نبرد بحراباد
### جنگ بزرگ بحرآباد و میتیآباد
**پارت اول:
سنگهایی که مرز داشتند**
در کودکی ما، دنیا خیلی سادهتر از امروز بود.
دنیا از چند چیز تشکیل میشد:
خانه، مسجد، مدرسه، و یک دشمن طبیعی که خدا برای سرگرمی بچهها آفریده بود.
برای ما بچههای بحرآباد، آن دشمن طبیعی چیزی نبود جز میتیآباد.
حالا چرا؟
هیچکس دقیق نمیدانست.
نه جنگی بین دو روستا رخ داده بود،
نه دعوای آبی،
نه دعوای زمینی.
تنها جایی که بحرآبادی و میتیآبادی با آرامش کنار هم زندگی میکردند
قبرستان مشترک بود.
اموات دو روستا سالها بود که در کنار هم خوابیده بودند
و احتمالاً از این دشمنیهای ما حسابی تعجب میکردند.
---
ده کنار بحرآباد در اصل مهدیآباد نام داشت،
اما ما با لهجه خودمان آن را میتیآباد صدا میکردیم.
اهالی آن بیشتر ریشه در نوقِ کرمان داشتند
و لهجهشان هم کاملاً نوقی بود.
در مقابل، ما بحرآبادیها خودمان را
نیمهشهری، نیمهمشهدی، و کاملاً باکلاس تصور میکردیم
و طبیعی بود که با لهجه نوقی کمی فاصله فرهنگی داشته باشیم!
---
بچههای میتیآباد حتی برای دبستان هم به بحرآباد میآمدند.
مدرسه ما نام باشکوهی داشت:
دبستان فاتح بحرآباد.
اسمش آنقدر قهرمانانه بود
که آدم انتظار داشت داخلش حداقل دو سه ژنرال و یک فرمانده جنگی درس بدهند.
اما در عمل،
چند معلم داشتیم،
چند نیمکت چوبی،
و ارتشی از بچههایی که بیشتر از درس
به فکر بازی و شیطنت بودند.
---
اما لحظهای که تاریخ واقعی دو روستا در آن رقم میخورد
زنگ آخر مدرسه بود.
وقتی زنگ خانه – یا به قول میتیآبادیها زنگ خونه – به صدا درمیآمد
دانشآموزان دو روستا به شکلی منظم از هم جدا میشدند.
مثل دو ارتش که بعد از جلسه سازمان ملل
به مرزهایشان برمیگردند.
مرز هم مشخص بود:
جاده قدیم قوچان.
یک طرف جاده بحرآباد،
طرف دیگر میتیآباد.
و درست در همین نقطه بود
که روابط دیپلماتیک دو ملت
به پایان میرسید.
---
وقتی به مرز میرسیدیم
دو لشکر کودکانه
در دو سوی جاده صف میکشیدند.
و بعد
با شکوهی که در تاریخ جنگها کمتر دیده شده
سنگپرانی بزرگ آغاز میشد.
سنگها با سرعتی حیرتانگیز
از مرز عبور میکردند.
بچهها جاخالی میدادند،
میخندیدند،
و گاهی هم با افتخار
یکدیگر را هدف قرار میدادند.
هیچکس هم نمیپرسید چرا.
در آن سن،
آدم برای سنگپرانی
احتیاج به دلیل فلسفی ندارد.
---
این کمینه نیز
در رزومه درخشان دوران کودکی خود
یک افتخار نظامی ثبت کرده است.
بله.
با یک پرتاب دقیق
موفق شدم سر یک میتیآبادی را بشکنم.
پیروزی بزرگی بود.
اما مثل همه پیروزیهای تاریخی
پیامدهایی هم داشت.
چند روزی از ترس انتقام میتیآبادیها
در حالت نیمهفراری به سر میبردم.
---
ماجرا وقتی پیچیدهتر شد
که دوست عزیزم مهدی هاشمی
با احساس مسئولیت اجتماعی بالا
خبر این پیروزی را به خانواده ما رساند.
نتیجه چه شد؟
برادر بزرگترم
که از معدود تحصیلکردههای بحرآباد بود
و تا دیپلم هم پیش رفته بود
مرا مورد بازخواست قرار داد.
در آن زمان
دیپلم داشتن در بحرآباد
تقریباً معادل مقام استادی دانشگاه بود.
بنابراین
حکم صادر شد
و تنبیه هم اجرا گردید.
---
آن روزها تحصیلات بومی ما معمولاً تا پنجم یا ششم ابتدایی ادامه داشت.
بعد از آن
آدم رسماً فارغالتحصیل میشد
و وارد عملگی شریف میگردید.
اما برادر من
با همان دیپلم پرافتخار
یکی از چهرههای علمی منطقه محسوب میشد
و طبیعی بود که وظیفه تربیت نسل بعدی
بر عهده او باشد.
و آن نسل بعدی
متأسفانه من بودم.
---
اما جنگ بحرآباد و میتیآباد
به همینجا ختم نمیشد.
ما هنوز
از خیلی چیزها خبر نداشتیم…
از صلحهای موقت،
از دشمنیهای دوباره،
و از رازهایی که بعدها فهمیدیم.
اما آن داستانها
میماند برای
پارت دوم.
