### «جنگِ سرد و گرم؛

از بحرآباد تا الکاترازِ ۲۲۵ متری»

خاطرم هست سال ۶۴، با کلی دوندگی سه دانگِ یک گرمابه در بحرآباد خریدیم. آن روزها حمام فقط محل شستن نبود، «رسانه‌ی ملی» بود؛ از اخبارِ گرانیِ گوشت تا دندان‌کشی و مشت‌مال، همه‌چیز در بخارِ آب حل می‌شد. نظامِ طبقاتی هم در غرفه‌ها جاری بود: کارگر یک‌سو، تاجر یک‌سو، روحانیون هم با احترام در غرفه‌ی خودشان!

آن زمان، قانونِ نانوشته‌ای داشتم: **«اصراف ممنوع!»**. شیر آب گرم را باز می‌کردم تا آبِ سردِ لوله‌ها تخلیه شود و به آب گرم برسم. تشتِ تعدیل‌کننده هم همدمِ وفادارم بود. نتیجه؟ پوستِ تنم اول استحمام از سرما یخ می‌زد و آخرِ کار از داغیِ بی‌حساب می‌سوخت.

اما شکنجه‌ی اصلی؟ **عیال!**

در خانه‌های سنتیِ قبلی، سیستمِ لوله‌کشی مثلِ یک «پروژه‌ی نفوذی» عمل می‌کرد. تا زیر دوش می‌رفتم و به آن ۳ دقیقه‌ی طلاییِ «ولرم» می‌رسیدم، عیال در آشپزخانه شیرِ ظرفشویی را تا آخر باز می‌کرد تا دمای دوشِ من شبیه به «رولت روسی» شود؛ یا می‌رفت توی حیاط و با شلنگ، چنان حقِ آبِ مرا ضایع می‌کرد که فشارِ آبِ دوشم به اندازه‌ی قطره‌چکانِ سرم می‌شد! عیال هم با معصومیتی ساختگی از پشتِ در می‌گفت: «داشتم حیاط رو می‌شستم، مگه چیه؟»

تا اینکه رسیدیم به این عمارتِ جدید.

شبِ اول، با پکیج و کالکتورِ هوشمند رفتم زیر دوش. شیر را باز کردم؛ نوزده ثانیه بعد، آبِ ولرم و یکنواخت شروع به باریدن کرد. نه تشتی در کار بود، نه لرزیدن از سرما، نه فریاد برای قطعِ آبِ آشپزخانه!

همان‌جا وسط حمام، دست‌هایم را به آسمان بلند کردم و گفتم: **«عافیت باد، حسن! بالاخره از دستِ دیکتاتوریِ آب خلاص شدی!»**

صدای عیال از پشتِ در آمد: «تموم نشد؟ راهرو رو خیس کردم!»

با لبخندِ پیروزمندانه گفتم: «هرچقدر می‌خوای آب باز کن بانو! کالکتورِ هوشمند دستِ تو را از آبِ گرمِ من کوتاه کرده است. من در جزیره‌ی آزادی‌ام!»

عیال خندید و گفت: «حالا فکر کردی پکیج داری، دیگه گیر نمی‌افتی؟ دارم می‌رم سراغِ شیرِ اصلی!»

خندیدم و گفتم: «برو که این آخرین سنگرِ حاکمیتِ تو بود که سقوط کرد!»

خلاصه دکتر، ما بالاخره بعد از پنجاه سال، «پکیج‌دار» شدیم؛ اما هنوز هم هر بار که زیر دوش می‌روم، با چشمِ نگران به شیرِ آب نگاه می‌کنم که مبادا عیال دکمه‌ی «شکنجه» را از راهِ دور زده باشد!