عبور از پین
## عبور از پین
وقتی پین را از دست میترا بیرون آوردند،
برای پزشک فقط پایان یک جراحی بود،
اما برای من آغاز یک تصمیم.
آن تکه فلز باریک، هفتهها در استخوان دستش خانه کرده بود؛
شاهد دردش، صبوریاش، اخمهایش وقتی مسکن دیر اثر میکرد،
و لبخندهایش وقتی میگفت: «چیزی نیست، میگذره.»
پین را گرفتم دستم.
سرد بود، اما عجب گرمایی داشت.
گرمای سالهایی که با هم زندگی کرده بودیم؛
از جوانیِ بیپول و بیتجربه
تا امروز که هر تار موی سفید،
یک فصل از کتاب مشترک ماست.
همانجا فکری به سرم زد.
گفتم: این پین نباید برود توی کشوی خاطرهها.
باید تبدیل شود به چیزی که هر روز دیده شود.
هر روز یادآوری کند که عشق فقط گل و شعر نیست؛
گاهی پیچ و پین و بخیه هم هست.
بردمش پیش زرگر.
گفتم: «استاد، از این یک حلقه گوش بساز. ساده، بیزرقوبرق. همین خودش کافیست.»
چند روز بعد، حلقه در گوشم نشست.
سبک بود، اما معنایش سنگین.
رفتم روبهروی میترا ایستادم.
چشمهایش گرد شد.
گفت: «اون… همونه؟ پینِ دست من؟»
گفتم: «بله خانم مهندس.
از امروز رسماً حلقهبهگوش شما شدم.
اما نه از سر اجبار؛
از سر دلستانی.
از سر دلبریهایی که سالهاست مرا رام کرده.»
خندید؛
همان خندهای که هنوز بعد از این همه سال،
دل مرا بیدفاع میکند.
آرام نزدیک شد.
انگشتش را روی حلقه کشید.
لمسی کوتاه، اما پر از معنا.
بعد بیهوا،
لبهایش را روی لبم گذاشت.
بوسهای خیس،
آرام،
بیعجله.
از آن بوسههایی که نه برای شروعاند،
نه برای پایان؛
فقط برای یادآوریاند.
برای اینکه بگویند هنوز همانیم.
هنوز میشود در میانهی روزمرگی،
دل را دوباره روشن کرد.
در همان حالِ نیمهمستِ بوسه،
آهسته گفتم:
«میدونی اگه این قصه سی و چند سال پیش اتفاق میافتاد چی میشد؟»
گفت: «چی؟»
گفتم:
«الان مثل پدرم ده تا بچه داشتیم، نه دوتا.»
خندید؛ خندهای که بوسه را لرزاند.
گفت: «خوششانس بودم دیر رسید.
وگرنه هنوز باید دنبال دهتا شیطون میدویدم،
بهجای اینکه غلام حلقهبهگوش داشته باشم!»
گفتم: «غلامی که داوطلبانه امضا کرده.
به قصد قربت.
برای یک عمر.»
نگاهم کرد؛
آنطور که فقط یک زن میتواند مردش را نگاه کند؛
با ترکیبی از اقتدار و مهر.
و همان لحظه رباعی در ذهنم زنده شد:
> دیشب صنمی ز باده مدهوش کرد
> دستم بگرفت و حلقه در گوشم کرد
> فریاد زدم که نامسلمان گوشم
> لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد
لب بر لبم نهاد…
و واقعاً خاموشم کرد.
آن پین دیگر ابزار جراحی نبود؛
حلقهای بود که از دلِ درد عبور کرده
و روی گوشِ عشق نشسته بود.
و من،
با همان حلقه،
فهمیدم بعضی مردها
وقتی حلقهبهگوش میشوند
آزادترند.
