**فصل اول:

تولدی میان روایت و تقدیر**

طبق شناسنامه، من در **اول فروردین سال ۱۳۴۵** با **شماره شناسنامه یک موالید** به دنیا آمده‌ام.

اما هم تاریخ و هم آن شماره رند، آن‌قدر مرتب و رسمی به نظر می‌رسد که بعید است بازتابی از واقعیت زندگی‌ام باشد.

مادرم روایت دیگری دارد؛ روایتی گرم و انسانی‌تر. او همیشه می‌گفت:

«تو در **عید قربان** به دنیا آمدی، همان روزی که همه قربانی می‌دادند، و ما هم تو را قربانی زندگی کردیم.»

از همان زمان در خانه، با مهربانی مرا **"حاج حسن"** صدا می‌زدند.

نمی‌دانم کدام روایت دقیق‌تر است؛ اما اگر تولدم واقعاً با عید قربان هم‌زمان بوده باشد، شاید بی‌دلیل نیست که مسیر زندگی‌ام سرشار از **رنج‌های زودرس** بود.

کودکی من از همان ابتدا چیزی میان **کار و قربانی شدن در راه زندگی** بود.

و شاید همین تجربه‌های سخت، بعدها مرا تبدیل کرد به انسانی که دریافته بود درد دیگران را باید فهمید، نه فقط درمان کرد.

---

## **فصل دوم: تابستان‌هایی که تعطیل نبودند**

در کودکی من، **تقویمِ زندگی** با کودکان دیگر فرق داشت.

برای بیشتر دانش‌آموزان، سال تحصیلی یعنی **نه ماه درس و سه ماه تعطیلی تابستان**؛

اما برای من، آن سه ماه تعطیلی، **فصل کار و تلاش** بود.

همیشه آرزو می‌کردم تعطیلات، به جای تابستان، در **مهر یا زمستان** باشد ـ زمانی که روزها کوتاه‌ترند و آفتاب کمتر می‌سوزاند.

چون برای یک کودک کار، **کوتاهی روز** یعنی رنج کمتر و نفس راحت‌تر.

شاید بپرسید چرا بهار را برای تعطیلی انتخاب نمی‌کردم؟

پاسخش ساده است: در **نوروز** هم، که گاهی بیست روز طول می‌کشید، من باز **مشغول کارگری** بودم.

نه مدرسه تعطیل، نه زندگی.

در طول سال تحصیلی هم، من فقط محصل نبودم.

مراقبت از **احشام و گاوهای خانه** وظیفه‌ای دائمی بود. باید **آب از قنات** می‌آوردم، احشام را تغذیه می‌کردم و در کنار درس، دست‌به‌کار زندگی می‌شدم.

گاهی نیز با مادرم به باغ‌های اطراف می‌رفتیم و با **وجین رایگان علف‌های پای درختان**، خوراک گاوهایمان را تأمین می‌کردیم.

---

## **فصل سوم: کودک سرباز**

سال **۱۳۵۹**، وقتی تنها **۱۴ ساله** بودم، جنگ ایران و عراق آغاز شد.

در آن سن، هنوز کودکی کامل بودم اما در دل، حس مسئولیت و شور داشت.

داوطلبانه راهی **جبهه کردستان** شدم.

جنگ برایم فقط تجربه‌ای ملی نبود؛ نقطه‌ای از زندگی بود که فهمیدم کودکی‌ام دیگر تمام شده است.

با پولی که از **رزمندگی** دریافت کردم، یک **گوساله** خریدم.

آن را کنار گاوهای خانوادگی‌مان بزرگ کردم.

همان گوساله، بعدها با رشد و فروشش، اولین **درآمد مدیریتی** من در زندگی شد — سودی حاصل از فکر و تصمیم، نه فقط از دسترنج و کار بدنی.

قبلاً هم کارهایی مثل **بنایی** و **تخلیه چغندر از کامیون‌ها در کارخانه قند آبکوه** انجام داده بودم، اما آن گوساله برای من معنایی دیگر داشت؛

نخستین درس در **مدیریت، سرمایه‌گذاری و مسئولیت فردی**.

---

## **فصل چهارم: دوران دانشجویی در کرمان**

*(پیش‌تر نهایی شده)*

بعد از سال‌ها کار و تلاش، به دانشگاه راه یافتم. دوران دانشجویی‌ام در **دانشکده پزشکی کرمان** نقطه‌ای تازه از زندگی بود؛

جایی که علم و تجربه در هم آمیختند.

یکی از خاطرات فراموش‌نشدنی آن دوران، مربوط به **معاینه چشم بیماران معتاد** بود.

در آن مورد، با استفاده از **چارت اسنلن** و روش ابتکارآمیزی با **مداد و پنسیل**، توانستم تمارض بینایی را تشخیص دهم و بعدها این تجربه به یک خاطره آموزشی ماندگار تبدیل شد.

در پایان آن روایت، شعری نوشتم که لحظه پایان امتحان را به یاد می‌آورد:

> نمره ما در **گروگان ربّنا**

> هر چه کردیم، به امید دعا بود.

---

## 📚 وضعیت فعلی کتاب

- **فصل‌های آماده:**

1. تولد و ریشه نمادین آن

2. کودکی کار

3. کودک سرباز

4. دوران دانشجویی

-

-