### آشیانه‌ای در سنگلاخ

**(خاطره‌ای از روزهای عملگی و جوجه‌ای که مادرش بودم)**

تابستان برای هم‌کلاسی‌های من، بوی سفر، طعم بستنیِ پسته و صدای خنده در سایه‌سارِ باغ‌های طرقبه را داشت؛ اما برای من، تابستان با هرمِ آفتابِ مشهد شروع می‌شد و با بوی گچ و خاکِ خیس‌خورده تمام می‌شد.

دوازده ساعت کارِ مداوم. تصور کن؛ آجرها را در آب می‌زدیم تا خاکشان برود و بعد پرتاب می‌کردیم بالا. بنا، مثل یک رهبر ارکستر، منتظر بود و من، کودک‌کارِ نحیفی بودم که باید این ریتم را قطع نمی‌کردم. آن زمان دستکش لاکچری بود! ما با گوشت و پوستمان با زبریِ آجر و طنابِ زبرِ قرقره کلنجار می‌رفتیم.

شب که به خانه می‌رسیدم، دست‌هایم آن‌قدر ساییده و نازک شده بود که وقتی استکان چای را می‌گرفتم، انگار داشتم گدازه برمی‌داشتم! داغیِ چای مستقیم به عصب‌هایم می‌زد. دست‌هایم چنان زبر و پر از ابله بود که اگر کسی با من دست می‌داد، شانه خالی می‌کرد. اما منِ کودک، در دلم به این زبری افتخار می‌کردم. فکر می‌کردم این زبری، مدال افتخار من است؛ نشانه‌ی اینکه «مرد» شده‌ام و تنبل نیستم.

آن روزها که در محوطه بیمارستان قائم عملگی می‌کردم، از پشت پنجره‌ها به پرستارها نگاه می‌کردم. آن‌ها در سایه بودند، روپوش سفید داشتند و دنیایشان با دنیای من که زیر آفتابِ کُشنده بودم، فرسنگ‌ها فاصله داشت. آن‌وقت‌ها سقف آرزوی من، همان سایه بود. می‌گفتم خدایا می‌شود روزی من هم پرستار شوم و در سایه کار کنم؟

اما در میان آن همه زمختی و سنگ و سیمان، من یک «دل‌خوشی» داشتم. یک جوجه‌ی کوچک که تمام دنیای عاطفی من بود.

شب‌ها که خسته و متلاشی از کار برمی‌گشتم، این جوجه منتظرم بود. وقتی دست‌های زبر و زمختم را باز می‌کردم، او با چه ولعی خودش را میان ترک‌های دستم جا می‌کرد. انگار دست‌های من برای او نه سوهان بود و نه سنگ؛ برای او گرم‌ترین آشیانه‌ی جهان بود. او لای دست‌های من طوری آرام می‌گرفت که انگار زیر بال مادرش است.

حتی وقتی دراز می‌کشیدم، می‌آمد و خودش را داخل لباس کارم قایم می‌کرد. من با آن جوجه، خستگیِ دوازده ساعت آجر انداختن را فراموش می‌کردم.

اما یک شب... روزگارِ زمخت، زهرش را به منِ کودک زد.

آن شب از شدت خستگیِ کار، چنان به خوابِ عمیقی رفته بودم که انگار در انتهای یک چاهِ تاریک بودم. خوابم سنگین نبود، سنگ شده بود. در میانه‌ی آن خوابِ سربی، ندانسته و نخواسته، غلت زده بودم.

صبح که بیدار شدم، دنیا روی سرم خراب شد. جوجه‌ی کوچک من، زیر سنگینیِ بدنی که از کارگری خرد و خمیر بود، تمام کرده بود. آشیانه‌اش، قتلگاهش شده بود.

تا چند روز بعد، زیر همان آفتابِ داغِ بنایی، وقتی داشتم آجر پرت می‌کردم یا با قرقره سطل‌های گچ را بالا می‌کشیدم، اشک‌هایم با عرقِ پیشانی‌ام قاطی می‌شد و روی خاک‌ها می‌ریخت. من برای جوجه‌ام گریه می‌کردم، در حالی که دست‌هایم بوی سیمان می‌داد و دلم بوی تنهایی.

آن روزها گذشت. سقف آرزوهایم بلندتر شد. از پرستاری گذشتم و پزشک شدم. حالا دیگر در سایه می‌نشینم، اما هر بار که به دست‌هایم نگاه می‌کنم، هنوز ردِ آن تاول‌ها را حس می‌کنم. حالا که ۲۰ هزار قدم راه می‌روم، می‌دانم که این پاها و این بدن، در کوره کارگری آبدیده شده‌اند.

دکتر خاوریِ امروز، مدیون آن کودکِ کارگری است که لای دست‌های زمختش، قلبی به نرمیِ بال یک جوجه داشت.