خانواده خاوری؛ ده فرزند، یک ریشه و قصه‌هایی به وسعت یک عمر

روایت حسن خاوری از پدر و مادر و خواهران و برادرانی که هرکدام قصه‌ای دارند

اگر بخواهم داستان زندگی خودم را بنویسم، نمی‌توانم از خانواده‌ام شروع نکنم؛ از پدرم حسین خاوری، مادرم بتول رشیدی و ده فرزندی که هرکدام با سرنوشتی متفاوت، بخشی از تاریخ خانواده ما را ساخته‌اند.

ما ده خواهر و برادر بودیم؛ ده شاخه از یک ریشه، با خاطرات مشترک و راه‌های متفاوت.

نام‌های خانواده ما هنوز برایم یادآور سال‌هایی است که زندگی ساده‌تر، امکانات کمتر و پیوندهای خانوادگی پررنگ‌تر بود.

پدرم، حسین خاوری، و مادرم، بتول رشیدی، ریشه این خانواده بودند؛ خانواده‌ای که فرزندانش هرکدام مسیر زندگی خود را پیمودند و بعضی از آن‌ها نیز پیش از موعد از میان ما رفتند.

فرزندان این خانواده به ترتیب نام‌هایی که در حافظه خانوادگی‌مان ثبت شده‌اند، عبارت‌اند از:

طیب خاوری، خاور خاوری، علی خاوری، مرحوم محمد خاوری، مرضی خاوری، شهید مهدی خاوری، حسن خاوری، فاطی خاوری، زهرا خاوری و معصوم خاوری.

ده نام، ده شخصیت و ده مسیر متفاوت؛ اما همه متعلق به یک خانواده.

علی خاوری؛ برادری با خاطراتی از روزگار سخت

علی‌آقا، برادر بزرگ‌ترم، از کسانی است که خاطراتش بخش مهمی از روایت خانوادگی مرا تشکیل می‌دهد.

او حدود ده سال از من بزرگ‌تر است. در روزگار کودکی ما، شرایط اقتصادی خانواده به‌گونه‌ای بود که کار و مسئولیت خیلی زود جای بازی و تحصیل را می‌گرفت.

علی‌آقا نیز از این شرایط بی‌نصیب نماند. استعداد و ذوق داشت و خطش زیبا بود، اما فرصت تحصیلش آن‌طور که باید ادامه پیدا نکرد.

زندگی برای او از همان سال‌های نخست، بیشتر شبیه مدرسه‌ای سخت بود تا دوران آسوده کودکی.

بااین‌حال، او تسلیم نشد و مسیر خودش را ادامه داد. در آموزش‌وپرورش و کارهای ساختمانی فعالیت کرد و توانست برای خانواده و فرزندانش امکاناتی فراهم کند که نسل قبل از او از آن‌ها محروم بود.

وقتی امروز به مسیر زندگی خودم فکر می‌کنم، نمی‌توانم تفاوت فرصت‌های خودم و برادری را که زودتر از من وارد مسئولیت‌های زندگی شد، نادیده بگیرم.

در خانواده‌های پرجمعیت، همیشه شرایط رشد برای همه یکسان نیست؛ گاهی یکی فرصت بیشتری برای تحصیل پیدا می‌کند و دیگری بخشی از عمرش را صرف تأمین زندگی خانواده می‌کند.

شاید یکی از وظایف ما در سال‌های پختگی این باشد که سهم هرکدام را در داستان مشترک خانواده به یاد بیاوریم.

محمد خاوری؛ نامی که با یاد و خاطره زنده است

محمد، برادرم، اکنون در شمار درگذشتگان خانواده است.

مرگ، حضور فیزیکی آدم‌ها را از زندگی روزمره ما حذف می‌کند، اما خاطراتشان را نمی‌تواند به‌سادگی از میان ببرد.

در خانواده، هرکس جایگاهی دارد که با رفتنش خالی می‌شود؛ جایگاهی که شاید سال‌ها بعد، با شنیدن نامش یا مرور یک خاطره قدیمی دوباره احساس شود.

نام محمد نیز بخشی از تاریخ خانواده خاوری است؛ تاریخی که دوست دارم در نوشته‌هایم حفظ شود تا نسل بعد بداند پیش از آن‌ها چه کسانی در این خانواده زندگی کردند.

مهدی خاوری؛ برادری با نام شهید

مهدی، برادرم، شهید شد.

در خانواده‌هایی که یکی از عزیزانشان را در راهی پرخطر از دست داده‌اند، نام او تنها یک نام در فهرست فرزندان نیست.

فقدان، بخشی از خاطره مشترک خانواده می‌شود؛ خاطره‌ای که هرکس ممکن است آن را به شیوه خودش به یاد بیاورد.

من نیز وقتی نام مهدی را در کنار نام دیگر خواهران و برادرانم می‌نویسم، می‌خواهم جایگاه او در تاریخ خانواده فراموش نشود.

او یکی از فرزندان حسین خاوری و بتول رشیدی بود؛ یکی از ده فرزندی که هرکدام بخشی از زندگی این پدر و مادر را تشکیل دادند.

فاطی، زهرا، معصوم و دیگر خواهرانم

خواهرانم نیز هرکدام بخشی از خاطرات خانوادگی مرا با خود دارند.

طیب، خاور، مرضی، فاطی، زهرا و معصوم؛ نام‌هایی که مرا به خانواده‌ای بازمی‌گردانند که در آن بزرگ شدم.

سال‌ها گذشته است. هرکدام از ما زندگی مستقلی پیدا کرده‌ایم و درگیر مسئولیت‌ها، مشکلات و شادی‌های خود شده‌ایم.

اما پیوند خانوادگی چیزی فراتر از هم‌خانه بودن در دوران کودکی است.

گاهی یک تماس تلفنی، یک مهمانی چندروزه یا یادآوری خاطره‌ای قدیمی کافی است تا آدم دوباره به روزگار گذشته بازگردد.

یکی از همین خاطرات، سفر خواهر کوچک‌ترم از مشهد به کرج و اقامت چندروزه‌اش در خانه ماست.

با آمدنش، خانه رنگ دیگری گرفت؛ سفره‌ها شلوغ‌تر شدند و نظم روزمره من که به دو وعده اصلی غذا عادت کرده بودم، کمی تغییر کرد!

وقتی خواهرم رفت، تازه فهمیدم حضور یک عضو خانواده چقدر می‌تواند فضای خانه را تغییر دهد.

خانه همان خانه بود، اما جای خالی مهمان احساس می‌شد.

این تجربه به من یادآوری کرد که ارزش خانواده را نمی‌توان با مساحت خانه، تعداد اتاق‌ها یا امکانات زندگی سنجید.

گاهی حضور چندروزه یک خواهر، بیشتر از همه این امکانات به خانه معنا می‌دهد.

حسن خاوری؛ کوچک‌تر خانواده و راوی خاطرات

و سرانجام می‌رسم به خودم؛ حسن خاوری.

من هم یکی از ده فرزند این خانواده‌ام؛ پسری که از روزگار کودکی و زندگی در خانواده‌ای پرجمعیت به مسیر تحصیل، پزشکی، تشکیل خانواده و سپس ساختمان‌سازی رسید.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی هرکدام از ما داستانی جداگانه دارد، اما این داستان‌ها از یک نقطه مشترک آغاز شده‌اند.

من پزشک شدم، اما زندگی‌ام فقط در پزشکی خلاصه نشد. بعدها به دنیای ساختمان‌سازی و مدیریت پروژه‌ها وارد شدم و سال‌های زیادی را صرف ساختن و آباد کردن کردم.

بااین‌حال، در کنار همه این تجربه‌ها، بخشی از وجودم هنوز همان کودک دیروز است که خاطرات خانواده را مرور می‌کند.

گاهی یک اتفاق ساده، مثل هدیه گرفتن آلبوم عکسی از برادری که به آمریکا رفته بود، می‌تواند پس از ده‌ها سال همچنان در ذهن زنده بماند.

آن روزها عکس گرفتن برای ما چندان آسان نبود. آلبوم داشتم، اما عکس‌های زیادی نداشتم که در آن بگذارم!

امروز که تلفن‌های همراه هزاران عکس ذخیره می‌کنند، آن خاطره برایم هم خنده‌دار است و هم یادآور تفاوت روزگارها.

آنچه باقی مانده، نه خود آلبوم، بلکه محبت برادری است که از راه دور به یاد برادر کوچک‌ترش بود.

پدر و مادر؛ ریشه‌ای که ده شاخه از آن رویید

در پایان، باید به پدر و مادرم بازگردم.

حسین خاوری و بتول رشیدی، والدین ده فرزند بودند؛ ده انسانی که هرکدام سرنوشت خود را پیدا کردند.

زندگی خانوادگی ما خالی از سختی نبود. روزگار، فرصت‌ها و محرومیت‌های خودش را داشت و هیچ‌کدام از ما نیز از فرازونشیب زندگی در امان نماندیم.

اما اکنون که به این سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌خواهم نام همه اعضای خانواده را در کنار هم ثبت کنم:

طیب، خاور، علی، محمد، مرضی، مهدی، حسن، فاطی، زهرا و معصوم.

یکی از برادرانم را با عنوان مرحوم به یاد می‌آورم و دیگری را با عنوان شهید.

دیگران نیز هرکدام بخشی از خاطرات و پیوندهای این خانواده‌اند.

این نوشته هنوز پایان داستان نیست؛ آغاز ثبت خاطراتی است که دوست دارم درباره تک‌تک خواهران و برادرانم بنویسم.

زیرا خانواده فقط مجموعه‌ای از نام‌ها نیست؛ مجموعه‌ای از خاطرات، محبت‌ها، اختلاف‌ها، فداکاری‌ها و فرصت‌هایی است که زندگی در اختیار هرکداممان گذاشته است.

من امروز، در سال‌های پختگی، می‌خواهم پیش از آنکه حافظه‌ام جزئیات بیشتری را فراموش کند، این خاطرات را ثبت کنم.

شاید روزی فرزندان و نوه‌هایم این نوشته‌ها را بخوانند و بدانند پدر و پدربزرگشان از کجا آمده است؛ چه کسانی در آغاز راه زندگی‌اش حضور داشتند و چگونه یک خانواده، با همه تفاوت‌ها و دشواری‌هایش، بخشی از هویت او شد.

این روایت را به یاد پدرم حسین خاوری، مادرم بتول رشیدی و همه خواهران و برادرانم می‌نویسم؛ برای آنکه نام‌ها بمانند و خاطرات، پیش از ما از دنیا نروند.

حسن خاوری