خوشه های ترسیده
# **قصهی خوشههای نرسیده**
من آن روز را ندیدهام.
نه آفتابش را دیدهام، نه خاکش را، نه گندمزارش را، نه چهرهی پدرم را وقتی دست خالی از سرِ کار برگشت.
من آن روز هنوز آنقدر کوچک بودم، یا شاید اصلاً در میانهی فهمیدن جهان نبودم، که بتوانم بدانم فقر چگونه بر شانهی یک خانواده مینشیند و چگونه بعضی بچهها را زودتر از موعد پیر میکند.
اما بعضی خاطرهها را لازم نیست خودت دیده باشی.
بعضی خاطرهها آنقدر در خانه تکرار میشوند، آنقدر در شبنشینیها و جمعهای خانوادگی از دهان بزرگترها بیرون میآیند، آنقدر با آه، با سکوت، با لبخند تلخ و با نگاه خیره به دوردست گفته میشوند، که کمکم از خاطرهی یک نفر بیرون میآیند و میشوند خاطرهی همه.
این قصه، خاطرهی برادر بزرگترم، علیآقاست.
برادری که ده سال از من بزرگتر است.
برادری که امروز مردی حدود هفتادساله است، با خانه و زندگی، با فرزند و نوه، با دهها ملک و مستغلات، با سفرهای باز برای خانوادهاش، با مجتمع و خانههایی که به فرزندانش بخشیده، با مهدکودک و صبحانه و ناهار و شامی که برای نوهها و بچههایش فراهم کرده است.
اما در پشت همهی این کامیابیها، در پشت قامت محکم امروز او، یک پسرک مانده است.
پسرکی در سالهای ۱۳۴۰ شمسی.
پسرکی که دستهایش زودتر از سنش پینه بست.
پسرکی که هنوز گاهی از میان حرفهای علیآقای امروز سر بیرون میآورد و با همان صدای خسته میگوید:
«آن روز، بابا گفت تقصیر تو شد که من هم کار نگرفتم…»
---
## **خانهای با دوازده دهان گرسنه**
سالهای ۱۳۴۰ بود.
اقتصاد ایران برای خیلیها سخت بود، اما برای خانوادهی ما سختتر.
ما خانوادهای دوازدهنفره بودیم؛ خانوادهای که هر لقمه نان در آن باید تقسیم میشد، هر تکه لباس باید چند دست میچرخید، هر کفش باید آنقدر پوشیده میشد تا دیگر کفیاش به زمین سلام کند.
فقر در خانهی ما یک مهمان نبود که بیاید و برود.
فقر انگار صاحبخانه بود.
روی طاقچه مینشست، سر سفره میآمد، در جیبهای خالی پدر جا خوش میکرد، در نگاه مادر مینشست، در تن بچهها لاغری میشد، در لباسها وصله، در کفشها پارگی، در دلها حسرت.
آن روزها بچه بودن هم آسان نبود.
بچهها فقط بچه نبودند؛ هرکدامشان اگر کمی قد میکشیدند، اگر دستشان به داس میرسید، اگر میتوانستند یک بیل را بلند کنند، اگر میتوانستند کاه و گل را به پشت بکشند، دیگر از نگاه دنیا کودک حساب نمیشدند.
میشدند نیروی کار.
میشدند کمکخرج خانه.
میشدند ستون کوچک یک سقف بزرگ و ترکخورده.
در چنین خانهای، برادر ارشدم، علیآقا، سرسلسلهی کودکان کار خانواده بود.
اولین کسی که باید از کودکیاش میگذشت تا شاید سفرهی خانه کمی سنگینتر شود.
اولین کسی که باید دفتر و قلم را کنار میگذاشت و داس و بیل و ماله و کاهگل را دست میگرفت.
او باهوش بود.
این را همه میگفتند.
حافظهی خوبی داشت.
ذوق داشت.
دستش به خط که میرفت، کلمات انگار روی کاغذ خوش مینشستند.
خطش زیبا بود؛ آنقدر که اگر روزگار کمی مهربانتر بود، شاید معلم میشد، شاید دبیر ادبیات میشد، شاید خوشنویس میشد، شاید نویسنده میشد، شاید کسی میشد که با قلم زندگی کند نه با پینهی دست.
اما فقر اجازه نمیداد آدمها «شاید»هایشان را زندگی کنند.
فقر نمیپرسید تو چه استعدادی داری.
نمیپرسید خطت زیباست یا ذهنت روشن.
فقر فقط میپرسید:
«امروز چند ریال میتوانی به خانه بیاوری؟»
و علیآقا، با آن هوش سرشار و آن استعداد و ذوق، از ادامه تحصیل بازماند.
نه چون نمیخواست درس بخواند.
نه چون نمیتوانست.
بلکه چون خانه به نان نیاز داشت.
---
## **روز گندمزار**
یکی از همان روزها بود.
روزی از روزهای سخت و کشدار سالهای فقر.
آفتاب، مثل همیشه، بیملاحظه بر سر زمین میتابید.
گندمزارها زرد شده بودند؛ زردیای که برای صاحب زمین نشانهی برکت بود و برای کارگرها نشانهی چند روز کار و شاید چند خوشهی اضافه برای بردن به خانه.
پدرم و علیآقا راه افتادند.
پدر، مردی زحمتکش بود؛ از همان مردهایی که زندگی، کمرشان را خم میکند اما غرورشان را نه.
کار بلد بود. دستش به هر کاری میرفت. رنج را میشناخت.
اما پدر بودن در فقر، سختترین شکل مرد بودن است.
چون آدم فقط گرسنگی خودش را تحمل نمیکند؛ باید نگاه بچههایش را هم تحمل کند.
علیآقا هم همراهش بود.
پسرکی نوجوان، شاید هنوز با قامتی که کودکانه بود اما با مسئولیتی که بزرگسالانه بر دوشش گذاشته بودند.
دستهایش هنوز
حسن خاوری: بیل و ماله و داربست و آجر.
و اینجاست که آدم میفهمد عدالت، همیشه در سرنوشت آدمها مساوی تقسیم نشده است.
---
## **اما قصه در همان تلخی نماند**
اگر قصهی علیآقا همینجا تمام میشد، فقط یک مرثیه بود.
مرثیهی کودکی که درس نخواند.
مرثیهی پسرکی که پدرش در راه برگشت از مزرعه، ناخواسته زخمی بر دلش گذاشت.
اما زندگی علیآقا، فقط زخمش نیست.
او فقط قربانی فقر نماند.
او از دل همان محرومیت، خودش را ساخت.
بعدها بنای قابلی شد.
از آن بناهایی که کار را میفهمند، دیوار را میشناسند، مصالح را با نگاه میسنجند، و میدانند یک خانه فقط با آجر ساخته نمیشود؛ با حوصله، دقت، عرق و سالها تجربه ساخته میشود.
دستهایی که روزی برای قلم ساخته شده بودند اما از قلم محروم شدند، ماله را خوب یاد گرفتند.
آجر روی آجر گذاشتند.
دیوار بالا بردند.
سقف ساختند.
خانه ساختند.
او بعدها در آموزش و پرورش هم استخدام شد.
یعنی سرنوشت، با طنزی عجیب، او را به نهادی رساند که خودش از بهرهمندی کامل از آن محروم شده بود.
شاید هر بار که از کنار مدرسهای میگذشت، چیزی در دلش تکان میخورد.
شاید به پسرکی فکر میکرد که میتوانست پشت نیمکت بنشیند اما ننشست.
شاید به خط خوش خودش فکر میکرد.
به دفترهایی که هرگز پر نکرد.
به درسهایی که نیمهتمام ماندند.
اما علیآقا اهل نشستن و حسرت خوردن صرف نبود.
او کار کرد.
دو کار کرد.
هم در آموزش و پرورش، هم در بنایی و خانهسازی.
آنقدر ساخت و ساخت تا خودش صاحب شد.
صاحب خانه.
صاحب زمین.
صاحب مستغلات.
صاحب جایگاهی که دیگر کسی نتواند به او بگوید:
«نه، بچهات را نمیخواهیم.»
زندگی چرخید.
آن پسرک دست خالیِ گندمزار، روزی مردی شد که دستش پر بود.
نه فقط برای خودش، برای فرزندانش هم.
امروز علیآقا وضع مالی خوبی دارد.
نه فقط خانه دارد، که خانه داده است.
به هر چهار فرزندش منزل اهدا کرده است.
در مجتمع خودش، برای فرزندان و نوههایش بستر زندگی ساخته است.
خدمات مهدکودک فراهم کرده.
صبحانه، ناهار، شام.
سفرهای که زمانی در کودکیاش خالی بود، امروز به دست خودش پهن شده است.
این شاید زیباترین انتقام او از فقر باشد.
نه انتقام با نفرت.
بلکه انتقام با ساختن.
او از محرومیت، وفور ساخت.
از گرسنگی، سفره ساخت.
از بیپناهی، خانه ساخت.
از کودکیِ گرفتهشده، برای نوههایش کودکی فراهم کرد.
---
## **پدری که خودش هم اسیر فقر بود**
اما در این قصه، پدر را هم نمیتوان ساده قضاوت کرد.
در نگاه اول، آن جملهی پدر تلخ است.
خیلی تلخ.
اینکه به کودک خود بگویی «به خاطر تو من هم کار نگرفتم»، زخمی است که حق دارد بماند.
علیآقا حق دارد آن را فراموش نکرده باشد.
اما وقتی آدم از دورتر نگاه میکند، میبیند پدر هم قربانی بود.
قربانی فقر.
قربانی بیکاری.
قربانی مسئولیت دوازده نفر.
قربانی دورانی که در آن پدر خانواده باید نان میآورد، حتی اگر خودش از درون شکسته باشد.
او شاید نمیخواست علی را زخمی کند.
شاید اصلاً نمیفهمید جملهاش چه میکند.
شاید فقط از شرمندگی خرد شده بود.
مردی که نتوانسته بود کار بگیرد، مردی که میدانست دست خالی به خانه برمیگردد، گاهی تلخی شکست را به نزدیکترین آدم کنار خود منتقل میکند.
و آن روز نزدیکترین آدم، علی بود.
این دفاع از جملهی پدر نیست.
فقط فهمیدن زمینهی آن است.
فقر آدمها را فقط گرسنه نمیکند؛ گاهی زبانشان را هم خشن میکند.
گاهی محبت را پشت تلخی پنهان میکند.
گاهی پدر را مقابل پسر مینشاند، در حالی که دشمن واقعی هیچکدامشان نیستند؛ دشمن، فقر است.
---
## **حافظهای که پاک نشد**
سالها گذشت.
گندمزار شاید دیگر وجود نداشته باشد.
صاحب مزرعه شاید فراموش شده باشد.
آن جاده شاید آسفالت شده باشد.
آن روز در تقویم هیچ نشانی ندارد.
اما در حافظهی علیآقا، آن روز هنوز زنده است.
این برای من همیشه عجیب و دردناک بوده است.
آدم ممکن است دهها خانه بسازد، فرزند بزرگ کند، نوه ببیند، مال و مکنت پیدا کند، در جامعه احترام داشته باشد، اما یک جمله از کودکی هنوز در گوشش بماند.
این نشان میدهد فقر فقط در جیب آدم اثر نمیگذارد.
در روان آدم هم خانه میکند.
گاهی تا آخر عمر.
علیآقا امروز مرد موفقی است.
اما موفقیت همیشه جای زخم را پاک نمیکند.
گاهی فقط روی زخم، لباس تمیز میپوشاند.
او وقتی آن خاطره را تعریف میکند، من در چهرهاش مرد هفتادساله را میبینم، اما در صدایش پسرک آن روز را میشنوم.
پسرکی که به مزرعه رفت تا کمک کند، اما برگشت با این احساس که مانع کار پدر شده است.
چه بار سنگینی برای یک کودک.
---
## **دینی که بر گردن ما ماند**
من وقتی به زندگی خودم فکر میکنم، به دکتر شدنم، به فرصت تحصیلم، به راهی که رفتم، نمیتوانم علیآقا را از آن جدا کنم.
د
حسن خاوری: ر خانوادههای پرجمعیت و فقیر، همیشه یک یا چند نفر نقش قربانی خاموش را دارند.
آنها کمتر دیده میشوند.
کمتر از آنها تقدیر میشود.
اما مسیر بقیه از روی شانههای آنان عبور میکند.
علیآقا برای ما فقط یک برادر بزرگتر نبود.
او بخشی از هزینهی رشد خانواده بود.
او سهمی از کودکیاش را داد تا چراغ خانه خاموش نشود.
و شاید همین است که امروز وقتی میبینم او برای فرزندانش خانه فراهم کرده، برای نوههایش غذا و مراقبت و امنیت فراهم کرده، حس میکنم او دارد با گذشتهاش گفتوگو میکند.
انگار به آن پسرک قدیمی میگوید:
«دیدی؟ ما بالاخره خانه ساختیم.
دیدی؟ بچههای ما دیگر مجبور نیستند مثل ما بزرگ شوند.
دیدی؟ سفرهای که آن روز خالی بود، امروز پهن است.»
---
## **پایان قصه**
این قصه را من از زبان علیآقا شنیدهام.
بارها.
در جمعهای خانوادگی.
با همان لحن مخصوص خودش.
با همان تلخی پنهان در میان کلمات.
من شاهد مستقیم آن روز نبودم.
اما شهادت همیشه فقط با چشم نیست.
گاهی آدم با گوش شنیده است، با دل فهمیده است، و با زندگی خودش معنایش را لمس کرده است.
آن روز، پدر و علیآقا از گندمزار دست خالی برگشتند.
نه دستمزدی گرفتند، نه خوشهای چیدند.
اما شاید هیچکس نمیدانست که همان روز، در دل یک پسرک، زخمی کاشته شد که هفتاد سال بعد هم هنوز جوانه میزند.
و با این حال، علیآقا شکست نخورد.
او همان پسرکی بود که او را نخواستند، اما بعدها آنقدر ساخت که دیگران زیر سقفهای ساختهی او زندگی کردند.
او همان کودکی بود که از تحصیل بازماند، اما زندگی را با سختترین مدرسهی ممکن آموخت.
او همان برادری بود که کودک کار شد، اما در پایان، برای خانوادهاش پدرِ امنیت شد.
اگر من روزی فرصت تحصیل یافتم و دکتر شدم، نمیتوانم فراموش کنم که در سوی دیگر این قصه، علیآقایی بود که دفترش زود بسته شد تا دستش به کار باز شود.
این قصه فقط قصهی یک گندمزار نیست.
قصهی یک نسل است.
نسلی که در فقر بزرگ شد، با زخمهایش ساخت، و گاهی بیآنکه کسی بداند، هزینهی آیندهی دیگران را پرداخت.
و شاید تلخترین و زیباترین بخش زندگی همین باشد:
بعضی آدمها خوشهای از مزرعه با خود نمیآورند،
اما یک عمر برای دیگران نان میسازند.
