مربع فقر۲
حسن خاوری: # مربعِ فقر و پسری که تسلیم نشد
### روایتی از دکتر حسن خاوری، با صدای مادری که ایمانش از فقر بزرگتر بود
من در مثلثِ فقر به دنیا نیامدم؛
سهم من از دنیا، یک **مربعِ کاملِ محرومیت** بود.
یک ضلعش **فقر مالی** بود؛
خانهای پرجمعیت، سفرهای کمرمق، و شکمی که بیشتر از آنکه سیر باشد، به صبر عادت کرده بود.
ضلع دومش **فقر فرهنگی** بود؛
روستای بحرآباد، با همه سادگی و محرومیتش، جایی نبود که کودک در آن افقهای دور را به چشم ببیند. دنیا همانجا تمام میشد؛ میان گرد و خاک، دیوارهای کاهگلی، و سقف کوتاه آرزوها.
ضلع سومش **فقرِ قیافه** بود؛
بله، این را بیتعارف میگویم.
روزگار اگر در تقسیم نعمتها خسیس نبود، لااقل در تقسیم زیبایی با من شوخیِ تلخی کرده بود.
پوست گندمگونم زیر آفتابِ چوپانی و عملگی، دیگر گندمگون نبود؛
سوخته بود، تیره شده بود، نامنظم شده بود؛
انگار نقشهای جغرافیایی بود که هر تکهاش را آفتاب با خطکشِ بیرحمی کشیده باشد.
سوءتغذیه و کمبود پروتئین هم قد و بالایم را به هم ریخته بود؛
قدی نهچندان راست، شکمی جلوآمده، و هیکلی که به جای آنکه ابهتِ کودکی بدهد، سوژهی تمسخر میساخت.
و ضلع چهارم؟
**لهجه.**
من نه درست مشهدی بودم، نه زابلی، نه بلوچی، نه افغانستانی.
من آمیزهای بودم از همهی اینها.
زبانم هم مثل زندگیام وصلهپینه بود.
کافی بود چند کلمه حرف بزنم تا طرف مقابلم، پیش از آنکه بفهمد چه میگویم، بپرسد:
**«شما کجایی هستی؟»**
اگر هم میخواستم فارسیِ معیار حرف بزنم، زبانم به لکنت میافتاد، واژهها فرار میکردند، و جملهها ناتمام میماندند.
انگار حتی کلمات هم حاضر نبودند راحت در دهان من بنشینند.
من با این **مربعِ فقر** بزرگ شدم:
فقر پول، فقر فرهنگ، فقرِ ظاهر، و فقرِ زبان.
در مدرسه، این مربع، خودش را بیشتر نشان میداد.
بچهها گاهی میخندیدند، معلمها گاهی تبعیض را پشت نمرهها و نگاهها پنهان میکردند.
یادم هست یک بار امتحان علوم دادم و شدم **۱۹/۷۵**.
رقیب درسیام، مهدی هاشمی، پسر سفیدرو و خوشقیافهی کلاس، **۱۶/۵** گرفته بود.
خانم افشارها، معلم علوم، نمرهی او را گرد کرد و بیست داد.
و من؟
من همان ۱۹/۷۵ ماندم.
عجیب اینجاست که ناراحت نشدم.
خوشحال بودم که دستکم از نمرهی خودم چیزی کم نکردهاند.
در همان سن کم، دنیا را اینطور فهمیده بودم که:
**خوشتیپی هم نمره دارد، همانطور که بدگل بودن جریمه دارد.**
این را پذیرفته بودم.
نه از سر رضایت، از سر عادت.
کودکی که زیاد تحقیر میشود، بیعدالتی را هم مثل نانِ خشک، آرامآرام میجود و قورت میدهد.
اما در خانه، یک نفر بود که اجازه نمیداد من خودم را همانطور که دنیا میدید، ببینم:
**مادرم.**
مادرم سوادِ دانشگاهی نداشت، اما دلش از خیلی فیلسوفها روشنتر بود.
او وقتی مرا نگاه میکرد، نه آن پوستِ سوخته را میدید، نه آن شکمِ جلوآمده را، نه آن لهجهی درهم را.
او چیز دیگری میدید.
شبها که از کار برمیگشتم و خسته گوشهای میافتادم، مادرم گاهی بیآنکه مستقیم نگاهم کند، به زنهای همسایه میگفت:
**«این بچه یه چیزی میشه. خدا توی دلش آتیشی گذاشته که الکی نیست.»**
وقتی از مدرسه دلسرد برمیگشتم، وقتی از تمسخرها دلم میگرفت، وقتی از ناعادلانه بودن دنیا بغض میکردم، مادرم با همان زبان سادهی خودش میگفت:
**«تو به صورتت نگاه نکن، به سرت نگاه کن. خدا بعضیا رو خوشگل میآفرینه که دیده بشن، بعضیا رو سخت میآفرینه که ساخته بشن.»**
آن وقت من درست نمیفهمیدم یعنی چه.
فقط میدیدم در جهانی که همهچیز علیه من صف کشیده، هنوز یک نفر هست که به من نه از سر ترحم، که از سر یقین نگاه میکند.
مادرم میگفت:
**«پسرم زبونش مثل مردم شهر نیست، اما دلش از خیلیها صافتره. دستاش زبره، اما عقلش تیزه. قیافهاش شاید دلبر نباشه، ولی ارادهاش مرد میسازه.»**
این حرفها برای من نان نبود، لباس نبود، شهریه نبود؛
اما چیزی بود که از همهی اینها مهمتر بود:
**باورش کرده بودم که میشود از این گودال بیرون آمد.**
من با همان لهجه درس خواندم.
با همان صورت آفتابسوخته درس خواندم.
با همان لباسهای ساده و اعتمادبهنفسِ زخمخورده درس خواندم.
با همان زبانی که کلمات در آن میلغزیدند و گم میشدند، رفتم جلو.
هرجا کم آوردم، کار کردم.
هرجا تحقیر شدم، دندان روی جگر گذاشتم.
هرجا راهی نبود، با ناخن و اراده برای خودم راه کندم.
و سالها بعد، همان پسری که اگر دهان باز میکرد میپرسیدند «کجایی هستی؟»،
همان پسری که پوستش زیر آفتاب مثل خاکِ ترکخورده شده بود،
همان پسری که در مسابقهی نانوشتهی زیبایی، از اول بازنده اعلام شده بود،
شد **دکتر حسن خاوری**.
پزشک شد.
و بعد، پا را از آن هم فراتر گذاشت.
وارد ساختوساز شد.
انبوهساز شد.
سقف ساخت، خا
حسن خاوری: نه ساخت، سرمایه ساخت، اعتبار ساخت.
یعنی درست در همان میدانی پیروز شد که روزی در آن، فقط یک عملهی کوچک بود.
اما اگر از مادرم میپرسیدی رازِ این همه بالا آمدن چه بود، احتمالاً لبخند میزد و میگفت:
**«این پسر از فقر نیومد بالا؛ از خودش اومد بالا. فقر فقط سنگ بود، این خودش بود که نردبون ساخت.»**
و باز میگفت:
**«خیلیا یک عیب دارن و میشکنن. این بچه چهار تا عیب داشت و خم نشد. خدا بعضی بندههاشو سختتراش میده، چون میخواد آخرش ازشون چیز قیمتیتری دربیاد.»**
امروز اگر کسی به من نگاه کند، شاید فقط یک پزشک موفق و یک انبوهساز متمول ببیند.
شاید اتومبیل، خانه، موقعیت اجتماعی و آسودگی امروز را ببیند.
اما من خوب میدانم که درون این ظاهرِ مرتبِ امروز، هنوز آن پسرکِ بحرآبادی زندگی میکند؛
پسری با لهجهای که هنوز کامل رام نشده،
با زخمی از تبعیض،
با حافظهای پر از تمسخر،
و با مادری که از میان همهی این کمبودها، یک حقیقت را از همان اول دیده بود:
**بعضی آدمها برای راحتی به دنیا نمیآیند؛
برای غلبه کردن میآیند.**
اگر این قصه برای کودکی روایت شود که امروز از فقر، از قیافه، از لهجه، از روستا، از تحقیر شدن خجالت میکشد،
دوست دارم بداند که محرومیت، حکمِ ابدی نیست.
چهار ضلعِ فقر، زنداناند،
اما اگر درونت آتشی روشن باشد،
همان چهار ضلع میتوانند تبدیل شوند به چهار ستونِ بنایی که روزی روی آن، کاخِ زندگیات را خواهی ساخت.
و اگر هنوز هم کسی از من بپرسد:
**«شما کجایی هستی؟»**
در دلم لبخند میزنم و میگویم:
**«من از جایی آمدهام که خیلیها فکر میکنند آخر دنیاست؛
اما برای من، همانجا اولِ راه بود
