**اسطورهٔ زن هزارساعت**

در افسانه‌های کهن می‌گویند هر انسانی روزی بیست‌وچهار ساعت زندگی می‌کند.

اما در شهری معمولی، میان خیابان‌هایی پر از رفت‌وآمد و ساختمان‌هایی که تازه قد می‌کشیدند، زنی زندگی می‌کرد که انگار قانون زمان دربارهٔ او صادق نبود.

نامش **میترا** بود.

مردم می‌گفتند ماه سی روز است و هر روز بیست‌وچهار ساعت دارد.

اما اگر کسی زندگی میترا را جمع می‌زد، عددها جور درنمی‌آمد.

۱۷۵ ساعت شیفت بیمارستان.

۱۷۵ ساعت اضافه‌کاری.

۱۷۵ ساعت کار خانه.

۱۷۵ ساعت حساب‌وکتاب ساختمان‌ها، تلفن طلبکارها، پیگیری بدهکارها، ادارهٔ زندگی.

هفتصد و بیست ساعت یک ماه است.

اما اگر زمانِ میترا را می‌شمردی، می‌دیدی او **بیش از هزار ساعت زندگی می‌کند**.

در بیمارستان، شب‌هایی بود که شهر خوابیده بود اما چراغ بخش هنوز روشن بود.

میترا در همان شیفتی که باید تب بیمار را می‌سنجید و سرم عوض می‌کرد، دفتری هم کنار دستش داشت.

در آن دفتر

اعداد ساختمان‌ها زندگی می‌کردند.

جمع.

تفریق.

تراز.

گاهی هم تلفن زنگ می‌زد.

طلبکاری که نگران پولش بود.

کارگری که دستمزدش عقب افتاده بود.

یا بدهکاری که باید قسطش را می‌داد.

میترا آرام حرف می‌زد.

نه صدایش بالا می‌رفت،

نه خسته به نظر می‌رسید.

انگار زنی نبود که شیفت شب داشته باشد.

انگار **ستونی بود که سقف چند زندگی روی آن ایستاده بود.**

در خانه هم دو پسر قد می‌کشیدند.

پسرها مثل پسرها بودند:

پر سروصدا،

پر انرژی،

و بی‌خبر از اینکه مادرشان چقدر خسته است.

دختر نبود که گاهی بیاید و بگوید:

«مامان، بنشین. من چای می‌ریزم.»

پسرها بیشتر می‌دویدند،

بیشتر می‌خواستند،

و بیشتر از نیروی مادر خرج می‌کردند.

میترا اما شکایتی نداشت.

سال‌ها گذشت.

پسرها بزرگ شدند.

ماشین‌های خوب سوار شدند.

خانه‌های مرتب داشتند.

زندگی‌شان سر و سامان گرفت.

اما اگر کسی ریشهٔ آن خانه‌ها را می‌دید،

می‌فهمید که پیِ آن‌ها از چه ساخته شده است.

از **استخوان‌های فولادین مادری که هزار ساعت در ماه کار می‌کرد.**

میترا اما برای خودش چیز زیادی نگذاشت.

مانتویی داشت که آن‌قدر پوشیده شده بود که رنگش آرام‌آرام با زمان آشتی کرده بود.

کفش‌هایی که بارها دوخته شده بودند و هنوز هم با او راه می‌آمدند.

او بلد نبود چیزی برای خودش بخواهد.

در تمام سال‌هایی که گذشت،

حتی یک‌بار هم نگفت:

«این را برای من بخر.»

یا:

«این را برای من انجام بده.»

انگار در دلش قانونی قدیمی نوشته شده بود:

هرچه هست

باید از **بازوی خودت** به دست بیاید.

حسن، سال‌ها بعد فهمید که با چه زنی زندگی کرده است.

گاهی آرزو می‌کرد یک روز میترا چیزی از او بخواهد.

چیزی کوچک.

حتی یک خواهش ساده.

تا بتواند جانش را زیر پای آن خواهش بگذارد.

اما میترا همان میترا ماند.

زنی که بیشتر می‌داد تا می‌گرفت.

اکنون پسرها از سی‌وسه سالگی گذشته‌اند.

خانه دارند،

ماشین دارند،

زندگی دارند.

اما هنوز خانهٔ مادر

آرام و بی‌صداست.

گاهی حسن به شوخی می‌گوید:

«اگر اسطوره‌ها هنوز زنده بودند، حتماً یکی‌شان شبیه تو بود.»

چون در افسانه‌های قدیم نوشته‌اند:

در آغاز جهان،

وقتی خدایان می‌خواستند ستون‌هایی بسازند که زندگی روی آن‌ها بایستد،

فلزی کمیاب را با صبر و مهربانی آمیختند.

از آن آلیاژ

موجودی ساختند

که نه از خستگی می‌شکند

و نه از توقع زندگی می‌کند.

نام آن آلیاژ را گذاشتند:

**مادر.**

و در میان مادران،

گاهی نمونه‌هایی پیدا می‌شوند

که حتی زمان هم از اندازه‌گیری‌شان عاجز می‌شود.

یکی از آن‌ها

همان زنی است که هنوز با همان کفش‌های کهنه

راه می‌رود

و بی‌آنکه چیزی بخواهد

جهان چند نفر را

بر دوش خود نگه داشته است.

نام او

**میترا** است.