لولا مهدی، هُلَک حسن!

تقدیم به مهدی هاشمی؛

رفیقی که از کودکی تا امروز رفیق ماند.

من تا کلاس سوم دبستان، نه مدرسه را درست می‌شناختم، نه کلاس را و نه تخته‌سیاه را!

مرحوم فاتح یزدی در بحرآباد مدرسه‌ای بزرگ و زیبا ساخته بود؛ با حیاطی وسیع که بیشتر از آنکه به درد درس‌خواندن بخورد، برای دویدن و دعواکردن مناسب بود!

مرا هم به زور به مدرسه فرستادند. فرزند هفتم خانواده بودم و اسباب تفریح خواهرها و برادرهای بزرگ‌ترم. هر وقت می‌خواستند آدمم کنند، تهدیدم می‌کردند که اگر حرف‌شنوی نکنم، به آقای قلمزنی، مدیر مدرسه، می‌گویند فلکم کند!

فلک، آن تنبیه سخت و وحشتناک روزگار ما بود. من هیچ‌وقت فلک نشدم، اما ترسش همیشه با من بود.

خلاصه، مدرسه برای من تبعیدگاه بود و کوچه و سگ‌بازی و زباله‌گردی، دانشگاه واقعی‌ام! از حمام هم فراری بودم. شست‌وشو با دست‌های زبر پدر و آب داغ حمام عمومی، خودش یک عملیات شکنجه محسوب می‌شد!

در چنین اوضاعی، روزی کنار قنات محل، کفاشی بساط کرده بود. برای آب‌خوردن و وضوگرفتن رفت و بساطش را به من سپرد؛ چه انتخاب عجیبی! امانت‌دارترین بچه بحرآباد را پیدا کرده بود؛ البته به روایت خودش!

همان موقع، پسربچه‌ای شهری آمد و خواست از بساط کفاش میخ بردارد. من هم که دنبال بهانه‌ای برای قدرت‌نمایی می‌گشتم، یک کتک مفصل نثارش کردم.

اما اتفاق عجیب این بود که برخلاف رسم معمول دعواهای آن روزگار، طرف مقابلم نه فحش داد و نه فحش‌کشی راه انداخت. فقط نگاه می‌کرد!

با خودم گفتم: «این دیگر چه جور موجودی است؟ کتک می‌خورد و فحش هم نمی‌دهد؟!»

کفاش که برگشت، توضیح داد پسرک از آشنایان اوست و اجازه داشته از بساطش میخ بردارد.

ماجرا تمام شد، اما آن پسر آرام و بی‌حاشیه در ذهن من ماند.

مهرماه که وارد کلاس شدم، ناگهان دیدم همان پسر شهری آنجاست!

اسمش مهدی هاشمی بود؛ هم‌کلاسی خودم!

من که از این موجود متفاوت خوشم آمده بود، با او رفیق شدم و از آن روز به بعد، اگر هم‌ولایتی‌ها می‌خواستند اذیتش کنند، من نقش محافظ شخصی‌اش را بازی می‌کردم؛ همان بچه شروری که حالا برای حفظ امنیت یک بچه دیگر بسیج شده بود!

مادر مهدی، اکرم خانم، زنی باسواد، مهربان و دوست‌داشتنی بود. به درس من و مهدی کمک می‌کرد و من برای اولین بار فهمیدم کتاب وسیله‌ای برای خواندن است، نه زدن توی سر دیگران! کاغذ هم فقط برای موشک‌سازی نیست؛ می‌شود از آن چیزی یاد گرفت!

از صبح تا شب با مهدی بودم. گاهی ناهار هم خانه‌شان می‌ماندم. آن روزها بحرآباد آب لوله‌کشی نداشت و مردم از قنات آب می‌آوردند، اما خانه مهدی آب‌انبار و تلمبه داشت. اکرم خانم با همان تلمبه، دست‌وپای چرک و سیاه مرا می‌شست؛ کاری که شاید برای خودش محبت مادری بود، اما برای من آغاز آشتی با بهداشت و زندگی تازه محسوب می‌شد!

کم‌کم اتفاق عجیبی افتاد: منِ مدرسه‌گریز، درس‌خوان شدم!

شاگرداولی میان من و مهدی دست‌به‌دست می‌شد؛ البته انصافاً مهدی باهوش‌تر و زرنگ‌تر بود. تازه، چهره‌ای معصوم، سفید و زیبا داشت و کمی هم نحیف بود. معلم‌ها هم بیشتر دوستش داشتند تا مرا که به قول خودم، زشت و چاق و سیاه و شکم‌گنده بودم!

بااین‌حال، رقابت درسی ما نه رفاقتمان را خراب کرد و نه مانع پیشرفتمان شد.

مهدی برای من فقط یک هم‌کلاسی نبود؛ دریچه‌ای بود به دنیایی که تا آن روز نمی‌شناختم.

من در محیطی بزرگ می‌شدم که متأسفانه بعدها هم نام بحرآباد با آمار بالای زندانیان و اعدامی‌ها گره خورد؛ اما خودم، به‌عنوان نخستین پزشک بحرآبادی، راه دیگری را انتخاب کردم.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم تغییر مسیر زندگی همیشه با حادثه‌ای بزرگ آغاز نمی‌شود. گاهی یک دوستی ساده، یک مادر مهربان، یک تلمبه آب و چند صفحه کتاب، می‌توانند سرنوشت یک بچه شرور را عوض کنند.

مهدی هاشمی شاید آن روز نمی‌دانست با آمدنش به بحرآباد و نشستن در کنار من، چه تأثیری بر زندگی‌ام می‌گذارد.

من هم آن روز نمی‌دانستم روزی پزشک خواهم شد و این خاطرات را برایش خواهم نوشت.

اما یک چیز را خوب می‌دانم: بعضی رفاقت‌ها از کودکی شروع می‌شوند، ولی در تقویم عمر آدم تاریخ انقضا ندارند.

مهدی عزیز!

اگر روزی از من بپرسند چه کسی در کودکی به زندگی‌ات جهت داد، نامت را می‌برم.

تو شاید فقط دوست من شدی؛ اما من به کمک تو، دوستِ درس، کتاب و زندگی شدم.

رفیق قدیمی‌ام، ممنون که آن روزها بودی و هنوز هم هستی.

ارادتمند همیشگی‌ات،

حسن خاوریاگر بخواهم عصاره این خاطره را در یک جمله بگویم: گاهی یک مهدی کافی است تا مسیر زندگی یک حسن عوض شود!