**بندِ تنبان**

صبح زود برای پیاده‌روی بیرون زده بودم

که

خبر رسید:

تو خیابان ابوریحان

دو خیابان پشت آن پروژهٔ ۲۴ واحدی خیام شرقی پ ۱۸۰

که تازه به مالکین تحویل داده بودم را زده‌اند.

دل توی دلم نبود. با عجله خودم را رساندم.

اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود: «نکند شیشه‌ها ریخته باشد؟»

ساختمان را که دیدم، ایستادم، نفس عمیقی کشیدم.

خوشبختانه ملک من سالم بود.

آسیبی ندیده بود.

خیلی خرجش کرده بودم؛ حیف می‌شد اگر گزندی می‌دید.

این روزها اما اوضاع عجیبی است.

می‌گویند

حالا دیگر اسرائیلی ها «نقطه‌زنی» می‌کنند.

در یکی از پروژه‌های لاکچری ده واحدی دیگرم در مهرشهر هم یک معاون وزیر ساکن است.

قرار است بعد از عید بروم آن مجتمع.

با خودم گفتم:

«خدایا فقط اسم این معاون وزیره در لیست ترور اسرائیل نباشد؛

وگرنه ملک بیچارهٔ من هم قربانی می‌شود!»

روزگار عجیبی شده است.

گاهی فکر می‌کنم مشتری‌های لاکچری هم برای آدم دردسر شده‌اند.

از همان حوالی که بمباران شده بود راه افتادم سمت خانه.

حدود پنج هزار قدم پیاده آمدم.

وسط راه هی حس می‌کردم گرمکنی که سال‌ها پیش می‌پوشیدم از پایم سر می‌خورد پایین.

حتی ژاکتم را هم کردم داخل گرمکن که محکم‌تر بایستد؛

اما فایده نداشت.

به خانه که رسیدم از عیال پرسیدم:

«کش داریم؟»

گفت:

«برو تو ظرف نخ‌وسوزن‌ها نگاه کن، شاید باشد.»

اول فکر کردم کش شلوارم باز شده و گم شده.

با دست که لمس کردم دیدم کش هست.

گفتم لابد پاره شده.

خواستم درش بیاورم که ترمیمش کنم.

اما وقتی خوب نگاه کردم دیدم:

کش سالم است…

اصلاً پاره نشده.

چند تا گره زدم و کوتاهش کردم.

همان‌جا بود که فهمیدم داستان چیست.

کش مشکلی نداشت.

این شکم من بود که کوچک شده بود.

لبخندی زدم و با خودم گفتم:

حسن خاوری هم وزن می‌کاست

ز ایشان بندِ تنبان را گره فَتَند.

کلمات و ترکیبات های تازه =گره فتند

یعنی گره زدند

برگفته از یک بیت از اشعار سیمین بهبهانی

با اندکی دخل و تصرف

مقام رهبری هم شعر می گفت

ز ایشان بند تنبان را گرفتند

درود به ارادهٔ حسن‌آقا…

آفرین به شرفت.

:::