### ناهارِ «کالار»

یا چگونه یک سنگ، بزرگ‌ترین رسوایی غذاییِ محله شد

در محله‌ی ما دو چیز همیشه فراوان بود:

یکی **فقر**،

و دیگری **خیالِ ثروت**.

چون در عالم واقعیت چیز دندان‌گیری برای فخر فروختن نداشتیم، ناچار در **عالم خوراک‌های خیالی** با هم رقابت می‌کردیم. مسابقه‌ای بود شبیه بازار بورس، فقط به جای دلار و طلا، **قورمه‌سبزی و کباب و حلوا** معامله می‌شد.

خانواده‌ی ما که دوازده نفر جمعیت داشت، اصولاً سفره‌اش بیشتر شبیه **جلسه‌ی اضطراری مدیریت بحران** بود تا ضیافت. قوت غالب ما نان بود و چیزهایی که اگر خیلی مهربانانه نگاه می‌کردی، شاید می‌شد اسم غذا رویشان گذاشت.

اما در کنار خانه‌ی ما، خانواده‌ای زندگی می‌کرد که از اقوام نزدیک هم بودند. هنوز هم دقیق نمی‌دانم ما پسرعمه‌ی آن‌ها بودیم یا آن‌ها پسرخاله‌ی ما؛ فقط می‌دانم در رقابت‌های خیالیِ غذایی، **دشمنان قسم‌خورده‌ی ما محسوب می‌شدند**.

در رأس این رقابت، دو چهره‌ی مهم حضور داشتند:

خواهرم **مرضیه** و دختر همسایه **شهربانو** که در محله به اختصار به او می‌گفتند **شَربان**.

این دو نفر از آن دوست‌هایی بودند که همدیگر را خیلی دوست دارند، اما اگر فرصتی پیدا کنند، حاضرند برای یک بشقاب غذای خیالی همدیگر را به خاک سیاه بنشانند.

قانون بازی هم ساده بود:

هر غذایی که یکی ادعا می‌کرد خورده، آن یکی می‌گفت **ما هم خوردیم**.

البته با کمی اغراق.

مثلاً مرضی می‌گفت:

«ما دیشب آبگوشت خوردیم.»

شربان بلافاصله می‌گفت:

«ما هم خوردیم… تازه با گوشت بیشتر.»

مرضی می‌گفت:

«ما حلوا داشتیم.»

شربان جواب می‌داد:

«ما دو بار داشتیم.»

مرضی می‌گفت:

«ما برنج داشتیم.»

شربان می‌گفت:

«ما هم داشتیم… تازه ته‌دیگ هم داشت.»

این مسابقه سال‌ها ادامه داشت و اگر کسی از بیرون می‌شنید، خیال می‌کرد هر دو خانواده از تجار بزرگ برنج و گوشت کشور هستند.

اما یک روز مرضی تصمیم گرفت **ضربه‌ی نهایی** را بزند.

آن روز پدرم که مغنی و چاه‌کن ماهری بود، کنار چاه حیاط یک **سنگ درپوش چاه** گذاشته بود. سنگی گرد، ضخیم، با سوراخی در وسط که اسمش در محله **سنگِ کالار** بود.

مرضی که نگاهش به آن افتاده بود، ناگهان لبخند مرموزی زد؛ لبخندی که معمولاً پیش از یک رسوایی تاریخی ظاهر می‌شود.

بعد رفت سراغ شربان و گفت:

«ما دیروز **کالار** ناهار خوردیم.»

شربان طبق قانون بازی، بدون حتی یک ثانیه فکر کردن گفت:

«ما که هر روز می‌خوریم! بابام چند **مَن** چند **مَن** کالار می‌خره برامون!»

مرضی که منتظر همین جمله بود، دستش را به کمر زد و با صدای بلند گفت:

«دروغگو!

کالار اسم **سنگ درپوش چاه**ه!

خوراکی نیست!»

در همان لحظه سکوتی در محله افتاد که اگر یک مورچه عطسه می‌کرد، صدایش می‌پیچید.

شربان بیچاره تازه فهمیده بود که در مسابقه‌ی لاف‌زنی، آمده و **سنگ چاه را کیلویی خورده است**.

صورتش سرخ شد، بعد بنفش شد، بعد رنگی گرفت که دانشمندان هنوز برایش اسم نگذاشته‌اند.

ما بچه‌ها هم که تا آن لحظه خیال می‌کردیم شاید واقعاً غذایی به اسم کالار وجود دارد، تازه فهمیدیم مرضی با یک حرکت استراتژیک، **اقتصاد دروغ‌های غذایی محله را فروپاشانده است**.

از آن روز به بعد، هر وقت کسی در محله خیلی لاف می‌زد، یکی می‌گفت:

«باشه بابا…

فقط مواظب باش کالار رو با نان نخورى، گلوت نگیره!» 😄