حسن سگ
حسن سگ
گردان
روزی که از ایران رفتم، هنوز بوی الکل و بتادین از انگشتهایم میآمد. سالها پزشک بودم؛ پزشکی که نه فقط مطب داشت، بلکه کارخانه هم داشت، سرمایه داشت، اسم و رسم داشت. زندگیام شلوغ بود، پر از آدم، پر از صدا، پر از تصمیمهای بزرگ. اما گاهی زندگی با یک چرخش بیرحم همهچیز را از آدم میگیرد.
مهاجرت را با امید شروع کردم؛ با همان خیال آشنای «شروعی تازه». اما کانادا آنطور که در ذهنم ساخته بودم، منتظرم نبود. مدرکهایم اینجا وزن سابق را نداشتند، آشنایی نبود، شبکهای نبود. از مردی که روزی برای دهها نفر کار ایجاد میکرد، تبدیل شدم به مهاجری که ساعتها در خیابانها راه میرفت تا ذهنش از فکر فرو نپاشد.
آن پیادهرویها اول فقط برای فرار از تنهایی بود. ساعتها در مونترال قدم میزدم؛ در سرما، در باد، کنار پارکها و خیابانهای طولانی. تنها چیزی که از زندگی قبلیام سالم مانده بود، بدنم بود و عادت به حرکت. شاید همین بود که باعث شد اولین کارم را پیدا کنم: سگگردانی.
کار عجیبی بود برای کسی که روزگاری نسخه مینوشت و تصمیمهای بزرگ اقتصادی میگرفت. اولش تلخ بود. هر بار که قلاده سگی را میگرفتم، بخشی از غرورم میسوخت. اما خیلی زود فهمیدم یک چیز هنوز در من زنده است: سماجت.
همان سماجتی که زمانی از هیچ، کارخانه ساخته بود.
شروع کردم به جدی گرفتن همین کار کوچک. مشتریها را بهتر میشناختم، منظمتر از بقیه بودم، مسئولیتپذیرتر. کمکم تعداد سگهایی که میگرداندم بیشتر شد. بعد کسی را استخدام کردم. بعد یک نفر دیگر. چند سال طول کشید، اما روزی رسید که دیگر من سگها را نمیگرداندم؛ من صاحب یک شرکت سگگردانی شده بودم.
زندگی دوباره آرامآرام شکل گرفت. پول برگشت. قدرت تصمیمگیری برگشت. آن حس ساختن که همیشه در من بود، دوباره بیدار شد.
اما این بار فرق داشت. من دیگر آن آدم قبلی نبودم.
کسانی بودند که در سالهای سخت به من جفا کرده بودند؛ کسانی که تحقیر کردند، در را بستند، یا پشت کردند. قبلاً شاید دنبال جبران بودم. اما وقتی دوباره ایستادم، فهمیدم انتقام هیچ چیزی نمیسازد.
پس بخشیدمشان.
بعضی از همان آدمها بعدها در شرکت من کار پیدا کردند؛ به عنوان سگگردان. نه از روی تحقیر، بلکه از روی این باور ساده که زندگی دورهای عجیبی میزند و آدمها گاهی فقط به یک فرصت دیگر نیاز دارند.
بعد از آن، ذهنم دوباره دنبال ساختن چیزهای بزرگتر رفت. سرمایهام را جمع کردم و کمکم وارد کار دیگری شدم: کامیونها. یکی خریدم، بعد چندتا، بعد دهها کامیون. حالا در فکر راهاندازی یک شرکت ترابری هستم؛ کاری که دوباره بوی ساختن میدهد.
گاهی هنوز در خیابانهای مونترال قدم میزنم. همان مسیرهایی که زمانی با یک سگ و جیب خالی طی میکردم.
فرقش فقط این است که حالا وقتی راه میروم، میدانم سقوط پایان داستان نیست.
گاهی فقط شروع فصل بعدی است.
:::
