓 تحصیلات و مسیر شغلی

- تحصیلات ابتدایی و راهنمایی در بحرآباد

- دیپلم از دبیرستان دکتر شریعتی مشهد

- پس از یک سال پشت کنکور، ابتدا در **پرستاری دانشگاه سراسری** پذیرفته شدید اما انصراف دادید

- سپس وارد **پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان** شدید

- در سن ۲۳ سالگی ازدواج کردید (سال ۱۳۶۹)

- سال ۱۳۷۶ فارغ‌التحصیل و شروع خدمت به **جانبازان جنگ**

هم‌زمان در **درمانگاه‌ها** و **صنعت ساختمان** هم فعال بودید — یعنی از آن دست آدم‌هایی که فقط یک شغل نمی‌توانند داشته باشند 😄.

---

## 💪 شخصیت و دستاوردها

- در دوران تحصیل با **کارگری و چوپانی** خرج خود را درمی‌آوردید — بدن ورزیده، روحیه محکم، استقلال مالی 👏

- حتی در دوره دبیرستان داوطلب جنگ شدید.

- بیش از **۵ سال است روزانه بالای ۱۰هزار گام** پیاده‌روی می‌کنید!

- تا ۲۸هزار گام هم رکورد زدید — فقط به سلامتی می‌شه گفت قهرمان پیاده‌روی هستید 🏃‍♂️

---

## 🩺 وضعیت سلامت و داروها

دیابت کنترل‌شده با **متفورمین ۵۰۰**

به همراه داروهای:

- ترازوسین (۵) برای BPH

- لووتیروکسین برای تیروئید

- اتورواستاتین برای چربی

- ایندرال ۴۰ برای تاکی‌کاردی

- گلورنتا همراه صبحانه

**فستینگ ۱۶ ساعت** رو هم رعایت می‌کنید و شام حذف شده 🙌

---

## 👨‍👩‍👦 خانواده

- همسر: کارشناس پرستاری و مدیر پروژه‌های ساختمان، همکار و همراه وفادار شما 💕

- پسرها:

- **مهدی** (۱۳۷۱): فعال در ساختمان و خودرو، لیسانس عمران

- **پرویز** (۱۳۷۳): شهروند کانادا، ارشد برق

مهدی اخیراً معافیت دائم گرفته و با روحیه بهتر وارد دوران جدید کاری شده — فصل تازه‌ای برای خانواده 🌅

---

## 💼 وضعیت کاری و پروژه‌ها

- پس از چالش‌های شراکت با چند نفر از نزدیکان و دوستان، امروز با همکاری یک **مشاور املاک و سازنده باتجربه**، پروژه‌های نیمه‌تمام رو احیا کردید و حتی **مگاپروژه‌ای ۲۲هزار متری** رو شروع کردید 👷‍♂️

- در حال تصفیه حساب با شریک قدیمی هستید و تمرکزتون روی پروژه جدید و آینده‌ست.

---

## 🧠 علایق و فعالیت‌ها

- مطالعه و گوش دادن به پادکست 🎧

- نوشتن در وبلاگ [BLOGFA.COM.BOOK0](http://blogfa.com/book0) ✍️

- حفظ روحیه در شرایط بحرانی، مثل همین روزهای جنگ و بمباران 😔

- همچنان با امید، پروژه‌سازی و پیاده‌روی رو ادامه می‌دهید.

ازمایشات طبی حسن

## CBC (آزمایش خون)

- **WBC:** حدود 6.6 → طبیعی

- **RBC:** حدود 5.2 → طبیعی

- **Hb:** **16.4** → خوب

- **HCT:** **48٪** → طبیعی

- **MCV / MCH / MCHC:** طبیعی

- **Platelet:** حدود **234 هزار** → طبیعی

### فرمول گلبول سفید

- نوتروفیل: **67٪**

- لنفوسیت: **23٪**

- مونوسیت: **7٪**

- ائوزینوفیل: **1٪**

- بازوفیل: **0.4٪**

✅ همه در محدوده طبیعی.

---

## بیوشیمی

- **Fasting Blood Sugar:** حدود **111 mg/dl**

با توجه به دیابت شما:

✅ **کنترل نسبتاً خوب** (مرز پیش‌دیابت تا دیابت کنترل‌شده)

- **Urea:** 41 → طبیعی

- **Cholesterol:** 126 → عالی

- **Triglyceride:** 80 → عالی

### الکترولیت‌ها

- **Calcium:** 9.9 → طبیعی

- **Sodium:** 140 → طبیعی

- **Potassium:** 4.7 → طبیعی

---

## HbA1c

- **6.2٪**

یعنی:

- قند متوسط حدود **130 mg/dl**

- برای فرد دیابتی **کنترل خوب محسوب می‌شود**

---

## تیروئید

- **T4:** 6.4

- **TSH:** 1.29

✅ کاملاً **متعادل**

لووتیروکسین شما خوب تنظیم شده.

---

## PSA (پروستات)

- **PSA:** 1.42

- **Free PSA / PSA:** 0.24

✅ **کاملاً# جمع‌ب**

هیچ نشانه‌ای از مشکل پروستات دیده نمی‌شود.

---

# جمع‌بندی کلی

وضعیت آزمایش شما برای سن ۶۰ سالگی **خیلی خوب است**:

✅ خون طبیعی

✅ چربی خون عالی

✅ تیروئید کنترل شده

✅ PSA طبیعی

✅ دیابت **خوب کنترل شده**

تنها نکته:

- **FBS 111**

- **HbA1c 6.2**

که نشان می‌دهد هنوز کمی مقاومت انسولین وجود دارد ولی کنترل شما **خوب است**.

با توجه به:

- پیاده‌روی ۱۰هزار قدم

- فستینگ ۱۶ ساعته

- کاهش وزن از ۹۸ به ۸۳

واقعاً مسیرت **علمی و درست** است.

---

یک نکته جالب دکتر:

اگر وزن شما فقط **۳ تا ۴ کیلو دیگر کم شود (مثلاً ۷۹‑۸۰ کیلو)** احتمال زیاد:

- HbA1c می‌رسد به **۵.۷–۵.۹**

و ممکن است حتی متفورمین هم قابل کاهش شود.

شاهد عینی

شاهد عینی

کرج – ایران

نویسنده: دکتر حسن خاوری

پزشک عمومی بازنشسته و فعال در امور ساختمانی

کد ملی: ۰۹۴۳۹۰۴۹۲۷

شماره نظام پزشکی: ۶۲۷۱۵

تاریخ ثبت این نوشته:

شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴

۷ مارس ۲۰۲۶

مقدمه

اینجانب دکتر حسن خاوری، پزشک عمومی بازنشسته ساکن شهر کرج، این نوشته را با هدف ثبت بخشی از خاطرات زندگی خود و همچنین ثبت واقعه‌ای که در شب شانزدهم اسفند ۱۴۰۴ در شهر کرج رخ داد، تنظیم می‌کنم. هدف از نگارش این متن آن است که روایتی صادقانه و دست اول از زندگی شخصی و همچنین مشاهداتم از یک حادثه مهم برای آیندگان باقی بماند؛ زیرا تجربه نشان داده است که چنین روایت‌هایی می‌توانند برای پژوهشگران تاریخ و جامعه در آینده ارزشمند باشند.

کودکی و سال‌های نخست زندگی

من در ایران و در خانواده‌ای پرجمعیت متولد شدم. خانواده ما دوازده نفره بود و پدرم کارگر ساده‌ای بود که با زحمت فراوان زندگی خانواده را اداره می‌کرد. بخشی از کودکی من در محله بحرآباد مشهد گذشت. زندگی در آن سال‌ها ساده و همراه با دشواری‌های فراوان بود.

از همان سنین نوجوانی با کار آشنا شدم. چوپانی، کارگری و کمک به خانواده بخشی از تجربه‌های آن سال‌ها بود. این شرایط باعث شد خیلی زود مفهوم تلاش، صبر و تحمل سختی‌ها را در زندگی یاد بگیرم.

دوران مدرسه نیز خالی از تلخی نبود. به دلیل وضعیت ظاهری و شرایط ساده زندگی، گاهی با نوعی نگاه تحقیرآمیز از سوی برخی همکلاسی‌ها یا حتی معلمان روبه‌رو می‌شدم. اما همان تجربه‌ها در درازمدت به من آموخت که انسان باید ارزش خود را در درون خود پیدا کند و با تلاش مسیر زندگی‌اش را بسازد.

تحصیلات پزشکی

با وجود دشواری‌های بسیار، توانستم در کنکور پزشکی پذیرفته شوم و وارد دانشگاه علوم پزشکی کرمان شوم. این دوره یکی از مهم‌ترین و شکل‌دهنده‌ترین دوره‌های زندگی من بود.

در همان دوران دانشجویی ازدواج کردم. اداره زندگی مشترک در شرایط دانشجویی کار آسانی نبود. همسرم پرستار بود و با تلاش مشترک توانستیم زندگی خود را اداره کنیم. با وجود محدودیت‌های مالی، در همان سال‌های دانشجویی موفق شدیم خانه و حتی خودرو تهیه کنیم؛ موفقیتی که برای یک دانشجوی پزشکی در آن شرایط چندان معمول نبود.

خاطرات پزشکی

در دوران کارآموزی و طبابت با تجربه‌های پزشکی متعددی روبه‌رو شدم. یکی از خاطراتی که هرگز فراموش نمی‌کنم مربوط به تشخیص بیماری سندرم شیهان در دوران اینترنی است. در آن مورد خاص، توجه دقیق به شرح حال بیمار و علائم بالینی مرا به تشخیص درست رساند و این موضوع مورد توجه استاد مربوطه، دکتر لهسایی، قرار گرفت.

در بخش اطفال نیز تجربه جالبی داشتم که بعدها دوستانم آن را به شوخی «شگرد خاوری» می‌نامیدند. در آن روش تلاش می‌کردم مادر کودک بیمار را با علائم بیماری آشنا کنم تا خود او بتواند وضعیت فرزندش را بهتر گزارش دهد. به نظرم گاهی آموزش به خانواده بیمار می‌تواند به اندازه درمان دارویی اهمیت داشته باشد.

فعالیت در ساختمان‌سازی

در کنار پزشکی، بعدها وارد حوزه فعالیت‌های ساختمانی نیز شدم. ساخت و ساز و فعالیت در این حوزه تجربه‌های متفاوتی برای من به همراه داشت. در برخی دوره‌ها با شرکایی همکاری کردم که نتیجه آن چندان موفق نبود و حتی به بن‌بست‌های مالی رسیدم.

اما بعدها با شریک دیگری همکاری کردم که نتیجه آن بسیار بهتر بود و توانستیم پروژه‌های بزرگ‌تری را پیش ببریم. از جمله آغاز یک پروژه ساختمانی بزرگ در زمینی حدود بیست و دو هزار متر مربع. این تجربه‌ها به من آموخت که اعتماد، صداقت و هم‌افزایی در کارهای اقتصادی بسیار تعیین‌کننده است.

علاقه به نوشتن

از نوجوانی علاقه‌ای درونی به نوشتن شعر و داستان داشتم. در دوران مدرسه شعری نوشته بودم و آن را به معلم ادبیات خود، آقای نورعلی پورعلی، نشان دادم، اما آن شعر مورد پذیرش قرار نگرفت. با این حال این موضوع باعث نشد علاقه من به نوشتن از بین برود.

سال‌ها بعد یکی از دوستان شاعر و فرهیخته‌ام، دکتر محمدعلی شیخ‌الاسلامی (شیوا)، مرا تشویق کرد که خاطرات و نوشته‌های خود را ثبت کنم. به تدریج متوجه شدم که ثبت تجربه‌های زندگی شاید بتواند برای دیگران نیز مفید یا دست‌کم خواندنی باشد.

وضعیت زندگی و سلامتی

اکنون در سال‌های بازنشستگی زندگی می‌کنم. مانند بسیاری از افراد هم‌سن خود با مشکلاتی مانند دیابت روبه‌رو شده‌ام، اما تلاش می‌کنم با رعایت رژیم غذایی، فستینگ حدود شانزده ساعته و پیاده‌روی روزانه آن را کنترل کنم.

در کنار این مسائل، نوشتن خاطرات و تأمل درباره مسیر زندگی برایم به فعالیتی دلپذیر تبدیل شده است.

واقعه انفجار انبار نفت کرج

در شب شنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۴، برابر با هفتم مارس ۲۰۲۶، در خانه خود در منطقه مهرشهر کرج حضور داشتم. زمان حادثه حدود ساعت یازده شب بود.

در آن زمان مشغول نوشتن بخشی از خاطرات زندگی خود بودم که ناگهان آسمان شب به شکل غیرعادی و شدیدی روشن شد؛ روشنایی‌ای که به قدری شدید بود که برای لحظاتی گویی نیمه شب به روشنایی ساعت یازده صبح تبدیل شده بود.

اندکی بعد مشخص شد که انفجاری در مخازن سوخت انبار نفت کرج رخ داده است. این انبار در نزدیکی مناطق مسکونی و در کنار پل روگذر مسیر شهریار قرار دارد و در نزدیکی آن محل شناخته‌شده‌ای به نام «دیزی‌سرای سید» واقع شده است که معمولاً محل رفت‌وآمد و تجمع مردم است.

به دلیل قرار گرفتن این تأسیسات در منطقه‌ای پرتردد و نزدیک به مناطق مسکونی، نگرانی جدی درباره احتمال خسارات مالی و تلفات انسانی وجود داشت.

در همان لحظه که نور انفجار آسمان را روشن کرده بود، وضعیت خاصی در داخل خانه ما جریان داشت. من بیدار بودم و پس از حدود یک هفته بی‌خوابی ناشی از شرایط ناآرام آن روزها، همسرم سرانجام در اتاق خواب به خواب عمیقی فرو رفته بود.

ناگهان پسرم وارد اتاق ما شد تا بگوید چه اتفاقی افتاده است.

در آن لحظه چند موضوع همزمان در ذهن من می‌گذشت. از یک سو احتمال موج انفجار و شکستن شیشه‌های پنجره اتاق خواب وجود داشت. اولین واکنش من این بود که سعی کنم با پوشاندن سر همسرم از او در برابر خطر احتمالی خرده‌های شیشه محافظت کنم.

در عین حال واقعیتی بسیار انسانی نیز وجود داشت. ما در آن لحظه لباس به تن نداشتیم و همین موضوع باعث می‌شد که شرم و حیا مانع از آن شود که فوراً از اتاق خارج شویم و از پنجره فاصله بگیریم. بنابراین چند لحظه‌ای در همان وضعیت باقی ماندیم تا بتوانیم خود را مرتب کنیم.

این چند لحظه تأخیر شاید از نظر ایمنی تصمیم کاملاً درستی نبود، اما نمونه‌ای از همان پیچیدگی رفتار انسانی در شرایط بحران است؛ جایی که غریزه بقا، شرم اجتماعی و تصمیم‌گیری لحظه‌ای در هم می‌آمیزند.

پس از آن، کنجکاوی و نگرانی برای دانستن منشأ شعله‌های آتش ما را به سمت پشت‌بام ساختمان همسایه کشاند. ساختمان همسایه در محله ما بلندترین ارتفاع را داشت و از آنجا دید وسیع‌تری به سمت شهر وجود داشت.

با وجود آنکه چنین کاری در شرایط احتمال حمله یا انفجارهای بعدی می‌توانست خطرناک باشد، من و پسرم به آن پشت‌بام رفتیم تا منشأ شعله‌های آتش را ببینیم.

از آنجا شعله‌های آتش و روشنایی گسترده در آسمان شهر به وضوح دیده می‌شد.

در همان زمان پیامک‌های هشدار نیز منتشر شده بود که اعلام می‌کرد فیلم‌برداری از صحنه‌های بمباران می‌تواند مجازات‌های بسیار سنگینی داشته باشد. با وجود این هشدارها، بسیاری از مردم ــ از جمله ما ــ از آن صحنه‌ها فیلم تهیه می‌کردند؛ شاید به این دلیل که انسان در برابر لحظه‌های تاریخی میل شدیدی به ثبت و نگهداری آن‌ها دارد.

پس از مدتی حتی تصمیم گرفتیم با خودرو از خانه خارج شویم تا از فاصله نزدیک‌تر بتوانیم منشأ آتش و انفجار را مشاهده کنیم. البته من همراه با همسر و پسرم وارد مناطق شلوغ و مرکزی شهر نشدم و از نزدیک شدن بیش از حد به محل حادثه خودداری کردم.

در همان زمان در سطح شهر واکنش‌های مختلفی از سوی مردم دیده می‌شد. برخی از مردم که نگران کمبود بنزین یا قطع سوخت بودند، به سمت پمپ‌بنزین‌ها می‌رفتند تا باک خودروهای خود را پر کنند و برای روزهای احتمالی آینده آماده باشند.

من شخصاً چنین رفتارهایی را تا حدی خطرناک می‌دانستم؛ هم به دلیل احتمال تکرار حملات و هم به دلیل پیامدهای قانونی که ممکن بود برای برخی اقدامات وجود داشته باشد. به همین دلیل ترجیح دادم از حضور در تجمع‌ها و رفتن به نقاط شلوغ شهر خودداری کنم.

در عوض به کارهای ساده و عادی خانه پرداختم؛ از جمله انتقال زباله‌های خانه به گاری زباله در سر کوچه. شاید این کار در آن لحظه کوچک به نظر برسد، اما برای من نوعی تلاش برای حفظ نظم و آرامش در میان فضای ناآرام آن شب بود.

صبح پس از حادثه

صبح روز بعد حال و هوای سنگینی بر من حاکم بود. نوعی نومیدی و یأس اجازه نمی‌داد بستر را ترک کنم. در حالت عادی برنامه خواب و بیداری من بیشتر تحت تأثیر تکرر ادرار ناشی از وضعیت پروستات و فشار مثانه تعیین می‌شود، اما آن صبح حتی فشار مثانه نیز به سختی می‌توانست مرا از رختخواب جدا کند.

با هر زحمتی که بود از بستر بلند شدم تا برای پیاده‌روی روزانه آماده شوم.

با خودم فکر می‌کردم زمانی نه چندان دور، وقتی هنوز بسیاری از مردم به سنت‌های دینی پایبند بودند، ما سحرگاهان برای نماز صبح از خواب بیدار می‌شدیم، وضو می‌گرفتیم و همان بیداری سحرگاهی خواب را از سرمان می‌پراند. اکنون آن روزها بیشتر به صورت خاطره‌ای دور و نوستالژیک در ذهنم باقی مانده است.

به هر حال برای پیاده‌روی از خانه خارج شدم و خود را به خیابان رساندم.

دود حاصل از اشتعال انبار نفت با هوای ابری صبحگاهی ترکیب شده بود و لایه‌ای از مه دودی تشکیل داده بود که روشنایی طبیعی روز را کاهش می‌داد. هوا حالتی سنگین و تیره داشت.

در دهانم مزه‌ای شبیه فلز احساس می‌کردم و تنفس همراه با سوزش گلو، خلط و بزاق غلیظ شده بود.

در همان لحظه خاطره‌ای از سال‌ها پیش به ذهنم آمد؛ زمانی که صدام حسین در جریان جنگ خلیج فارس چاه‌های نفت کویت را به آتش کشید و گفته می‌شد حتی در ارتفاعات دوردست نیز آثار آلودگی آن دیده می‌شد. آن خاطره باعث شد به این فکر کنم که دود این جنگ نیز ممکن است چه آثار زیست‌محیطی گسترده‌ای بر جای بگذارد.

در نزدیکی محله ما یک پاسگاه راهنمایی و رانندگی قرار دارد. آن صبح دیدم که پاسگاه عملاً تخلیه شده بود و نیروهای کشیک در داخل خودروی راهنمایی و رانندگی خوابیده بودند. خودرو روشن بود تا بخاری آن روشن بماند و از نفوذ سرما به بدنشان جلوگیری کند.

پس از مدتی خود را به دفتر کارم رساندم و صبحانه را در حالی صرف کردم که اخبار رسانه‌های مختلف را دنبال می‌کردم. جالب این بود که آنچه را خودم با تمام وجود تجربه کرده بودم، رسانه‌ها با زبان گزارش و خبر روایت می‌کردند.

قند خون صبحگاهی من در آن روز ۱۱۳ بود. در حالت معمول، با مصرف دارو و پیاده‌روی روزانه، قند خونم معمولاً در محدوده ۹۰ تا ۱۰۰ قرار دارد.

به عنوان پزشک می‌دانستم که استرس شدید می‌تواند باعث افزایش ترشح هورمون‌هایی مانند کورتیزول و آدرنالین شود و همین موضوع مقاومت به انسولین را افزایش دهد و قند خون را بالا ببرد. به نظر می‌رسید استرس ناشی از شرایط جنگی چنین تأثیری بر بدن من گذاشته بود.

در آن لحظه با نوعی طنز تلخ با خود فکر می‌کردم که تنها دشمن ما در این ماجرا نیست؛ دیابت هم گاهی سرکش می‌شود و قصد دارد انسان را از پا درآورد.

با همه اینها امیدوارم روزی برسد که جنگ پایان یابد، کشور دوباره آرامش خود را به دست آورد و نسل‌های بعدی بتوانند در شرایطی بهتر و امن‌تر زندگی کنند.

دکتر حسن خاوری

کرج – ایران

۱۶ اسفند ۱۴۰۴

۷ مارس ۲۰۲۶

:::

کتاب حسن

**فصل اول:

تولدی میان روایت و تقدیر**

طبق شناسنامه، من در **اول فروردین سال ۱۳۴۵** با **شماره شناسنامه یک موالید** به دنیا آمده‌ام.

اما هم تاریخ و هم آن شماره رند، آن‌قدر مرتب و رسمی به نظر می‌رسد که بعید است بازتابی از واقعیت زندگی‌ام باشد.

مادرم روایت دیگری دارد؛ روایتی گرم و انسانی‌تر. او همیشه می‌گفت:

«تو در **عید قربان** به دنیا آمدی، همان روزی که همه قربانی می‌دادند، و ما هم تو را قربانی زندگی کردیم.»

از همان زمان در خانه، با مهربانی مرا **"حاج حسن"** صدا می‌زدند.

نمی‌دانم کدام روایت دقیق‌تر است؛ اما اگر تولدم واقعاً با عید قربان هم‌زمان بوده باشد، شاید بی‌دلیل نیست که مسیر زندگی‌ام سرشار از **رنج‌های زودرس** بود.

کودکی من از همان ابتدا چیزی میان **کار و قربانی شدن در راه زندگی** بود.

و شاید همین تجربه‌های سخت، بعدها مرا تبدیل کرد به انسانی که دریافته بود درد دیگران را باید فهمید، نه فقط درمان کرد.

---

## **فصل دوم: تابستان‌هایی که تعطیل نبودند**

در کودکی من، **تقویمِ زندگی** با کودکان دیگر فرق داشت.

برای بیشتر دانش‌آموزان، سال تحصیلی یعنی **نه ماه درس و سه ماه تعطیلی تابستان**؛

اما برای من، آن سه ماه تعطیلی، **فصل کار و تلاش** بود.

همیشه آرزو می‌کردم تعطیلات، به جای تابستان، در **مهر یا زمستان** باشد ـ زمانی که روزها کوتاه‌ترند و آفتاب کمتر می‌سوزاند.

چون برای یک کودک کار، **کوتاهی روز** یعنی رنج کمتر و نفس راحت‌تر.

شاید بپرسید چرا بهار را برای تعطیلی انتخاب نمی‌کردم؟

پاسخش ساده است: در **نوروز** هم، که گاهی بیست روز طول می‌کشید، من باز **مشغول کارگری** بودم.

نه مدرسه تعطیل، نه زندگی.

در طول سال تحصیلی هم، من فقط محصل نبودم.

مراقبت از **احشام و گاوهای خانه** وظیفه‌ای دائمی بود. باید **آب از قنات** می‌آوردم، احشام را تغذیه می‌کردم و در کنار درس، دست‌به‌کار زندگی می‌شدم.

گاهی نیز با مادرم به باغ‌های اطراف می‌رفتیم و با **وجین رایگان علف‌های پای درختان**، خوراک گاوهایمان را تأمین می‌کردیم.

---

## **فصل سوم: کودک سرباز**

سال **۱۳۵۹**، وقتی تنها **۱۴ ساله** بودم، جنگ ایران و عراق آغاز شد.

در آن سن، هنوز کودکی کامل بودم اما در دل، حس مسئولیت و شور داشت.

داوطلبانه راهی **جبهه کردستان** شدم.

جنگ برایم فقط تجربه‌ای ملی نبود؛ نقطه‌ای از زندگی بود که فهمیدم کودکی‌ام دیگر تمام شده است.

با پولی که از **رزمندگی** دریافت کردم، یک **گوساله** خریدم.

آن را کنار گاوهای خانوادگی‌مان بزرگ کردم.

همان گوساله، بعدها با رشد و فروشش، اولین **درآمد مدیریتی** من در زندگی شد — سودی حاصل از فکر و تصمیم، نه فقط از دسترنج و کار بدنی.

قبلاً هم کارهایی مثل **بنایی** و **تخلیه چغندر از کامیون‌ها در کارخانه قند آبکوه** انجام داده بودم، اما آن گوساله برای من معنایی دیگر داشت؛

نخستین درس در **مدیریت، سرمایه‌گذاری و مسئولیت فردی**.

---

## **فصل چهارم: دوران دانشجویی در کرمان**

*(پیش‌تر نهایی شده)*

بعد از سال‌ها کار و تلاش، به دانشگاه راه یافتم. دوران دانشجویی‌ام در **دانشکده پزشکی کرمان** نقطه‌ای تازه از زندگی بود؛

جایی که علم و تجربه در هم آمیختند.

یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی آن دوران، مربوط به **معاینه چشم بیماران معتاد** بود.

در آن مورد، با استفاده از **چارت اسنلن** و روش ابتکارآمیزی با **مداد و پنسیل**، توانستم تمارض بینایی را تشخیص دهم و بعدها این تجربه به یک خاطره آموزشی ماندگار تبدیل شد.

در پایان آن روایت، شعری نوشتم که لحظه پایان امتحان را به یاد می‌آورد:

> نمره ما در **گروگان ربّنا**

> هر چه کردیم، به امید دعا بود.

---

## 📚 وضعیت فعلی کتاب

- **فصل‌های آماده:**

1. تولد و ریشه نمادین آن

2. کودکی کار

3. کودک سرباز

4. دوران دانشجویی

-

-

نگاه  حسن به جنگ

زوزه باد در هوای بارانی سکانس را در تیرگی شب مرگ اورتر جلوه می دهد

منزل ما نزدیک کلانتری ۲۱فاز ۴ مهرشهر است که از اهداف مشروح نظامی محسوب می شود و قبلا هشدار داده اند که از این مراکز شهروندان فاصله بگیرند

بجای ما خود پرسنل پاسگاه از مقرشان فاصله گرفته و در خیابان های اطراف در حخودرو هایشان در حال ماموریت خوابیده اند

دلم به حال انها نیز می سوزد وقتی که صبحها در حال پیاده روی می بینم در حالت مچاله و ناراحت در یک خوردو تنگ و کوچک ارامیده اند

حتی اینترنت ملی هم اختلال دارد و نمی شود در پیام رسانهای داخلی پیام داد و ادم فروشی کرد

سه شب از جنگ

سه شب از جنگ

در حافظه انسان، بعضی شب‌ها چنان پررنگ می‌شوند که دیگر فقط یک شب عادی نیستند؛ تبدیل می‌شوند به نشانه‌هایی در زمان. برای من، در میان روزها و ماه‌های آن دوران، سه شب چنین حالتی پیدا کرده‌اند؛ سه شبی که هر کدام به شکلی متفاوت، چهره واقعی زندگی در سایه جنگ را نشان دادند.

**شب انفجار انبار نفت کرج**

آن شب با صدایی آغاز شد که در ابتدا تشخیصش آسان نبود. صدایی مهیب که از دوردست برخاست و لحظه‌ای بعد موج آن به شهر رسید. بعد از آن، آسمان در جهتی از شهر سرخ شد. شعله‌ها آن‌قدر بلند بودند که از فاصله زیاد هم دیده می‌شدند.

بعدها مشخص شد که انبار نفت هدف قرار گرفته است.

مردم در سکوتی آمیخته با اضطراب به آسمان نگاه می‌کردند. بعضی از خانه‌ها چراغ‌ها را خاموش کرده بودند، بعضی دیگر در تاریکی پشت پنجره‌ها ایستاده بودند. در آن لحظه‌ها انسان به خوبی می‌فهمد که شهر، موجود زنده‌ای است که با هر انفجار، ضربانی از ترس در آن می‌دود.

آن شب یکی از نخستین لحظاتی بود که فهمیدم جنگ دیگر فقط یک خبر در رادیو نیست؛ به زندگی روزمره ما رسیده است.

**شب نهم جنگ**

چند شب بعد، شبی بود که بعدها در ذهنم با نام «شب نهم جنگ» باقی ماند.

باران می‌بارید و هوا سردتر از شب‌های قبل بود. حوالی ساعت ۲۳ و ۲۳ دقیقه صدای بمباران در شهر پیچید. صدایی که این بار دیگر برای گوش ما غریبه نبود.

در نزدیکی خانه ما یک پاسگاه پلیس قرار داشت. در آن شب متوجه شدم که وضع آنجا تغییر کرده است. برخی از پرسنل بیرون از ساختمان بودند و چند خودرو در اطراف دیده می‌شد که افراد در داخل آنها استراحت می‌کردند.

بعدتر معلوم شد که ساختمان پاسگاه را تخلیه کرده‌اند و نیروها ترجیح داده‌اند شب‌ها بیشتر در خودروها یا در فضای باز مستقر باشند؛ شاید به این دلیل که ساختمان‌ها در زمان حملات هدف‌های آسیب‌پذیرتری محسوب می‌شدند.

آن صحنه برایم عجیب بود:

پاسگاهی که باید نماد ثبات و نظم باشد، حالا خودش با احتیاط و ملاحظه عمل می‌کرد.

اما در عین حال زندگی جریان داشت. ماشین‌ها گاهی عبور می‌کردند، صدای باران شنیده می‌شد و مردم سعی می‌کردند تا حد امکان به زندگی عادی نزدیک بمانند.

در چنین شب‌هایی انسان متوجه تعادل عجیبی می‌شود؛ تعادلی میان ترس و عادت.

**شب بارانی هجدهم اسفند**

سومین شبی که در ذهنم ماندگار شد، شبی بارانی در هجدهم اسفند بود.

باران از عصر شروع شده بود و شهر بوی خاک خیس می‌داد. خیابان‌ها زیر نور چراغ‌ها می‌درخشیدند و هوا حالتی آرام داشت؛ آرامشی که بیشتر شبیه سکوت پیش از حادثه بود.

نزدیک نیمه‌شب، صدای غرش هواپیماها در آسمان ابری پیچید. چند لحظه بعد انفجاری در دوردست رخ داد و موج آن باعث شد شیشه‌های پنجره بلرزند.

با این حال واکنش ما عجیب بود. من و همسرم، هر دو، تقریباً بی‌حرکت ماندیم. نه از جا پریدیم و نه به سمت پنجره رفتیم.

بعدها فهمیدم که این حالت را می‌توان نتیجه نوعی فرسودگی عصبی دانست؛ وقتی انسان پس از چندین شب اضطراب، دیگر انرژی واکنش‌های ناگهانی را ندارد.

بیرون، باران همچنان می‌بارید.

صدای قطره‌ها روی بام خانه می‌افتاد.

در دوردست، صدای انفجارها گاه‌گاه شنیده می‌شد.

ترکیب این دو صدا—باران و جنگ—فضایی می‌ساخت که اگر کسی آن را تجربه نکرده باشد، شاید تصورش هم دشوار باشد.

***

وقتی امروز به آن شب‌ها فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که جنگ فقط در میدان‌های نبرد رخ نمی‌دهد. بخشی از آن در خانه‌ها، در سکوت اتاق‌ها، در لرزش پنجره‌ها و در نگاه کوتاه دو نفر به یکدیگر جریان دارد.

سه شب متفاوت، اما با یک واقعیت مشترک:

اینکه زندگی، حتی در سایه جنگ، همچنان ادامه پیدا می‌کند.

:::

هیستوری حسن خاوری

❤️

من

حسن خاوری

پزشک عمومی

بازنشسته

متولد اول فروردین ۱۳۴۵

فعال صنعت ساختمان و انبوه ساز

. با وزن۸۳ کیلو

و

قد ۱۶۷ سانتی متر .

دور کمر ۱۰۰ سانتیمتر

در بحراباد که یکی از روستاهای اطراف مشهد است در یک خانواده ۱۲ نفر کارگری متولد شدم

تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در محلمان و در دبیرستان دکتر شریعتی مشهد (رضا شاه کبیرسابق) دیپلم گرفتم

یک سال پشت کنکور بودم و سال بعد در کارشناسی پرستاری دانشگاه سرتاسری پذیرفته شدم

ولی یک ترم نخوانده انصراف دادم

و

یکسال بعد در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان مشغول به تحصیل شدم

یک سال بعد در سال ۶۹ در ۲۳ سالگی ازدواج نمودم

و سال ۷۶ فارغ التحصیل در رشته دکتری طب شدم

و

به عنوان پزشک به جانبازان جنگ خدمت می کردم

و

همزمان نیز در چند درمانگاه و صنعت ساختمان نیز فعال بودم

من همیشه چند شغله بوده ام و حتی در کودکی و ایام تحصیل نیز با چوپانی و کارگری کمک خرج خودم و خانواده بودم

البته بیشر درآمدم خرج تحصیل و استقلال مالی خود می گردید

بخاطر شغل دوم کارگری در ایام تحصیل بدنی ورزیده و مقاوم و روحی محکم و قوی داشتم

در دوره دبیرستان که همزمان با حمله عراق به ایران بود در جنگ داوطلب شدم و تحصیلات دبیرستانم پاره وقت و نا منظم تمام شد

در ایام پشت کنکور و رشته پرستاری نیز در یک تعمیرگاه بزرگ انباردار بودم

از ۵ تا ۶ سال پیش

روزانه بیش از ده هزار گام پیاده روی می کنم .

دیابتی هستم با قند حدود ۱۰۰ که کنترول شده با قرص متفورمین ۵۰۰ و رژیم ورزش .

برای بی پی اچ . قرص ترازوسین ۵

و

برای هیپوتیروئیدی قرص لووتیروکسین قبل از صبحانه و قرص اترواستاتین برای چربی و قرص ایندرال ۴۰ برای تاکی کاردی

و

متفورمین۵۰۰ همراه با صبحانه و ناهار و گلورنتا با صبحانه

مصرف می کنم

شام نمی خورم و ۱۶ ساعت فستینگ را رعایت می کنم

وزنم سه سال قبل تا ۹۸ کیلو رسید که در دوسال قبل به ۹۳.۵ رسانده ام و در مجددا با حذف کامل شام به۵۸۳کیلو رسیده

امروز اول دیماه ۱۴۰۴ است

شکمم در حال کوچک شدن است

وزنم به زیر ۸۳ کیلو در حال شیفت است

کمربندم یک سوراخ کوچکتر شده

دارای دو فرزند پسر متولد ۱۳۷۱ بنام مهدی که فعال حوزه ساختمان و بیزینیس خودرو می باشند و لیسانس عمران خوانده

و

پرویز متولد ۱۳۷۳

که شهروند کانادا و ارشد برق دارد

به همسرم که از سال ۱۳۶۹ ازدواج کرده ام وفادار و پایبند می باشم

و ایشان نیز کارشناس پرستاری و بازنشسته می باشند

و

در صنعت ساختمان مدیر و یاور من می باشند

اهل مشروب و دخانیات و مواد مخدر نبوده و نیستم

و

هنوز به مطالعه مخصوصا از طریق پادکست و گوش کردن علاقه مند می باشم

من به نوشتن و بایگانی نوشته هایم در وبلاگم علاقه مند می باشم

BLOGFA.COM.BOOK0

آدرس وبلاگم می باشد

اما

پسرم مهدی با A D H A درمان نشده به ۳۳سالگی رسیده

تحصیلات نا تمام

خدمت سربازی انجام نشده که در هفته پیش موفق به اخذ معافیت دائم پزشکی بخاطر اسیب استخوان اسکافوئید گردید و اکنون که مشکل سربازی و پاسبورتش حل شده دنیا به روی من و خانواده ام لبخند زده

است

در فعالیت ساختمان سازی با خانواده با اکراه همکاری داشت که اکنون روحیه و فعالیت وی رو به بهبود است و منتظریم سایه جنگ از سر فعالیت های خانوادگی ما در صنعت ساختمان برداشته شود

سرمایه شرکت ساختمانی ما از هم افزایی برادر خانمم و یکی از دوستانم

با نسبت های ۵۰ درصد دوستم

۱۷درصد برادر خانم

و

۱۷ در صد من

و

۱۷ درصد عیال

تامین می شد

ما ۶ پروژه ساختمانی را تقریبا همزمان شروع کردیم

شریک ۵۰ درصدیمان همکاری نکرد و ما ماندیم و پروژه های نا تمام و بدون منابع مالی

برادر خانمم نیز با خانمش دچار اختلاف و طلاق شد و سهم خودش را کامل پرداخت نمی کرد

مهدی که از مماشات و تحمل مادرش( که حسابدار و مسئول مالی پروژه ها محسوب می گردد ) به ستوه آمده بود و منفعل شد و همکاری اش را قطع نمود و به حالت قهر پروژه اختصاص داده شده به خودش را نیز رها کرد و منزل را ترک نمود و به حرفه خرید و فروش خودرو دست دوم روی اورد.ولی اکنون با حذف شریک ۵۰ درصدی و معافیت از خدمت سربازی حالش و فعالیتش رو به بهبود است

من نیز که توصیه هایم توسط عیال نادیده گرفته می شد منفعل شده و فقط همراهی فیزیکی می کردم

به بن بست اقتصادی رسیده بودیم که یکی از دوستان سابقم که ساختمان ساز و مشاور املاک قابلی بود بر اثر سکته مغزی شریکش فعالیتش قفل شد و به بن بست برخورد کرد

ما دو فرد در بن بست ها یمان با هم هم افزایی نمودیم و علاوه بر اینکه پروژه های جاری مان سر و سامان یافت و قابل اتمام شد مگاپروژه ای ۲۲هزارمتری جدیدی را استارت زدیم

با شریک نا متعهد ۵۰ درصدی مان در حال تصویه حساب می باشیم و از بسیاری از منافع خود و ضرر و زیان ایجادی وی برای تمرکز بر پروژه جدید چشم پوشی نمودیم

و اکنون حال خودمان و دوست و مشاور و مدیر جدیدمان خوب است و در آفیس ایشان با پرداخت ۵۰ درصد کرایه سهم خود شریک شدیم و از تجربه و هوش و درایت و ارتباطات ایشان بهرمند می شویم

این روز ها در شرایط جنگ و بمباران و نومیدی من همچنان تلاش می کنم تا هم کارهایم را انجام دهم و هم پروژههای جدید بیافرینم

هوش مصنوعی عزیز

نوشتن هم مث ساختمان سازی و ورزش و رژیم واسه من یک عادته است

امروز ۱۵ اسفند و هفتمین روز جنگ است و من با قریب ۲۰ هزار گام پیاده روی رکود دار پیاده روی چند ماه اخیرم شده ام البته قبلا تا ۲۸هزار گام در روز هم پیاده روی داشته ام

ازمایش خون اخیر من در اسفند ماه ۱۴۰۴

دکتر تصویر آزمایش را نگاه کردم. خلاصه و سریع برات جمع‌بندی می‌کنم 👇

## CBC (آزمایش خون)

- **WBC:** حدود 6.6 → طبیعی

- **RBC:** حدود 5.2 → طبیعی

- **Hb:** **16.4** → خوب

- **HCT:** **48٪** → طبیعی

- **MCV / MCH / MCHC:** طبیعی

- **Platelet:** حدود **234 هزار** → طبیعی

### فرمول گلبول سفید

- نوتروفیل: **67٪**

- لنفوسیت: **23٪**

- مونوسیت: **7٪**

- ائوزینوفیل: **1٪**

- بازوفیل: **0.4٪**

✅ همه در محدوده طبیعی.

---

## بیوشیمی

- **Fasting Blood Sugar:** حدود **111 mg/dl**

با توجه به دیابت شما:

✅ **کنترل نسبتاً خوب** (مرز پیش‌دیابت تا دیابت کنترل‌شده)

- **Urea:** 41 → طبیعی

- **Cholesterol:** 126 → عالی

- **Triglyceride:** 80 → عالی

### الکترولیت‌ها

- **Calcium:** 9.9 → طبیعی

- **Sodium:** 140 → طبیعی

- **Potassium:** 4.7 → طبیعی

---

## HbA1c

- **6.2٪**

یعنی:

- قند متوسط حدود **130 mg/dl**

- برای فرد دیابتی **کنترل خوب محسوب می‌شود**

---

## تیروئید

- **T4:** 6.4

- **TSH:** 1.29

✅ کاملاً **متعادل**

لووتیروکسین شما خوب تنظیم شده.

---

## PSA (پروستات)

- **PSA:** 1.42

- **Free PSA / PSA:** 0.24

✅ **کاملاً# جمع‌ب**

هیچ نشانه‌ای از مشکل پروستات دیده نمی‌شود.

---

# جمع‌بندی کلی

وضعیت آزمایش شما برای سن ۶۰ سالگی **خیلی خوب است**:

✅ خون طبیعی

✅ چربی خون عالی

✅ تیروئید کنترل شده

✅ PSA طبیعی

✅ دیابت **خوب کنترل شده**

تنها نکته:

- **FBS 111**

- **HbA1c 6.2**

که نشان می‌دهد هنوز کمی مقاومت انسولین وجود دارد ولی کنترل شما **خوب است**.

با توجه به:

- پیاده‌روی ۱۰هزار قدم

- فستینگ ۱۶ ساعته

- کاهش وزن از ۹۸ به ۸۳

واقعاً مسیرت **علمی و درست** است.

---

یک نکته جالب دکتر:

اگر وزن شما فقط **۳ تا ۴ کیلو دیگر کم شود (مثلاً ۷۹‑۸۰ کیلو)** احتمال زیاد:

- HbA1c می‌رسد به **۵.۷–۵.۹**

و ممکن است حتی متفورمین هم قابل کاهش شود.

امروز وزنم در حال ورود به ۸۲ می باشد

دور کمر ۹۷ و برنج و نان را فعلا حذف کرده ام و فستینگ را رعایت می کنم

بند تنبان

**بندِ تنبان**

صبح زود برای پیاده‌روی بیرون زده بودم

که

خبر رسید:

تو خیابان ابوریحان

دو خیابان پشت آن پروژهٔ ۲۴ واحدی خیام شرقی پ ۱۸۰

که تازه به مالکین تحویل داده بودم را زده‌اند.

دل توی دلم نبود. با عجله خودم را رساندم.

اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود: «نکند شیشه‌ها ریخته باشد؟»

ساختمان را که دیدم، ایستادم، نفس عمیقی کشیدم.

خوشبختانه ملک من سالم بود.

آسیبی ندیده بود.

خیلی خرجش کرده بودم؛ حیف می‌شد اگر گزندی می‌دید.

این روزها اما اوضاع عجیبی است.

می‌گویند

حالا دیگر اسرائیلی ها «نقطه‌زنی» می‌کنند.

در یکی از پروژه‌های لاکچری ده واحدی دیگرم در مهرشهر هم یک معاون وزیر ساکن است.

قرار است بعد از عید بروم آن مجتمع.

با خودم گفتم:

«خدایا فقط اسم این معاون وزیره در لیست ترور اسرائیل نباشد؛

وگرنه ملک بیچارهٔ من هم قربانی می‌شود!»

روزگار عجیبی شده است.

گاهی فکر می‌کنم مشتری‌های لاکچری هم برای آدم دردسر شده‌اند.

از همان حوالی که بمباران شده بود راه افتادم سمت خانه.

حدود پنج هزار قدم پیاده آمدم.

وسط راه هی حس می‌کردم گرمکنی که سال‌ها پیش می‌پوشیدم از پایم سر می‌خورد پایین.

حتی ژاکتم را هم کردم داخل گرمکن که محکم‌تر بایستد؛

اما فایده نداشت.

به خانه که رسیدم از عیال پرسیدم:

«کش داریم؟»

گفت:

«برو تو ظرف نخ‌وسوزن‌ها نگاه کن، شاید باشد.»

اول فکر کردم کش شلوارم باز شده و گم شده.

با دست که لمس کردم دیدم کش هست.

گفتم لابد پاره شده.

خواستم درش بیاورم که ترمیمش کنم.

اما وقتی خوب نگاه کردم دیدم:

کش سالم است…

اصلاً پاره نشده.

چند تا گره زدم و کوتاهش کردم.

همان‌جا بود که فهمیدم داستان چیست.

کش مشکلی نداشت.

این شکم من بود که کوچک شده بود.

لبخندی زدم و با خودم گفتم:

حسن خاوری هم وزن می‌کاست

ز ایشان بندِ تنبان را گره فَتَند.

کلمات و ترکیبات های تازه =گره فتند

یعنی گره زدند

برگفته از یک بیت از اشعار سیمین بهبهانی

با اندکی دخل و تصرف

مقام رهبری هم شعر می گفت

ز ایشان بند تنبان را گرفتند

درود به ارادهٔ حسن‌آقا…

آفرین به شرفت.

:::

بند تنبان و فلسفه لاکچری سازی

**بندِ تنبان

و

فلسفهٔ لاکچری‌سازی**

مدتی است پروژه‌ای تازه در زندگی بنده، حسن خاوری، کلید خورده است؛ پروژه‌ای متفاوت از برج‌ها و مجتمع‌های عظیمیه و مهرشهر.

نام پروژه: **بازسازی ساختمان وجودی**.

در فاز اول این پروژه، حدود **هفده کیلوگرم از مصالح اضافی سازهٔ انسانی بنده** خارج شد.

روش اجرا هم ترکیبی بود از ورزش، رژیم، نظم غذایی و مقدار قابل توجهی ارادهٔ بتن‌آرمه.

اما اصل ماجرا یک صبح پیاده‌روی اتفاق افتاد.

خبر رسید دو خیابان آن‌طرف‌تر از پروژهٔ ۲۴ واحدی که تازه تحویل داده بودم را زده‌اند. با نگرانی رفتم محل. خوشبختانه ساختمان سالم بود. نفسی کشیدم و راه افتادم سمت خانه. حدود پنج هزار قدم پیاده آمدم.

در مسیر متوجه شدم **گرمکن ورزشی قدیمی‌ام مدام دارد سر می‌خورد پایین**.

هرچه بالا می‌کشیدم دوباره پایین می‌آمد.

بالاخره رسیدم خانه.

**گرمکن ورزشی را پایین کشیدم** و با لحن کاملاً جدی به عیال گفتم:

«یه کش بده.»

عیال گفت:

«نمی‌شه… مهدی بیداره.»

گفتم:

«بیخود دلت را صابون نزن! کش برای **زیرشلواری** را می‌گم.»

گفت:

«برو تو ظرف نخ و سوزن‌ها نگاه کن.»

رفتم سراغ گرمکن.

**کمر گرمکن ورزشی را با دقت سرچ کردم؛ دقیق‌تر از گوگل — که البته این روزها به‌سبب قطع اینترنت اصلاً در دسترس نیست.**

نتیجهٔ جست‌وجوی میدانی چنین بود:

**کش گرمکن کاملاً سالم بود.**

همان‌جا بود که کشف علمی بزرگی صورت گرفت.

مشکل از کش نبود.

**شکم بنده کوچک شده بود.**

چند گره به کش زدم و مسئله حل شد.

بعد با خودم گفتم:

حسن خاوری هم وزن می‌کاست

ز ایشان بند تنبان را گره فَتَند.

و این‌گونه بود که فهمیدم در کنار ساختن ساختمان‌های لاکچری برای دیگران،

گاهی آدم باید به فکر **لاکچری‌سازی ساختمان وجود خودش** هم باشد.

ساختمانی که هرچه از آن کم می‌کنی،

ارزشش بیشتر می‌شود.

بیوگرافی حسن خاوری

❤️

من

حسن خاوری

پزشک عمومی

بازنشسته

متولد اول فروردین ۱۳۴۵

فعال صنعت ساختمان و انبوه ساز

. با وزن۸۳ کیلو

و

قد ۱۶۷ سانتی متر .

دور کمر ۱۰۰ سانتیمتر

در بحراباد که یکی از روستاهای اطراف مشهد است در یک خانواده ۱۲ نفر کارگری متولد شدم

تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در محلمان و در دبیرستان دکتر شریعتی مشهد (رضا شاه کبیرسابق) دیپلم گرفتم

یک سال پشت کنکور بودم و سال بعد در کارشناسی پرستاری دانشگاه سرتاسری پذیرفته شدم

ولی یک ترم نخوانده انصراف دادم

و

یکسال بعد در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان مشغول به تحصیل شدم

یک سال بعد در سال ۶۹ در ۲۳ سالگی ازدواج نمودم

و سال ۷۶ فارغ التحصیل در رشته دکتری طب شدم

و

به عنوان پزشک به جانبازان جنگ خدمت می کردم

و

همزمان نیز در چند درمانگاه و صنعت ساختمان نیز فعال بودم

من همیشه چند شغله بوده ام و حتی در کودکی و ایام تحصیل نیز با چوپانی و کارگری کمک خرج خودم و خانواده بودم

البته بیشر درآمدم خرج تحصیل و استقلال مالی خود می گردید

بخاطر شغل دوم کارگری در ایام تحصیل بدنی ورزیده و مقاوم و روحی محکم و قوی داشتم

در دوره دبیرستان که همزمان با حمله عراق به ایران بود در جنگ داوطلب شدم و تحصیلات دبیرستانم پاره وقت و نا منظم تمام شد

در ایام پشت کنکور و رشته پرستاری نیز در یک تعمیرگاه بزرگ انباردار بودم

از ۵ تا ۶ سال پیش

روزانه بیش از ده هزار گام پیاده روی می کنم .

دیابتی هستم با قند حدود ۱۰۰ که کنترول شده با قرص متفورمین ۵۰۰ و رژیم ورزش .

برای بی پی اچ . قرص ترازوسین ۵

و

برای هیپوتیروئیدی قرص لووتیروکسین قبل از صبحانه و قرص اترواستاتین برای چربی و قرص ایندرال ۴۰ برای تاکی کاردی

و

متفورمین۵۰۰ همراه با صبحانه و ناهار و گلورنتا با صبحانه

مصرف می کنم

شام نمی خورم و ۱۶ ساعت فستینگ را رعایت می کنم

وزنم سه سال قبل تا ۹۸ کیلو رسید که در دوسال قبل به ۹۳.۵ رسانده ام و در مجددا با حذف کامل شام به۵۸۳کیلو رسیده

امروز اول دیماه ۱۴۰۴ است

شکمم در حال کوچک شدن است

وزنم به زیر ۸۳ کیلو در حال شیفت است

کمربندم یک سوراخ کوچکتر شده

دارای دو فرزند پسر متولد ۱۳۷۱ بنام مهدی که فعال حوزه ساختمان و بیزینیس خودرو می باشند و لیسانس عمران خوانده

و

پرویز متولد ۱۳۷۳

که شهروند کانادا و ارشد برق دارد

به همسرم که از سال ۱۳۶۹ ازدواج کرده ام وفادار و پایبند می باشم

و ایشان نیز کارشناس پرستاری و بازنشسته می باشند

و

در صنعت ساختمان مدیر و یاور من می باشند

اهل مشروب و دخانیات و مواد مخدر نبوده و نیستم

و

هنوز به مطالعه مخصوصا از طریق پادکست و گوش کردن علاقه مند می باشم

من به نوشتن و بایگانی نوشته هایم در وبلاگم علاقه مند می باشم

BLOGFA.COM.BOOK0

آدرس وبلاگم می باشد

اما

پسرم مهدی با A D H A درمان نشده به ۳۳سالگی رسیده

تحصیلات نا تمام

خدمت سربازی انجام نشده که در هفته پیش موفق به اخذ معافیت دائم پزشکی بخاطر اسیب استخوان اسکافوئید گردید و اکنون که مشکل سربازی و پاسبورتش حل شده دنیا به روی من و خانواده ام لبخند زده

است

در فعالیت ساختمان سازی با خانواده با اکراه همکاری داشت که اکنون روحیه و فعالیت وی رو به بهبود است و منتظریم سایه جنگ از سر فعالیت های خانوادگی ما در صنعت ساختمان برداشته شود

سرمایه شرکت ساختمانی ما از هم افزایی برادر خانمم و یکی از دوستانم

با نسبت های ۵۰ درصد دوستم

۱۷درصد برادر خانم

و

۱۷ در صد من

و

۱۷ درصد عیال

تامین می شد

ما ۶ پروژه ساختمانی را تقریبا همزمان شروع کردیم

شریک ۵۰ درصدیمان همکاری نکرد و ما ماندیم و پروژه های نا تمام و بدون منابع مالی

برادر خانمم نیز با خانمش دچار اختلاف و طلاق شد و سهم خودش را کامل پرداخت نمی کرد

مهدی که از مماشات و تحمل مادرش( که حسابدار و مسئول مالی پروژه ها محسوب می گردد ) به ستوه آمده بود و منفعل شد و همکاری اش را قطع نمود و به حالت قهر پروژه اختصاص داده شده به خودش را نیز رها کرد و منزل را ترک نمود و به حرفه خرید و فروش خودرو دست دوم روی اورد.ولی اکنون با حذف شریک ۵۰ درصدی و معافیت از خدمت سربازی حالش و فعالیتش رو به بهبود است

من نیز که توصیه هایم توسط عیال نادیده گرفته می شد منفعل شده و فقط همراهی فیزیکی می کردم

به بن بست اقتصادی رسیده بودیم که یکی از دوستان سابقم که ساختمان ساز و مشاور املاک قابلی بود بر اثر سکته مغزی شریکش فعالیتش قفل شد و به بن بست برخورد کرد

ما دو فرد در بن بست ها یمان با هم هم افزایی نمودیم و علاوه بر اینکه پروژه های جاری مان سر و سامان یافت و قابل اتمام شد مگاپروژه ای ۲۲هزارمتری جدیدی را استارت زدیم

با شریک نا متعهد ۵۰ درصدی مان در حال تصویه حساب می باشیم و از بسیاری از منافع خود و ضرر و زیان ایجادی وی برای تمرکز بر پروژه جدید چشم پوشی نمودیم

و اکنون حال خودمان و دوست و مشاور و مدیر جدیدمان خوب است و در آفیس ایشان با پرداخت ۵۰ درصد کرایه سهم خود شریک شدیم و از تجربه و هوش و درایت و ارتباطات ایشان بهرمند می شویم

این روز ها در شرایط جنگ و بمباران و نومیدی من همچنان تلاش می کنم تا هم کارهایم را انجام دهم و هم پروژههای جدید بیافرینم

هوش مصنوعی عزیز

نوشتن هم مث ساختمان سازی و ورزش و رژیم واسه من یک عادته است

امروز ۱۵ اسفند و هفتمین روز جنگ است و من با قریب ۲۰ هزار گام پیاده روی رکود دار پیاده روی چند ماه اخیرم شده ام البته قبلا تا ۲۸هزار گام در روز هم پیاده روی داشته ام

ازمایش خون اخیر من در اسفند ماه ۱۴۰۴

دکتر تصویر آزمایش را نگاه کردم. خلاصه و سریع برات جمع‌بندی می‌کنم 👇

## CBC (آزمایش خون)

- **WBC:** حدود 6.6 → طبیعی

- **RBC:** حدود 5.2 → طبیعی

- **Hb:** **16.4** → خوب

- **HCT:** **48٪** → طبیعی

- **MCV / MCH / MCHC:** طبیعی

- **Platelet:** حدود **234 هزار** → طبیعی

### فرمول گلبول سفید

- نوتروفیل: **67٪**

- لنفوسیت: **23٪**

- مونوسیت: **7٪**

- ائوزینوفیل: **1٪**

- بازوفیل: **0.4٪**

✅ همه در محدوده طبیعی.

---

## بیوشیمی

- **Fasting Blood Sugar:** حدود **111 mg/dl**

با توجه به دیابت شما:

✅ **کنترل نسبتاً خوب** (مرز پیش‌دیابت تا دیابت کنترل‌شده)

- **Urea:** 41 → طبیعی

- **Cholesterol:** 126 → عالی

- **Triglyceride:** 80 → عالی

### الکترولیت‌ها

- **Calcium:** 9.9 → طبیعی

- **Sodium:** 140 → طبیعی

- **Potassium:** 4.7 → طبیعی

---

## HbA1c

- **6.2٪**

یعنی:

- قند متوسط حدود **130 mg/dl**

- برای فرد دیابتی **کنترل خوب محسوب می‌شود**

---

## تیروئید

- **T4:** 6.4

- **TSH:** 1.29

✅ کاملاً **متعادل**

لووتیروکسین شما خوب تنظیم شده.

---

## PSA (پروستات)

- **PSA:** 1.42

- **Free PSA / PSA:** 0.24

✅ **کاملاً# جمع‌ب**

هیچ نشانه‌ای از مشکل پروستات دیده نمی‌شود.

---

# جمع‌بندی کلی

وضعیت آزمایش شما برای سن ۶۰ سالگی **خیلی خوب است**:

✅ خون طبیعی

✅ چربی خون عالی

✅ تیروئید کنترل شده

✅ PSA طبیعی

✅ دیابت **خوب کنترل شده**

تنها نکته:

- **FBS 111**

- **HbA1c 6.2**

که نشان می‌دهد هنوز کمی مقاومت انسولین وجود دارد ولی کنترل شما **خوب است**.

با توجه به:

- پیاده‌روی ۱۰هزار قدم

- فستینگ ۱۶ ساعته

- کاهش وزن از ۹۸ به ۸۳

واقعاً مسیرت **علمی و درست** است.

---

یک نکته جالب دکتر:

اگر وزن شما فقط **۳ تا ۴ کیلو دیگر کم شود (مثلاً ۷۹‑۸۰ کیلو)** احتمال زیاد:

- HbA1c می‌رسد به **۵.۷–۵.۹**

و ممکن است حتی متفورمین هم قابل کاهش شود.

امروز وزنم در حال ورود به ۸۲ می باشد

دور کمر ۹۷ و برنج و نان را فعلا حذف کرده ام و فستینگ را رعایت می کنم

عبور از پین

## عبور از پین

وقتی پین را از دست میترا بیرون آوردند،

برای پزشک فقط پایان یک جراحی بود،

اما برای من آغاز یک تصمیم.

آن تکه فلز باریک، هفته‌ها در استخوان دستش خانه کرده بود؛

شاهد دردش، صبوری‌اش، اخم‌هایش وقتی مسکن دیر اثر می‌کرد،

و لبخندهایش وقتی می‌گفت: «چیزی نیست، می‌گذره.»

پین را گرفتم دستم.

سرد بود، اما عجب گرمایی داشت.

گرمای سال‌هایی که با هم زندگی کرده بودیم؛

از جوانیِ بی‌پول و بی‌تجربه

تا امروز که هر تار موی سفید،

یک فصل از کتاب مشترک ماست.

همان‌جا فکری به سرم زد.

گفتم: این پین نباید برود توی کشوی خاطره‌ها.

باید تبدیل شود به چیزی که هر روز دیده شود.

هر روز یادآوری کند که عشق فقط گل و شعر نیست؛

گاهی پیچ و پین و بخیه هم هست.

بردمش پیش زرگر.

گفتم: «استاد، از این یک حلقه گوش بساز. ساده، بی‌زرق‌وبرق. همین خودش کافی‌ست.»

چند روز بعد، حلقه در گوشم نشست.

سبک بود، اما معنایش سنگین.

رفتم روبه‌روی میترا ایستادم.

چشم‌هایش گرد شد.

گفت: «اون… همونه؟ پینِ دست من؟»

گفتم: «بله خانم مهندس.

از امروز رسماً حلقه‌به‌گوش شما شدم.

اما نه از سر اجبار؛

از سر دلستانی.

از سر دلبری‌هایی که سال‌هاست مرا رام کرده.»

خندید؛

همان خنده‌ای که هنوز بعد از این همه سال،

دل مرا بی‌دفاع می‌کند.

آرام نزدیک شد.

انگشتش را روی حلقه کشید.

لمسی کوتاه، اما پر از معنا.

بعد بی‌هوا،

لب‌هایش را روی لبم گذاشت.

بوسه‌ای خیس،

آرام،

بی‌عجله.

از آن بوسه‌هایی که نه برای شروع‌اند،

نه برای پایان؛

فقط برای یادآوری‌اند.

برای اینکه بگویند هنوز همانیم.

هنوز می‌شود در میانه‌ی روزمرگی،

دل را دوباره روشن کرد.

در همان حالِ نیمه‌مستِ بوسه،

آهسته گفتم:

«میدونی اگه این قصه سی و چند سال پیش اتفاق می‌افتاد چی می‌شد؟»

گفت: «چی؟»

گفتم:

«الان مثل پدرم ده تا بچه داشتیم، نه دوتا.»

خندید؛ خنده‌ای که بوسه را لرزاند.

گفت: «خوش‌شانس بودم دیر رسید.

وگرنه هنوز باید دنبال ده‌تا شیطون می‌دویدم،

به‌جای اینکه غلام حلقه‌به‌گوش داشته باشم!»

گفتم: «غلامی که داوطلبانه امضا کرده.

به قصد قربت.

برای یک عمر.»

نگاهم کرد؛

آن‌طور که فقط یک زن می‌تواند مردش را نگاه کند؛

با ترکیبی از اقتدار و مهر.

و همان لحظه رباعی در ذهنم زنده شد:

> دیشب صنمی ز باده مدهوش کرد

> دستم بگرفت و حلقه در گوشم کرد

> فریاد زدم که نامسلمان گوشم

> لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد

لب بر لبم نهاد…

و واقعاً خاموشم کرد.

آن پین دیگر ابزار جراحی نبود؛

حلقه‌ای بود که از دلِ درد عبور کرده

و روی گوشِ عشق نشسته بود.

و من،

با همان حلقه،

فهمیدم بعضی مردها

وقتی حلقه‌به‌گوش می‌شوند

آزادترند.