رویای پرواز و مرکب وصل پینه
# مرکبِ وصلهپینه
و
رویای پرواز
### (روایتی از دستانِ خاکی و سقفهای بلند؛ به قلم دکتر حسن خاوری)
در روزگاری که آرزوها در پستوی خانههای شلوغ دفن میشدند، برای من، «دوچرخه» چیزی شبیه به یک افسانهی دور بود. من، هفتمین فرزندِ پدری بودم که تمام داراییاش برای جابهجایی در میان شلوغیهای شهر، یک دوچرخهی کهنه بود؛ همان دوچرخهای که تا آخرین نفس، وفادارانه برایش رکاب زد. اما آن دوچرخه برای قدِ کوچکِ من، شبیه به قلهای فتحناپذیر بود.
یادم هست دزدانه به سراغش میرفتم. چون قدم به زین نمیرسید، تنه را زیر بغل میگرفتم و از میانِ کلافِ فلزیِ دوچرخه، کج و معوج رکاب میزدم. حفظ تعادل در آن وضعیت، شبیه به بندبازی روی طناب بود. بارها و بارها، «تنبونِ» گشادم لای زنجیرِ سیاه و چربِ دوچرخه گیر میکرد و من با صورتی خاکی به زمین میخوردم. زانوهایم همیشه نشانِ زخم و خون داشت، اما دردِ زمینخوردن در برابرِ چند ثانیه حسِ رهایی، هیچ بود.
آن سال، تابستانِ مشهد برای من بوی بازی نمیداد؛ بوی هرمِ آفتاب و خاکِ خیسخورده میداد. سه ماه تمام در میانِ بناها و معمارها، شاگردی کردم. از طلوع تا غروب، آجرها را در آب میزدم و بالا میانداختم تا با دستمزدِ آن، رویایم را بخرم. و سرانجام، صاحبِ اولین دوچرخهی زندگیام شدم؛ یک هیولای عجیبِ دستدوم!
دوچرخهی من یک شاهکارِ مهندسیِ فقر بود! دوشاخهی جلویش از یک دوچرخه ۲۸ بزرگسال و تنهاش متعلق به یک دوچرخه کودکانه بود. وقتی سوارش میشدم، قسمت جلویش بالاتر میایستاد و من در خیالم، سوار بر یک «موتور تریل» در جادههای کوهستانی میتاختم.
تنها وقتِ آزادم، فاصلهی کوتاه میان نماز صبح تا طلوع آفتاب بود؛ قبل از آنکه دوباره به اسارتِ آجرها درآیم. اولین باری که در آن گرگومیشِ صبحگاهی سوار بر آن مرکبِ وصلهپینه شدم، زمین زیر پایم غیب شد. چنان لذتِ نابی در جانم دوید که در تمام ۶۰ سال زندگیام، فقط یکبار دیگر تجربهاش کردم: زمانی که در بیمارستان به خاطر دردِ آپاندیس به من مورفین زدند و ناگهان از جهنمِ درد به بهشتِ بیوزنی پرتاب شدم. آن دوچرخه، مورفینِ روحِ من بود.
البته که آن مرکب، بیشترِ اوقات خراب بود. چون پول تعمیرش را نداشتم، نیمی از راه او مرا میبرد و نیمی دیگر، من او را روی دوش میکشیدم! مردم میخندیدند، اما من میدانستم که برای رسیدن به قله، گاهی باید بارِ رویاهایت را هم به دوش بکشی.
سالها گذشت. آن کودکِ کار که دستهایش از زبریِ آجر مثل سوهان شده بود، هرگز اجازه نداد رویاهایش زیر آوارِ فقر بماند. من درس خواندم، جنگیدم و آن دستهای خاکی را به **پزشکی** حاذق تبدیل کردم. اما داستان به اینجا ختم نشد. من به همان صنعتی بازگشتم که روزی در آن شاگردی میکردم؛ این بار نه برای جابهجا کردن آجر، بلکه به عنوان یک **انبوهساز**. با همان دستهایی که روزی زخمِ زنجیر دوچرخه را میبست، سقفهایی برای هزاران نفر ساختم و به لطف خدا، به ثروت و مکنتی رسیدم که روزی در خواب هم نمیدیدم.
امروز که اینها را مینویسم، روی صندلیِ راحتِ اتومبیلم نشستهام، همسرم رانندگی میکند و من به افق خیره شدهام. از آن «تنبونِ» گیر کرده در زنجیر تا این زندگیِ آرام و متمول، پلی ساختهام به بلندای تمامِ عمرم.
**پیام من به تو، ای کودکِ رنجکشیده که امروز دستانت بوی کار میدهد:**
به پینههای دستت افتخار کن. اینها مدالهای پیروزی تو هستند. سختیها فقط یک «فصل» از کتابِ زندگیات هستند، نه تمامِ داستان. من، دکتر خاوری، شاهدِ زندهی این حقیقتم که از دلِ خاک و سیمان، میتوان به عرش رسید. اگر امروز مجبور ای بارِ دوچرخهی خرابِ زندگیات را به دوش بکشی، خسته نشو! تو در حالِ ساختنِ عضلاتی هستی که روزی تو را به پرواز در میآورند.
خستگیِ راه تمام میشود، اما شکوهِ آن پروازِ صبحگاهی، تا ابد در جانت میماند.
