ارزوی دبیرستانی
آرزوی دبیرستانی
داستانی علمیتخیلی از رؤیای حسن خاوری
سؤالی که در ذهنم ماند
آن روزها که دانش من از زیستشناسی به کتابهای دبیرستان محدود میشد، معلم درباره سلولهای عصبی توضیح میداد؛ سلولهایی که فرمان حرکت را از مغز به دستها و پاها میرسانند.
میگفت سلولهای عصبی بالغ، برخلاف بسیاری از سلولهای بدن، معمولاً تقسیم نمیشوند و توانایی بازسازی آنها محدود است. به همین دلیل، آسیب شدید نخاع ممکن است انسان را برای همیشه فلج کند.
اما ذهن نوجوان من با این توضیح کنار نمیآمد.
با خودم میگفتم: چرا استخوان شکسته جوش میخورد، زخم پوست ترمیم میشود، اما وقتی نخاع آسیب میبیند، گاهی تمام راههای بازگشت حرکت بسته میشوند؟
کنجکاویام بیشتر شد وقتی درباره تومورهای دستگاه عصبی و رشد غیرطبیعی سلولها مطالبی خواندم.
از خودم پرسیدم: اگر بعضی سلولهای تومورهای مغزی توان تکثیر دارند، چرا نمیتوانیم راز رشد سلولی را کشف کنیم و آن را برای بازسازی اعصاب آسیبدیده به کار ببریم؟
البته بعدها فهمیدم که سلولهای تومورهای عصبی الزاماً نورونهای بالغ نیستند و تکثیر سرطانی با بازسازی سالم تفاوت اساسی دارد.
اما در آن سن، سؤال من ساده بود:
آیا روزی میتوان سلولهای عصبی آسیبدیده را بازسازی کرد و انسانهای فلج را دوباره به حرکت درآورد؟
شاید همین رؤیا یکی از دلایلی بود که به سراغ پزشکی رفتم.
زندگی راه دیگری پیش پایم گذاشت
هنوز ترم اول پزشکی را به پایان نرسانده بودم که ازدواج کردم.
زندگی، با تمام شیرینیها و مسئولیتهایش، خیلی زود اولویتهای تازهای پیش رویم گذاشت. هزینههای زندگی، آینده خانواده و ضرورت کارکردن، جایی برای بسیاری از رؤیاهای جوانی باقی نمیگذاشت.
سالها گذشت.
من پزشک شدم، اما مسیر زندگیام به ساختمانسازی و مدیریت پروژههای عمرانی تغییر کرد.
بهجای مطالعه درباره سلولهای عصبی، با نقشه ساختمان، هزینه ساخت، قرارداد و مسائل اقتصادی سروکار داشتم.
رؤیای درمان فلج هم، مثل بسیاری از آرزوهای جوانی، به گوشهای از حافظهام رفت.
بااینحال، هر وقت خبری از پیشرفتهای پزشکی میشنیدم، همان سؤال قدیمی در ذهنم زنده میشد.
آیا روزی خواهد رسید که قطع نخاع، برخلاف تصور امروز ما، لزوماً به معنای فلج دائمی نباشد؟
سالها بعد، پاسخ این سؤال را در داستانی خیالی برای خودم ساختم.
سال ۲۰۴۷؛ خبری از آینده
پاییز سال ۲۰۴۷ بود. هشتادودوساله شده بودم، اما هنوز اخبار علمی را دنبال میکردم.
یک روز، هنگام مطالعه مطالب پزشکی، چشمم به خبری افتاد که مرا به سالهای دبیرستان برگرداند:
«دانشمندان با استفاده از سلولهای بازسازیشده و فناوریهای عصبی هوشمند، موفق به بازگرداندن بخشی از حرکت در بیماران منتخب مبتلا به آسیب نخاعی شدند.»
خبر را چند بار خواندم.
دانشمندان در این داستان خیالی، راهی پیدا کرده بودند تا سلولهای مناسب را در آزمایشگاه آماده کنند، رشد آنها را هدایت کنند و به کمک داربستهای زیستی، زمینه ایجاد ارتباطات عصبی تازه را فراهم آورند.
فناوری هوشمند نیز به آنها کمک میکرد تا فعالیت اعصاب و پیشرفت درمان را بررسی کنند.
این روش معجزه نمیکرد و همه بیماران را درمان نمیکرد؛ اما برای برخی از کسانی که سالها از آسیب نخاعی رنج برده بودند، امید تازهای به وجود آورده بود.
با خودم گفتم:
«پس بالاخره کسی به سراغ همان سؤالی رفته که من در دبیرستان از خودم میپرسیدم!»
در آن لحظه، احساس کردم زمان به عقب برگشته است؛ به روزهایی که با خواندن کتاب زیستشناسی، رؤیای درمان فلج را در سر میپروراندم.
آرمان؛ مردی که دوباره ایستاد
در همان داستان، با مردی به نام آرمان آشنا شدم.
آرمان در جوانی بر اثر تصادف دچار آسیب شدید نخاعی شده بود. هفده سال با ویلچر زندگی کرده بود و بارها دورههای توانبخشی را پشت سر گذاشته بود.
او داوطلبانه وارد یک مطالعه پزشکی شده بود؛ مطالعهای که هنوز نتیجه آن قطعی نبود و پزشکان نیز هیچ تضمینی برای بازگشت حرکت به او نداده بودند.
درمان با ترکیبی از سلولهای آمادهشده، فناوری زیستی و توانبخشی آغاز شد.
هفتهها گذشت و تغییر محسوسی رخ نداد.
اما چند ماه بعد، هنگام آزمایشهای حرکتی، اتفاق کوچکی افتاد.
آرمان توانست حرکت ضعیفی در یکی از پاهایش ایجاد کند.
پزشکان با احتیاط آزمایشها را تکرار کردند. نتیجه دوباره دیده شد.
این حرکت هنوز به معنای راهرفتن نبود، اما نخستین نشانهای بود که به آرمان میگفت شاید بدنش هنوز ظرفیت پاسخدادن به درمان را دارد.
تمرینها ادامه یافت.
ماهها تلاش، خستگی و امید گذشت تا سرانجام روزی رسید که آرمان، با کمک تجهیزات حمایتی و واکر، توانست چند قدم بردارد.
همسرش گریه میکرد.
آرمان لبخند زد و گفت:
«من سالها یاد گرفتم با ویلچر زندگی کنم. اما هیچوقت از آرزوی دوباره ایستادن دست نکشیدم.»
وقتی تصویر او را دیدم، به یاد خودم افتادم؛ نوجوانی که سالها پیش آرزو کرده بود روزی راهی برای درمان فلج پیدا کند.
آرمان در آن لحظه فقط یک بیمار نبود.
او نماد رؤیایی بود که من فرصت نکرده بودم در زندگی واقعی دنبال کنم.
از هموساپینس تا هموسایبر
سالها پیش، هنگام مطالعه آثار یووال نوح هراری، بهویژه «انسان خردمند» و «انسان خداگونه»، درباره آینده انسان و نقش فناوری در تغییر زندگی بشر فکر میکردم.
در ذهنم، تصویری از انسان آینده شکل گرفته بود؛ موجودی که در آن، بدن زیستی با تراشهها و فناوریهای هوشمند پیوند میخورد.
برای این تصور، نامی انتخاب کرده بودم: «هموسایبر»؛ ترکیبی خیالی از انسان، تراشه و گوگل.
اکنون در دنیای داستان، پزشکی بازساختی و فناوریهای عصبی به بخشی از همین آینده تبدیل شده بودند.
انسان دیگر فقط برای درمان بیماریها دارو مصرف نمیکرد؛ بلکه میکوشید تواناییهای ازدسترفته بدن را با کمک زیستشناسی، مهندسی و فناوری بازیابی کند.
البته این آینده هنوز با واقعیت امروز فاصله دارد. دانشمندان در دنیای واقعی همچنان در تلاشاند تا راههای ایمن و مؤثری برای ترمیم نخاع پیدا کنند و درمان قطعی و عمومی قطع نخاع هنوز در دسترس نیست.
اما مگر آینده با همین تلاشها ساخته نمیشود؟
رؤیایی که نمرد
در پایان داستان، من در هشتادوششسالگی پشت تریبون یک نشست علمی ایستاده بودم.
گفتم:
«من سالها پیش، در دوران دبیرستان، آرزو داشتم راز بازسازی سلولهای عصبی را کشف کنم و راهی برای درمان فلج پیدا کنم.
زندگی مرا به مسیر دیگری برد. پزشک شدم، اما پژوهشگر علوم اعصاب نشدم. سالهای زیادی را صرف کار، خانواده و ساختمانسازی کردم.
نمیدانم اگر مسیر زندگیام متفاوت بود، چه اتفاقی میافتاد. شاید میتوانستم در این زمینه تحقیق کنم و شاید هم نه.
اما امروز میدانم که سؤال آن نوجوان، سؤالی بیارزش یا غیرعلمی نبود.
علم هنوز در تلاش است تا راههای تازهای برای بازسازی دستگاه عصبی پیدا کند.
شاید روزی برسد که بعضی از بیماران مبتلا به آسیب نخاعی، با درمانهایی که امروز هنوز در حال توسعهاند، دوباره راه بروند.
آن روز، من به یاد نوجوانی خواهم افتاد که با خواندن کتاب زیستشناسی، چنین آرزویی در سر داشت.»
سخنانم که تمام شد، تصویر آرمان روی صفحه ظاهر شد؛ مردی که پس از سالها، با کمک واکر چند قدم برمیداشت.
لبخند زدم.
من دانشمندی نبودم که درمان فلج را کشف کرده باشد. حتی در دنیای واقعی نیز چنین درمانی هنوز بهطور قطعی در دسترس همگان نیست.
اما رؤیای من زنده مانده بود.
گاهی انسان به آرزوی جوانیاش نمیرسد؛ اما علم، با تلاش هزاران انسان دیگر، میتواند به سوی همان آرزو حرکت کند.
و شاید این، یکی از زیباترین ویژگیهای زندگی باشد.
حسن خاوری
---
یادداشت: این نوشته داستانی علمیتخیلی است. شخصیتها و رویدادهای آیندهنگرانه آن خیالیاند و نباید بهعنوان گزارش یک درمان واقعی تلقی شوند. بازسازی کامل عملکرد نخاع و درمان قطعی قطع نخاع همچنان از چالشهای مهم پزشکی است.
