عوارض پسا بیست‌و‌دومین

اثاث‌کشی

ما از اول اردیبهشت خانه قبلی‌مان را تخلیه کردیم و به خانه جدید نقل مکان کردیم.

خانه‌ای بزرگ، نوساز، شیک و پر از امکانات.

اما مثل همه پروژه‌های ساختمانی، بهره‌برداری از آن کمی زمان می‌برد.

مثلاً هنوز تلویزیون ما راه‌اندازی نشده است.

اصلاً رسیور ماهواره را پیدا نمی‌کنم.

ریموت کولر گازی امروز پیدا شد؛ البته **بعد از آنکه یک ریموت جدید خریدیم.**

قانون خانه ما همیشه همین بوده است:

وقتی چیزی را لازم داری، همان لحظه گم می‌شود.

فرقی هم ندارد قیچی باشد یا جعبه نخ و سوزن.

اصلاً اگر من مشکل دائمی «گشتن دنبال سوئیچ ماشین و جوراب» را نداشتم، غلط می‌کردم ازدواج کنم!

البته عیال پس از این همه سال به این دارایی استراتژیک خودش پی برده است.

او می‌داند بدون حضور مدیریتی او، نه تنها کلید و جوراب، بلکه احتمال دارد **خود من هم گم شوم.**

برای اینکه ارزش افزوده بیشتری به نقش مدیریتی‌اش بدهد، گاهی وسایل را **عمداً قایم می‌کند**.

این کار دو فایده مهم دارد:

اول اینکه از داغون شدن اعصاب ما لذت می‌برد.

دوم اینکه احساس می‌کند در اداره بحران خانه نقش بسیار مفیدی دارد.

گاهی هم آن‌قدر حرفه‌ای وسایل را پنهان می‌کند که **خودش هم دیگر نمی‌تواند آنها را پیدا کند**.

این مرحله از کار، در فرهنگ خانه ما «هنر پیشرفته» محسوب می‌شود.

امروز صبح، پسرم ریموت تازه‌خریداری‌شده کولر گازی را پس داد.

چون ریموت اصلی پیدا شده بود.

اما بلافاصله پس از آن، ریموت اصلی **دوباره گم داده شد.**

ممکن است بپرسید مگر «گم داده شد» هم فعل است؟

بله.

در فرهنگ لغت خانواده ما، «گم داده شد» یعنی:

«وسیله‌ای عمداً قایم شده تا به صورت طبیعی گم تلقی گردد.»

به هر حال کولر گازی آن‌قدر خانه را سرد کرده بود که ناچار شدم خودم را با پتو گرم کنم.

در نهایت برای نجات جان خود، با استمداد از **جعبه فیوز** برق کولر گازی را قطع کردم تا سرما از مغز استخوان و عمق جانم دست بردارد.

بدی داشتن یک عمارت بزرگ و تازه‌اسباب‌کشی‌کرده همین است.

در خانه‌های کوچک اگر چیزی گم می‌شد، با ده دقیقه جستجو پیدا می‌شد.

اما در این عمارت جدید، برای کشف محل‌های اختفای عیال، باید تقریباً عملیات اکتشاف نفت انجام داد.

من سال‌ها شهرک ساخته‌ام، مجتمع مسکونی ساخته‌ام، پروژه‌های چند هزار متری اجرا کرده‌ام.

اما حالا در خانه خودم، برای پیدا کردن یک **ریموت کولر گازی** باید چندین اتاق، چندین کمد و چندین کشو را با دقت یک تیم باستان‌شناسی بررسی کنم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر روزی باستان‌شناسان به این خانه بیایند، احتمالاً در گزارششان خواهند نوشت:

«در این محل تمدنی زندگی می‌کرده که اشیاء خود را عمداً پنهان می‌کرده تا اعضای خانواده دچار بحران عصبی شوند.»

و احتمالاً در ادامه خواهند افزود:

«ریشه این تمدن به بانویی برمی‌گردد که به او لقب

**ملکه گم‌سازی اشیاء خانگی** داده بودند.»

خلاصه اینکه زندگی مشترک یعنی همین؛

خانه بزرگ‌تر می‌شود، ساختمان‌ها نوسازتر می‌شوند،

اما راز بزرگ زندگی هنوز همان است:

**جوراب‌ها، سوئیچ‌ها و ریموت‌ها، هرگز در جای خود پیدا نمی‌شوند.**