گرمابه
### گرمابه؛ از گنجعلیخان تا پکیجِ ناجی
یادش بخیر. سال ۱۳۶۴، نوزده ساله بودم و کل پساندازم را بسته بودم توی یک دستمال پارچهای. دلم میخواست مهاجرت کنم به استرالیا. اما بزرگترین دغدغهام این بود که پدر و مادرم - که پنجاهسالشان بود و بارِ خانواده روی دوششان - یک منبع درآمدِ مستقل داشته باشند؛ چیزی که وابسته به «کد یمین» و «عرق جبین» نباشد.
آن زمان در بحرآباد، پولدارهای واقعی کسانی بودند که **گرمابه داشتند**. حمامدارها همیشه جیبشان پرپول بود. شب به شب، درآمدِ حمام بهشان قوتقلب و اعتمادبهنفس میداد. من هم کل پسانداز و سرمایهام را با برادر و والدینم تجمیع کردم و مالکِ سه دانگ یک گرمابه عمومی شدم. یکدفعه طبقه اقتصادی و اجتماعیمان رفت بالا. حمام، فقط جای شستشو نبود؛ صرافی بود، بورس بود، کلانترین مرکز معاملات بحرآباد!
از همان موقع - و قبل از آن - حمام در دنیای شرق جایگاه استراتژیک داشت، هم اقتصادی، هم اجتماعی، هم فرهنگی. نظام طبقاتی در حمامها حاکم بود. غرفهٔ کارگران و کشاورزان و پیلهوران از تاجران و پولدارها جدا بود. «حمام گنجعلیخانِ کرمان» نمونهٔ بارز این قشربندیِ آبی است؛ اگر میرفتی آنجا، از معماریش میفهمیدی کی کجایش باید بنشیند.
استحمام که هفتگی بود، اما چون نماز یومیه واجب بود و احتمالِ احتلام و جماع هم صفر نبود، نیاز به غسل، ضرورت را مضاعف میکرد. سَرتراشی، دَندانکَشی، دلاکی، مُشتمال، قصهگویی و پخش شایعات از خدمات فرعیِ حمام بود. حمام، «رسانهٔ ملیِ» همجوار با بخار آب بود. آدم میرفت حمام، هم تمیز میشد، هم میفهمید کی به کیست، هم حاجتِ مالیاش را رفع میکرد و هم دندانِ پوسیدهاش را میکشید.
اما گاز خانگی که آمد، حمام نقش اجتماعیاش را از دست داد. اما برای من، جایگاهش همچنان مقدس و رفیع بود.
و یک ملکهٔ ذهنیِ لایتغیر در من ریشه دوانده بود: **صرفهجویی در مصرف آب.**
همیشه یک تشت داشتیم. شیر آب گرم را که باز میکردی، تا مسیر لولهها از آب سرد تخلیه بشود و به آب گرم واقعی برسی، کلی آب سرد از شیر بیرون میآمد. آن آب سرد را در تشت جمع میکردی تا بعداً با آب گرمی که تازه از راه رسیده بود تعدیلش کنی. قطرهای هدر نمیرفت. هیچ قطرهای.
نتیجهاش این بود: پوستت اول از **سردی آب گرمکنِ نیمبند** میلرزید که تازه داشت جان میگرفت، و در انتها از **داغی بیامانش** میسوخت. در وسطاش یک پنجرهٔ سهدقیقهای «ولرمِ واقعی» وجود داشت که باید زود خودت را میشستی وگرنه دوباره یا سرد میشد یا در آستانهٔ جوشیدن قرار میگرفت.
**اما این فقط مشکلِ لولهکشی نبود. مشکل اصلی «عیال» بود.**
عیال در خانههای قبلی که لولهکشیشان سنتی بود و **کالکتور** نداشت، یک وظیفهٔ ذاتی برای خودش تعریف کرده بود: **«ایجاد اختلال در سیستم آبرسانی دکتر حین استحمام.»**
من که میرفتم حمام، اول شیر گرم را باز میکردم، تشت را میگذاشتم، آب سرد لولهها را جمع میکردم... تا میرسیدم به نقطهٔ ولرمِ اعلا. تا میخواستم کفِ سر را آب بکشم، **یکدفعه آب داغ میشد و پشتم را میسوزاند**.
از پشت در فریاد میزدم: **«عیال! شیر آب آشپزخانه رو بستی؟!»**
با صدای معصومانهای که اعصابخردکنتر از هر فریادی بود، جواب میداد: **«داشتم ظرف میشستم، الان میبندمش.»**
و من میماندم و پشتی که لکدار شده بود.
حالا گاهی که شدت تذکر من از حد میگذشت - البته **الکی میگم**، یعنی منِ بیاقتدار و بیاتوریته، وانمود میکردم که غضبناک شدهام - عیال کممیترسید. اما نه آنقدر که دست از شیطنت بردارد. نه! او تاکتیک را عوض میکرد.
از آشپزخانه میرفت به حیاط. من در حمام خیالم راحت بود که «خب، حالا دیگه کسی شیر آب رو باز نمیکنه.» اما عیال در حیاط شیر آب را باز میکرد و مشغول **شستنِ حیاط** میشد. شیرِ حیاط که باز میشد، آب گرمکن یا خاموش میشد یا فشار آب دوش میآمد به اندازهٔ قطرهچکانِ سرم.
من میماندم کفآلوده و سرما خورده، و عیال با خیال راحت، «وظیفهٔ ذاتی» خود را انجام میداد: **شکنجهٔ مضاعفِ دکتر حین استحمام.**
چند بار خواستم لولهکشی را کالکتور کنم تا این شیطنتها خاتمه یابد، اما هر بار عیال میگفت: «پولش رو نداریم. بیخیال شو. مگه چند بار حمام میری؟»
میدانی یعنی چه؟ یعنی یک زن برای اینکه هر روز بتواند دکتر را هنگام دوش گرفتن اذیت کند، حاضر است مابقی عمرش را با لولهکشیِ سنتی سر کند. این عشق است دیگر. عشق در قاموس عیال یعنی: **«تا میری حمام، من آب میبندم.»**
---
تا اینکه رسیدیم به عمارتِ ۲۲۵ متری. چهار حمام دارد. همه چیز نوی نوی اَبَری. **پکیج** روی دیوار نصب است و نوزده ثانیه بعد از باز کردن شیر گرم، آب داغ میآید. کالکتور هوشمند است، شیرها روی هم ت
حسن خاوری: أثیر ندارند. عیال میتواند برود تمام حیاط را با شلنگ بشوید، تمام آشپزخانه را غرق آب کند، ظرفها را تا ابد بشوید... **من در حمام آب ولرمِ یکنواختی دارم که مأموران اطلاعاتی هم نمیتوانند قطعش کنند.**
دیشب رفتم زیر دوش. شیر گرم را باز کردم. آب ولرم بدونِ منت آمد. نه خبری از آب سردِ اولِ لولهها بود، نه تشتی لازم شد. ده ثانیه، بیست ثانیه، یک دقیقه... همچنان ولرم و یکنواخت و مهربان.
از پشت در، صدای عیال آمد که مشغول شستنِ راهرو بود. لبخند زدم. گفتم: **«خیانت نکرد؟! آب داغ نشد؟! نکبت بریزه رو حیاط؟!»**
با صدای معصومانهای که حالا دیگر ناتوان از شکنجه بود، گفت: «نه بابا... اینجا کالکتور داره، به تو ربطی نداره ها... من راهرو رو میشورم!»
**ایستادم و گذاشتم آب روی کچلیِ شصتسالهام بریزد. با خودم گفتم: «حسن جان، این همان لحظهایست که پنجاه سال منتظرش بودی. فرار از الکاتراز رو بیخیال. اینجا بهشت آبولرمهاست!»**
و با صدای بلند گفتم:
**«عافیت باد، حسن! عافیت باد، ای پکیجِ ناجی! و هزاران عافیت باد بر کالکتوری که بالاخره من و دوش مرا از گزندِ شیطنتهای عیال محفوظ داشت!»**
عیال از پشت در گفت: «چی میگی؟»
گفتم: «داشتم برای آزادینامه میخواندم. آزادی از پنجاه سال شکنجهٔ آبی.»
عیال خندید و گفت: «هنوز راهرو تموم نشده. صبر کن پکیج رو بزنم برات از کار میافته!»
گفتم: **«امتحان کن ببینم! اینجا الکاتراز نیست، بحرآباد هم نیست. اینجا عمارتِ نو است و من کسی نیستم که با شیر آبِ حیاط بشود اسیرش کرد!»**
ولی باز هم یک دقیقه بعد، رفتم سراغ شیر آب تا ببینم داغ نشده باشد. پنجاه سال عادتِ تشت و آب سردِ لولهها، با یک پکیج از بین نمیرود. و عیال هم... خوب، میدانم که تا وقتی هست، به دنبال حیاط برای شستن میگردد. وظیفهٔ ذاتیاش است دیگر.
