فوت عمو اصغر۱۵بهمن ۹۸
عمو اصغر . کلمه ای پر تکرار از ایام کودکی من.
کودکی که در یک خانواده ۱۲نفره در نیمه دهه ۴۰رقم خورد
روستایی در حاشیه مشهد
بحراباد .
اری . فقر عمومی . خانواده شلوغ . والدینم را مجبور به تلاش مضاعف برای تامین معاش ما می کرد . ارزوی ما رسیدن به رفای نسبی بود که در عمو اصغرم تجلی داشت . اری . در ان شرایط وی کارگر شرکت برق بود و تمکن بیشتری نسبت به ما داشت. سوای تمکن اخلاقی پسندیده داشت و چون کودکی سخت خود را در منزل دایی اش که پدر من بوده گذارنده بود نسبت به خانواده ما محبت ویژه داشت.
اری این قهرمان کودکی من در رویا ها و تخیلاتم نیز جولان داشت.
هر گاه در اسمان پرواز هواپیمایی را می دیدم فک می کردم عمو اصغر هم داخل ان است و فریاد می زدم . هواپیمان . عمو اصغر . بیا ما را هم ببر
اما کاروان زمان کودکی را به میان سالی تبدیل کرد و اکنون خبر فوت ان اسطوره ام را نجوا نمود
زمانه ای که دو داغ فرزند را در سینه اش حک نمود
صادق و جعفر
پدر شهیدان به فرزندانش پیوست در حالی که الزایمر زمان و مکان را برایش نامفهوم کرده بود
جفت مهربانش نیز قبل از او کوچ کرده بود
و کوله بار غنی خاطرات کودکی و نوجوانی من نیز قسمتی از حجم خود را از دست داد
یادش گرامی
