کوه نوردی در عمارت

من حسن خاوری‌ام؛ پزشک عمومیِ بازنشسته، انبوه‌سازِ همیشه درگیر، و تازه‌واردِ یک خانه‌ی نو…

خانه‌ای که راستش را بخواهید هنوز هم گاهی می‌ایستم و بو می‌کشمش؛ مثل ماشین صفر کیلومتر. همان بوی نویی که آدم را یاد روزی می‌اندازد که هنوز هیچ‌کس روی دیوارش تکیه نداده، هیچ بچه‌ای با ماژیک رویش یادگاری ننوشته و هیچ سوسکی هم احساس شهروندی درجه‌یک نکرده!

قبل از این، ۲۲ تا خانه عوض کرده بودم؛ همگی کهنه، کارکرده، با خاطرات و ترک‌ها و لوله‌هایی که انگار از نسل هخامنشی به ارث رسیده بودند.

خانه‌ی قبلی ویلایی بود، ۴۰ ساله، فرسوده… بوی فاضلابش هم از آن بوهایی بود که با بازسازی کامل هم قهر نمی‌کرد.

هر چی سم می‌زدی، سوسک‌ها نه تنها نمی‌مردند، انگار تقویت هم می‌شدند؛ بعضی‌هاشان چنان با اعتمادبه‌نفس راه می‌رفتند که فکر می‌کردی سند شش‌دانگ دارند!

حالا اما… عمارت جدید. پارکینگ با ریموت باز می‌شود؛ ماشین‌ها زیر سقف مثل «موم» استراحت می‌کنند. آسانسور هم داریم؛ با موسیقی! یعنی می‌توانی در کسری از دقیقه همراه ملودی بروی بالا.

ولی من؟ من آدمِ آسانسور نیستم. من با آسانسور فقط وقتی آشتی می‌کنم که بار دستم باشد یا مهمان داشته باشیم. وگرنه… پله‌ها را انتخاب می‌کنم. برای اینکه با سارکوپنی سالمندی شوخی ندارم.

اینجا ۷۵ تا پله دارد؛ و من حداقل روزی ده بار بالا و پایین می‌روم. حسابش را که کردم دیدم می‌شود حدود **۱۵۰۰ پله در روز**. اگر هر پله را ۲۰ سانت بگیری، یعنی من روزی حدود **۳ کیلومتر ارتفاع** را با پا طی می‌کنم؛ تازه بدون اینکه از شهر خارج شده باشم!

اگه ارتفاع کرج از سطح دریا را که ۱۳۱۲ متر است را به ۳۰۰۰متر پله پیمایی من اضافه کنی می شود معادل ۴۳۰۰متر که قله دو خواهران استان البرز را تداعی کمی کند

آری

من هر روز در بدون اینکه از منزل خارج شوم دلخواهتون را در آغوش می گیرم

خدا کنه میترا خانم عیال متوجه نشه و الا حسابم با کرام الکاتبین است

اما داستان فقط ورزش نیست… من یک نوآوری هم اضافه کرده‌ام:

**من با یک لنگِ نیمه‌مرطوب راه می‌افتم.**

هم دستم به نرده است که زمین نخورم، هم همان‌طور که پله ها را می‌روم، **دستگیره‌ها را گردگیری می‌کنم**. یعنی پله‌نوردی من همزمان سه تا فایده دارد:

۱) ورزش، هم بدنی و هم مغزی با پله نوری معکوس ۲) نظافت، ۳) پیشگیری از سقوط.

این را اگر در دانشگاه درس نمی‌دهند، مشکل دانشگاه است!

پایین آمدن از پله را هم بی‌گدار نمی‌روم. می‌دانم از نظر بیومکانیک فشارش بیشتر است، برای همین **اغلب رو به عقب** پایین می‌آیم؛ هم زانو کمتر غر می‌زند، هم مغزم بیشتر کار می‌کند. این‌طوری هم زانو تقویت می‌شود، هم CNS مجبور است تمرکز کند… که آلزایمر هم بفهمد با چه کسی طرف است و دور عمارت من را خط بکشد.

در مسیر سربالایی هم هر چیزی ببینم که به ساختمان نمی‌آید—کاغذ، زباله، ته‌سیگار—جمع می‌کنم.

این‌طور نیست که بگویم «مدیریت ساختمان کیه؟»

من خودم هم مدیرم، هم نیرو خدماتی، هم واحد کنترل کیفی، هم واحد ایمنی!

اصلاً انگار ساختمان‌سازی از من بیرون نمی‌رود؛ حتی وقتی دارم ورزش می‌کنم، دارم «پروژه» را هم سر و سامان می‌دهم.

بعد می‌رسم به پارکینگ ۷۰۰ متری‌مان…

اینجا دیگر ورزش وارد فاز حرفه‌ای می‌شود. من فقط نمی‌رسم و برگردم.

پارکینگ را **ساماندهی** می‌کنم، به **شیر آب و شلنگ** سر می‌زنم، نظافتش را چک می‌کنم، گاهی هم خودم دست به کار می‌شوم.

یعنی یک جایی باید معلوم شود که این عمارت نو، صاحب دارد؛ صاحبش هم کسی است که با «ریموت» تنها خوشحال نمی‌شود—با تمیزی و نظم خوشحال می‌شود.

حالا نتیجه چیست؟

نتیجه این است که من در این خانه نو، هم دارم عادت می‌کنم، هم دارم آن را «به سبک خودم» زندگی‌پذیر می‌کنم.

پله‌نوردی برای من فقط بالا و پایین رفتن نیست؛ یک جور فلسفه است:

**حرکت + نظم + مراقبت + ادامه دادن**.

---

## تبلیغ رسمیِ ورزش «پله‌پیماییِ کاربردی» (به سبک من)

اگر کسی از من بپرسد «ورزش خوب چیه؟» من می‌گویم:

1) ورزشی که **در برنامه روزانه‌ات جا شود**، نه اینکه منتظر انگیزه بمانی.

2) ورزشی که همزمان یک سود دیگر هم داشته باشد: مثل **نظافت، نظم، کار مفید**.

3) ورزشی که بدن را بسازد اما مفصل را نابود نکند:

- بالا رفتن عالی

- پایین آمدن کنترل‌شده

- و اگر خواستی، کمی هم **عقب‌عقب** برای تنوع عصبی‌عضلانی (با احتیاط)

پس اگر آسانسور دارید، مبارک‌تان باشد؛

ولی **پله‌ها را یتیم نکنید**… پله‌ها هم دل دارند!