فقر +سوزاک=مرگ
### مرگ در سایهی آسمانخراشها؛ وقتی «فقر» از «سوزاک» کشندهتر میشود
دیشب، در میانهی سکوتِ گروه مجازی همکاران، چشمانم روی یک «کیس ریپورت» خشک شد. پزشک که باشی، کلمات برایت بو و طعم دارند. وقتی خواندم «دختر ۱۹ ساله»، بوی جوانی و طراوت آمد؛ اما وقتی به «ترشحات چرکی»، «اندوکاردیت» و «سفر به امارات» رسیدم، بوی تندِ فقر و تعفنِ استثمار مشامم را پر کرد.
این گزارش، شرحِ ۱۱ روز جنگِ نابرابر بود. نبردِ نایسریا با پیکرِ نحیف دختری که احتمالاً بزرگترین جرمش، «گرسنگی» و «رویای یک زندگی معمولی» بود.
**پرده اول: تشخیصهای اشتباه و دردهای پنهان**
همه چیز از یک ترشحِ ساده شروع شد. او به داروخانه رفت، مترونیدازول گرفت و خودش را درمان کرد. چرا؟ چون احتمالاً پولِ ویزیت متخصص را نداشت، یا شاید از قضاوتِ جامعه میترسید. دو بار خطای تشخیصی همکارانِ ما هم مثل تیر خلاص بود. آنها فقط «واژن» را دیدند، اما «سبک زندگی» و «فریادِ پنهانِ دردهای اجتماعی» او را ندیدند. سوزاکِ خاموش، آرامآرام از سرویکس گذشت، به خون رسید و مثل یک ارتشِ ویرانگر به مفاصل و قلبش شبیخون زد.
**پرده دوم: شیخنشینها و بهای یک لقمه نان**
آنچه در این گزارشِ پزشکی نوشته نشده بود، اما منِ پزشکِ پیر بین خطوطش خواندم، فقرِ اقتصادیِ کشوری است که دخترانش را برای «سدِّ جوع» (سیر کردن شکم)، راهیِ شیخنشینهای خلیج فارس میکند. او به دوبی و شارجه میرفت تا نان بیاورد، اما با خودش «باکتریِ مرگبار» آورد. او تنش را به حراج گذاشته بود تا شاید در این دنیای بیرحم، زنده بماند؛ غافل از اینکه نایسریا، بیرحمتر از واسطهها و قوادهاست.
**پرده سوم: فروپاشیِ یک کالبد**
روز اول بستری: تب ۳۹ درجه و قلبی که با تاکیکاردی، آخرین استغاثههایش را فریاد میزد.
روز پنجم: دریچهی آئورتش را بریدند و عوض کردند. دریچهای که شاید سالها پیش با عشق میتپید، حالا خانهی لختههای عفونی شده بود.
روزهای بعد: سکته مغزی، دیالیز، نارسایی کبد... انگار تمام اندامهایش با هم به توافق رسیده بودند که دیگر در این دنیایِ ناعادلانه نمانند. او در ساعت ۱۶:۲۲ روز یازدهم مُرد.
**واکاویِ من: دردِ مشترک**
من پزشکم و میدانم که «DGI» (عفونت منتشر سوزاکی) درمان دارد؛ پنیسیلین و سفتریاکسون برایش کافی بود. اما آنچه درمان ندارد، «بیماریِ اقتصادی» است.
آن دختر ۱۹ ساله میتوانست امروز زنده باشد، اگر در شهرش شغلی بود، اگر کرامت داشت، اگر مجبور نبود برای گذرانِ زندگی، «سکسورکرِ» سفرهای دوبی شود.
من که سالها پیش با دستهای زخمی بنایی میکردم تا آیندهای بسازم، امروز قلبم برای این «دخترکِ کار» به درد میآید. او هم کارگری میکرد، اما در مسیری که هیچ بازگشتی نداشت. ما فقط یک بیمار را از دست ندادیم؛ ما بخشی از شرافت و امنیتِ جامعهمان را در آن آیسییو دفن کردیم.
سوزاک او را نکشت؛ او را فقر کشت، او را بیتدبیریِ مدیرانی کشت که سفرهها را کوچک کردند تا دخترکانِ این سرزمین، لقمهنانشان را در خونِ خویش بزنند و بخورند.
