توطئه برای پس گرفتن خواهر!

چند روزی است خواهر کوچیکه از مشهد آمده کرج؛ برای دیدن بچه دانشجوی دندانپزشکی‌اش که در رشت درس می‌خواند. قرار بود چند روزی مهمان ما باشد، اما در این چند روز اتفاق عجیبی افتاده است:

من در خانه خودم تبدیل شده‌ام به مهمان خواهرم!

ما قبل از آمدن او، به دلیل تنبلی و فستینگ، دو وعده غذا می‌خوردیم؛ صبحانه و ناهار.

اما از وقتی خواهرم آمده، صبحانه، ناهار و شاممان شده مرتب، گرم، خوشمزه و مفصل.

بعد از چند روز به این نتیجه رسیدم که شاید تمام فلسفه فستینگ من از ابتدا یک اشتباه علمی بوده و مشکل اصلی فقط این بوده که خواهرم کنارم نبوده!

کم‌کم یک فکر شیطانی به سرم زد:

چرا خواهر من باید این همه خدمات را به احمدآقا، شوهرش، ارائه کند؟

مگر من برادرش نیستم؟

از نظر روحی هم به خواهر احتیاج دارم، از نظر تغذیه‌ای هم که کاملاً مشخص است!

پس چرا او را از احمدآقا پس نگیرم و برای همیشه پیش خودم نگه ندارم؟

مشکل فقط احمدآقا بود؛ رفیق قدیمی من و البته شوهر خواهرم.

با خودم گفتم باید یک جوری راضی‌اش کنم.

موضوع را با همسرم مطرح کردم.

انتظار داشتم مخالفت کند، اما با تعجب دیدم گفت:

«نه عزیزم، طلاق کار خوبی نیست... آدم نباید زندگی مردم را خراب کند.»

خیلی خوشحال شدم که همسرم این‌قدر اصول اخلاقی دارد.

اما همان لحظه پرسید:

«راستی، خواهرت امشب برای شام چی درست می‌کنه؟»

همان‌جا فهمیدم این خانم از من هم خطرناک‌تر است!

جلوی خواهرم دائماً می‌گفت:

«وای، تو کی می‌خوای برگردی مشهد؟ دلمون برات تنگ می‌شه...»

اما وقتی خواهر از اتاق بیرون می‌رفت، آهسته به من می‌گفت:

«حسن، به نظرم اگر احمدآقا خودش راضی بشه، بد هم نیست چند ماه دیگه بمونه!»

من گفتم:

«پس تو با طلاق موافقی؟»

گفت:

«من؟ هرگز!»

بعد کمی مکث کرد و گفت:

«ولی اگر خودشون به این نتیجه برسن... ما که نمی‌تونیم جلوی تصمیمشون رو بگیریم!»

من که دیدم همسرم هم وارد توطئه شده، تصمیم گرفتم مستقیم سراغ احمدآقا بروم.

گفتم:

«احمدآقا، یک پیشنهاد دوستانه دارم. اگر خواستی خواهرت را... ببخشید، همسرت را مدتی بفرستی پیش ما، ما با کمال میل قبول می‌کنیم.»

احمدآقا گفت:

«چرا؟»

گفتم:

«برای حمایت روحی و روانی از من.»

گفت:

«حمایت روحی تو چه ربطی به زن من داره؟»

گفتم:

«هیچی... ولی حمایت غذایی‌اش خیلی ربط داره!»

احمدآقا زد زیر خنده.

من هم خندیدم.

بعد گفتم:

«نگران نباش، قصد ندارم خواهرت را ازت بدزدم؛ فقط می‌خواهم خدماتش عادلانه‌تر توزیع شود!»

احمدآقا گفت:

«حسن، مشکل تو خواهرت نیست؛ مشکل تو شامه!»

دیدم راست می‌گوید.

فعلاً تصمیم گرفتم نقشه طلاق را اجرا نکنم.

بالاخره احمدآقا رفیق من است و خواهرم هم شوهرش را دوست دارد.

اما یک نگرانی جدی دارم:

خواهرم چند روز دیگر برمی‌گردد مشهد و با رفتنش دوباره فستینگ من شروع می‌شود.

برای همین فعلاً یک پیشنهاد عادلانه به احمدآقا داده‌ام:

خواهرت را برای خودت نگه دار، ولی لطفاً آشپزش را با ما شریک شو!