# فریزر، عشق و مشتِ تعمیرکار

### روایتی طنز از یک شبِ فرهادی

دیشب میترا برای مادرش گوشت و مرغ خریده بود؛ آن‌قدر که اگر همه را یک‌جا می‌پختند، احتمالاً یک مهمانی سه‌روزه راه می‌افتاد. هدف هم روشن بود: فریزر مادر را پر کنیم تا خیال همه راحت باشد.

اما همین که گوشت‌ها را آوردند و خواستند داخل فریزر بگذارند، فریزر جدید شروع کرد به چشمک زدن.

البته نه از آن چشمک‌هایی که آدم را خوشحال کند؛ از آن چشمک‌هایی که دستگاه می‌زند و می‌گوید:

«من دیگر با شما کاری ندارم؛ خودتان یک فکری به حال زندگی‌تان بکنید!»

میترا فوری به من زنگ زد و گفت:

— حسن، فریزر کهنه‌مان را بردار و ببر خانهٔ مامان.

هنوز جواب نداده بودم که مهدی از آن طرف گفت:

— بابا، سنگینه! تعمیرکار خبر کنید بیاید. این کارها شوخی نیست.

من که تازه به مرحله‌ای از عشق رسیده بودم که خودم را با فرهاد کوه‌کن اشتباه می‌گرفتم، با اطمینان گفتم:

— پسرم، وقتی مادر خانواده خواهشی دارد، باید انجامش داد. عشق، وزن فریزر را کم می‌کند!

مهدی با نگاهی که معلوم نبود در آن نگرانی بیشتر است یا ناباوری، گفت:

— عشق اگر فریزر را سبک نکرد، حداقل کمرت را سنگین می‌کند!

اما من گوشم بدهکار نبود. در آن لحظه، در ذهن خودم لباس پهلوانی پوشیده بودم، تیشه روی شانه گذاشته بودم و به‌جای کوه بیستون، روبه‌روی یک فریزر قدیمی ایستاده بودم.

فریزر را گرفتم، زور زدم، نفس حبس کردم و با خودم گفتم:

«فرهاد برای شیرین کوه کند؛ من برای میترا فریزر جابه‌جا می‌کنم. فرق چندانی ندارد!»

البته بعدها فهمیدم فرقش این است که کوه بیستون احتمالاً چرخ نداشته، اما فریزر دست‌کم آدم را به داشتن چرخ امیدوار می‌کند؛ امیدی که در عمل چندان قابل اعتماد نیست!

بالاخره فریزر کهنه را با هزار مکافات حرکت دادم و به خانهٔ مادر میترا رساندم. اما درست در همان لحظه معلوم شد این فریزر قدیمی هم کار نمی‌کند!

یعنی ما یک فریزر خراب را برده بودیم تا جای یک فریزر خراب دیگر را بگیرد؛ یک نوع «تبادل فرهنگی» میان دو دستگاه سرمایشی!

گوشت‌ها را موقتاً به فریزر دفتر منتقل کردیم و به تعمیرکار زنگ زدیم. گفت:

— فردا می‌آیم.

که منظورش از فردا، همان امروزی بود که بالاخره رسید؛ چون تعمیرکارها با زمان رابطهٔ خاصی دارند. «فردا» برای آن‌ها هم می‌تواند فردا باشد، هم پس‌فردا، هم یک روز نامعلوم در آیندهٔ نزدیک!

اما پیش از آنکه تعمیرکار برسد، فریزر جدید مادر، خودش ناگهان به کار افتاد.

همه با تعجب به آن نگاه کردیم. فریزر هم انگار از اینکه فهمیده بود قرار است تعمیرکار بالای سرش بیاید، فوری خودش را جمع‌وجور کرد و روشن شد.

انگار گفته باشد:

«نه، نه! لازم نیست کسی زحمت بکشد. من کاملاً سالمم. این چشمک‌ها هم برای تنوع بود!»

تعمیرکار که آمد، نگاهی به فریزر قدیمی ما انداخت. بعد مثل پزشکی که برای بیمار نسخهٔ نهایی می‌نویسد، یک مشت محکم به موتور زد.

موتور هم بلافاصله روشن شد!

من مانده بودم و یک عمر تجربه. با خودم گفتم:

«پس علم تعمیرات این است؟ اول چند سال درس می‌خوانی، بعد در نهایت یک مشت به دستگاه می‌زنی؟»

تعمیرکار گفت:

— بعضی وقت‌ها موتور گیر می‌کند، باید راه بیفتد.

من به فریزر نگاه کردم و گفتم:

— برادر عزیز، اگر می‌دانستم با یک مشت درست می‌شود، خودم از اول با محبت بیشتری با آن رفتار می‌کردم!

اما ماجرای اصلی هنوز باقی مانده بود.

در همان گیرودار، متوجه شدیم مادر میترا، با آن سن‌وسال، بیماری قلبی و بازگشت تازه از بخش مراقبت‌های ویژه، خودش فریزر جدید را جابه‌جا کرده است.

با حیرت پرسیدم:

— مادر، شما تنهایی چطور فریزر را جابه‌جا کردی؟

گفت:

— به سختی!

همین یک جمله کافی بود تا تمام غرور فرهادی من آرام‌آرام جمع شود و برود گوشه‌ای بنشیند.

من دیشب برای جابه‌جایی یک فریزر احساس می‌کردم قهرمان اسطوره‌ای هستم؛ اما این بانوی سالخورده، در سکوت و به‌تنهایی، همان کاری را کرده بود که من برایش داستان پهلوانی ساخته بودم.

سرم را پایین انداختم و در برابر اراده‌اش تعظیم کردم.

با خودم گفتم:

«دیوانه از عاشق قوی‌تر است!»

عاشق دست‌کم حساب می‌کند، می‌ترسد، احتیاط می‌کند و دنبال کمک می‌گردد؛ اما آدمِ دیوانهٔ عشق، گاهی فریزر را می‌گیرد و می‌گوید:

«برو کنار، من خودم جابه‌جایت می‌کنم!»

البته بعداً به این نتیجه رسیدم که عشق، شاید نوعی دیوانگی باشد؛ اما دیوانگیِ بی‌حساب هم نیست. عشق به آدم نیرو می‌دهد، ولی عقل باید کنارش بایستد و بگوید:

«قهرمان عزیز، فریزر را بلند کن؛ اما نه طوری که فردا خودت را با جرثقیل جابه‌جا کنند!»

آن شب سرانجام دو فریزر نجات پیدا کردند:

یکی با یک مشت تعمیرکار،

یکی با یک چشمک ناگهانی،

و یکی هم با نیروی عشق و ارادهٔ زنی که هیچ‌کس انتظار نداشت بتواند آن را جابه‌جا کند.

من هم فهمیدم عشق فقط کوه نمی‌کند؛

گاهی فریزر را از آشپزخانه بیرون می‌برد، گوشت‌ها را به فریزر دفتر منتقل می‌کند، تعمیرکار خبر می‌کند و در پایان، به همه یاد می‌دهد که قدرت واقعی همیشه در بازو نیست.

گاهی در دل است.

گاهی در یک خواهش ساده.

گاهی در نگرانی برای مادر.

و گاهی هم در یک مشت محکم به موتور فریزر!

از آن شب به بعد، هر وقت کسی از قدرت عشق حرف بزند، من دیگر فقط به فرهاد و شیرین فکر نمی‌کنم.

به یک فریزر قدیمی فکر می‌کنم،

به یک فریزر چشمک‌زن،

به یک تعمیرکارِ مشت‌زن،

به مادری مقاوم،

و به مردی که برای انجام خواستهٔ همسرش، برای چند ساعت خیال کرد واقعاً فرهادِ کوه‌کن شده است!

**عشق گاهی کوه را جابه‌جا می‌کند؛

گاهی فریزر را؛

و گاهی هم غرور آدم را.**