از نان بیات کودکی تا سفره کارگران افغانستانی

آن روزها که بیشتر اعضای خانواده ما زیر یک سقف زندگی می‌کردند، کمتر پیش می‌آمد که همه دور یک سفره جمع شویم. اصلاً چه سفره‌ای؟! ما نه سفره‌ای داشتیم که هر روز پهن کنیم، نه میز غذاخوری و نه برنامه منظم صبحانه، ناهار و شام!

غذا خوردن ما بیشتر تابع گرسنگی بود تا ساعت!

گاهی روی چادرشب، یک مجمع یا سینی بزرگ مسی می‌گذاشتند و غذا را در آن می‌کشیدند؛ اما چنین سفره‌ای بیشتر در مهمانی‌های عروسی و عزا برپا می‌شد که همه اعضای فامیل دور هم جمع می‌شدند.

خانواده ما آن‌قدر پرجمعیت بود که گاهی نسبت‌های خانوادگی‌مان هم برای دیگران معما می‌شد!

مثلاً من و جواد، یکی از خواهرزاده‌هایم، تقریباً همکلاسی بودیم. یک روز جواد که یک کلاس از ما پایین‌تر بود، از دفتر مدرسه برای معلم کلاس ما گچ آورد. وقتی می‌خواست از کلاس بیرون برود، از معلم اجازه گرفت و بعد رو به من کرد و گفت:

«دایی، کاری نداری؟»

معلم بیچاره چنان تعجب کرد که انگار با یک مسئله پیچیده ریاضی روبه‌رو شده باشد! احتمالاً در ذهنش می‌پرسید این چه جور خویشاوندی است که دایی و خواهرزاده‌اش همکلاسی‌اند؟!

بله، ما این‌طوری بودیم؛ خانواده‌ای پرجمعیت با نسبت‌های فامیلی فراوان و امکاناتی که گاهی از تعداد اعضای خانواده هم کمتر بود!

اما برسیم به غذاهای لاکچری خانه ما!

رستوران پنج‌ستاره کودکی!

غذای معمول ما نان خالی بود؛ نانی که گاهی آن‌قدر بیات می‌شد که جویدن آن خودش نوعی ورزش فک و صورت به حساب می‌آمد!

من تکه‌ای از نان را زیر لباسم می‌گذاشتم و با خیال راحت به کوچه می‌زدم، دنبال چرای گوسفندها می‌رفتم یا راهی مدرسه می‌شدم.

نمی‌دانم جنس لباس‌هایمان چه بود که نان به آن می‌چسبید و پایین نمی‌افتاد! انگار لباس ما در آن روزگار، علاوه بر پوشاندن بدن، وظیفه نگهداری و حمل آذوقه را هم بر عهده داشت!

هر وقت گرسنگی فشار می‌آورد، چند گاز به نان می‌زدیم و دوباره به کار و زندگی ادامه می‌دادیم.

حالا اگر گاهی قند یا آب‌نباتی هم نصیبمان می‌شد، دیگر اوضاع فرق می‌کرد!

نان بیات با قند، برای ما غذایی بود که امروز اگر در منوی یک رستوران لاکچری با نامی فرنگی عرضه‌اش کنند، شاید مشتری برای امتحان کردنش صف بکشد!

باور کنید هنوز هم، پس از حدود پنجاه سال، وقتی آن مزه را به یاد می‌آورم، دهانم آب می‌افتد و ناخودآگاه بزاقم را قورت می‌دهم.

چای شیرین با نان خالی هم که دیگر جای خود داشت؛ چای و اندکی خاکه‌قند یا تکه‌ای نبات، همراه با نان!

چه لذتی داشت آن غذای ساده!

نه از آن رو که فقر چیز خوبی بود؛ بلکه شاید چون در آن روزگار، همان اندک نیز می‌توانست سهم بزرگی از شادی ما باشد.

ما از زندگی انتظار چندانی نداشتیم و همان لقمه کوچک، گاهی تمام دنیای خوشبختی‌مان بود.

نیم قرن بعد؛ همان نان، همان گرسنگی!

سال‌ها گذشت. من بزرگ شدم، پزشکی خواندم و بعد وارد کار ساختمان شدم.

زمانی که یکی دو پروژه ساختمانی بیشتر نداشتم، گاهی صبح‌ها برای کارگران افغانستانی‌ام نان می‌خریدم.

می‌دیدم بعضی از آن‌ها نان را با چای خالی و تلخ می‌خورند؛ نه از سر علاقه به رژیم غذایی و نه برای سلامتی، بلکه برای اینکه هرچه بیشتر از دستمزد ناچیزشان را پس‌انداز کنند و برای خانواده‌هایشان بفرستند.

آن‌ها هم مثل منِ کودک، گرسنگی را با نان خاموش می‌کردند؛ با این تفاوت که من به گذشته‌ای دور نگاه می‌کردم و آن‌ها برای فردایی نامعلوم زحمت می‌کشیدند.

من در چهره این کارگران، گاهی تصویر کودکی خودم را می‌دیدم؛ همان کودکی که نان بیات را زیر لباسش پنهان می‌کرد تا در فرصت مناسب، گازی به آن بزند و سد جوع کند.

با خودم می‌گفتم: چه فاصله عجیبی است میان انسان‌هایی که در کتاب‌ها از مولانا و خواجه عبدالله انصاری، از فرهنگ و عرفان و انسانیت می‌خوانند و مردمانی که امروز برای تأمین نان شب خانواده‌شان، ناچارند دور از خانه و کاشانه، تن به سخت‌ترین کارها بدهند.

افغانستان، سرزمین مولانا و خواجه عبدالله، چه روزگار تلخی را از سر می‌گذراند!

مردمانی که در طول تاریخ، بخشی از میراث فرهنگی و تمدنی این منطقه بوده‌اند، امروز برای لقمه‌ای نان، آوارگی و دوری از خانواده را تحمل می‌کنند.

بسیاری از کارگران مهاجر نیز با دشواری‌های فراوان، دستمزد محدود، نبود حمایت‌های کافی و نگرانی دائمی از آینده زندگی می‌کنند.

البته همه کارگران افغانستانی شرایط یکسانی ندارند؛ اما رنج آن‌هایی که در چنین وضعیتی گرفتارند، چیزی نیست که بتوان به‌سادگی از کنارش گذشت.

آینه‌ای به نام افغانستان

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر بخواهیم بخشی از زندگی مردم ایران در صد سال گذشته را تصور کنیم، شاید بتوانیم گوشه‌هایی از آن را در زندگی امروز برخی از مردم افغانستان ببینیم؛ در سفره‌های ساده، در رنج کار روزانه، در مهاجرت ناخواسته و در آرزوی تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای خانواده.

این مقایسه، البته به معنای یکسان بودن تاریخ و شرایط دو کشور نیست؛ اما فقر، جنگ، بی‌ثباتی و محرومیت، هرجا که ریشه بدوانند، چهره‌ای آشنا دارند.

کشور خود ما نیز در نتیجه مجموعه‌ای از بحران‌ها، جنگ‌ها، تصمیم‌های نادرست و مشکلات اقتصادی، با فقر و دشواری‌های معیشتی دست‌وپنجه نرم کرده است.

وقتی به کارگر افغانستانی‌ای نگاه می‌کنم که با عرق جبین و کد یمین، زیر آفتاب و میان آهن و سیمان کار می‌کند تا خانواده‌اش گرسنه نماند، فقط یک کارگر نمی‌بینم؛ کودکی خودم را هم می‌بینم.

کودکی که روزگاری نان بیات را زیر لباسش پنهان می‌کرد و با چند گاز، گرسنگی‌اش را تسکین می‌داد.

شاید همین خاطره‌هاست که نمی‌گذارد رنج امروز آن‌ها را صرفاً مسئله دیگری بدانم.

من طعم نان خالی را چشیده‌ام؛ هرچند امروز ممکن است سفره‌ام رنگین‌تر شده باشد.

و کسی چه می‌داند؟ شاید اگر آن روزها نان و قند برای من چنین خاطره شیرینی نمی‌ساخت، امروز هم نمی‌توانستم پشت یک استکان چای تلخ و تکه‌ای نان، این‌همه درد مشترک انسانی را ببینم.

دریغ از روزگار آدمی!

فقر، وقتی در خاطره می‌ماند، گاهی به داستانی شیرین و حتی خنده‌دار تبدیل می‌شود؛ اما وقتی در زمان حال ادامه دارد، دیگر چندان خنده‌دار نیست.

برای من، «پیتزای دوران فقر» خاطره‌ای از گذشته است؛ خاطره‌ای که امروز می‌توانم با لبخند تعریفش کنم.

اما برای کارگری که هنوز هم نان خالی را با چای تلخ می‌خورد تا پول بیشتری برای خانواده‌اش بفرستد، این داستان هنوز تمام نشده است.

آرزویم این است که روزی برسد که هیچ کودکی مجبور نباشد نانش را زیر لباس پنهان کند، هیچ پدری برای سیر کردن فرزندانش از خانه و کشورش آواره نشود و هیچ کارگری نگران باشد که اگر فردا نتواند کار کند، سفره خانواده‌اش خالی خواهد ماند.

آن روز شاید بتوانیم با خیال راحت از خاطرات فقر بخندیم، بی‌آنکه بدانیم در همین نزدیکی، کودکی دیگر با همان گرسنگی دست‌وپنجه نرم می‌کند.

ای دریغ و درد از این روزگار!

نان برای همه، کار شرافتمندانه برای همه و زندگی آبرومندانه برای همه؛ مگر آرزوی دیگری هم داریم؟