حسن خاوری: # سگ‌گردانی در مونترال

## پرونده حسن خاوری

### قسمت اول – مردی با چند زندگی

اگر کسی پرونده حسن خاوری را ورق بزند، احتمالاً در همان صفحات اول گیج می‌شود.

چون زندگی او شبیه خط مستقیم نیست.

بیشتر شبیه نقشه‌ای است که چند مسیر مختلف در آن به هم رسیده‌اند.

او پزشک است.

سال‌ها در ایران طبابت کرده است.

ده سال از عمر حرفه‌ای خود را نیز به عنوان **پزشک زندان** گذرانده؛ در یک شیفت ثابت که برای بسیاری از پزشکان حتی قابل تصور نیست.

در آن درمانگاه کوچک زندان، حسن با طیفی از انسان‌ها روبه‌رو شد که کمتر کسی در زندگی عادی می‌بیند:

قاتل‌ها.

قاچاقچی‌ها.

سارقان حرفه‌ای.

و مردانی که زندگی‌شان بیشتر شبیه رمان‌های جنایی بود تا پرونده قضایی.

او عادت داشت به حرف‌های آن‌ها گوش بدهد.

یکی از زندانی‌ها یک بار از او پرسید:

«دکتر، چرا اینقدر به داستان‌های ما گوش می‌دهی؟»

حسن جواب داده بود:

«چون هر آدمی یک داستان دارد.»

مرد خندیده بود و گفته بود:

«بعضی داستان‌ها خطرناک است.»

حسن آرام گفته بود:

«درست به همین دلیل جالب است.»

شاید همان سال‌ها بود که ذهن داستان‌پرداز او شکل گرفت.

اما این فقط یکی از زندگی‌های حسن بود.

***

پیش از آن، در نوجوانی، داوطلب جنگ شده بود.

از همان نسل نوجوان‌هایی که جنگ برایشان فقط یک خبر نبود، بلکه بخشی از زندگی روزمره بود.

بعدها پزشکی خواند.

در کنار آن وارد کار ساختمان شد.

کتاب هم زیاد می‌خواند؛

از فلسفه گرفته تا ادبیات سیاسی.

یکی از نویسندگانی که دوست داشت **جرج اورول** بود.

اورول هم زندگی عجیبی داشت:

پلیس در برمه،

بعد روزنامه‌نگار،

بعد داوطلب جنگ داخلی اسپانیا.

حسن گاهی می‌گفت:

«آدم‌هایی که فقط یک زندگی داشته‌اند، معمولاً داستان‌های خوبی نمی‌نویسند.»

شاید به همین دلیل زندگی خودش هم چند لایه شد.

پزشک.

پزشک زندان.

سازنده ساختمان.

خواننده کتاب.

و حالا مردی که میان ایران و کانادا رفت‌وآمد می‌کرد.

بیشتر سفرهایش به **مونترال** بود.

شهری آرام، فرانسوی‌زبان، با خیابان‌هایی که زمستان در آن طولانی‌تر از بقیه جاهای دنیا به نظر می‌رسد.

***

یک فصل دیگر از زندگی حسن هم وجود داشت.

فصلی که به ریشه‌هایش برمی‌گشت.

او **مشهدی** بود.

و واژه‌ای در ذهنش همیشه بار تاریخی خاصی داشت:

**خراسان.**

خراسان برای او فقط یک نام جغرافیایی نبود؛

بخشی از حافظه تاریخی ایران‌زمین بود.

وقتی بعدها نام «داعش خراسان» را شنید، همین تضاد ذهنش را درگیر کرد:

نامی که زمانی نشانه تمدن بود،

حالا در دست گروهی افتاده بود که از تاریخ فقط شعار ساخته بودند.

اما هنوز داستان واقعی شروع نشده بود.

آن داستان از یک کارگاه ساختمانی آغاز شد.

***

## قسمت دوم – عبدالقیوم جمشیدی

پیمانکار افغان مردی بود به نام **عبدالقیوم جمشیدی**.

بیشتر کارگرها او را **معلم** صدا می‌زدند.

کسی دقیق نمی‌دانست چرا.

قیوم مردی آرام بود و با لهجه شیرین افغانستانی حرف می‌زد.

وقتی حسن را صدا می‌زد همیشه می‌گفت:

«**داکتور صاحب، یک دقیقه وقت دارین؟**»

یک روز عصر کنار ساختمان نیمه‌کاره ایستاده بودند و چای می‌خوردند.

قیوم گفت:

«داکتور صاحب… شما آدم عجیبی هستین.»

حسن خندید.

«عجیب چرا؟»

قیوم گفت:

«هم داکتور هستین…

هم کار ساختمان می‌فهمین…

باز شنیدیم در مفاهیم قرآن هم مقام اول گرفتین.»

بعد با احترام سر تکان داد.

«والله داکتور صاحب، همچو آدم کم پیدا می‌شود.»

حسن شانه بالا انداخت.

«من فقط یک پزشکم که گاهی داستان می‌نویسد.»

قیوم آرام گفت:

«داکتور صاحب… بعضی قصه‌ها فقط قصه نیست.»

بعد مکث کرد.

«بعضی قصه‌ها دنیا را تغییر می‌دهد.»

آن روز حسن فکر کرد این فقط یک حرف فلسفی است.

اما بعدها فهمید آن جمله در واقع **اولین قدم یک آزمون** بوده است.

چند هفته بعد قیوم گفت چند دوست دارد که می‌خواهند با حسن ملاقات کنند.

دوستانی که به گفته او «کارهای دینی و فرهنگی» می‌کنند.

جلسه کوتاه بود.

اما یک چیز در آن جلسه برای حسن عجیب بود:

آن‌ها درباره زندگی او چیزهای زیادی می‌دانستند.

از مقام اول مسابقات مفاهیم قرآن گرفته

تا سفرهایش به کانادا.

در میان حرف‌هایشان یک واژه چند بار تکرار شد:

**خراسان.**

و حسن می‌دانست این واژه در ادبیات امنیتی معنای خاصی دارد.

***

## قسمت سوم – مونترال

چند ماه بعد حسن برای مدتی به **مونترال** رفت.

زندگی در آنجا آرام بود.

گاهی در پارک‌های شهر قدم می‌زد و برای سرگرمی سگ همسایه‌ای را برای پیاده‌روی بیرون می‌برد.

صحنه‌ای کاملاً عادی.

اما یک پیام کوتاه همه چیز را تغییر داد.

پیام از قیوم بود:

«دوستان ما می‌خواهند بدانند در کانادا چه خبر است.»

حسن مدتی به صفحه گوشی نگاه کرد.

و بعد تصمیم گرفت کاری بکند که مسیر داستان را عوض کند.

او با شماره‌ای تماس گرفت که فقط چند نفر آن را داشتند.

***

چند ساعت بعد در سا

حسن خاوری: ختمانی دولتی در مونترال نشسته بود.

مردی روبه‌رویش بود که خود را **مک‌لین** معرفی کرد.

اما نکته عجیب چیز دیگری بود.

وقتی مک‌لین شروع به حرف زدن کرد، فارسی را **کاملاً روان و بدون لهجه** صحبت می‌کرد.

حسن با تعجب گفت:

«فارسی شما بهتر از بعضی تهرانی‌هاست.»

مک‌لین لبخند زد.

بعد توضیح داد:

«بعد از ماجرای **قتل زهرا کاظمی** و قطع روابط دیپلماتیک ایران و کانادا، در سازمان اطلاعات کانادا یک میز ویژه ایران تشکیل شد.»

او ادامه داد:

«تمام کسانی که در آن میز کار می‌کنند فارسی را کاملاً مسلط یاد گرفته‌اند.»

بعد به پرونده‌ای روی میز اشاره کرد.

«ما مدتی است بعضی از این افراد را زیر نظر داریم.»

و بعد مستقیم به چشم‌های حسن نگاه کرد.

«اگر شما همکاری کنید، می‌توانیم بفهمیم دقیقاً چه برنامه‌ای دارند.»

حسن پرسید:

«یعنی من نقش طعمه را بازی کنم؟»

مک‌لین لبخند زد.

«در رمان‌های آگاتا کریستی به آن می‌گویند طعمه.»

بعد آرام گفت:

«ما می‌گوییم **منبع قابل اعتماد.**»

حسن چند لحظه سکوت کرد.

زندگی‌اش همیشه شبیه داستان بوده.

حالا ظاهراً وارد یکی از همان داستان‌ها شده بود.

***

چند هفته بعد در یکی از پارک‌های مونترال، حسن طبق معمول در حال سگ‌گردانی بود.

مردی با کت خاکستری نزدیک شد.

بدون اینکه مستقیم نگاه کند گفت:

«دکتر… دوستان ما از همکاری شما خوشحال‌اند.»

بعد پاکتی کوچک به او داد.

وقتی حسن پاکت را باز کرد فقط یک جمله داخل آن نوشته شده بود:

**مرحله بعد در آمریکا آغاز می‌شود.**

پایین صفحه نام یک شرکت دیده می‌شد:

**TriCash Logistics**

وقتی حسن آن شب به خانه برگشت، پاکت را روی میز گذاشت.

چند دقیقه بعد تلفن را برداشت و به همان شماره محرمانه زنگ زد.

مک‌لین بعد از شنیدن ماجرا گفت:

«به نظر می‌رسد داستان تازه شروع شده.»

***

و حسن هنوز نمی‌دانست

بازی خطرناکی که از یک کارگاه ساختمانی شروع شده

قرار است در آمریکا وارد مرحله تازه‌ای شود.

اما تجربه سال‌ها زندگی به او یک چیز آموخته بود:

در هر معمای واقعی

سه نفر همیشه وجود دارند.

کسی که نقشه را می‌کشد.

کسی که فریب می‌خورد.

و کسی که حقیقت را کشف می‌کند.

و گاهی خطرناک‌ترین نقش

همان نقش سوم است.

**ادامه دارد…**