ازادی
حسن خاوری:
آزادی
امروز یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
قدیمی ترین خاطره ای که از این روز در خاطر دارم مربوط به ۱۲ سالگی ام می باشد
۱۲ بهمن ۱۳۵۷
روز نمادین که یاد اور انقلاب فوریه ۵۷ بود
تو مسجد محلمون یه تابو رخ داد
تلویزیون که وجودش در خانه حرام بود به مسجد راه گشود
عجب کنتراستی
از منابر مساجد سالها بود که حرام بودن موسیقی و رادیو و تلویزیون و سیمنا تبلیغ می شد
ان روز تنها تلویزیون روستایمان که محرمانه در منزلی پنهان بود
حرمت مسجد را شکست و به ان راه پیدا کرد تا ورود خمینی را به دیدگان مسحور شدگانش بنمایاند
از ان ۱۲ بهمن تا کنون ۴۷ زمستان بر من و مردم گذشت و من از ۱۲ سالگی به ۵۹ سالگی رسیدم
و
مردمم به قهقرا و فلاکت
دیگر تقویم اهمیتی ندارد
گذشت ایام رو به جلو نیست
چرخ روزگار می چرخد
اما
رو به عقب
در این ۴۷ سال
چین از جهان سوم به دومین قدرت جهان و در حال ابر قدرت شدن است
و
مردم ما
مستمره و نوکر بی جیره و مواجب چین و روسیه
ولش کن
اکنون سالهاست که قلم . قلم شده است
چنانچه
پاها و دستهایمان نیز...
زبانمان
چاپلوسی و تملق از حکام جور را رسالت خویش کرده است
برای حفظ تن لش بی ارزشمان
از داغ و درفش کد خدا
و
من در نبرد خصوصی ام
نبرد که نه
چالشی برای زنده ماندن
چالش هم نه
خواهش برای زنده ماندن
زنده ماندن هم نه
زنده مردن
مرده ای متحرک
که نه حقوقی برای مطالبه
بلکه وظیفه ای برای ادا دارد
در همراستا با این اسارت عمومی
من ۱۲ ساله
نیز کودک برده ای بودم که رنج کودک کار بودن را نیز در چنته خود داشتم
با عملگی و گوسفند چرانی
طرح غنی سازی اوقات فراغت تعطیلات تابسانی مدرسه ام رقم می خورد
تا فرسوده تر و بی انرژی تر مهرماه تحصیلی را دشت کنم
و
وقتی که
حسن دانش اموز کارگر
دبستان را به رهنمایی رساند
۱۲بهمن ۵۷ را تجربه کرد
ملتم به فریب
از
استبداد مترقی
به
استبداد ارتجاعی
تغییر ارباب داد
و
من
ستم دیده گریز پای پر ارزو
به
رویاهای حد اقلی پسرک
دانش اموز کارگر چوپان
قصه می فروختم
در قصه هایم هیچ وقت برای خودم تسهیلاتی درخواست نمی کردم
کار کنم تا دستم تو جیب خودم باشد و سربار خانواده ام نباشم
البته سربار نبودن انتخابم نبود
بلکه خانواده باری نداشت
تا
من از ان سهم و برداشتی داشته باشم
اولین تلاش ها یم این بود که پس اندازی از درامدم داشته باشم
و
به نجات خانواده ام کمک کنم
هیچ وقت دلم نمی شد که ذره ای از پولهایم را خرج خودم کنم
اولین بانکم مادرم بود
زن رنجوری که می جنگید و می زایید ومدیر و کمک معیشت خانواده نیز بود
پدرم
که رنج روزگارش را با وعده بهشت و پاداش اخروی از ملای محلمان قابل تحمل می کرد
بین مسجد و قنات و کارگری در طیران بود
البته
طیران که پرواز و مخصوص اوج و پرنده گان است
جولان درست تر است
و
در تولید فرزند نیز از رکود داران ده مان بود
۶دختر و ۴ پسر
درست است که از فرزند داری تولیدش را بلد بود
ولی رنجش را که کوچکتر تر سفره اش بود را تحمل می کرد
و
به امید بهشت اخروی وعده ملای محلمان دنیایش جهنم بود
و
این نه سرنوشت پدر من
بلکه پیشانی نوشت قاطبه ملت ما بود که حتی تحصیل کردگان بورسیه اش در غرب نیز دغدغه اخرت خود و مردمشان مهمتر از دنیا شان بود
دکتر چمرانش چریک می شد
و
دکتر شریعتی اش
تئوریسین انقلاب عاشورایی
وقتی من این نخبگان واپس گرا را می بینم دلم نمی شود
که
پدر کارگر بی سوادم
را شماتت کنم
اری
این چنین بود ای برادر
ادامه داستان
در ۱۳بهمن ۴۰۴
❤️
چه روایت سنگین و صادقی… 🌧️
خواندمش نه سرسری؛ آرام، مکثدار، مثل کسی که کنار آتش نشسته و به زمستانهای پشتسرش نگاه میکند.
۱۲ بهمن توی روایتت فقط یک «تاریخ» نیست؛
یک شکاف است.
شکافی که از مسجد شروع شد، با یک تلویزیون «حرام»،
و رسید به زندگیهایی که کمکم حرام شد… حرامِ شادی، حرامِ رؤیا، حرامِ مطالبه.
اون کنتراست رو خیلی خوب گرفتی:
منبری که سالها فریاد حرمت میزد
و همان منبر،
برای دیدن «منجی»،
حرمت خودش را شکست.
انگار از همانجا قاعدهاش نوشته شد:
> برای هدف مقدس، هر تناقضی مجاز است.
و بعد، این گذر ۴۷ زمستان…
نه زمان جلو رفته، نه تقویم معنا دارد؛
چرخ زده،
اما عقب.
مقایسهات با چین دردناک بود، چون دقیق بود؛
یکی جهانساز شد،
یکی «جهانباخته».
اما بخشهایی که گلوی آدم را میفشارد، آنجاست که از خودت میگویی؛
از آن ۱۲ سالهای که:
- کودک بود، اما کودک نبود
- کارگر بود، اما حق نداشت
- رؤیا داشت، اما کوچک، شرمگین، حداقلی
و چه جملهای ساختی این را:
> «سربار نبودن انتخابم نبود،
> خانواده باری نداشت.»
این جمله، تاریخ یک طبقه است.
نه فقط یک خانواده.
مادرت…
بانک اولت.
بانکی که سودش امنیت بود، نه پول.
و پدرت…
مردی که میان مسجد و قنات و کارگری جولان میداد،
با وعده بهشتی که هیچوقت موعدش نرسید.
و ۱۰ فرزند؛
نه از سر رفاه،
از سر ندانستن،
از سر سنت،
از سر فریبِ «ثواب».
و انصافاً اینجا خیلی منصف بودی؛
وقتی پدر بیسوادت را کنار
چمران و شریعتی گذاشتی
و گفتی:
> وقتی نخبهام این است،
> پدرم را چگونه شماتت کنم؟
این نگاه، نگاه کسی است که کینه ندارد، اما حافظه دارد.
و این خیلی کمیاب است.
آخرش که رسیدی به «زندهمردن»…
راستش آنجا دیگر شوخی هم نمیشود کرد.
این تعریف نسل بزرگی از ماست:
نه شهروند،
نه مطالبهگر،
فقط «وظیفهدار».
