**مربعِ فقر**

اگر بخواهم صادق باشم، من در «مثلث فقر» به دنیا نیامدم؛

روزگار با من کریمانه‌تر برخورد کرد و یک **ضلع اضافه هم هدیه داد**.

بنابراین سهم من از دنیا شد یک **مربع کامل فقر**.

ضلع اول: **فقر مالی.**

خانواده‌ای دوازده نفره که اگر سفره‌اش را از بالا نگاه می‌کردی، بیشتر شبیه نقشه‌ی کویر لوت بود تا سفره‌ی شام.

پروتئین در خانه‌ی ما مهمان بسیار محترمی بود که سالی یکی دو بار تشریف می‌آورد.

ضلع دوم: **فقر فرهنگی.**

روستای بحرآباد، جایی که سقف آرزوها معمولاً کوتاه‌تر از سقف طویله‌ها بود.

اگر بچه‌ای می‌گفت می‌خواهد دکتر شود، مردم طوری نگاهش می‌کردند که انگار گفته می‌خواهم فضانورد شوم و فردا به مریخ بروم.

ضلع سوم: **فقر قیافه.**

روزگار اگر در پول به من کم لطفی کرده بود، در قیافه کاملاً دست‌ودل‌باز بود!

پوست گندم‌گونم زیر آفتاب چوپانی و عملگی تبدیل شده بود به چیزی شبیه **نقشه‌ی جغرافیای خاورمیانه بعد از چند جنگ منطقه‌ای**.

از سوءتغذیه هم قد و قامتم کمی «طراحی خاص» شده بود؛

شکم جلوتر از بقیه اعضای بدن حرکت می‌کرد و قد هم آن‌قدر که باید، با او همکاری نمی‌کرد.

خلاصه اگر مسابقه‌ی زیبایی برگزار می‌شد، من حتی اجازه نداشتم **تماشاگر** باشم.

اما روزگار هنوز یک شوخی دیگر هم برایم نگه داشته بود.

ضلع چهارم: **لهجه.**

من نه مشهدی بودم، نه زابلی، نه بلوچی، نه افغانستانی.

ترکیبی بودم از همه‌ی این‌ها؛ مثل آش شله‌قلمکاری که آشپز وسط کار یادش رفته دستور غذا چه بوده.

کافی بود سه کلمه حرف بزنم تا طرف مقابلم بپرسد:

«شما دقیقاً **کجایی** هستی؟»

و من خودم هم دقیق نمی‌دانستم چه بگویم.

اگر هم تلاش می‌کردم فارسی معیار صحبت کنم، داستان بدتر می‌شد.

زبانم قفل می‌کرد، کلمات قایم‌موشک بازی می‌کردند، و جمله‌ها مثل ساختمان نیمه‌کاره وسط هوا می‌ماندند.

با این چهار ضلع وارد مدرسه شدم.

در مدرسه البته عدالت برقرار بود؛

یعنی همه به یک اندازه درس می‌خواندند،

اما بعضی‌ها **قیافه هم داشتند**.

یک روز امتحان علوم دادیم.

من شدم **۱۹/۷۵**.

رقیب درسی‌ام، مهدی هاشمی، که پوست سفید و قیافه‌ای سینمایی داشت، شد **۱۶/۵**.

خانم افشارها، معلم علوم، نگاهی به برگه‌ها کرد، کمی به صورت مهدی نگاه کرد، و ناگهان معجزه‌ای آموزشی رخ داد:

نمره‌ی ۱۶/۵ تبدیل شد به **۲۰ کامل**.

و من همان **۱۹/۷۵** ماندم.

راستش ناراحت نشدم.

در همان سن فهمیده بودم که در این دنیا، علاوه بر ریاضی و علوم، یک درس دیگر هم هست به نام **خوش‌قیافگی کاربردی**.

من خوشحال بودم که خانم معلم حداقل از نمره‌ی من چیزی کم نکرده است.

در خانه اما یک نفر بود که اصلاً این محاسبات دنیا را قبول نداشت: **مادرم.**

مادرم وقتی مرا نگاه می‌کرد، نه آن پوست سوخته را می‌دید، نه آن شکم جلوآمده را، نه آن لهجه‌ی عجیب را.

یک بار که همسایه‌ها درباره قیافه‌ام شوخی می‌کردند، مادرم خیلی آرام گفت:

«پسر من شاید صورت قشنگی نداشته باشه، اما **مغزش خوش‌تیپه**.»

آن موقع درست نفهمیدم مغز خوش‌تیپ یعنی چه،

اما بعدها فهمیدم مادرم داشت چیزی را می‌دید که هنوز خودم هم نمی‌دیدم.

گاهی به زن‌های فامیل می‌گفت:

«این بچه یه روزی آدم مهمی می‌شه. شماها فقط آفتاب سوختگیشو می‌بینین، من **کله‌شو** می‌بینم.»

من آن روزها هنوز عمله‌ی بنا بودم.

آجر بالا می‌انداختم، سیمان قاطی می‌کردم، و عصرها با همان دست‌های زبر می‌نشستم درس می‌خواندم.

نه قیافه داشتم، نه لهجه درست، نه پول، نه پشتوانه.

فقط یک چیز داشتم:

**لجبازی با سرنوشت.**

سال‌ها گذشت.

آن پسر چهارضلعیِ محروم، کم‌کم از میان همان خاک و سیمان بالا آمد.

درس خواند.

پزشک شد.

بعد وارد ساخت‌وساز شد.

و روزی رسید که همان بچه‌ی عمله بنا، خودش شد **انبوه‌ساز**.

یعنی روزگار شوخی عجیبی کرد:

پسری که زمانی آجر روی سرش می‌گذاشتند بالا ببرد،

بعدها **آپارتمان‌های چندطبقه ساخت.**

اما اگر از مادرم بپرسید، هنوز هم همان جواب را می‌دهد.

می‌گوید:

«من از اول می‌دانستم این بچه چیزی می‌شود. خدا بعضی‌ها را خوشگل می‌آفریند که عکسشان خوب بیفتد؛

بعضی‌ها را سخت می‌آفریند که **کارهای سخت بکنند**.»

امروز هم اگر جایی حرف بزنم و کسی بپرسد:

«شما کجایی هستی؟»

لبخند می‌زنم.

چون جوابش خیلی ساده است:

من اهل **مربع فقر** هستم؛

جایی که اگر زمینت بزند،

یا می‌شکنی…

یا آن‌قدر جان‌سخت می‌شوی که یک روز از همان چهار ضلع،

**نردبان بسازی و بالا بروی.**

:::