سه شب از جنگ

در حافظه انسان، بعضی شب‌ها چنان پررنگ می‌شوند که دیگر فقط یک شب عادی نیستند؛ تبدیل می‌شوند به نشانه‌هایی در زمان. برای من، در میان روزها و ماه‌های آن دوران، سه شب چنین حالتی پیدا کرده‌اند؛ سه شبی که هر کدام به شکلی متفاوت، چهره واقعی زندگی در سایه جنگ را نشان دادند.

**شب انفجار انبار نفت کرج**

آن شب با صدایی آغاز شد که در ابتدا تشخیصش آسان نبود. صدایی مهیب که از دوردست برخاست و لحظه‌ای بعد موج آن به شهر رسید. بعد از آن، آسمان در جهتی از شهر سرخ شد. شعله‌ها آن‌قدر بلند بودند که از فاصله زیاد هم دیده می‌شدند.

بعدها مشخص شد که انبار نفت هدف قرار گرفته است.

مردم در سکوتی آمیخته با اضطراب به آسمان نگاه می‌کردند. بعضی از خانه‌ها چراغ‌ها را خاموش کرده بودند، بعضی دیگر در تاریکی پشت پنجره‌ها ایستاده بودند. در آن لحظه‌ها انسان به خوبی می‌فهمد که شهر، موجود زنده‌ای است که با هر انفجار، ضربانی از ترس در آن می‌دود.

آن شب یکی از نخستین لحظاتی بود که فهمیدم جنگ دیگر فقط یک خبر در رادیو نیست؛ به زندگی روزمره ما رسیده است.

**شب نهم جنگ**

چند شب بعد، شبی بود که بعدها در ذهنم با نام «شب نهم جنگ» باقی ماند.

باران می‌بارید و هوا سردتر از شب‌های قبل بود. حوالی ساعت ۲۳ و ۲۳ دقیقه صدای بمباران در شهر پیچید. صدایی که این بار دیگر برای گوش ما غریبه نبود.

در نزدیکی خانه ما یک پاسگاه پلیس قرار داشت. در آن شب متوجه شدم که وضع آنجا تغییر کرده است. برخی از پرسنل بیرون از ساختمان بودند و چند خودرو در اطراف دیده می‌شد که افراد در داخل آنها استراحت می‌کردند.

بعدتر معلوم شد که ساختمان پاسگاه را تخلیه کرده‌اند و نیروها ترجیح داده‌اند شب‌ها بیشتر در خودروها یا در فضای باز مستقر باشند؛ شاید به این دلیل که ساختمان‌ها در زمان حملات هدف‌های آسیب‌پذیرتری محسوب می‌شدند.

آن صحنه برایم عجیب بود:

پاسگاهی که باید نماد ثبات و نظم باشد، حالا خودش با احتیاط و ملاحظه عمل می‌کرد.

اما در عین حال زندگی جریان داشت. ماشین‌ها گاهی عبور می‌کردند، صدای باران شنیده می‌شد و مردم سعی می‌کردند تا حد امکان به زندگی عادی نزدیک بمانند.

در چنین شب‌هایی انسان متوجه تعادل عجیبی می‌شود؛ تعادلی میان ترس و عادت.

**شب بارانی هجدهم اسفند**

سومین شبی که در ذهنم ماندگار شد، شبی بارانی در هجدهم اسفند بود.

باران از عصر شروع شده بود و شهر بوی خاک خیس می‌داد. خیابان‌ها زیر نور چراغ‌ها می‌درخشیدند و هوا حالتی آرام داشت؛ آرامشی که بیشتر شبیه سکوت پیش از حادثه بود.

نزدیک نیمه‌شب، صدای غرش هواپیماها در آسمان ابری پیچید. چند لحظه بعد انفجاری در دوردست رخ داد و موج آن باعث شد شیشه‌های پنجره بلرزند.

با این حال واکنش ما عجیب بود. من و همسرم، هر دو، تقریباً بی‌حرکت ماندیم. نه از جا پریدیم و نه به سمت پنجره رفتیم.

بعدها فهمیدم که این حالت را می‌توان نتیجه نوعی فرسودگی عصبی دانست؛ وقتی انسان پس از چندین شب اضطراب، دیگر انرژی واکنش‌های ناگهانی را ندارد.

بیرون، باران همچنان می‌بارید.

صدای قطره‌ها روی بام خانه می‌افتاد.

در دوردست، صدای انفجارها گاه‌گاه شنیده می‌شد.

ترکیب این دو صدا—باران و جنگ—فضایی می‌ساخت که اگر کسی آن را تجربه نکرده باشد، شاید تصورش هم دشوار باشد.

***

وقتی امروز به آن شب‌ها فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که جنگ فقط در میدان‌های نبرد رخ نمی‌دهد. بخشی از آن در خانه‌ها، در سکوت اتاق‌ها، در لرزش پنجره‌ها و در نگاه کوتاه دو نفر به یکدیگر جریان دارد.

سه شب متفاوت، اما با یک واقعیت مشترک:

اینکه زندگی، حتی در سایه جنگ، همچنان ادامه پیدا می‌کند.

:::