پیاز غلطان
### پیاز غلطان؛
قصهی بیست و دومین منزل
مادرم در توصیف من همیشه یک جمله داشت که با همان لهجهی شیرین و بوی نانِ روستایمان «بحراباد» در گوشم میپیچید: «حسن، تو **پیاز غلطانِ** این روزگاری؛ هیچوقت یکجا ریشه نمیگیری، مدام از این رو به آن رو میشوی.»
آن روزها مفهومش را درست درک نمیکردم. حالا که در شصت سالگی هستم، وقتی در اولین شبِ ورود به بیست و دومین منزلم ایستادهام، میبینم که مادر چه دقیق بود. من پیازِ غلطانِ این روزگار بودم. از اتاقکِ بالای پارکینگِ خانه برادرم شروع کردم؛ جایی که نه آشپزخانهای داشت و نه حریمِ مستقلی. از آنجا تا این عمارتِ ۲۲۵ متریِ نوساز و دستساز، راهِ درازی آمدهام.
بیش از بیست بار اسبابکشی کردهام (شامل خوابگاههای دانشجویی و خانههای مختلف). میگویند هر سه اسبابکشی معادل یک آتشسوزی است؛ یعنی انگار در این سالها، من هفت بار خانهام را در آتش سوخته دیدهام. با هر کوچ، بخشی از روح، عواطف و خاطراتم در خانههای قبلی جا ماند. ما که از مشهد به زاهدان، کرمان، تهران و کرج غلتیدیم، طعمِ تلخِ غربت را چشیدهایم.
من شدم انبوهساز؛ برای دیگران خانههایی ساختم که در آن ریشه کنند و به آرامش برسند، در حالی که خودم همیشه در حالِ غلتیدن بودم. دلم برای دلم میسوزد. برای آن روزهایی که در میانِ مشغلهی پزشکی، فعالیتهای ساختمانی و هیاهویِ زندگی، فرصت نکردم در یک خاکِ ثابت ریشه بدوانم. بیست پاره شدم، آواره شدم و در نهایت شدم «انبوه سازِ بیریشه».
امشب که در این خانه بزرگ با چهار حمام و دو آشپزخانه نشستهام، سکوتِ خانه سنگین است. مهدی، پسرم که حالا پس از فراز و نشیبهای زیاد و معافیت از سربازی، نفس میکشد، کمتر اینجاست. من هستم و میترا؛ زنی که از سال ۶۹، در تمامِ این بیست و اندی اثاثکشی، تنها پناهگاه و یاورِ من بوده است.
به حالِ مستاجران که فکر میکنم، قلبم فشرده میشود. مردمی که عمرشان کفاف نمیدهد سدِ سنگیِ مسکن را بشکنند و جز در گور، آرامش نخواهند یافت. کاش در همان بحراباد مانده بودم... اما نه، مگر میشد؟ پیازِ غلطان، تا در تابه نباشد، عطرش بلند نمیشود.
من در این مسیرِ بیستودوباره، تنها «منزل» عوض نکردم؛ من در هر خانه، لایهای از ناخالصیهایم را جا گذاشتم و صیقل خوردم. من از کارگریِ چوپانی تا دکترای طب، از درمانِ جانبازان تا ساختِ شهرکها، غلتیدم و پخته شدم. شاید ریشه، نه در یک نقطه جغرافیایی، که در خودِ «حرکت» باشد.
امشب، در این ۲۲۵ متر مربع که با عرقِ جبین و هوشِ اقتصادیِ خودم و همافزایی با دوستانم ساختهام، دیگر دلتنگ نیستم. میفهمم که این «بیریشگی»، در واقع «ریشه داشتن در تجربهی زیسته» بود. من پیازِ غلطانِ این روزگارم، که در نهایت به خود رسیده است.
با اینکه امروز ۱۵ اسفند است و در هفتمین روزِ جنگ و بمباران هستیم، من همچنان مینویسم و با ۲۰ هزار گام پیادهروی، رکوردِ خودم را میشکنم. در ۶۰ سالگی وزنم در حالِ بازگشت به زیر ۸۳ است و با فستینگ و نظم، همچنان به زندگی لبخند میزنم. من در این منزلِ نو، ریشههایم را نه در خاک، که در همین لحظههایِ بودن با میترا و در ثبتِ خاطراتم در این وبلاگ جستجو میکنم.
**حسن خاوری - اول خرداد ۱۴۰۵
