دلتنگ روزهای پر انگیزه و هدفمند جوانیم. زمانی رویا پردازی داشتم و برای دست یابی به آنها تلاش می کردم. با عبور از مرز پنچاه سالگی دیگر رویایی برایم نمانده.

ارزشمندترین هایم مرده اند. یتیم و یسیر شده ام . فرزندانم مهدی و محسن به فرجامشان رسیده اند و ارزوهایشان در دسترسشان قرار دارد . همسرم با توانایی های ذاتیش نیازی به همدلی و همپایی من از اول نداشته و با افزایش ثروت و قدرتش از من عبور کرده است . قبلا پروژه پزشک قطار وجود داشت و هر گاه دلم می گرفت با سفری ان را جلا می دادم. 

الان مث گذشته نمی توانم با تراش کلمات ابیات بسازم . با میلگرد و  بتن زمخت به اپارتمان سازی دست یافته ام. دیگر به خال هندویی سمرقند و بخارا قابل تهاتر نیست. بلکه سند و پایانکار و ثبت و دارایی و شهرداری و  تعرفه و استعلام . هزاران مشکل برای سقفی هرچند مختصر را تحمیل می کنند که امان از دل عشاق بریده 

 

جوی مولیان و یار مهربان 

 

قصه های مجید و ماجراههای گالیور

و

دم گرم مسیحایی بر اهن سرد و افسرده من کار ساز نیست

 دیگر قوتم لایموت نیست

بلکه آفت پرخوری و اضافه وزن و کم تحرکی اصل حیاتم را تهدید و تحدید می کند

اتروفی قشر مغز و دمانس و الزایمر با هایپرتروفی پروستات دست به دست هم داده تا اندک رمق باقی مانده ام را با اختلال حواس و تکرر ادرار به گند بکشند

امان از اتروفی قشر مغز و هیپرتوفی پروستات

ای خلقت معکوس که بهای عمر گرانمایه ای  (  من نعمره. ننکسه فی الخلق. قران مجید)

عجب خلقت پوچی

بهای عمری تلاش و زندگی=احتباس ادرار و اعتکاف در مستراح

تقدیم به فریبا شجاعی باغینی