من، مادرِ پرویز هستم. برایِ من، «یازده سال» یک تقویم نیست؛ یک حفره است. حفره‌ای که در سینه‌ام باز شد وقتی اولین بار ساکش را بست و رفت، و هر سال عمیق‌تر شد، وقتی از پشتِ قابِ گوشی برایم دست تکان می‌داد و من بویِ تنش را از فاصله‌یِ هزاران کیلومتر، فقط در خاطراتم می‌جستم.

در فرودگاهِ ترابوزان، وقتی نوبتِ آغوشِ من شد، تمامِ آن یازده سالِ حبس‌شده در قلبم، مثلِ یک سدِ شکسته، بیرون ریخت. من نمی‌خواستم گریه کنم. می‌دانستم پسرم حالا یک مردِ بزرگ است، یک مهندسِ موفق در کانادا، که از ضعف و گریه خوشش نمی‌آید. اما چطور می‌توانستم دلم را نگه دارم؟

او را در آغوش گرفتم. صورتم را به شانه‌اش تکیه دادم. آن‌قدر محکم فشارش دادم که شاید فکر کرد می‌خواهم جلویِ رفتنش را بگیرم. شاید هم می‌خواستم. همان‌جا، رویِ شانه‌هایِ سردِ کتِ پشمی‌اش، اشکم سرازیر شد. آرام... مثلِ رودی که راهِ خودش را باز می‌کند. گونه‌ام خیس بود و پوستِ صورتِ پسرم که به گونه‌ام چسبیده بود، رطوبتِ مرا جذب کرد.

من می‌دانستم او گریه نمی‌کند. او آن‌قدر منطقی و آرام بار آمده که حتی در آغوشِ مادرش هم، دژِ تسخیرناپذیرِ خاوری‌ها را حفظ می‌کند. او ایستاده بود، بی‌حرکت، اجازه می‌داد من تمامِ این سال‌هایِ دوری را رویِ صورتش خالی کنم. اشکم مثلِ پیامی، مثلِ بارِ سنگینِ یک عشقِ مادرانه، از چشمِ من گذشت، بر پوستِ او نشست و آنجا، رویِ صورتش باقی ماند.

سرم را که برداشتم، چشمانم تار بود، اما دیدم که «حسن» ایستاده و تماشا می‌کند. او، همسرم، که همیشه کوهِ صبر است، منتظر بود.

من از پرویز جدا شدم. قلبم می‌سوخت، اما می‌دانستم که این آخرین فرصت است. دیدم که حسن جلو رفت. دیدم که چطور سرش را به صورتِ پرویز چسباند. در آن لحظه، من که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بودم، حس کردم انگار «روحم» را دارم به دستِ همسرم می‌سپارم.

حسن، با صورتش گونه‌یِ خیسِ پسرش را لمس کرد. من دیدم که چطور آن رطوبت، آن ردِ اشکِ من، از صورتِ پرویز به صورتِ حسن منتقل شد. در آن ثانیه، من فقط یک مادرِ در حالِ وداع نبودم؛ من شاهدِ یک انتقالِ مقدس و دردناک بودم. انگار آن اشک‌ها، تنها پلی بود که توانست فاصله‌یِ من و پدر را در آن لحظه‌یِ خردکننده، با واسطه‌یِ صورتِ فرزندمان، یکی کند.

پرویز رفت. او با صورتی که خیس از اشکِ مادرش بود و داغِ نگاهِ پدرش را بر تن داشت، به سمتِ پروازش رفت.

حسن فکر می‌کند که ما فقط «اشک» را منتقل کردیم. اما نه؛ من می‌دانم. من وقتی به صورتِ حسن نگاه کردم، دیدم که او هم در دلش شکسته است. من، در آن فرودگاهِ غریب، بخشی از «منِ مادر» را رویِ صورتِ پرویز گذاشتم و آن بخش، در آغوشِ پدرش، جاویدان شد.

آن‌ها فکر می‌کنند فقط خداحافظی کردیم. اما من می‌دانم که ما در آن فرودگاه، با آن اشک‌هایِ منتقل‌شده، انگار دوباره به هم گره خوردیم؛ سه نفری که دیگر هرگز در یک نقطه جمع نخواهیم شد، اما تا ابد، با خیسیِ همان اشک‌ها، به هم وصلیم.