حسن خاوری: ### شامِ روضه‌ی «کلب‌کبیر»

#### یا:

چگونه یک خانواده‌ی ۱۲ نفره، اقتصادِ شیر مادر و بازار آزادِ قورمه‌سبزی را با هم تلفیق کرد

در خانواده‌ی ما، کودک که به دنیا می‌آمد، اول گریه نمی‌کرد؛ اول **وارد بازار** می‌شد.

یعنی هنوز بند نافش را نبریده بودند که از همان لحظه، به عنوان یک «بازیگر اقتصادی» شناخته می‌شد. ما در خانه‌ای بزرگ شدیم که ۱۲ نفر جمعیت داشت و هرکس اگر از کودکی فرقِ بین عرضه و تقاضا، بقا و رقابت، و قیمتِ تمام‌شده‌ی یک لقمه را نمی‌فهمید، اصولاً شانس زنده ماندن تا نوجوانی را نداشت.

اولین بیزینس هر کودک، مثل همه‌ی ابنای بشر، با **شیر مادر** شروع می‌شد.

اما در خانواده‌ی ما، هیچ چیزی یک‌طرفه نبود. دوستی بیزینس محبت است، معامله بیزینس نان است، و شیر خوردن هم یک قرارداد دوطرفه بود. ما در ازای دریافت شیر مادر، یک خدمت ارزشمند به مادرمان ارائه می‌دادیم:

**اپشن پیشگیری طبیعی از بارداری در دوره‌ی شیردهی.**

یعنی ما فقط مصرف‌کننده نبودیم؛ ما **استراتژیست تنظیم خانواده** هم بودیم.

خدا شاهد است اگر آن زمان وزارت بهداشت عقل داشت، به جای بروشور، می‌آمد از ما کیس‌استادی تهیه می‌کرد. قاعده این بود که اگر بچه دو سال کامل شیر بخورد، با احتساب ۹ ماه بارداری، بین دو تولد حدود سه سال فاصله می‌افتد. این یک نظام دقیق و علمی بود؛ چیزی بین فیزیولوژی، اقتصاد خرد، و برنامه‌ریزی توسعه.

البته این سیستم، مثل هر بازار دیگری، گاهی دچار دستکاری و نوسان می‌شد.

مثلاً برادر شهیدم **مهدی**، به دلایلی که هنوز برای کمیته‌ی حقیقت‌یاب روشن نیست، زودتر از موعد مقرر شیر را کنار گذاشته بود و همین مسئله باعث شد من با فاصله‌ی دو ساله به دنیا بیایم. یعنی مهدی با این اقدام، عملاً در نظام سهمیه‌بندی جمعیت دخالت کرده بود و عرضه‌ی نیروی انسانی را در خانه افزایش داده بود.

من اما که ژنِ تیزهوشی اقتصادی را از همان نوزادی داشتم، با خودم گفتم:

«ببین پسر، بازار شلوغ است، منابع محدود است، اگر می‌خواهی حداقل سه سال با نفر بعدی فاصله داشته باشی، باید قرارداد شیردهی را کامل اجرا کنی.»

به همین دلیل، من دو سالِ کامل شیر خوردم؛ نه یک روز کمتر، نه یک ساعت ناقابل.

نتیجه چه شد؟

خواهرم **فاطی** دقیقاً سه سال بعد از من متولد شد.

یعنی من نخستین کسی بودم که در خانه، مفهوم **تنظیم بازار از طریق تغذیه‌ی هدفمند** را فهمیدم.

از آن عجیب‌تر این بود که انگار مادر ما با همکاری تقویم و شاید با نوعی تفاهم‌نامه‌ی محرمانه با کائنات، طوری برنامه‌ریزی کرده بود که تاریخ تولد اکثر بچه‌ها می‌افتاد **اول عید نوروز**.

یعنی خانواده‌ی ما نه تنها در فقر و تغذیه، بلکه در مناسبت‌سازی هم ید طولایی داشت.

هنوز هم نمی‌دانم این شاهکار، نتیجه‌ی همت مادر بود یا اثرات جانبی همان بیزینس شیردهی.

فقط می‌دانم وقتی در خانه‌ی ما می‌گفتند «تاریخ»، منظور **تاریخ تولد** بود، نه تاریخ طبری.

حالا برسیم به بخش عملیاتی اقتصاد خانواده؛

یعنی **شام روضه**.

یک روز از مدرسه یا از هر خراب‌آبادی که بودم، گرسنه برگشتم خانه.

من اصولاً هر وقت به خانه برمی‌گشتم، گرسنه بودم. انگار خانه برای من نه محل زندگی، که شعبه‌ی مرکزی امداد تغذیه بود.

همین که پیدایم می‌شد، مادرم با آن نگاه عارفانه و حسابگرش می‌گفت:

**«باز شکمت ته افتاد، پیدا شدی؟»**

آن روز اما لحنش فرق داشت.

گفت:

**«روضه‌ی خونه‌ی کَلب‌کبیر، بابات دعوت بوده. چون شیفت شبِ کارخانه رفته، تو برو.»**

من در همان لحظه، احساس کردم از طرف سازمان ملل به یک مأموریت رسمی اعزام شده‌ام.

دعوت به شام روضه برای ما چیزی بود بین **زیارت، مأموریت دیپلماتیک، و شرکت در مزایده‌ی مواد غذایی**.

قبول کردم؛ البته با چنان شوقی که اگر آن لحظه به من می‌گفتند به جای کفش، دمپایی لنگه‌به‌لنگه بپوش، باز هم می‌رفتم.

سرمست و شادان، رفتم خانه‌ی کلب‌کبیر.

فکر می‌کردم نماینده‌ی انحصاری خانواده‌ام هستم.

اما همین که رسیدم، دیدم ای دل غافل!

نه تنها **مهدی** آنجاست،

**محمد** هم هست،

**علی** هم هست،

و تازه خواهرم **خاور** هم با «دست‌فرمانِ مادر» خودش را رسانده!

یعنی مادر ما دعوت را نه به عنوان «یک نفر از خانواده»، بلکه به عنوان **سهمیه‌ی شناور خانوار** تفسیر کرده بود.

در منطق مادرم، وقتی می‌گفتند «پدر خانواده دعوت است»، منظور این بود که هر تعداد از وابستگان درجه‌یک که بتوانند خود را به محل برسانند، شرعاً و عرفاً و احتمالاً رزقاً مجازند در مراسم حاضر شوند.

اصلاً شام روضه، چه با دعوت چه بی‌دعوت، ثواب داشت؛

چه رسد به ما که به جای شخص مدعو آمده بودیم و از نظر فقه کاربردی، کاملاً حلال‌خور به حساب می‌آمدیم.

حتی اگر پنج نفر به جای یک نفر آمده باشند.

ما در روضه‌ها سال‌ها مانده بودیم که بالاخره **مدیون یزیدیم یا امام حسین؟**

چون همیشه مادرم به براد

ر شهیدم **م

حسن خاوری: هدی** که طلبه بود، با نهایت سادگیِ فلسفی می‌گفت:

**«اگر یزید نبود، کی خرج زن و بچه‌ی شما آخوندا رو می‌داد؟»**

این جمله، از آن جمله‌هایی بود که هم کلامی بود، هم کلام را می‌کشت.

یعنی آدم نمی‌دانست بخندد، صلوات بفرستد، یا برود در حیاط از شدت تناقض، سرش را به دیوار بکوبد.

خلاصه، در خانه‌ی کلب‌کبیر، ما با چنان سرعتی وارد مجلس شدیم که اگر کسی ما را نمی‌شناخت، خیال می‌کرد دسته‌ی سینه‌زنیِ اعزامی از طرف کمیته‌ی امداد تغذیه هستیم.

هر کدام گوشه‌ای نشستیم، اما چشم‌هایمان همه روی یک قبله بود: **سفره‌ی شام**.

روضه که شروع شد، ما هم گریه می‌کردیم، اما نه صرفاً از حزنِ مصیبت.

بخشی از اشک‌ها، ناشی از این بود که بوی قیمه یا قرمه از آشپزخانه می‌آمد و روح انسان را به لرزه می‌انداخت.

در آن وضعیت، تفکیک اشکِ عاطفی از اشکِ گرسنگی تقریباً ناممکن بود.

اگر همان موقع کسی می‌پرسید:

«برای کربلا گریه می‌کنی یا برای برنجِ آبکش؟»

ما صادقانه می‌گفتیم:

**«هر دو. و خدا شاهد است هر دو حق است.»**

وقتی سفره پهن شد، ما مثل نیروهای آموزش‌دیده‌ی عملیات ویژه، بی‌سروصدا و منظم پیشروی کردیم.

نه آن‌قدر حریص که آبرو برود،

نه آن‌قدر آرام که سهم از دست برود.

این همان مهارتی بود که فقط در خانواده‌ی ۱۲ نفره به دست می‌آمد:

**هنرِ خوردنِ مؤدبانه با راندمان بالا.**

هر لقمه‌ای که برمی‌داشتیم، حس می‌کردیم داریم در یک پروژه‌ی ملی شرکت می‌کنیم.

این دیگر شام نبود؛

**جبرانِ تاریخیِ کمبودهای تغذیه‌ای** بود.

شکم ما با نان و اشکنه و خورشِ دل‌ضعفه و آبگوشتِ میکروسکوپی بزرگ شده بود، حالا رسیده بود به جایی که برنجِ روضه را مثل سرمایه‌گذارِ خارجی تحویل بگیرد.

آن شب تازه فهمیدم که مادر، فقط مادر نبود؛

**استاد مدیریت زنجیره تأمین** بود.

از شیردهی برای تنظیم جمعیت استفاده می‌کرد،

از تقویم برای تنظیم تولد،

و از روضه برای تنظیم تغذیه.

اگر در دانشگاه‌های دنیا چیزی به نام «اقتصاد معیشت در خانوارهای پرتراکم» تدریس شود، باید عکس مادرم را بزنند بالای تخته و زیرش بنویسند:

**«مخترع مدل بومیِ بقا در شرایط کمبود مزمن.»**

و ما بچه‌ها؟

ما هم فارغ‌التحصیلان ممتاز همین مکتب بودیم:

از شیر مادر، برنامه‌ریزی یاد گرفتیم؛

از سفره‌ی خانه، رقابت آزاد؛

از روضه‌ی کلب‌کبیر، لجستیک و حضور به‌موقع؛

و از حرف مادرم فهمیدیم که در این دنیا، حتی مصیبت هم اگر خوب مدیریت شود، می‌تواند شام داشته باشد.

-