# قصه «دخترِ شایسته»؛ روایتِ من از شکوفه‌ای که مادرِ مادرش شد

همه چیز از پاییز سال ۱۳۶۸ در کرمان شروع شد. آن روزها که روپوش‌های سفیدمان هنوز بوی نویی می‌داد، فکرش را هم نمی‌کردیم که داریم وارد خانوادگی‌ترین کلاس تاریخ پزشکی می‌شویم. کلاسی که یک «سید رضای عبدالمطلبیِ» با مرام و لارج شد ستون خیمه‌اش و ما را طوری دور هم جمع کرد که حالا بعد از ۳۸ سال، نه تنها ما، که بچه‌هایمان هم زیر سایه «غنچه‌های ۶۸» با هم قد کشیده‌اند.

اما بگذارید از قهرمانِ قصه‌ام بگویم؛ از کسی که نامش با مسندِ «شایستگی» گره خورده است.

### فصل اول: معمای نامِ شکوفه

شاید بپرسید چرا او را «دختر شایسته» می‌نامم؟ نه، موضوع بر سر مسابقات زیبایی و تاجِ نقره‌ای نیست. شکوفه خانمِ ما، «دخترِ شایسته» است، چون مادرش، فرشته‌ای به نام «شایسته خانم» است. اما این فقط یک بازی با کلمات نیست؛ شکوفه در عمل ثابت کرد که شایسته‌ترین دختری است که یک مادر می‌تواند آرزو کند.

در تمام این ۳۸ سال، هربار که دور هم جمع شدیم تا غبار سال‌ها را در دورهمی‌هایمان بتکانیم، شکوفه را دیدم که یک دستش به پذیرایی و محبت بود و دست دیگرش به خدمت به مادر. او شایسته خانم را با خودش می‌آورد؛ نه مثل یک میهمان، که مثل یک ملکه. برایش تخت تاشو می‌آورد، تمام امکانات رفاهی یک سالمند را مهیا می‌کرد تا مبادا در جمعِ پر سر و صدای ما، ذره‌ای به مادرش سخت بگذرد. او به ما یاد داد که «دکتر بودن» یعنی اول پزشکِ روحِ مادر بودن.

### فصل دوم: مردی که به او غبطه می‌خوریم (رتبه دوم خوشبختی!)

حالا بگذارید از بخش محبوب خودم بگویم! جایی که پای «دکتر رادمهر» وسط می‌آید. ما همکلاسی‌ها یک لیستِ مخفی داریم: «لیست خوشبخت‌ترین مردهای زمین».

رتبه اول که سال‌هاست رزرو شده و متعلق به «حمید اصغری» عزیز است؛ او پادشاهِ بلامنازعِ خوشبختی در میان ماست. اما رتبه دوم؟ بدون شک متعلق به دکتر رادمهر است!

وقتی نگاه می‌کنیم که شکوفه چطور عاشقانه و با چه سلوکِ بی‌نظیری با همسرش رفتار می‌کند، صادقانه بگویم... حسودی‌مان می‌شود! ما مردها وقتی شکوفه را با عیال‌های خودمان مقایسه می‌کنیم که روزی چند بار جگرمان را از حلقمان بیرون می‌کشند، زیر لب می‌گوییم: «بابا این زن فرشته است، آدم نیست!»

دکتر رادمهر، جراحِ ماهری است، اما بزرگترین جراحی‌اش، شکارِ قلبِ شکوفه بوده. شکوفه با درایت و فکرِ اقتصادی‌اش، از درآمدِ همسرش زندگی‌ای ساخته که در میان تمام ما بی‌نظیر است. او نشان داد یک زنِ اصیل، چگونه می‌تواند هم بالِ پروازِ همسرش باشد و هم ستونِ استوار خانه‌اش.

### فصل سوم: هجرت، اتوبوس و جاده‌های دلتنگی

داستان شکوفه وقتی به اوج می‌رسد که پای هجرت وسط می‌آید. او به خاطر آینده‌ی سهراب و شقایق، پا روی دلش گذاشت. از اورژانس بیمارستان تامین اجتماعی که سال‌ها در آن جان‌فشانی کرده بود استعفا داد و حتی از پاداش پایان خدمت سال‌های آخرش هم گذشت تا به کانادا برود. ۹ هزار کیلومتر فاصله گرفت، اما قلبش را در سیرجان جا گذاشت.

جوان‌های امروز باید اینجای قصه را خوب گوش کنند: در روزهایی که آسمان ایران ناآرام بود و پروازها یکی‌یکی کنسل می‌شد، وقتی خبر بیماری مادرش را شنید، شکوفه دیگر دکترِ ساکنِ کانادا نبود؛ او همان دخترِ کوچکِ شایسته خانم بود. او خودش را به ارمنستان رساند و از آنجا، مسیرِ طولانی و طاقت‌فرسای ارمنستان تا سیرجان را با اتوبوس طی کرد. تصور کنید! یک پزشک موفق، فرسنگ‌ها راه را در جاده‌های سخت با اتوبوس می‌گذراند، فقط برای اینکه سرش را روی زانوی مادرش بگذارد و دستش را بگیرد. این یعنی ستایشِ عشق.

### فصل پایانی: مادری برای مادر

این روزها دوباره دلِ ما شور می‌زند. شایسته خانم دوباره بیمار شده و شکوفه‌ی عزیز ما، از آن سوی اقیانوس، ۹ هزار کیلومتر دورتر، با چشمان نگران مراقبِ مادرش است.

من به عنوان همکلاسی ۳۸ ساله‌اش، به او نگاه می‌کنم و می‌بینم او حالا دیگر فقط دخترِ شایسته خانم نیست؛ او «مادرِ مادرش» شده است. او الگویی است برای تمام نسل‌ها که یاد بگیرند:

موفقیت به مدرک نیست، به وفاداری است.

خوشبختی به ثروت نیست، به آرامشی است که در خانه می‌سازی.

و اصالت، یعنی هرجای دنیا که باشی، بوی خاکِ کوچه مادر از پیرهنت نرود.

**ما امروز همه با هم، برای سلامتی شایسته خانم دعا می‌کنیم، تا دوباره حالش خوب شود و دکتر رادمهرِ عزیز هم در همان رتبه دوم خوشبختی‌اش، سایه‌ی شکوفه را بالای سر زندگی‌اش مستدام ببیند.**