پیتزای دوران فقر
پیتزای دوران فقر؛
ضیافت امشب در اوج ثروت!
در عهد صِغَر، قوت غالب ما نان خالی بود!
البته گاهی اوقات، با افزودن اندکی رب گوجهفرنگیِ مامانپز به نان، زندگیمان چنان لاکچری میشد که پیتزاهای امروزی در برابرش لنگ میانداختند!
تازه، این رب هم باید با برنامه و حسابوکتاب مصرف میشد؛ بالاخره در اقتصاد خانواده، هر قطرهای ارزش داشت!
نان ما نیز داستان خودش را داشت. مادرم معمولاً هفتهای یک بار یا هر ده روز یک بار تنور را روشن میکرد و نان میپخت. آرد را در ظرفی گِلی و بسیار بزرگ به نام «کندو» نگهداری میکردیم؛ چیزی شبیه سیلوهای سیمانی امروزی که در کارگاههای ساختمانیام برای نگهداری سیمان فله به کار میروند.
حالا که فکر میکنم، ما زنجیرهٔ تولید نان را از صفر تا صد، نه در کتابهای اقتصاد و کشاورزی، بلکه در زندگی واقعی تجربه کرده بودیم!
از مزرعهٔ گندم بحرآباد شروع میشد؛ با درو کردن گندم، انتقال آن با الاغ به آسیاب کلبرضا، آسیابان محل، و بازگشت آرد به خانه در جوالها.
بعد هم تخلیهٔ جوالها و ریختن آرد در کندو.
سپس نوبت مادرم بود که از آرد، خمیر بسازد و نان بپزد.
ما فقط تماشاگر نبودیم؛ در این چرخهٔ کامل تولید مشارکت داشتیم. از گندمزار تا سفره، مسیر نان را با چشم دیده و با دست لمس کرده بودیم.
نانهای پختهشده در صندوقی چوبی نگهداری میشدند تا بهتدریج مصرف شوند. نان بیات و مانده هم جزئی عادی از زندگی بود؛ نه کسی از آن شکایت میکرد و نه قرار بود هر روز نان تازه و گرم، با احترام ویژهای بر سر سفره حاضر شود!
برای خوشمزهتر شدن نان خشک و آسانتر شدن بلع آن، گاهی کمی روغن نباتی به آن میزدیم و گاهی هم سهمی از رب گوجهفرنگی خانگی نصیبش میشد.
همین!
نه خبری از فستفود بود، نه منوی رستوران، نه پیتزای ایتالیایی و نه ساندویچهای رنگارنگ. با این حال، همان نان و رب، اگرچه از سر ناچاری خورده میشد، گاهی چنان لذتی داشت که هنوز پس از گذشت دههها، خاطرهاش در ذهنم زنده است.
از کندوی گِلی تا فریزر خانگی!
امشب، همسرم پانزده کیلو رب گوجهفرنگی تهیه کرد و پس از بستهبندی، سهم هر وعده را در فریزر گذاشت.
دیدن ته ظرفهای رب، مرا به یاد روزگار کودکی انداخت.
با خودم گفتم: حسن جان، هنوز هم میتوانی آن پیتزای افسانهای را بازسازی کنی!
بیدرنگ، تکهای نان برداشتم و باقیماندهٔ رب را از ته ظرفها روی آن مالیدم.
وای که چه لذتی داشت!
انگار نه انگار که سالها گذشته است؛ نه انگار که آن کودک گرسنهٔ بحرآبادی، حالا شصتویک سال از عمرش گذشته و از پزشکی تا ساختمانسازی، از روزگار تنگدستی تا زندگی مرفه، مسیر درازی را پیموده است.
آن لحظه، نه به فکر قیمت رب بودم، نه به حسابوکتاب ساختمانها و نه به داشتهها و نداشتههایم.
فقط حسن بود و یک تکه نان و رب گوجهفرنگی!
ثروت واقعی کدام است؟
گاهی فکر میکنم انسان برای لذت بردن، لزوماً به چیزهای گرانقیمت نیاز ندارد. چهبسا در میانهٔ رفاه و فراوانی، یک لقمهٔ ساده بتواند دری را به گذشته باز کند که هیچ سفر و تفریح و خرید گرانقیمتی قادر به گشودنش نیست.
آن لقمه برای من فقط نان و رب نبود؛ مزهٔ گندمزار بحرآباد بود، بوی تنور مادرم بود، زحمت الاغی بود که جوالهای گندم را به آسیاب میبرد، خاطرهٔ کندوی گِلی بود و صندوق چوبی نانی که روزگار کودکیام را در خود جای داده بود.
شاید بخشی از لذت امشبم از این بود که آن روزها را به یاد آوردم و فهمیدم از کجا به کجا رسیدهام.
روزی نان و رب را میخوردم، چون غذای دیگری در دسترس نبود؛ امشب همان نان و رب را خوردم، چون دلم خواست!
این تفاوت کوچکی نیست.
آن روزها انتخاب چندانی نداشتم؛ امروز میتوانم از میان غذاهای گوناگون انتخاب کنم و با این حال، آگاهانه به همان خوراک ساده بازگردم.
شاید یکی از شیرینترین لذتهای زندگی همین باشد: چیزی را که روزی از سر ناچاری میخوردی، سالها بعد از سر اختیار بخوری و از آن لذت ببری.
امشب در اوج رفاه، با یک لقمه نان و رب، دوباره به کودکیام سفر کردم.
پول و دارایی میتوانند امکانات زندگی را بیشتر کنند، اما خاطرات کودکی را نمیتوان با پول خرید.
راستش را بخواهید، امشب پیتزای من نه پنیر موزارلا داشت، نه قارچ و نه سوسیس و کالباس؛ فقط نان بود و رب گوجهفرنگیِ ته ظرف!
اما برای حسنِ شصتویکساله، طعمش از بسیاری از غذاهای گرانقیمت دلپذیرتر بود.
خلاصه اینکه امشب فهمیدم برای سفر به گذشته، همیشه به ماشین زمان نیاز نیست؛
گاهی یک تکه نان و کمی رب گوجهفرنگی، بلیت رفتوبرگشت به دوران کودکی است
