ملاحسین
## ملاحسین؛
مردی که درِ خانهاش قفل نداشت
من بچهٔ بحرآبادم؛
دهی که آن وقتها هنوز «همه» یک خانواده بودند.
نه دیواری بلند بود، نه دلی تنگ.
آن زمان، ملا بودن شغل نبود.
کسی از دین نان نمیخورد.
هر که منبر میرفت، صبحش بیل دستش بود یا عصا به دست گوسفند میراند.
ملاحسین هم همینطور بود.
متدین بود، مسئلهگو بود، پای منبر مینشست و گاهی هم خودش پامنبری میکرد،
اما نانش را از دامداری و فروشندگی درمیآورد.
گاهی هم بساط دستفروشی راه میانداخت.
همه فن حریف بود.
نه عمامهای رسمی داشت، نه عنوانی،
اما حرمتش از خیلیها بیشتر بود.
ملاحسین دوست پدرم بود.
همسرش صفا خانم، رفیق مادرم.
پسرش احمد، جانجانیِ من.
برادرش اکبرآقا، رفیق برادرم.
ما و آنها، دو خانواده نبودیم؛
یک خانه بودیم در دو حیاط.
درِ خانهشان هیچوقت بسته نبود.
نه «یاالله» لازم بود، نه در زدن.
اگر گرسنه بودی، سفره پهن بود.
اگر غم داشتی، دل باز بود.
اگر خوشحال بودی، خنده شریک داشت.
یادم هست ملاحسین یکبار دوچرخهای را از دوشاخه چرخ عقبش گرفت،
یکدستی،
و برد بالا…
آنقدر بالا که ما بچهها دهانمان باز مانده بود.
زور بازویش کم نبود،
اما زور دلش بیشتر بود.
واسطه شد خواهرم مرضی را برای همسایهشان، آقای شهروز، خواستگاری کند.
چه خواستگاری خجستهای شد…
مرضیِ
از خوشبختترین خواهرهایم شد.
و من همیشه میگویم:
دست خیر ملاحسین پشت آن وصلت بود.
خانهاش پاتوق بود.
نه فقط برای ما،
برای همهٔ بحرآباد.
آن وقتها اگر کسی مریض میشد،
همه نگران بودند.
اگر کسی عروسی داشت،
همه داماد بودند.
اگر کسی عزادار میشد،
همه سیاه میپوشیدند.
خزان عمر،
ملاحسین را برد.
پدرم را هم برد.
صفا خانم را هم.
مادرم را هم.
اما بعضی آدمها نمیروند.
در عکس میمانند،
در خاطره میمانند،
در دل میمانند.
من هنوز در اینستاگرامم عکس صفا خانم را دارم؛
مادر دومم بود.
با احمد هم دست برادری دادهام.
ما بزرگ شدیم،
ده عوض شد،
خانهها دیوار کشیدند،
درها قفل شدند…
اما یاد ملاحسین که میافتم،
همان پسر بچهای میشوم که
بیاجازه وارد خانهای میشود
که صاحبش لبخند میزند و میگوید:
«خوش آمدی پسرم… خانه خودته.»
