قبل از پیاده شدن از قطار با اقای حشمتی تماس گرفتم و گفتم ما نزدیک مشهدیم بیا امانتی را تحویل بگیر .حشمتی خواب الود گفت تو ایستگاه رسیدی زنگ بزن . تو ایستگاه مجددا تماس گرفتم 

. گفت الان یکی زنگ می زنه و هماهنگ می کنه .  دو باره زنگ زدم که چی شد کسی زنگ نزد . گفت برو بیرون ایشتگاه یه تابلو تبلیغاتی مربوط به شامپو صحته .زیرش یه پراید سفیده که راننده اش اقای گلی امانتی را خواهد گرفت . خلاصه گلی با تاخیر پیداش شد و دیدیم اسنپه . ادرس را بلد نبود و بعد از کلی سرچ و سئوال از مسافرخانه ها محل اسکان پیره مرد را غرغرزنان بعد از کلی معطلی پیدا کردیم و خسته و عصبانی به حشمتی گفت .اگه پول من را واریز نکنی پیره مرد را بر می گردونم راه اهن . من که خودمو متعهد می دانستم پیره مرد را به فرجام مناسب برسانم . گفتم بابا . بیخیال مگه پولت چند میشه . ولش کن من حساب می کنم ولی جوانک راننده اسنپ تا پول را از حشمتی نگرفت ول کن نبود . به جوانک گفتم حالا که بخیر گذشت  چند میگیری منو برسونی منزل . گفت بیست هزار تومن . چونه زدم گفتم ۱۵ .کفت ۱۷ من گفتم نه ۲۰هزار تومن که خودت می گی . تعجب کرد . گفتم اقای گلی . ما تربیت شده های زمان شاه مرام  فردینی داریم . مرام داشته باش . و سر گفتگو باز شد . بچه بحراباد مشهد بود که زادگاه خودمه . باهش بیشتر اشنا شدم . متولد۱۳۷۱ و هم سن پسر بزرگم مهدی بود . کلی با هم صمیمی شدیم و ساعت ۴.۵صبح رسیدم خونه . واسه وفاداری به قولم ۱.۵ساعت وقت هزینه کردم و با رضایت مندی پس از ثبت خاطراتم در وبلاک و کپی در واتساب گروه خانودگیمان به خواب خوشی فرو رفتم