**عاشورا و دههٔ محرم در بحرآباد**

دههٔ محرم که می‌رسید، بحرآباد حال و هوای دیگری پیدا می‌کرد. کوچه‌ها آرام‌تر می‌شد، دل‌ها آماده‌تر، و مسجد محل ما می‌شد مرکز همهٔ شور و شعور مردم. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، صدای ملکوتی نوحه‌خوانی مرحوم **کلب اصغر همتی** در گوشم زنده می‌شود.

کلب اصغر همتی از بزرگان بحرآباد بود؛ مردی با عمری طولانی و با برکت که بیشتر بحرآبادی‌ها را خودش به خاک سپرده بود و تلقینشان را با همان صدای آرام و معنوی قرائت کرده بود. پسرش **ابوالقاسم** همکلاسی دوران ابتدایی من بود. خودش هم مداح و نوحه‌خوان بود و گاهی در مجالس زنانه ذکر مصیبت می‌گفت. وقتی در مسجد نوحه می‌خواند، فضای مسجد چنان معنوی می‌شد که انگار دل همهٔ اهل محل به یک ریسمان وصل شده بود.

شب‌های دههٔ اول محرم، بعد از نوحه‌خوانی و سینه‌زنی، نوبت به **دیوَنه‌زنجیر** می‌رسید؛ مراسمی که برگزارکننده‌اش **شهید حمامی** بود. ما که هنوز حرفه‌ای نبودیم، با شور نوجوانی چنان زنجیر را به پشت خود می‌کوبیدیم که پشت‌هایمان زخمی می‌شد و گاهی خون هم جاری می‌گشت. سینه‌هایمان هم از بس با کف دست بر آن می‌کوبیدیم سرخ و متورم می‌شد، اما هیچ‌کداممان خسته نمی‌شدیم. آن شور حسینی چیزی نبود که آدم را از پا بیندازد.

این مراسم تا روز عاشورا ادامه داشت. روز عاشورا که می‌شد، **علم‌کشان** و حلقه زدن دور علم آغاز می‌شد؛ حرکتی با ریتمی خاص که جذبهٔ عجیبی داشت و تماشاگران را هم به وجد می‌آورد. آن چرخیدن‌های دسته‌جمعی دور علم، حال و هوایی داشت که هنوز هم هر وقت به یادش می‌افتم، دلم می‌لرزد. سبک آن حرکت‌ها هم شبیه همان شور و حال دسته‌های بوشهری‌ها بود.

اما ظهر عاشورا خودش داستان دیگری داشت. در آن روز، **ارباب حبیب‌الهی**، واقف مسجد و قبرستان بحرآباد، همهٔ اهالی بحرآباد و مهدی‌آباد را مهمان ناهار **آبگوشت** می‌کرد؛ آبگوشتی که هنوز مزه‌اش زیر زبانم مانده است. مردم بحرآباد همیشه با احترام از او یاد می‌کنند. او فرزند **میرزاحبیب خراسانی** بود؛ از علمای بزرگ و تولیت وقت آستان قدس در زمان انقلاب مشروطه. هنوز هم نام ارباب حبیب‌الهی که می‌آید، مردم بحرآباد با احترام سر فرود می‌آورند.

پذیرایی آن ناهار عاشورا هم خودش صفایی داشت. **مصیب صفری**، **مندلی شعبون** و **علی حاج میرزا علی** با زحمت فراوان گارسونی می‌کردند و با لبخند دیگ‌های آبگوشت را میان مردم تقسیم می‌کردند. حق بزرگی به گردن آن مراسم داشتند و همیشه باید از زحماتشان تشکر کرد.

در تأمین مالی و جمع‌آوری وجوهات برای این مراسم نیز مرحوم **حاج رجب‌علی رجب‌زاده** – پدرزن داداشم – نقش مهمی داشت. او با دل و جان برای برپا ماندن این مراسم تلاش می‌کرد و نامش در یاد خیلی‌ها مانده است.

روز عاشورا تمام طایفهٔ ما در خانهٔ پدری که نزدیک مسجد بود جمع می‌شدیم تا از فیض آن آبگوشت محروم نشویم. رقابتی پنهانی هم میان ما بود که چه کسی چند پرس بیشتر بخورد! بعضی‌ها نان، سیب‌زمینی و حتی تکه‌های گوشت آبگوشت را هم برای خانه برمی‌داشتند.

پدر خدا بیامرزم هم نان‌های ته‌ماندهٔ سفره‌ها را جمع می‌کرد و برای خوراک گاوهایمان به خانه می‌آورد؛ گاوهای ما هم از برکت آن ضیافت بی‌نصیب نمی‌ماندند.

با گذشت سال‌ها، بسیاری از بحرآبادی‌ها مهاجر شده‌اند و هر کدام در شهری زندگی می‌کنند، اما هنوز هم خیلی‌ها تلاش می‌کنند در **تاسوعا و عاشورا** خودشان را به بحرآباد برسانند. من هم با اینکه **۴۵ سال از ۶۰ سال عمرم را بیرون از مشهد و بحرآباد گذرانده‌ام**، هر وقت عاشورا می‌رسد، دلم طاقت نمی‌آورد. برای دیدن دوستان و اهالی، برای شرکت در سینه‌زنی و چرخیدن دور علم به همان سبک قدیمی بحرآبادی‌ها، خودم را به بحرآباد می‌رسانم.

خدا رحمت کند همهٔ بزرگان و متولیان هیئت بحرآباد را؛

از جمله **کلب اصغر همتی**،

و **سرهنگ علی‌اکبر رضایی**،

و همهٔ کسانی که با عشق و اخلاص چراغ این مراسم را روشن نگه داشتند.

یادشان همیشه در دل مردم بحرآباد زنده است؛ همان‌طور که خاطرهٔ آن عاشوراها هنوز در دل ما زنده مانده است