دل داده قطار

خانه‌ی ما سال‌ها همسایه‌ی ریل راه‌آهن بود.

آن‌قدر نزدیک که شب‌ها عبور قطارها از میان خوابمان می‌گذشت.

در روزهای اول، صدای عبورشان ما را از خواب می‌پراند؛ غرش چرخ‌ها روی ریل و لرزش آرام زمین.

اما انسان به صداها عادت می‌کند.

کم‌کم آن هیاهو برایمان بدل شد به نوایی آشنا؛

موسیقی آرام زندگی که از دل شب عبور می‌کرد.

برای من، که سال‌ها پزشک قطار بودم، آن صدا معنایی فراتر داشت.

در قطارهای مجلل، یکی از امکانات، حضور پزشکی بود که اگر مسافری در طول سفر نیازمند کمک می‌شد، کنارش باشد.

سال‌ها در آن واگن‌ها راه رفتم؛

میان مسافرانی که هر کدام به سویی می‌رفتند،

میان چمدان‌ها، رؤیاها، خستگی‌ها و امیدها.

برای من قطار تنها وسیله‌ای برای جابه‌جایی نبود.

در ذهنم همیشه شبیه اسبی نجیب و رام بود؛

باوقار، استوار،

که انسان‌ها را با بار زندگی‌شان بر پشت خود از شهری به شهری دیگر می‌برد.

صدای عبورش برایم ترنم حرکت بود؛

ترنم سفر، تجارت، دیدار، و تداوم زندگی.

اما جنگ که آغاز شد، صداها تغییر کردند.

آسمان پر شد از صدای جت‌های جنگنده.

دیگر لرزش زمین فقط از چرخ‌های قطار نمی‌آمد؛

از انفجارها می‌آمد.

کم‌کم در ذهنم، آن صدای آشنا ــ صدای قطار ــ

با صدای جنگنده‌ها درهم آمیخت.

موسیقی زندگی

با همنوایی مرگ.

و امروز...

امروز جنگنده‌ها پل راه‌آهن کرج را زدند.

ریل‌ها خاموش شدند.

ترافیک قطارها قطع شد.

دیگر نه صدای عبور آن اسب نجیب آهنی می‌آید،

نه آن وقار آرام که شب‌های ما را پر می‌کرد.

حتی آن لرزش تلخ هم نیست

که با شنیدن صدای دوردست پرنده‌های جنگی در تنم می‌دوید.

آنچه مانده است

سکوت است.

سکوتی سنگین و دلهره‌آور.

و در دل این سکوت

من دلتنگ قطاری هستم

که روزی از کنار خانه‌ام می‌گذشت

و با خود

وقار،

کار،

سفر،

و نشانه‌ای از تمدن را حمل می‌کرد.

روایت کرده‌اند که

گاه شبی فرا می‌رسد

که در آن

تمدنی می‌میرد.

بی‌هیاهو،

بی‌مرثیه‌ای بزرگ،

فقط در سکوت.

و امشب

کنار این ریل خاموش

من احساس می‌کنم در گورستان همان تمدن ایستاده‌ام.

از دل این خاموشی

زَجْموره می‌زنم.

نه تگرگی هست

نه برگی.

اگر صدایی شنیدی

گمان مبر که سخن از باران است.

این صدا

صدای سرماست…

و دندان‌هایی

که از بیم آینده

به هم می‌خورند.