طبق معمول یه ساعت قبل حرکت تو ایستگاه بودم که با یه ساعت تاخیر قطار حرکت کرد. قبل از حرکت یه جوان بنام ضیایی داخل کوپه امد و یه پیره مرد را به من سپرد و گفت لطفا قبل از ایستگاه مشهد با موبایل اقای حشمتی تماس بگیرین تا موقع توقف قطار بیان تو ایستگاه دنبالشون . من هم پذیرفتم . این حین یه خانواده سه نفره که دو نفرشان تو کوپه ما بودند سعی می کردند که چمدانهای حجیم شان را در جا چمدانی بگنجایند که مقدور نبود و ناچار محتوی چمدانها را در چند تا کیسه نایلون  تقسیم می کردند تا بتونند مشکل حجم و گنجایش را حل کنند و چون خانواده بودند ما به اتفاق همراه تحمیلی به کوپه دیگه منتقل شدیم که فرد میانسال ۱۵۵کیلویی به ما خوش امد گفت و تا تهران هم سفر این مرد خوش مرام و خوش مشرب بودیم . پیمانکار بود و ۲۰سال پیش منزل مسکونیش را ضمانت وام دو جوان کرده بود  که به علت تاخیر تادیه اقساط وام منزلش در شرف مصادره و مزایده بود که با هزار تلاش و دوندگی تونسته بود منزلش را نجات بده و از این بابت خوشحال بود و سفرش را موفقیت امیز و با خوشی به پایان رسانده و عازم مشهد پیش مامانش بود . از تجرد تا ۵۳سالگی و خاطرات ساختن سیلو گندم گناباد در جوانی و زندگی با مادرش و خاطرات مادر بزرگش خیلی شیرین سخن می گفت و اینکه تمام دکترهای تغذیه در کاهش وزنش شکست خورده اند را با اب و تاب تعریف می کرد. در تهران یه زوج دانشجو هم کوپه ما شدن که رئیس قطار انها را با دو مرد هراتی که عازم افغانستان بودند جابجا کرد و من و پیره مرد عینکی و مردان افغان به سوی مشهد ادامه طریق دادیم

من ساعات اولیه خوابیدم و موقع شام بیدار شدم  با همسفران از هر دری سخن به میان امد. پیره مرد که سرهنگ بازنشسته نیرو هوایی بود و دوره همافریش را در امریکاه سپری کرده بود از فوت همسر و دخترش در سال ۹۲ در جریان تصادف خاطرات تلخی را بیان کرد و اینکه در این سن ۶۸سالگی مستاجر است و به همراه دخترش زندگی تجردی دارد و دخترش که تازه ازدواج کرده تا کنون مانع تجدید فراش پدرش می شده و دامادش که طلا ساز است قول داده بزودی وی را سر و سامان دهد که این خاطرات برای مردان افغان که یکی ۴۸ساله و برادرزاده اش که ۳۰ سال بود مایه تعجب بود . در فرهنگ افغانستان پیره مردان نزد خانواده و فرزندانشان حاکمیت و احترام فراوان دارند و از اوضاع پیره مرد ایرانی تاسف می خوردند .

خلاصه اینکه سفر رو به پایان بود که من با تلفن اقای حشمتی تماس گرفتم که بیایند و امانتی را تحویل بگیرند که خودش شروع داستان دیگریست که در پارت بعدی بیان خواهد شد