**هنر آشپزی عیال و کشف فلسفه وجودی سازمان آتش‌نشانی**

شب دوم حضور ما در عمارت جدید بود. هنوز کارتن‌ها باز نشده بود، هنوز نقشه راهروهای خانه را حفظ نبودیم، اما عیال فرمودند که «زنِ خانه باید از شب دوم، عطر غذا را در فضای منزل جاری کند!»

ما هم ساده‌لوحانه خوشحال شدیم و گفتیم: «چه بهتر! بالاخره بعد از دو روز نان و پنیر، امشب الویه می‌خوریم.»

عیال رفت سراغ آشپزخانه مجهزِ خانه جدید؛ آشپزخانه‌ای که هنوز برگه‌ی گارانتی برخی کابینت‌هایش روی‌شان چسبیده بود.

من هم با خیال راحت خوابیدم.

نمی‌دانم دقیقاً چند دقیقه گذشته بود که با **سوزش گلو**، **اشک چشم** و **تنگی نفس** از خواب پریدم.

ابتدا فکر کردم همسایه طبقه بالا دارد سیگار می‌کشد.

بعد فکر کردم شاید واحد کناری قلیان زده.

اما وقتی چشمم را باز کردم و دیدم دود مثل مهِ صبحگاهیِ جنگل اما با بوی لاستیک سوخته در اتاق پخش شده، فهمیدم موضوع از این حرف‌ها بالاتر است.

با صدای لرزان گفتم:

«عیــــــاال؟ زنده‌ای؟»

از دل دود، صدای پیروزمندانه‌ای آمد:

«دارم الویه درست می‌کنم!»

من که فقط سفیدی چشمانم از وسط دود معلوم بود، گفتم:

«الویه؟! این دوده‌ها متعلق به کدام بخش الویه است؟»

عیال فرمودند:

«سیب‌زمینی‌ها یک‌کم ته گرفته.»

بعداً که رفتم و دیدم، متوجه شدم «یک‌کم» در فرهنگ لغت همسر بنده یعنی:

**قابلمه به‌عنوان اولین شهید این عمارت بزرگ، به درجه رفیع سوختگی مطلق نائل شده است.**

من از شدت دود، کولر را روشن کردم که هوا عوض شود.

اما کولر دود را با همان سرعت از آشپزخانه دریافت و با دقتِ یک استادکار، بین اتاق‌ها توزیع کرد؛

یعنی اگر دود یک جا نبود، کولر با انصاف کامل آن را به همه جا رساند.

جالب اینکه این اولین باری است که ما در یک **آپارتمان** زندگی می‌کنیم.

در خانه‌های ویلایی سابق، دود به آسمان می‌رفت و گم می‌شد؛

اما اینجا دود گیر می‌افتد مثل خودمان!

وسط این بحران، یاد سخن حضرت سعدی افتادم:

«عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگو.»

با خودم گفتم:

اگر هنرش را نگویم، ظلم کرده‌ام.

بالاخره آدم باید انصاف داشته باشد.

پس نشستیم و هنرش را بررسی کردیم و به یک کشف مهم رسیدیم:

**عیال با این حادثه ثابت کرد که وجود سازمان آتش‌نشانی اتفاقی نیست؛ بلکه ضرورتِ تاریخی‌ست که آشپزیِ ایشان آن را توجیه فلسفی می‌کند.**

به بیان دیگر، اگر آشپزی عیال نبود، شاید بشر هنوز هم در خام‌خواری مانده بود و هیچ‌وقت به فکر تأسیس آتش‌نشانی نمی‌افتاد!

وقتی دود خوابید و ما زنده ماندیم، عیال آمد و گفت:

«خب، حالا الویه آماده‌ست، بخوریم؟»

من نگاه کردم به قابلمه‌ی نیمه‌سوخته و گفتم:

«فقط بگو از کدام قسمتِ این اثر هنری باید بخورم؟ از بخشِ زغال‌سنگی یا از قسمتِ نجات‌یافته؟»

عیال با اعتمادبه‌نفس گفت:

«ته‌دیگ نداره که، ته‌سوخته‌ست.

فرقش خیلی مهمه.»

و من همان‌جا فهمیدم که این خانه، فقط عمارت نیست؛

دانشگاه است، مرکز تحقیقات است، آزمایشگاهِ بقای انسان در برابر دود و حرارت است.

و فهمیدم که زندگی مشترک یعنی:

**در خانه جدید هنوز دو شب نشده، همزمان الویه بخوری، آتش‌نشانی را فلسفی تحلیل کنی و بدانی اگر دود زیاد شد، زن زندگی‌ات هنوز زنده است و دارد از ته‌دیگِ الویه دفاع می‌کند.**