حاج عباس صالحی
# قصهی حاج عباس…
وقتی توی یک خانوادهی دوازده نفره به دنیا بیایی،
غذا دیگر فقط غذا نیست…
میشود آرزو.
میشود رؤیا.
میشود سهمی که همیشه باید برایش بجنگی.
یادم هست سفره که پهن میشد،
چشمهایم قبل از دستهایم حرکت میکرد.
حساب میکردم کدام لقمه بزرگتر است،
کدام ظرف زودتر خالی میشود.
و درست همان روزها بود که فهمیدم
بهترین راه رسیدن به غذای خوشمزه،
شاگرد آشپز شدن است!
و خدا در محلهی ما
یک فرشته داشت به نام **عباس آشپز**.
---
حاج عباس فقط آشپز نبود؛
فرماندهی عطرها بود.
فرماندهی دیگهای جوشان.
وقتی کفگیر را در دیگ میچرخاند،
انگار پرچم فتح را بالا میبرد.
هر جا عزا بود،
هر جا عروسی بود،
هر جا مراسم دینی بود،
اسم اولی که میآوردند:
«عباس را خبر کنید.»
و عباس همیشه میگفت:
«پسر، بیا با من.»
من شاگردش شدم.
هم شکمم سیر میشد،
هم دلم.
دیگها که جا میافتاد،
آخر کار همیشه غذایی میماند.
میگفت:
«ببر خانهتان. سهم خانوادهات.»
آن لقمهها فقط برنج و خورشت نبود.
طعم عزت داشت.
طعم دیده شدن داشت.
---
اما عباس فقط مرد دیگ و کفگیر نبود.
ما که بچهمسجدی و مذهبی بودیم،
عباس فرمانده پایگاه بسیج مسجد هم بود.
با همان دستی که دیگ هم میزد،
دل جوانها را هم جمع میکرد.
در جنگ،
نامش فقط عباس آشپز نبود؛
یکی از فرماندهان شجاع جبهه بود.
میگفتند وسط آتش و گلوله
همانقدر آرام بود
که کنار دیگ برنج.
من همیشه به او نگاه میکردم
و در دلم میگفتم:
«کاش یک روز شبیه عباس شوم.»
او فقط آرزوی غذایی مرا برآورده نکرد؛
آرزوی انسانی شدنم را ساخت.
---
در کار خیر پیشقدم بود.
اگر کسی محتاج بود،
عباس زودتر از همه خبردار میشد.
اگر مسجد کاری داشت،
عباس جلوتر از همه میایستاد.
او مردی بود که
کمک میکرد
بیآنکه دیده شود.
---
وقتی دوستم،
همبازی کودکیام،
حمیدحسین نصرالله
داماد عباس شد،
احساس کردم افتخارمان دو برابر شده.
حالا عباس فقط الگوی من نبود؛
پدرزن رفیقم هم بود.
خانوادهاش بیشتر از همیشه
به دل ما گره خورد.
---
چند وقت پیش خبر رسید
که عباس با سرطان جنگیده
و آرام رفته است.
وقتی شنیدم،
حس کردم یکی از ستونهای محله
فرو ریخته.
اما بعد یادم آمد…
مردانی مثل عباس نمیروند.
ریشه میدوانند.
در پسرش،
**رضا صالحی**،
همان مردمداری را میبینم.
همان لبخند آرام،
همان دستِ باز برای کمک.
عباس ادامه دارد.
در رفتار رضا.
در خاطرههای ما.
در هر دیگی که برای مردم میجوشد.
---
حاج عباس برای من
فقط یک آشپز نبود.
فقط یک فرمانده نبود.
فقط یک بسیجی نبود.
او به من یاد داد
مرد بودن یعنی
سیر کردن شکم مردم
و آرام کردن دلشان.
یعنی
در جنگ شجاع باشی
و در صلح مهربان.
یعنی
وقتی دستت به دیگ میرسد
یادت باشد دستی هم به نیازمند برسد.
---
این قصه را
از دل خودم
تقدیم میکنم به:
حمیدحسین نصرالله
که داماد مردی بزرگ شد،
و
آقا رضا صالحی
که راه پدر را مردانه ادامه میدهد.
حاج عباس رفت،
اما عطر کارهای خیرش
هنوز در کوچههای بحرآباد میپیچد…
و من
همیشه شاگرد آن مرد
باقی میمانم. 🌹
