امپراتوری لنگ
### «امپراتوریِ لنگ در هوا؛ استراتژیِ پیاز غلطان»
در یکی از همان عصرهایِ دلگیرِ مشهد، با یکی از رفقای قدیمیام که سالها بود ندیده بودمش، در یک کافهی گرانقیمت قرار گذاشتم. او هنوز کارمند بود، با چهرهای آفتابخورده و چشمانی که مدامِ جدولِ اقساطِ بانک را زیرورو میکرد. من اما با کتوشلواری که بوی موفقیت میداد – و البته در جیبهایش برگههای قراردادِ چندین مگاپروژه – نشسته بودم.
او با حسرت به قهوهام نگاه کرد و گفت: «حسن! تو چطور اینهمه برج ساختی؟ تو که از همان بحرآباد با هم شروع کردیم. من هنوز قسطِ همان آپارتمانِ چهلمتریام را میدهم و تو داری برای نصفِ شهر خانه میسازی! تو لابد یک گنجِ بادآورده پیدا کردی؟»
سیگاری روشن نکردم، اما یک جرعه قهوه خوردم و خندیدم. خندهای که بیشتر شبیه به «گریهیِ یکِ پیازِ غلطان» بود. گفتم: «گنج؟ نه برادر! من فقط یک فرمول ساده یاد گرفتم: **اگر به بانک ۱۰ میلیون بدهکاری، تو بیچارهای؛ اما اگر به بانک ۱۰ هزار میلیارد بدهکاری، این بانک است که بیچاره است!»**
او مات و مبهوت ماند. ادامه دادم: «ببین، تمامِ این هلدینگهای ساختمانی – مثل هلدینگ فتوحی – و تمامِ این بانکها، اسیرِ من هستند. فکر میکنی چرا پروژه جدیدِ ۲۲ هزار متریام را استارت زدم؟ چون اگر نزنم، پروژههای قبلی که نیمهکاره مانده بودند، مثلِ یک دومینویِ عظیم فرو میریزند. هلدینگ فتوحی خوب میداند که اگر حسن خاوری زمین بخورد، اول از همه خودش زیرِ آوارِ بدهیها له میشود. پس مجبورند با من همکاری کنند! مجبورند وامهای جدید بدهند تا من بتوانم وامهای قبلی را تسویه کنم و پروژه جدید را راه بیندازم.»
دوستم با وحشت گفت: «این که کلاهبرداری است! این که شبیه...»
حرفش را قطع کردم: «نه! این اسمش **"مدیریتِ ریسکِ کلان"** است. این همان دوری است که در آن افتادهام. من پروژهی جدید را میسازم، از پیشفروشِ آن، بدهیِ پروژه قبلی را میدهم. برای اینکه پروژه جدید خواب نخوابد و به سود برسد، باید پروژهی بعدی را شروع کنم. هلدینگها هم که شریکِ غمِ من هستند، با کمال میل حمایت میکنند. چرا؟ چون هیچکس دلش نمیخواهد کشتیای که خودش هم در آن نشسته، غرق شود.»
او گفت: «یعنی تو شبها راحت میخوابی؟»
گفتم: «آرامشِ من در همان چهار تا مستراحِ خانهام است که برایت گفتم! چون میدانم که این امپراتوریِ من، رویِ هوا ساخته شده؛ مثلِ حبابِ صابون، درخشان و زیبا، اما به شدت لرزان. من "پیاز غلطان" هستم. اگر بایستم، میگندم. اگر حرکت کنم، اشکِ همه را در میآورم! من درگیرِ یک بازیِ بیپایانم؛ پروژههای ساختمانیِ من، نردبانهایی هستند که فقط وقتی رویِ هم چیده میشوند، به من اجازه میدهند نفس بکشم. اگر یک نردبان کم شود، کلِ ساختار فرو میریزد.»
رفیقم سکوت کرد. انگار تازه فهمیده بود که آن ثروتِ ظاهری، چقدر ترسناک است. گفت: «پس تو هم در دامی، فقط دامِ تو بزرگتر از دامِ من است.»
گفتم: «دقیقاً! تفاوتِ من و تو در ابعادِ فاجعه است. تو اگر قسط ندهی، بانک خانهات را میگیرد. من اگر قسط ندهم، بانکِ مرکزی مجبور میشود یک جلسه اضطراری تشکیل دهد! من گروگانگیرِ حرفهایِ سیستم هستم، چون سیستم بدونِ من نمیتواند آمارِ رشدِ ساختوسازش را پر کند. من، حسن خاوری، آن "پیاز غلطان" هستم که هلدینگها مجبورند برایِ بالا رفتنِ قیمتِ سهامشان هم که شده، مدام بغلش کنند و از اینطرف به آنطرفِ بازارِ مسکن بغلتانند.»
او با حالتی بینِ تحسین و ترحم به من نگاه کرد. من هم بلند شدم، کتوشلوارم را مرتب کردم و گفتم: «حالا پاشو برویم که باید بروم قراردادِ پروژه بعدی را با فتوحی ببندم. اگر نبندم، آن پروژه قبلی که در کرج شروع کردیم، مثلِ یک کِشتیِ بیلنگر غرق میشود!»
او با خودش فکر کرد که چه زندگیِ باشکوهی دارم، و من با خودم فکر کردم که **چقدر خوب است که اینهمه حمام در خانه دارم؛ چون اضطرابِ این امپراتوری، واقعاً آدم را به «مستر» نیازومند میکند!**
