# ضیافتِ شوکران، در امتدادِ ردّ پای فرزندان

***

می‌گویند «دلگیر نباشی، رسمِ روزگار همین است.» اما این حرف‌ها تسلای دلی نیست که پاره‌ی تنش را در سرزمینی غریب، پشت گیت‌های سردِ فرودگاهی که بوی وداع می‌دهد، جا گذاشته باشد. در غربت، حتی هوا هم برای در آغوش کشیدنِ داغِ جدایی تنگ است؛ نه دیواری آشنا هست که سر بر آن بگذاری و نه آشنایی که شانه‌ات را بگیرد و بگوید: «غصه نخور، برمی‌گردد.»

اما بخت اگر گاهی پشت چشم نازک کند، ریشه‌اش با من بسته است. من مردِ غافلگیری‌های روزگارم.

در آن غروبِ فرودگاه که پرویز را به پروازِ مونترال سپردیم و بارِ سنگینِ خانه خالی روی سینه‌ام آوار بود، گمان می‌کردم رسیدن به خانه‌ی کرج، روبرو شدن با سکوتی مرگبار و طنینِ تهیِ راهروهاست. اما کلید را که انداختم، معجزه رخ داده بود. خانه بوی تنهایی نمی‌داد؛ خانه بوی پلو زعفرانی، عطر چای تازه‌دم و صدای خنده‌ی بچه‌ها می‌داد.

احسان آنجا بود.

احسان، میوه‌ی داغِ برادرِ از دست‌رفته‌ام، پسری که روزگاری من قیم و بال پروازش شده بودم و حالا سال‌هاست که قد کشیده، در مشهد خشت روی خشت می‌گذارد، برج و مجتمع بالا می‌برد و آقایی می‌کند. او که از نوجوانی در آغوش ما بالید، بی‌آنکه خونی میانمان باشد، پسرِ ارشدِ واقعی این خانه شد. احسان با همسرِ مهربان، دخترِ دسته‌گل و خواهرش، خانه‌ی کرج را در غیاب ما فتح کرده بودند تا خاکسترِ هجرانِ پرویز را با حرارتِ حضورشان جارو کنند. میترا که خودش را مادرِ تمام‌عیارِ احسان می‌داند، با دیدن آن‌ها دوباره شکفت. دلتنگی مثل برفِ روی بامی داغ، آب شد و رفت.

اما چرخ این کاروان، توقف بلد نیست. چند روز در بهشت گذشت و امروز، نوبت احسان بود که چمدان‌ها را بار بزند و به سمت جاده‌های مه‌آلودِ شمال براند.

وقتی رفتند، دوباره همان سکوتِ لعنتی گوشه‌ی مبل‌ها چمباتمه زد. دوباره دلم گرفت؛ اما این‌بار، جنسِ این اندوه فرق می‌کرد. این بار میانِ بوی اسپندِ بدرقه، حرفی زده شد که سنگینیِ هوا را عوض کرد:

**«عمو، ما هم پرونده‌ی کانادا را کلید زدیم... مقصد بعدی، کنارِ پرویز است.»**

نشستم روی مبل، به میترا نگاه کردم. به زنی که عمری خاک این خانه را توتیای چشم کرد. حالا هر چهار ستون خیمه‌مان مسافر بودند یا در رؤیای سفر:

پرویز که در کانادا ریشه دوانده و پرچم زده؛ مهدی که در همین سفرِ ایروان گام‌های ویزایش را محکم برداشت؛ و حالا احسان، پسرِ ارشد و امیدِ روزهای تلخ، که او هم چمدان‌هایش را رو به افق‌های شمال‌غربِ جهان بسته بود.

رو به میترا گفتم: «میترا خانم، کنعان خالی شد. یوسف که در غربت پادشاهی کند، پسرانِ دیگر هم که یکی‌یکی راهی آن خاک شوند، یعقوب و راحیل اینجا چه کار می‌کنند؟ نگهبانِ سنگ و آجر بمانیم؟»

واقعیت تلخ، شفاف و برّنده روبه‌رویم ایستاده است. مهاجرت در شصت‌سالگی، برای مردی که ریشه در کوچه‌های بحرآباد، خاک مشهد و هوای ایران دارد، پیوند زدنِ شاخه‌ای خشک به درختی یخی است. تغییر سخت است، و در این سن، کوهی است از اضطراب و هراس از دست دادنِ نشانه‌هایی که شصت سال خودت را با آن‌ها تعریف کرده‌ای.

این جلای وطن، این بریدن از خاکی که ذره‌ذره‌اش با عرق و اشک ما عجین شده، شبیه به هیچ نوشدارویی نیست. این یک «جام شوکران» است. شوکرانی تحمیلی که جبرِ روزگار و نامردیِ روزهای وطن پیش پای پدری چون من گذاشته است.

اما می‌دانی، تفاوتِ شوکرانِ ما با شوکرانِ سقراط چیست؟ سقراط جام را سر کشید تا بمیرد؛ اما ما این زهرابه را سر می‌کشیم تا زنده بمانیم.

من این جامِ پر از دردِ جدایی از ریشه‌ها را، این سرمای مونترال و غریبیِ کوچه‌های فرنگ را با لبخند بر لب می‌گذارم و تا قطره‌ی آخر می‌نوشم؛ نه به خاطر اینکه وطنم را دوست ندارم، بلکه به شوقِ لحظه‌ای که احسان با خنده‌های بلندش در خانه‌ای آن‌سوی اقیانوس را باز کند، پرویز با آن هیبت قهرمانی‌اش چای تعارف کند، مهدی آرام کنارمان بنشیند و میترا بتواند هر روز بچه‌هایش را بغل کند.

جام شوکران گوارای وجودمان باد، وقتی مِهرِ فرزندان، تریاقِ آن باشد. کاروانِ خاوری‌ها بار دیگر راهی است؛ این‌بار نه برای لشکرکشیِ قفقاز، بلکه برای به هم رسیدن در آخرین ایستگاهِ زمین.