چهار جبهه
استراتژیِ چهار جبهه!
من سالها در یک آپارتمان چهلمتری با یک مستراحِ اشتراکی زندگی کردم. آن روزها که جوان بودم و مثانهام مثل سنگ خارا کار میکرد، هر بار که میرفتم آن تو، انگار وارد اتاق بازجویی شدهام! پسرم از پشت در لگد میزد که «بابا، تیم ملی بازی داره، میخوام تخلیه شم تمرکز کنم!»، زنم جیغ میکشید که «نخودها روی اجاق وا رفت، بیا بیرون بشورمشون!» و دخترم هم با خطکش از زیر در پیغتم میفرستاد که «دیرم شد!».
من همیشه مینالیدم: «خدایا! یعنی میشود روزی برسد که من باشم و یک مستراحِ خلوت؟ که در آن به فلسفه فکر کنم و روزنامه بخوانم؟»
خدا دعایم را مستجاب کرد، اما به سبک خودش! یعنی صبر کرد تا تمام موهای سرم بریزد، دندانهایم در لیوان آب استراحت کنند و غدهای به نام «پروستات» در بدنم به اندازه یک خربزه مشهدی رشد کند! آنوقت بود که به من ثروت داد و این عمارت چهار مستراحه را!
حالا من صاحب عمارتی هستم که در هر ضلعش یک توالت فرنگیِ براق مثل تخت پادشاهی میدرخشد. بچهها بزرگ شدهاند و هر کدام در یک کشور دیگر دنبال سرنوشتشان رفتهاند. من ماندهام و حاجخانم و چهار مستراح!
یک بار حاجخانم گفت: «مرد، بیا این خانه را بفروشیم، برویم یک آپارتمان نقلی بگیریم. تمیز کردن این همه سنگ توالت کمرم را شکست!»
نگاهش کردم و گفتم: «هرگز! تو نمیفهمی. این مستراحها برای من حکمِ پناهگاههای استراتژیک را دارند. من در حال جنگ با طبیعت هستم!»
حالا برنامه روزانهام این است:
ساعت سه صبح، پروستات زنگ بیدارباش را میزند. من با افتخار به سمت **مستراح شماره یک (جبهه شمالی)** میروم. هیچکس پشت در نیست. هیچکس نمیگوید «زود باش». نیم ساعت مینشینم و به عکس جوانیام روی دیوار راهرو نگاه میکنم.
ساعت پنج صبح، دوباره فراخوان صادر میشود. این بار به **مستراح شماره دو (جبهه شرقی)** نقل مکان میکنم تا طلوع آفتاب را از پنجره کوچک آنجا ببینم. با خودم میگویم: «عزیز نسین کجایی که ببینی، حالا که دیگر چیزی برای دفع کردن ندارم، چهار تا خروجی دارم!»
یک روز رفیق قدیمیام، «اسماعیل استخوانی» آمد خانهمان. نگاهی به وسعت خانه انداخت و آه کشید: «خوش به حالت فلانی، عجب عمارتی! چه کیفی میکنی با این همه اتاق.»
گفتم: «اسماعیل جان، اتاقها مال مهمان است. مردِ پیر را با اتاق چکار؟ من اینجا چهار تا سنگر دارم که در هیچکدامشان صدای "بیا بیرون گند زدی به حال ما" شنیده نمیشود. این یعنی دموکراسی مطلق!»
دیروز داشتم در مستراح شماره چهار (که مخصوص میهمان است و دکوراسیون طلایی دارد) جدول حل میکردم. حاجخانم از پشت در داد زد: «مرد! نیمساعت است آن تویی، نیمرو یخ کرد، بیا بیرون!»
لبخندی زدم و گفتم: «خانم، من برای این سکوت چهل سال اجارهنشینی کشیدم و دو کیلو پروستات بزرگ کردم! فعلاً جبهه چهارم را تخلیه نمیکنم. برو به کارهایت برس، اینجا تنها جایی است که من هنوز تویش پادشاهی میکنم!»
روزگار هم هدیهاش را اینطور به آدم میدهد؛ اول دندان را میگیرد، بعد کباب میدهد. اول پاهایت را میگیرد، بعد کفش چرم ایتالیایی میدهد. و در نهایت، وقتی مثانهات را به اندازه یک قوطی کبریت کوچک کرد، به تو عمارتی با چهار مستراح میدهد تا بدانی که «آرامش» یعنی: **تعددِ توالت، بدونِ استرسِ از پشتِ درب ماندگان
