مسار
### **عملیات «مستر»؛ آخرین سنگرِ مقاومت**
من از آن آدمهایی هستم که وقتی میخواهند خانه بسازند، همه چیز را «مهندسی» میکنند؛ اما وقتی کار به «تکنولوژیِ دستشویی» میرسد، مهندسِ درونِ من به کُنجی میخزد و همان کودکِ بحرآبادیِ لرزانِ کنارِ چاه، سکانِ اختیار را به دست میگیرد.
خاطرتان هست؟ آن روزها که دستشویی یا همان «مسترابِ» مقدس، در دورترین نقطه حیاط بود؛ آنقدر دور که برای رسیدن به آن، باید هفتخوانِ رستم را طی میکردی و از سایهی درختِ توت و خرافاتِ جن و پری عبور میکردی. آن شبها، وقتی میدیدم رفتن به آن تبعیدگاهِ تاریک، شانسِ سقوطِ مستقیم در چاه و ملاقات با تاریکیِ مطلق را دارد، به این نتیجهی علمی میرسیدم: «خیس کردنِ رختخواب، هزینهاش از سقوط در چاه خیلی کمتر است!»
زمان گذشت. ما مهندس شدیم، آجر را شناختیم، اگو آمد، کاسهی چینی آمد، آفتابه مسی تبدیل به شلنگِ کروم شد و مسترابِ گوشهی حیاط، با وقاحت تمام آمد و وسطِ خانه، کنارِ پذیرایی، «تختِ پادشاهی» زد.
اما من؟ من در «نبردِ تغییر» شکست خوردهام. تغییر، شعارِ قشنگی است؛ اوباما با آن به قدرت رسید، کروبی با آن به خیابان آمد، اما هیچکدامشان به «مستر» فکر نکرده بودند!
حالا در این عمارتِ جدید، عیال یک «مستر» برایم ساخته که از اتاقِ خوابِ ما مجللتر است. یک اتاقِ مستقل، با نورپردازیِ ملایم، کاشیهای ایتالیایی و دکمههایی که انگار قرار است فضاپیما را هدایت کنند. اما من در این «مستر»، احساس غریبی میکنم. اصلاً انگار این فضایِ شیک، دشمنِ خونیِ خاطراتِ کودکیِ من است.
هر بار که پا به این اتاقِ اشرافی میگذارم، احساس میکنم در یک نمایشِ دروغین بازی میکنم. یکبار امتحان کردم؛ نشستم و سعی کردم مثلِ یک «شهروندِ مدرن» با آن برخورد کنم، اما ناگهان آن کودکِ بحرآبادی درونم فریاد زد: «حسن! تو اینجا چهکار میکنی؟ دستشویی که نباید جایِ پذیرایی باشد! این یک تله است!»
من با «مستر» واردِ نبردِ تنبهتن شدهام. نه سازشی در کار است، نه تسلیم.
عیال میگوید: «مستر خیلی باکلاسه، بهداشتیه، دسترسیاش راحته.»
من میگویم: «عزیزِ من، دستشویی که داخلِ اتاقِ خواب باشد، یعنی تو داری در محضرِ خاطراتِ خیسِ کودکیام، ادایِ متمدنها را در میآوری!»
او برایم «مستر» تدارک دیده، من در جواب، سیستمِ تحریمِ حداکثری را اجرا کردهام. ترجیح میدهم تا حدِ انفجار پیش بروم، اما به آن «اتاقِ طلاییِ مدرن» پا نگذارم. این نبردِ من است؛ نبردِ آفتابه مسی با شلنگِ ایتالیایی، نبردِ سایهی درختِ توت با چراغهای هالوژن.
گاهی که عیال با لبخند میگوید: «چرا از مستر استفاده نمیکنی؟»، من با وقارِ یک انقلابیِ شکستخورده میگویم: «بانو، من هنوز با فلسفهی وجودِ دستشویی در جوارِ تختخواب به تفاهم نرسیدهام. آن اتاق، زیادی تمیز است، زیادی شیک است... آدم خجالت میکشد در آنجا، خودش باشد!»
حقیقت این است؛ من در این عمارتِ ۲۲۵ متری، در میانِ تمامِ امکاناتِ لوکس، فقط یک «سنگر» دارم: **انکار**.
من به آن مستر نمیروم، چون اگر بروم، یعنی «تغییر» بر من پیروز شده است. و من، دکتر حسن خاوری، آن «پیازِ غلطانِ» تاریخ، تا آخرین قطرهی مقاومت، با این مسترِ متجدد میجنگم.
اگر روزی دیدید که در پارکینگ یا گوشهی حیاطِ این عمارتِ شیک، یک جایِ دنج و سنتی ساختهام، بدانید که من در جنگ با مدرنیته، بالاخره به ریشههایم برگشتهام.
**مستر؟ هرگز! مرگ بر مستر!**
